در تفاوت آدم‌های ذهنی و واقعی

دنیای ذهنی‌ی تو با دنیای واقعی فرق دارد. آدم‌های تخیلی‌ات نیز دقیقا همان آدم‌های دنیای واقعی نیستند – حتی اگر یک‌نام و یک‌شکل و یک‌صدا باشند. مواظب باش هنگامی که عاشقِ آدم‌های ذهنی‌ات شدی بی‌هوا عاشق معادل‌های واقعی‌شان نشوی که ممکن است عاشق‌کش باشند!

Advertisements

کتایون

کتایون عزیز،

نه این‌که نوشتن در ضدخاطرات اهمیت‌ای جهان‌شمول داشته باشد و چیزی که در این‌جا به زبان آید برتری‌ی ذاتی‌ای بر شیوه‌های دیگر بیانی پیدا کند، نه!، اما بیان بعضی حرف‌ها در ضدخاطرات برای‌ی من -و فقط من- گاهی (مثل این‌بار) اهمیت‌ای پیدا می‌کند که به نظرم می‌آید آن را در این لحظات خاص برترین راه بیانی‌ام می‌کند.

همه‌ی این مقدمه‌ها و توضیح‌ها را نوشتم تا بگویم:
امسال والاتر از آن‌ای شدی که همیشه بوده‌ای. نه فقط به این دلیل که به سنِ اسطوره‌ای رسیده‌ای که مردمان آن را اوج زنانگی‌ی یک زن می‌دانند، هم این و هم به این خاطر که امسال سرد و گرم‌ای را چشیدی که تو را پخته‌تر و داناتر از همیشه کرده است. تولدت مبارک، سال‌های در پیش‌روی‌ات شادان‌تر و زندگی‌ات رنگین‌ و پر امید!

سوپر نوستالژی

نشستم و فکر کردم به تمام خاطراتی که با هم داشتیم و تک تک نوشتم‌شان. دو سه صفحه خاطره شد – نه بیش‌تر. خاطراتی که از نه ده سالگی‌ام آغازیده بود و در هجده نوزده سالگی‌ام به پایان رسیده بود. بعد همه‌شان را برای‌ات فرستادم و همین چند دقیقه‌ی پیش نامه‌ات را دریافت کردم.

حسِ این لحظه‌ام چیزی نیست جز سوپر-نوستالژی! حسِ مطبوع‌ای از گذشته‌ی بسیاری دوری که از صمیم قلب دوست می‌داشتم که گذشته نبود و حال بود و می‌توانستم با چشم‌های‌ام ببینم‌اش و با گوش‌های‌ام بشنوم‌اش و با انگشتان‌ام لمس‌اش کنم.

م. عزیز،
می‌دانی … دوست می‌داشتم همه چیز را ول کنم و بیایم ببینم‌ات و بنشینیم و از سر شب چای‌ای با هم بخوریم و حرف بزنیم و حرف بزنیم و حرف بزنیم تا خودِ خروس‌خوانِ صبح.

گاهی فکر می‌کنم دارم وقت خودم را تلف می‌کنم. گاهی به کله‌ام می‌زند که حالا هم نفهمیدم سرعت هم‌گرایی X به X0 چقدر است تفاوت‌ای در دنیای من -آن‌گونه که می‌تواند باشد، و نه آن‌گونه که هست- نمی‌کند. و اگر هم نفهمیدم راز رسیدن به AI چیست زیاد هم اشکال‌ای ندارد. نه برای من و نه برای دیگران.

عجیب است … دوست داشتم اینک جای دیگری در دنیا می‌بودم. جای دیگری غیر از این خراب‌شده‌ی لعنتی! کمی خسته شده‌ام از خودم و آدم‌های‌ام. درست می‌شود، موقتی است، زمان می‌برد و دوباره فراموش‌اش می‌کنم،‌ می‌دانم، می‌دانم!

م. نازنین،
همه‌ی این‌ها را گفتم، اما نمی‌دانم باور می‌کنی یا نه که حتی چهره‌ات را نیز به خاطر نمی‌آورم. کاش می‌دیدم‌ات.

Lemon Tree

I’m sitting here in the boring room
It’s just another rainy Sunday afternoon
I’m wasting my time
I got nothing to do
I’m hanging around
I’m waiting for you
But nothing ever happens and I wonder

I’m driving around in my car
I’m driving too fast
I’m driving too far
I’d like to change my point of view
I feel so lonely
I’m waiting for you
But nothing ever happens and I wonder

I wonder how
I wonder why
Yesterday you told me ’bout the blue blue sky
And all that I can see is just a yellow lemon-tree
I’m turning my head up and down
I’m turning turning turning turning turning around
And all that I can see is just another lemon-tree

I’m sitting here
I miss the power
I’d like to go out taking a shower
But there’s a heavy cloud inside my head
I feel so tired
Put myself into bed
Well, nothing ever happens and I wonder

Isolation is not good for me
Isolation I don’t want to sit on the lemon-tree

I’m steppin› around in the desert of joy
Baby anyhow I’ll get another toy
And everything will happen and you wonder

I wonder how
I wonder why
Yesterday you told me ’bout the blue blue sky
And all that I can see is just another lemon-tree
I’m turning my head up and down
I’m turning turning turning turning turning around
And all that I can see is just a yellow lemon-tree
And I wonder, wonder

I wonder how
I wonder why
Yesterday you told me ’bout the blue blue sky
And all that I can see, and all that I can see, and all that I can see
Is just a yellow lemon-tree
(Listen! MP3 – 2.9MB)