دوباره همه‌ی بوها برای‌ام عوض

دوباره همه‌ی بوها برای‌ام عوض شده است. دنیا بو می‌دهد، بوی این جهانی نیست، فرق دارد،‌ و همه هم کمابیش یک‌سان. (نقطه کار مغزم به هم خورده است،‌ گمان‌ام حتی جور دیگری هم فکر می‌کنم. یک تئوری دارم که … ول‌اش کن،‌ بعدا!)

راستی به نظرم آمد که

راستی به نظرم آمد که Hotel California از Eagles بسیار شبیه به دریای زمان گم‌شده است! از این آهنگ اخیر،‌ جدیدا بسیار خوش‌ام آمده است. بی‌خود نیست که ملت بزرگ‌ترمان کلی نوستالژیا روی‌اش خوابانیده‌اند!

هفته‌ی پیش، درست در میدان

هفته‌ی پیش، درست در میدان فردوسی بودم و منتظر تاکسی‌ای که مرا ببرد سمت انقلاب و هوا و خیسی‌ی نامحسوس زمین بدجوری شنگول‌ام کرده بود که ناگهان هوس گابریل گارسیا مارکز کردم. به نظرم هیچ چیزی،‌ به‌تر از نوشته‌های‌اش –با آن رئالیسم جادویی‌ی عجیب و غریب‌اش- به این شرایط نمی‌خورد. مارکز اصلا برای زمستان مناسب نیست، برای پاییز هم، تابستان نیز زیادی فعال است برای او، تنها اسفند تا اواخر اردی‌بهشت به نظرم حسابی مناسب اوست. حتی مطمئن نیستم فروردین هم برای مارکز خواندن خیلی فوق‌العاده باشد. خلاصه این‌که دوباره (پس از چند وقت؟ دو سال شاید!) شروع کردم به خواندن از گابریل گارسیا مارکز با مجموعه‌ی «سفر به خیر آقای رییس جمهور»ام که البته هیچ دلیل خاصی نمی‌شود که این مجموعه چیزی را مشخص کند (به‌تر بگویم، اسم کتاب این است که شامل دو مجموعه می‌شود و این مجموعه‌ای که شروع کرده‌ام هم اسم‌اش این نیست – خیال‌ام راحت!). دو داستان خوانده‌ام تا به حال: زنی که ساعت شش آمد و دریای زمان گم‌شده (اولین بار که نوشتم‌اش، نوشته بودم دریای زمان مرده که به نظرم جالب‌ترست) که این دومی،‌ نه تنها مارکزی بود که حال و هوای صد سال تنهایی را هم داشت – داستانی که دقیقا رئالیسم جادویی مناسب نوع‌اش است.

[نامه‌نگاری‌ها] یه قسمت از مباحث

[نامه‌نگاری‌ها]
یه قسمت از مباحث انسان سازی كه هر ایرانی وظبفه‌شناسی باید بدونه: «نباید فراموش كرد كه كامپیوتر در حقیقت تیغی است كه به دست مست دادنش خطاست و موتور پر‌توان وپر انرژی است كه بی‌راهبر و راهنما رها ساختنش در اصل نقض غرض است وخلاف منطق.با تنظیم ابعاد مثبت و هشدارهای مكتبی یك بررسی همه جانبه در این خصوص را به عموم دست‌اندركاران و متصدیان دانش انفورماتیك واگذار می‌نماییم وصرفا یك تذكر رابه همه ناشران و خوانندگان وعلاقمندان عرضه می داریم وآن اینكه در مقطع كنونی از كامپبوتر اجتناب‌كردن نه آسان است و نه ضروری ولی درپای این دانش فریبا زانو زدن وخودباختگی فرهنگی وپذیرش یكدست و دریست هر آنچه از فكر وفرهنگ كامپیوتر‌سازان غرب‌باخته صادر می‌شود كاری است كه در شان وجایگاه جامعه مبتنی بر عقاید اسلامی نیست.»

خوش‌ام می‌آد که ما همه‌مون انسان‌سازی کار می‌کنیم. به نظرم یکی بزرگ‌ترین خوبی‌های اسلام (به‌تر بگویم،‌ روایتی که از اسلام می‌شود) و هم‌چنین بدی‌های‌اش همین انسان‌ساز بودن است. اصولا سیستمی که برای انسان طراحی و بهینه شده باشد، چیزی نیست که در مکاتب غربی خیلی پیدا شود و این خیلی خوب است، اما از طرف دیگر بدی‌اش این است که می‌تواند زیادی خطرناک شود – یک حماقت کافی‌ست تا همه‌ی انسان‌ها با هم در چاه بیافتند،‌ چون سیستم محق است! حالا این آقا یا خانم زیر هم حرف بدی نزده است،‌ اما حرف‌اش پوچ است، هیچ معنایی ندارد ولی یک ذهنیت منفی نسبت به چیزهایی ایجاد می‌کند بدون این‌که دلیل خاصی هم داشته باشد. در ضمن این شخص از همه‌ی وسایل محق جلوه کردن هم استفاده کرده است: وظیفه‌شناس، انسان‌سازی،‌ ماجرای همیشگی‌ی چاقو و جراح و آدم‌کش، خودباختگی‌ی فرهنگی، شان و جای‌گاه، عقاید اسلامی، بررسی‌ی همه‌جانبه و کلی کلمات سنگین ولی بی‌مفهوم دیگر!

خاطرات یک حماقت از دست

خاطرات یک حماقت از دست رفته!
یک وبلاگ واقعا جالب که کلی اعصاب می‌خواهد خواندن‌اش. وبلاگ امیرفرشاد ابراهیمی، متهم پرونده‌ی نوارسازان و مهم‌تر از آن، عضو طرد شده‌ی انصار حزب‌الله، فعال درگیر گند زدن به ایران،‌ مشارکت در پدیده‌ی 18 تیر (گرچه ادعا شده است که شب اول استعفای خودشان را اعلام نموده‌اند یا چیزی در همین حدود) و خلاصه خیلی چیزهای دیگر. به نظرم همه‌ی وبلاگ‌اش خواندن دارد، اگر می‌خواهید شروع کنید از این‌جا آغاز کنید. چنین افرادی هنوز زیر بعضی پرچم‌های نامربوط سینه می‌زنند. این شخص اکنون به نظرم یک فرد مطلوب نیست، شاید هیچ وقت مطلوب نشود اما به عنوان یک نمونه خوب از جهالت کاملا قابل بررسی‌ست. نکته‌ی جالبی که در این میان دیده می‌شود این است که آقایان چه پست‌های کلیدی‌ای را به چه جوانان کم سن و سالی داده‌ بودند. این آقا متولد 54 است و در زمان انتخابات سال 76، مسوول مبارزه‌ی فرهنگی‌ی انصار بوده است – یعنی حماقت محض!
(با این‌حال این نکته را نباید فراموش کرد که این وبلاگ ممکن است واقعی نباشد.)

همین الان، شدم 7000 بازدیدکننده‌ای!

همین الان، شدم 7000 بازدیدکننده‌ای!
از آبان تاحالا، 7000 بازدیدکننده کاملا خوب است. می‌شود حدود 35 بازدید کننده در روز که برای‌ام قابل قبول است. البته یک وسوسه‌ی همیشگی هست که [همین الان یک پشه کشتم] علاقه‌مندت می‌کند به خواننده داشتن، اما به نظرم مهم‌تر چیز دیگری‌ست:‌ خواننده‌ی خوب داشتن. مطمئن نیستم خواننده‌های این‌جا چقدر خوب باشند (و برای همین نظرسنجی نگذاشته‌ام که ناگهان متوجه نشوم که اصلا خوب نیستند!)‌ ولی می‌دانم که چند خواننده‌ی خوبی دارد و همین هم تقریبا کافی‌ست. دوست‌های خوبی پیدا کرده‌ام در این مدت که کاملا راضی‌کننده است. جدا از این موضوع،‌ اهداف مختلفی را که داشتم نیز تا حدودی برآورده است (گرچه از نقطه نظر functional بخواهیم نگاه کنیم،‌ نه،‌ چون سیستم جواب در بعضی شرایط شدیدا fail کرده است). در ضمن یک ویژگی‌ی خوب این‌جا این است که مطالب اساسی‌اش برای وبلاگ نوشته نشده است، بلکه چیزهای هستند که برای خودم نوشته‌ام: یعنی اول برای خودم می‌نویسم و بعد اگر مناسب تشخیص دادم در این‌جا هم می‌گذارم. نتیجه‌اش هم این است که خیلی بهینه نشده‌ام به سمت برای خواننده نوشتن که آفت بزرگی‌ست برای وبلاگ‌هایی این‌چنینی!

سینا مطلبی را دست‌گیر کرده‌اند.

سینا مطلبی را دست‌گیر کرده‌اند. برای اطلاعات بیش‌تر به سایت حسین درخشان سر بزنید، پوشش خبری‌ی آن‌جا به حد کافی مناسب است. اما جدا از آن، در این‌جا نیز نامه‌ای به رییس جمهور نوشته شده است که در آن نه تنها آزادی‌ی سینا خواسته شده است که آزادی‌ی بیان در اینترنت نیز -که جزو واجبات امروزه روز محسوب می‌شود- شدیدا و اکیدا و … خواسته شده است و خلاصه نامه‌ایست اعتراض آمیز و از این حرف‌ها از طرف وبلاگ‌نویسان مقیم مرکز. بروید امضای‌اش کنید،‌ بد نیست، حداقل حس دموکراسی‌تان ارضا می‌شود! (هی! من به دموکراسی خیلی اعتقاد ندارم اما امضا‌ی‌اش کردم.)

[چند روز پیش] امشب حس

[چند روز پیش] امشب حس خاصی دارم. به نظرم همه چیز عجیب‌تر از آن چیزی‌ست که باید باشد. همه چیز که نه، اما یک چیزهایی که متاسفانه دقیقا نمی‌دانم چه هستند. این دقیقا از آن حس‌هایی‌ست که نمی‌توانی با یک صفت توصیف‌اش کنی ولی معادل یک توهم نیستند. این به نظرم دقیقا همان چیزی‌ست که مینسکی در بخش حافظه‌اش آورده است. خوش‌ام آمد: حس‌هایی که برای‌شان کلمه‌ای نداریم، اما وجود دارند و الزاما هم خیلی ساده نیستند. چرا برای‌شان کلمه‌ای نداریم؟ شاید چون خیلی وابسته به فرد-تجربه می‌باشند و خیلی مشترک نیست بین همه‌ی انسان‌ها. همه‌ی آدم‌ها کمابیش افسرده می‌شوند چون می‌تواند منشاء شیمیایی داشته باشد، اما همه‌ی آدم‌ها X نمی‌شوند چون X به موقعیت من در محیط Y در زمان t و … و … بستگی دارد. به هر حال، این حس من ویژه است. شاید به‌ترین کاری که بتوان برای چنین حس‌هایی کرد این است که سعی کرد حافظه را به اجزای کوچک‌ترش تقسیم کرد و آن‌گاه آن‌ها را نوشت. این‌گونه از طریق یک سری مفاهیم ساده‌تر می‌توان یک حس را منتقل کرد. البته شاید هم نشود.

این چند روز به دلیل

این چند روز به دلیل درس‌ها و کارها و … فشار زیادی روی‌ام بود. کلی کار داشتم که اصلا چند روز آخر هفته کفاف‌شان را نمی‌داد. جدا از آن، ترس از حجم کار باعث فلج‌شدن‌ام هم می‌شد – شبیه به همان پروانه‌ و خفاشی که سر کلاس هوش‌مصنوعی گسترده بحث‌اش بود. به هر حال بخش زیادی از کارهای‌ام مانده است برای هفته‌ی آینده و در نتیجه‌ روزهای پرمشغله‌ای پیش رو خواهم داشت. بگذریم … امروز روی پروژه‌ی درس فازی‌ام که عملا الان می‌شود گفت پروژه‌ی یادگیری‌ام کار کردم و به نتایج بامزه‌ای رسیدم. TD-Lambda را پیاده‌سازی کردم که بد نبود. خیلی راحت نمی‌توانم بگویم نتایج‌اش فوق‌العاده بودند. به هر حال مساله خیلی هم عجیب و غریب نیست. جدا از آن، نسبت به تنظیم پارامترها و … تا حدی حساس است. نظر دقیق‌ترم موکول خواهد شد به بررسی‌ی بیش‌تر اما همین که چنین چیزی را نوشتم –تقسیم امتیاز در طول زمان- برای‌ام هیجان‌انگیز بود. گرچه تاثیر این‌ کارهای‌ام روی روان‌ام اصلا کم نبودند، مثلا امروز بعد از ظهر کاملا مخ‌ام تعطیل بود. هر چه فکر می‌کردم یا عمل می‌کردم،‌ به نوعی ربط داشت به پروژه‌ام. حتی بدان‌جا رسیدم که حس کردم آدم مناسب‌تری برای محیط‌های abstract هستم! بگذریم …

اگر می‌توانستم در روابط‌م با

اگر می‌توانستم در روابط‌م با آدم‌ها، ارزش‌شان را درست تخمین بزنم خیلی خوب می‌شد! گاهی دل‌ام برای هزینه‌ای که برای‌شان کرده‌ام (و نتیجه‌ای که نگرفته‌ام) می‌سوزد. متاسفانه بخش خودآگاه اکثر آدم‌ها (از جمله من) آن‌قدر در بعضی از یادگیری‌ها ضعیف است که حتی نتوانسته است یک RL ساده برای چنین مواردی انجام دهد. واقعا چرا این‌طوری‌ست؟ چرا در روابط‌مان یاد نمی‌گیریم که درست رفتار کنیم؟ یوتیلیتارایسم عزیز، کجایی که من تو را می‌خواهم!

اممم … یکمی بد شد.

اممم … یکمی بد شد. وقتی می‌دانی تفاوت‌ها تنها در اجزاست و نه ساختار، باید چه کنی؟ هیجان زندگی کم شد! آخرش همین است: همه می‌میرند!
(هی! نفهمیدید؟! نوشته‌ی قبلی را بخوانید. وقتی می‌دانی همه‌ی آدم‌ها کمابیش یک‌جور به دنیا می‌آیند، یک‌جور غذا می‌خورند و می‌شاشند، همه‌شان عاشق می‌شوند و اولین عشق‌های‌شان را به طرز مضحکی از بین می‌برند، بعد همه خانواده‌ای تشکیل می‌دهند و خانواده‌شان یک روزی آن‌قدر جدا و پراکنده می‌شوند که حتی حافظه‌شان هم کمکی نمی‌کند برای پر کردن تنهایی‌شان و حتی مطمئنی که همه می‌میرند، آن‌وقت بخش مهمی از هیجان زندگی‌ات از بین رفته است: هیجان ساختاری‌اش! تنها این‌که کدام یک از این اجزاء چه چیزی باشد، همه‌ی هیجان باقی‌مانده‌ی زندگی‌ست. مثلا این‌که بفهمی فلان دوست دبستان‌ات کدام دانشگاه قبول می‌شود، فلان دوست دخترت اولین بار با چه کسی خواهد خوابید،‌ فلان همکارت چه کاری خواهد کرد،‌ بچه‌ات چه‌کاره خواهد شد، و این‌که تنهایی‌ات را با چه سطحی از رفاه به گور خواهی برد. همین! باید قبول کرد که اگر هیجان ساختاری باقی می‌ماند، وضعیت خیلی جالب‌تر می‌شد. با این‌حال زندگی کماکان زیباست، زیباتر از حد تصور!)

هر روز که می‌گذرد بیش‌تر

هر روز که می‌گذرد بیش‌تر متوجه می‌شوم که اگر کسی آینده‌ای برای خودش پیش‌بینی کرد که تفاوت زیادی با آدم‌های دیگر دارد (به خصوص وقتی چنین موردی به ساختارهای کم‌تر خودآگاه مغز ربط داشته باشد) با حد احتمال 1 مزخرف می‌گوید (نه این‌که دروغ بگوید،‌ تنها چرت می‌گوید که این طبیعتا متفاوت است). قبلا با خودم می‌گفتم «این آدم حتما فرق دارد» و یا چیزی از این دست اما الان دیگر طرف باید خیلی سعی کند تا باز هم یک چنان چیزی بگویم.

امروز که رفتم (یا آمدم)

امروز که رفتم (یا آمدم) خواجه‌نصیر،‌ خوش‌بختانه حسی که غالب بود از جنس نوستالژی نبود. اما عوض‌اش یک مشکل دیگر پیش آمد: چرا آن‌جا این‌قدر عجیب شده؟ یک مقدار نگران شدم. هم نگران آدم‌ها،‌ هم نگران خودم و هم نگران نگرانی‌ی خودم! اممم … دقیقا دارید چه کار می‌کنید؟

آدم‌ها چرا خودشان برای خودشان

آدم‌ها چرا خودشان برای خودشان مهم‌ است؟ اگر جهان خیلی بزرگ‌تر از ما باشد، اگر پدیده‌ها خیلی اساسی‌تر از ما باشند و ما تنها یک بخش خیلی کوچک آن باشیم، چرا باید زندگی را این همه سخت بگیریم و به خودمان این همه اهمیت بدهیم؟ بقا؟ چیه؟!

بعضی وقت‌ها تنبیه خوب جواب

بعضی وقت‌ها تنبیه خوب جواب می‌ده. تجربه‌ی امشب‌اش که خیلی خوب کار کرد!
(گرچه باعث می‌شه بچه خلاقیت‌اش کور بشه … البته تشویق زیاد هم به نظرم همین مشکل رو داره.)

وقتی نمی‌توانی X را انجام

وقتی نمی‌توانی X را انجام دهی،‌ چرا می‌خواهی Y را انجام دهی؟ (بین X و Y، رابطه‌ی R وجود دارد.)
آها … با توجه به این‌که R چه باشد، گزاره می‌تواند مهم/نامهم یا حتی درست/نادرست باشد. اگر R یک strong interaction بین X و Y بیان کند، مهم می‌شود وگرنه نامهم. هم‌چنین اگر در صورتی که R یک strong interaction، در جهت یک‌سان باشد، درست است وگرنه نادرست.

Sigmund Freud theorized that each

Sigmund Freud theorized that each person’s growth is governed by unconscious needs to please, placate, oppose, or terminate our images of parental authority. If we recognized the influence of those old images, however, we might consider them too infantile or too unworthy to tolerate and seek to replace them with something better.But then what would we substitute for them -once we divested ourselves of all those ties to instinct and society? We’d each end up as instruments of even more capricious sorts of self-invented goals.
-Self-Knowledge is Dangerious, Society of Mind, Marvin Minsky