تعامل گرسنگی و امر واجب‌الانجام

معمولا این‌طوری‌ست که می‌بایست سیر شوی تا بتوانی ادامه دهی،‌ اما نای بلند شدن و انرژی گرفتن نداری، پس همان‌جا می‌نشینی و بیش‌تر گشنه‌ات می‌شود و کار هم کم‌تر ادامه پیدا می‌کند تا در نهایت، یا تو تلف شوی یا … !
(با این‌حال لازم است بگویم تا به حال تلف نشده‌ام.)

آشوب و سولوژن – برخورد مجدد

گزارش سمینارم –که هنوز بخش قابل توجه‌ای از آن باقی مانده است [و البته چون این نوشته‌ی چند روز پیش است، این گزاره دیگر صادق نیست]- درباره‌ی کنترل آشوب است. یادم می‌آید از بچگی از آشوب خوش‌ام می‌آمد. اولین برخوردم با آن در یکی از مقالات دانشمند سال‌های پیش بود. درست نمی‌دانم راهنمایی می‌رفتم یا خیر، ولی به گمان‌ام اگر هم می‌رفتم، همان یکی دو سال اول‌اش بود. گرچه آن زمان چیز زیادی از آن نمی‌دانستم و طبیعتا حتی کد آشوب‌ناک نیز ننوشته بودم. آن زمان بیش‌تر به فراکتال علاقه داشتم و هر چند وقت یک‌بار به نوعی سعی می‌کردم به آن نزدیک شوم: از تایپ کردن برنامه‌ای برای تولید فراکتال مندلبرات (یا جولیا) بر روی C64ام که خیلی راحت حدود 2 یا 3 ساعت طول می‌داد ت� به نتیجه برسد، تا گشت و گذار در اعماق فراکتال‌ها با استفاده از FractInt [این‌جا را هم ببینید] و بعد نوشتن برنامه‌ی آن با دانش خودم گرفته تا علاقه‌مندی به بعد فراکتالی‌ی عالم و کاغذ له شده و چیزهایی مشابه با آن. دانش‌گاه که رفتم، دوباره چشمه‌ای از علاقه‌مندی‌ام را با بررسی‌ی مدل‌های جمعیتی آشوب‌ناک و نوشتن گزارشی برای درس معادلات دیفرانسیل –پس می‌شود سال اول- نمایان شد تا این‌که دوباره در فوق‌لیسانس به طور جدی‌تر به آن بپردازم و اولین کارم بشود استفاده از نویز آشوبی برای جستجوی فضای مساله و بعد هم مطالعه‌ی منظم درباره‌ی کنترل آشوب و انجام چندین و چند شبیه‌سازی و یکی دو ایده‌ی عملی شده و چندین ایده‌ی عملی نشده و اینک هم نوشتن گزارشی درباره‌ی آشوب که تنها امیدوارم به اندازه‌ای که دل‌ام می‌خواهد خوب و کامل پیش برود. عیب‌اش این است که می‌دانم هنوز خیلی چیزها وجود دارد که می‌بایست یاد بگیرم و مطمئن نیستم آیا دوباره شانس برخورد مجددی با آن را خواهم داشت یا خیر. اگر این آشوب و فراکتال، همان است که از دبستان و راهنمایی با من بوده، که دوباره سر و کله‌اش پیدا خواهد شد! خوش‌حال‌ام!

برنامه‌ی روزانه

دیر شده.
Called up داریم یا نداریم؟!
جوجه‌کباب با حضرت استاد.
هوا آن‌قدر گرم است که دیگر فایده‌ای ندارد احتیاط زیر آفتاب نماندن.
پیش‌نهاد PPTای.
خستگی …
دوش
خستگی …
یک تصمیم برای از حجاب درآمدن
امشب!

سیاه‌چاله و من (نسخه‌ی عمودی‌تر)

برای ثبت‌شدن در تاریخ می‌گویم: اکنون ساعت 4 بامداد فرداست و من چند دقیقه‌ایست کار سمینارم تمام شده و سعی می‌کنم با این اینترنت فکستنی برای استادهای‌ام ارسال‌اش کنم. برای ثبت در تاریخ می‌گویم که من خیلی خسته‌ام،‌ اما تقریبا خواب از سرم پریده است. یعنی، آن‌قدر خسته‌ام که حوصله‌ی خوابیدن هم ندارم. بدی‌ی ماجرا این است که فردا هم روز پرکاری‌ست! پس دوباره شعر بالایی را می‌خوانیم …

من یک ستاره‌ی در حال فروریزش‌ام!
اگر تا چند ساعت دیگر دوام نیاورم،
سیاه‌چاله خواهم شد.
شاید هم،
سیاره‌ای باشم
که تا ساعتی دیگر
جز سنگ‌ریزه از من باقی نماند.
و نکند که
تنها یک ستاره‌ی نوترونی‌ی محقر بشوم.
و شاید هم نه چیزی بیش از
یک آدم خسته
و پوست کنده!

سیاه‌چاله و من

من یک ستاره‌ی در حال فروریزش‌ام! اگر تا چند ساعت دیگر دوام نیاورم، سیاه‌چاله خواهم شد.
شاید هم،
من یک سیاره‌ی در حال فروریزش‌ام! اگر تا چند ساعت دیگر دوام نیاورم، جز سنگ‌ریزه از من باقی نخواهد ماند! (حالا این‌که سیاره‌ی در حال فروریزش دقیقا چیست،‌ چندان اهمیتی ندارد.)
و نکند که:
من یک ستاره‌ی در حال فروریزش‌ام! اگر تا چند ساعت دیگر دوام نیاورم،‌ تنها یک ستاره‌ی نوترونی‌ی محقر خواهم شد (حتما می‌دانی که می‌گویند «اگر قراره چیزی بشه، بذار حسابی بشه!»)
و شاید هم نه چیزی بیش از:
من یک آدم خسته هستم و اگر تا چند ساعت دیگر دوام نیاورم، پوست‌ای برای‌ام باقی نخواهد ماند.

خاطرات 22 تیر 1378: شلوغی‌ها،‌ راهنمایی علامه‌حلی و کاخ گلستان

[این هم ادامه‌ی نوشته‌های مربوط به حوادث 18 تیر و آن روزگار. دقیق‌ترش این‌که خاطرات این بارم مربوط می‌شود به سه‌شنبه 22 تیر 1378. بخشی از نوشته مربوط می‌شود به خود حوادث و بخش دیگرش به مدرسه‌ی علامه‌حلی رفتن آن روزم و البته ارتباط این دو. مطابق قبل تصحیح‌ای در نوشته‌ها نکرده‌ام جز این‌که یکی دو جا توضیحات بیش‌تری در بین [ ] اضافه کرده‌ام که ممکن است خواندنی باشد.]

متاسفانه درگیری‌ها هنوز هم ادامه دارد و بدبختانه درگیری‌ها از حالت یك تحصن و اعتراض آرام به درگیری شدید خیابانی تبدیل شده است. دیشب (شب دو شنبه) به بانك‌ها و مغازه‌ها حمله شد و چندین دستگاه اتومبیل نیز آتش زده شد. عقیده و تحلیل من در این مورد این است كه یك عده‌ای با فرستادن افراد نفوذی خود، سعی در تهییج دانش‌جویان و دیگر معترضان دارند و آن‌ها را به این كارها وا می‌دارند تا به این وسیله بتوانند بهانه مناسبی برای خفه كردن این اعتراض پیدا كنند. این تحلیل با وجود شواهدی چون مشاهده افرادی بی‌سیم‌دار در میان جمع دانش‌جویان تندرو و هم چنین اعزام افراد به ظاهر معمولی (لباس، وضع ظاهر و … معمولی و هم چون یك شهروند عادی) به میان جمعیت از سوی نیروی انتظامی ‌تقویت می‌شود.

قرار است فردا یك تظاهرات برگزار شود. در ابتدا قرار بود همه گروه‌ها (دو خردادی‌ها و هم چنین كسانی كه می‌خواهند به نفع رهبر و … تبلیغ كنند) در آن شركت كنند ولی دوم خردادی‌ها انصراف دادند و گفتند به خاطر جلوگیری از خون‌ریزی و آشوب، تظاهرات و اعتراض خودشان را به زمان دیگری موكول كرده اند.

—–

امروز به مدرسه علامه حلی 1 رفتم. با پویان قرار داشتم. حدود ساعت یك ربع به یازده صبح به آن‌جا رسیدم و سپس با بچه‌ها به بازدید موزه مردم‌شناسی (كاخ ابیض) از مجموعه كاخ‌های گلستان رفتیم. (البته نمی‌دانم آیا به همه آن‌ها كاخ گلستان می‌گویند یا این كه فقط یكی از آن‌ها این نام را دارد.) موزه جالبی بود. خیلی از لباس ها و … برای من جالب توجه بودند و نكته مهم این بود كه تقریبا هیچ كدام از زنان نواحی بومی‌ایران، لباس تیره نمی‌پوشیدند. حتی مردان نیز لباس تیره نداشتند. (یا زیاد نمی‌پوشیدند.) دیگر این‌كه بعضی از لباس‌های زنان بسیار جالب توجه بود. مثلا یك لباس دو تكه‌ای داشتند كه قسمت پایین آن كاملا اندازه یك مینی‌ژوپ بود و قسمت بالای آن هم خیلی یقه باز و گشاد و حتی بعید می‌دانم آیا می‌توانست همه بدن آن‌ها را بپوشاند یا خیر. البته فكر می‌كنم كه زیر آن لباس دیگری هم می‌پوشیدند ولی در مورد زیر آن دامنك (!) هیچ ایده خاصی ندارم. نكته دیگر این‌كه در صنعت جوراب‌سازی وضع‌مان از همان ابتدا وخیم بوده است. (: چون هیچ كدام از جوراب هایی كه دیدم شبیه فرم پا نبودند و بیشتر شباهت به یك گونی داشتند [من از بچگی به جوراب حساس بوده‌ام!]. نكته جالب دیگر، سطح معلومات بالای پویان در مورد فرهنگ بومی بود كه مطالعه و آگاهی قبلی او را تایید می‌كرد. باید بعدا از او بپرسم كه این اطلاعات را از كجا به دست آورده است [هنوز که هنوزست نپرسیده‌ام. فکر می‌کنی الان خیلی دیر شده باشد؟].
دیگر موضوعی كه می‌خواهم مطرح كنم، صمیمیت و دوست شدن بسیار سریع بچه ها بود. وقتی از راهنمایی سوار بر مینی بوس به سمت موزه حركت كردیم پس از یك یا دو دقیقه بچه‌ها شروع به سر به سر گذاشتن من كردند و پس از آن دیگر دوست شدیم و آن‌ها هم ول كن ماجرا نبودند. تقریبا همیشه چند نفری دورت بودند كه به نوعی سعی در اذیت كردن‌ات داشتند. یكی از این بچه‌ها كه خیلی زود صمیمی‌شد، اسم‌اش «وحید» بود و اگر درست فهمیده باشم كلاس اول‌اش را تمام كرده بود. یكی دیگر هم اسم‌اش «محسن » (؟) بود كه او به كلاس سوم می‌رفت. نمی‌دانم آیا همه بچه‌ها در این سن و سال این گونه‌اند یا خیر ولی در مورد این بچه‌ها می‌توانم بگویم كه خیلی سریع دوست می‌شوند و ارتباط برقرار می‌كنند. خوب فعلا … [جالب است بگویم که مثلا یکی از نشانه‌های صمیمیت سریع‌شان این بود که پنج دقیقه نگذشته از در مینی‌بوس نشستن، شروع کردند به پرسش از این‌که من «زن» دارم یا خیر!]
پس از بازدید از موزه حدود یك ساعت و نیم منتظر آمدن مینی بوس شدیم. واقعا باید به این احساس مسوولیت تبریك گفت! پس از آن‌كه به مدرسه بازگشتیم با یك مشكلی مواجه شدیم و آن هم مشكل بازگشت بچه‌ها به منزل‌شان بود. چون به علت این آشوب‌ها، اطراف بسته بود و آژانس هم به آن ناحیه نمی‌آمد. در نهایت پس از كلی درگیری و تلفن و … بچه‌ها نفر به نفر روانه منزل‌شان شدند و ما ماندیم و منطقه درگیر. مخصوصا من كه برای رسیدن به خانه باید یا از انقلاب می‌رفتم یا از فردوسی و توپ‌خانه كه هر
دوی آن‌ها محل درگیری بودند. بنابراین تصمیم گرفتیم تا صبر كنیم و در آن مدت والیبال بازی كردیم. من كه تقریبا هیچ تجربه قبلی‌ای نداشتم در ابتدا بسیار خراب كردم ولی یواش یواش یاد گرفتم چه كنم. باید بنویسم كه آقای شجاعی هم با ما بازی می‌كرد! [آقای شجاعی، معلم فیزیک سال اول و دوم راهنمایی و هم‌چنین دوم دبیرستان‌ام بود. آقای شجاعی‌ی راهنمایی، معلم مورد علاقه‌ی من محسوب می‌شد (شاید حتی انتخاب اول‌ام از بین معلم‌ها) گرچه وقتی دوران دبیرستان رسید هم آقای شجاعی کمی بلغمی مذاج شد و هم شاید ما دیگر چندان گوگولی مگولی و تو دل برو نبودیم!!! دلیل چنین چیزی چه می‌توانست باشد؟ یکی دو تای‌اش را گفتم، اما شاید مشکلات جوانی را هم بتوان به آن اضافه کرد. آقای شجاعی حدود 7-8 سال بزرگ‌تر از ماست و در نتیجه آقای شجاعی‌ی دوم دبیرستان ما، 22-23 سال‌اش بود که به هر حال دوران خوبی‌ست برای خل شدن و عصبی بودن و از این حرف‌ها. آها … یادم رفت بگویم که آقای شجاعی‌ی تیر 78، مدیر راهنمایی بود.]

آخر سر هم همه به خانه خود رفتند و نوید و دلشاد هم پس از رفتن آن‌ها دنبال من آمدند و این تقریبا كل ماجرای امروز بود با مقدار زیادی تلخیص !

الان آسمان كمی‌آشوب‌ناك شده است و من صدای رعد ناشی از برق (عجب جمله‌ای!) شنیدم و تصمیم گرفتم كه هر چه زودتر این نوشتار را تمام كنم. زیرا دیگر حال و حوصله تعمیرگاه رفتن ندارم. ((: [حدود یک ماه سرگرم ور رفتن با منبع تغذیه و چیزهای مربوط دیگر کامپیوترم بودم. در ضمن،‌ جمله‌ی «صدای رعد ناشی از برق» یکی از به‌ترین جملاتی‌ست که تا به حال گفته‌ام.]

(فعلا نمی‌دانم)

پسر از سر کسالت او را پیج کرد و گفت «از زندگی خسته شده‌ام!». پاسخ گرفت «خب،‌ راحت کن خودت رو».

دختر مدت‌هاست از پسر خبر ندارد. دختر مدت‌هاست شب‌ها عرق سرد می‌کند.

در جستجوی صمد

صمد دوست کاوه –یکی از دوستان خوب من- است.
صمد کیست؟! نمی‌شناسم‌اش، ولی کاوه می‌گوید شخصیت عجیبی دارد. همین بس که او قبلا خودکشی‌ی ناموفقی داشته است و همیشه از خودکشی صحبت می‌کرده. دوستان‌اش می‌دانستند که نباید به حرف‌های او اهمیت بدهند و با او درباره‌ی خودکشی صحبت کنند چون در آن صورت ممکن است چون آتش‌فشانی باز فعال شود. آتش‌فشان، هم‌اینک، فعال شده است. او با دختر ناشناسی در Orkut دوست شده و با او درباره‌ی چنین موضوعی حرف زده بود. دختر به او گفته «خب، اگر خیلی ناراحتی برو خودت رو بکش» و صمد از آن پس ناپدید شده است. دوستان او روزهاست همه جا به دنبال اویند: بیمارستان‌ها، پزشکی‌ قانونی، هتل‌های جزیره‌ی کیش، زیر پل‌ها و حتی قله‌ی دماوند. آخر صمد همه جا را پر کرده است از نشانه. او از دماوند صحبت کرده، و از کیش رفتن و از خیلی چیزهای دیگر. اکنون برای دوستان و خانواده‌اش چیزی نمانده جز همین نشانه‌ها. شما او را ندیده‌اید؟ شمایی که اخیر به دماوند رفته‌اید (جبهه‌ی جنوبی که گویا او بیش‌تر با آن آشنا بوده است)، خبری از او ندارید؟
صمد دوست کاوه –یکی از دوستان خوب من- آدم عجیبی است. او چند روزست که ناپدید شده و قرارست خودکشی کند.

[به آدرس داده شده سر بزنید تا بیش‌تر در جریان باشید. با این‌که احتمال‌اش خیلی کم است، اما شاید بتوانید کمک کنید. این خبر را به بقیه‌ی دوستان‌تان هم بدهید و در وبلاگ‌های‌تان اطلاع‌رسانی کنید.]
[دیگر لازم نیست بگردید و به بقیه خبر دهید.]

بدون مرز

چند وقتی‌ست سایت بدون مرز فعالیت‌اش را آغاز کرده است. بدون مرزی‌ -که توسط جادی و سینا به وجود آمده است- می‌خواهد نسبت به وضع فعلی‌ی جامعه‌ اعتراض کند. روی‌کردش،‌ اعتراض بدون خشونت است و جهت‌گیری‌ی فکری‌اش، چپ. علاوه بر همه‌ی این‌ها، یادبود 18 تیرش نیز جالب توجه است.

خاطراتی از 19 تیر 78

[زمان زیادی از تیر 78 نگذشته است – ماه‌ای که پر بود از خشم و غلیان آدم‌ها. و روزگاری که دانش‌جویان به خاک و خون کشیده شدند و یکی از بزرگ‌ترین قیام‌های دانش‌جویی ایران-زمین. اما زمان زیادی از تیر 78 گذشته است: 5 سال! 1500 روز از آن ایام گذشته است و انتظارات ما روز به روز کم‌تر و غنچه‌ی امید‌مان -شکوفه نداده- پژمرده‌ شده است. گمان‌ام آن روزها در اوج باور به در راه آزادی بودن و رسیدن به آن‌چیزی که به آن جامعه‌ی مدنی می‌گفتند (و دقت کرده‌اید که امروزه روز دیگر کسی از آن سخن‌ای نمی‌گوید) بودیم. همه‌جا صحبت از پیش‌رفت و به‌تر شدن شرایط بود. جوانان و شاید خیلی‌ از بزرگ‌ترها باور عمیقی به خاتمی پیدا کرده بودند و اعتقاد داشتند او دقیقا همان کس‌ایست که می‌بایست ایر�ن را نجات دهد. به هر حال تا آن موقع من از سید خندان چیز بدی ندیده بودم (گرچه شاید «حافظه‌ی تاریخی»‌ام هنوز درست و حسابی کار نمی‌کرد – گو این‌که هنوز هم خیلی به‌تر نشده است جز آن‌که شکاک‌تر شده‌ام و محتاطتر) و به کارش امید داشتم. اما 18 تیر آمد، 19 تیر گذشت، 20، 21 و هیچ خبری از خاتمی نشد. دل‌ام می‌خواست او به عنوان رییس دولت کاری کند. دل‌ام می‌خواست به کوی بیاید و بگوید «بس است!» و درست مثل کارتون‌ها همه‌ی کژی‌ها و شیاطین در چشم به هم زدنی محو می‌شدند و خوبی و خیر و شادی حکم‌فرما می‌شد. خب،‌ همه می‌دانیم که این‌طور نشد و چندین و چند روز طول کشید تا پیام محافظه‌کارانه‌ی خودش را از راه دور –آن‌قدر دور که صدای ضجه‌ها و فریادها به گوش‌اش نرسد- ابلاغ کند. بعد هم آن ماجرای خنده‌دار راه‌پیمایی‌ی چهارشنبه و حمایت همه‌ی اقشار جان بر کف و ذوب در ولایت از نظام و رهبر دل‌آزرده از به گمان‌ام فحش‌های آن چند روزه. هاها! خنده‌دارست. ماست مالی چیز خوبی‌ست، ولی باید متناسب باشد. ماست‌مالی‌ای که نیروی انتظامی متهم به دزدیدن تیغ ریش‌تراش (که بعید می‌دانم حتی ژیلت بوده باشد)، کفر آدم را آن‌قدر تا انتهای وجودش در می‌آورد که نمی‌داند به که تمنای عدالت کند. به نظرم آقای خاتمی همان تیر ماه 78 سوخت.

در این چند روز،‌ خاطرات‌ام را از آن روزگار بدون هیچ کم و کاست‌ای می‌آورم. این نوشته‌ی پایین را شنبه 19 تیرماه نوشته‌ام و نوشته‌ی بعدی مربوط می‌شود به 22ام همان ماه. نوشته‌ها مغشوش‌اند –چون من مغشوش بوده‌ام- و غلط‌های نگارشی نیز به اندازه‌ی قابل توجهی در آن پیدا می‌شود. نوشته را تصحیح چندانی نکرده‌ام و شیوه‌ی تحریر را نیز. عقایدم از آن موقع تا به حال تغییر کرده است، ولی باز هم اصلاح‌شان نکرده‌ام. دیگر آن‌که اطلاعات این نوشته از آن‌جا که حاصل شنیده‌هایی از مردمان آشفته‌ی آن روزگار بوده است، ممکن است غلط باشد (مثلا تعداد کشته‌ها و …). بخوانیم!]

شب
اینك
پنجره سیاه خود را گشوده است
و با پرده ای ضخیم و تاریك
چشمان خود را
از ترس ظلم و جور
بسته است

آه ای فسرده قلب من
بیا
بیا از این مهلكه جان به در بریم
كه خون دوستان ما اكنون
روی زمین تنها گریه می‌كند
و چاره‌ای نیست برای ما
جز فراموشی …

این كنون توان ایستادن ندارم من
آه و ناله ز استخوانم برخیزد
كجاست آن یار و یاور قدیمی من
در خون‌!
تا برویم و بگوییم از تنهایی

بگریید ای ستارگان جاویدان
كه صدایمان از درون خاموش است
قلب پر ابهت ما را یك آن
ظالمان این دنیا
از تپش ایستاندند

سكوت سكوت سكوت
شب است
آرام باشید
فرزندانمان خوابند
ای سایه‌های بی‌صدای كنار دیوار
چه می‌كنید شما آن بیرون؟
نمی‌نگیرید كه این‌ها در خوابند؟

آه! این چه بود كه بر ما نازل شد
سنگی یا كلوخی از دشمن؟
تیر و دشنه‌ای از نادان؟
نه! هیچ‌كدام
آن فقط یك توهین بود
توهینی به قلب‌های ما بیداران
به قلب‌های ما همیشه بیداران

مردمان به پا خیزید
به پا خیزید
قلب من از درون خون است
آن چه می‌چكد از رویم
نیست چیزی جز خون‌ام
باور كنید باور كنید
نیست این رنگ قرمز
این جان و حیات من می‌باشد
ظرف عمرم رو به پایان است
قطره‌های آخر آن اكنون
روی خاك سیاه می …

ای ناكسان روزگار
از كس برید شرم و حیا؟
این است آن بوق لطف و كرم؟
این است من از جان بهترم؟
این است زندگی آزاد ما؟
این است آن ایمان و خدا؟
آتش بادا به جان تان
دور شوید
دور شوید
آه خدا
آه خدا
—–

از پنج شنبه شب تا دیشب (جمعه) و طبق آن چه شنیده‌ام حتی امروز، در كوی دانش‌گاه تهران در محل خوابگاه دانش‌جویان آشوب و غوغایی بر پا بود. دانش‌جویان كه از بسته شدن روزنامه «سلام » و قانون نظارت بر مطبوعات ناراضی بودند اجتماعی كرده بودند كه هنگام بازگشت با برخورد نیروهای انصار (لعنت خدا بر آن‌ها) مواجه شده بودند و درگیری از آن زمان شروع شد. این واقعه حدود ساعت 12 شب بود. حدود ساعت 4 صبح جمعه نیروهای انتظامی مداخله می‌كنند و به جای این‌كه جلوی انصار را بگیرند، به آن‌ها
كمك كردند و به ضرب و شتم دانش‌جویان پرداختند. در این میان حدود 400 نفر مجروح شدند، همین حدود یا بیشتر دستگیر شدند و به گفته‌ای 5 نفر به مقام شهادت نایل شدند.

امروز صبح كه امتحان مدار 1 داشتم، هنگام مراجعه به دانش‌گاه متوجه شدم كه پارچه‌های سیاه به دیوار آویزان است و قرآن خوانده می‌شود. پس از این كه داخل شدم متوجه گشتم كه چنین اتفاقی افتاده است و ما دانش‌جویان هم تصمیم گرفتیم تا در مقابل این عمل آن بی‌شرم ها، دانش‌گاه را تعطیل كنیم و در نهایت امتحان برگزار نشد و به هفته بعد موكول گشت.

—–

یك مشت گره خورد
دیگری نیز فریاد زد
دومین مشت به آسمان علم شد
فریاد دیگری بر آمد
چهارمین نیز پس از سومین بر آمد
و آخر سر همه جا مشت بود و مشت
و فریادهای به آسمان سر كشیده

ای دشمنان!
مشت هایمان می‌بینید؟
این فریادها ز شادی بر نمی‌آید
فریادهای خشم و طغیان است
مشت‌هایمان نیز
قلب‌هایی پاك و شفاف
در میان دست‌هامان
دشنه‌ای به جان ناپاك
آری
این چنین است اكنون
قلب‌ها مشت
مشت‌ها قلب
فریادها خشم
خشم‌ها فریاد
اكنون است كه می‌چشیم رنج آزادی
—–

همه این‌ها را پشت سر هم نمی‌نویسم. این برگه خاطره از صبح تا شب به مرور نوشته شده است.
اكنون می‌خواهم كمی بیشتر بنویسم:
صبح، ساعت 11، دانش‌جویان جلوی در اصلی دانش‌گاه تهران جمع شدند و به تظاهرات پرداختند. در این تظاهرات رییس دانش‌گاه و هم چنین نماینده ولی‌فقیه در آن‌جا به سخنرانی پرداختند. من در آن‌جا نبودم. در آن ساعت من تازه از دانش‌گاه به خانه رسیده بودم و نگران و مضطرب حوادث را دنبال می‌كردم.

بعضی از شعارها را این‌جا می‌نویسم. این‌ها را یا از شبكه‌ها خوانده‌ام یا از شنیده‌ها (مراد و دیگران). بعضی‌ها هم چون از چند منبع نقل شده بود صحت اش تایید می‌شود:
«انصار جنایت می‌كند خامنه‌ای حمایت می‌كند»
«فاشیست جنایت می‌كند رهبر حمایت می‌كند»
«می‌كشم می‌كشم آنكه برادرم كشت»
«نیروی انتظامی ننگت باد ننگت باد»
«سكوت هر مسلمان خیانت است به قرآن»
«توپ تانك مسلسل دیگر اثر ندارد»

هم چنین شنیده‌ام كه فریاد مرگ بر رهبر بلند شده است.
از طرف دیگر شنیده‌ام (مراد و رضامراد به طور جداگانه) كه امشب مردم از خیابان كشاورز و فاطمی به سمت دانش‌گاه تهران حركت می‌كردند. رضامراد تعداد آن‌ها را بسیار زیاد تخمین می‌زد و بیش از صدهزار نفر می‌دانست. البته این مقدار اغراق‌آمیز است و اگر درست باشد رهبران این كشور باید با این‌جا خداحافظی كنند.

هم چنین اخبار اعلام كرد كه بعضی از دانش‌جویان جلوی در وزارت كشور تجمع كرده‌اند و در آن‌جا خواستار رسیدگی به امور شده بودند. از طرف دیگر عده‌ای نیز درِ ساختمان وزارت كشور را شكسته‌اند و به آن‌جا داخل شده‌اند.

هم‌چنین شنیده‌ها حاكی است كه وزیر آموزش عالی استعفا داده است. طبق گفته یكی از بچه‌های شبكه، رادیو اسرائیل گفته است كه احتمال استعفای وزیر كشور و خیلی از افراد دیگر وجود دارد.

خلاصه اوضاع خیلی خراب است. :(((

آها!همین الان اخبار ساعت ده و نیم شبكه دو، چند خبر جدید اعلام كرد: دكتر معین، وزیر فرهنگ و آموزش عالی استعفا داد. گرچه هنوز خبری از قبول یا عدم قبول آن توسط رییس جمهور وجود ندارد. یك منبع آگاه اعلام كرد كه این استعفا مورد قبول واقع نخواهد شد.

ده روز زندگی سولوژن

جزییات سیاست ضدخاطرات‌‌نویسی‌ام در طول زمان تغییر کرده است. اما همیشه کم و بیش «اتاق شیشه‌ای» بودن این‌جا پس ذهن‌ام بوده است: همه چیز را بگویم، از عمیق‌ترین حفره‌های تاریک ذهن‌ام در این‌جا بنویسم، هیچ چیزی سانسور نشود و دروغ نگویم. گرچه گاهی آن اتاق شیشه‌ای را پر از بخار آب کرده‌ام تا چندان عریان به نظر نیایم. ضدخاطرات وارد عمیق‌ترین و تاریک‌ترین بخش وجود من شده است بدون آن‌که‌ خواننده‌ی آن بفهمد این چیزهایی که از آن حرف زده می‌شود (همان فلسفه‌پردازی‌ها، داستان‌ها و ضدخاطرات)، اگر کمی صبورانه‌تر و شکیبانه‌تر نگاه شود، خودِ خود نویسنده پشت‌اش قرار دارد. از طرف دیگر، برداشت‌های سطحی نیز از آزاردهنده‌ترین چیزهای‌اند: اگر در نوشته‌ای می‌گویم «آدم کشتن هم ترسناک است!»، نمی‌توان نتیجه گرفت که الزاما من آدم کشته‌ام، اما شاید بتوان نتیجه گرفت در خواب، آدم کشتن‌ای دیده‌ام یا لحظه‌ای به فکرش افتاده‌ام.
خلاصه‌اش بکنم،‌ این‌بار می‌خواهم خاطره بنویسم و آن هم نه خاطره‌ی یکی دو اتفاق، که خاطره‌ی روزگار – ده یازده روز اخیرم. البته فرم خاطره‌نویسی‌اش چندان معمول نیست. خاطره تا حد ممکن مینیمال تعریف شده است و سبک متداول ضدخاطرات (همان اندیشه‌ی طنزآلود) در لابلای‌اش مشاهده می‌شود. چندان چیز تندی وسطش نگفته‌ام (لابد چون برخورد اجتماعی‌ای نداشته‌ام)، اما در هر حال امیدوارم کسی ناراحت نشود.

گاهی از خود می‌پرسم آیا همه‌ی این فشارها لازم‌اند؟ یا آیا اصلا وجود دارند؟ یا توهم‌اند؟
فشار کارها گاهی آن‌قدر زیاد می‌شود که وسط کاری نیز به فکر کار دیگری می‌افتم. با این‌که وقت تلف کردن همیشه وجود داشته است، اما هیچ‌گاه نمی‌توان به آن‌ها تفریح گفت. تفریح در حداقل حالت خود است. و اصلا توجه نمی‌کنیم که الان تابستان شده است و تابستان‌های پیشین چه وقت‌های آزادی که نداشتم.
بگذار خلاصه بگویم این یکی دو هفته‌ی اخیر چگونه گذشت – از شنبه‌ی هفته‌ی پیش تا امروز، یعنی سه‌شنبه.

شنبه‌ی پیش از صبح بسیار زود به دنبال ثبت نام TOEFL –که قرارست در ایران برگزار شود- بودم. بعد از آن هم من و پیمان رفتیم کانون به دنبال شماره‌ی تلفن فلان استاد. ظهر،‌ پیتزایی خوردیم و بعدش هم من خسته و کوفته از گرما و این طرف و آن طرف دویدن، به خانه آمدم و گمان‌ام بی‌هوش شدم. عصرش کمی کنترل چندمتغیره خواندم که قرار بود پنج‌شنبه امتحان‌اش را داشته باشم.

یک‌شنبه صبح مقاله‌ی IROSام را تصحیح کردم و برای دکتر نیلی فرستادم، گزارشی از کارهای چند وقت اخیرم ترتیب دادم و ظهر به IPM رفتم. جلسه‌ی چندان مفیدی نبود و نتیجه‌اش تنها این بود که قرار شد من گزارش بلند بالایی از همه‌ی کارهای اخیرم بنویسم. خب، این زیاد بد نیست ولی کار بزرگی‌ست برای خودش. در ضمن، نمونه‌ی خوبی است برای این ضرب‌المثل غیرمعروف «کار ایجاد می‌شه!» (یا شاید هم «کار، کار می‌آره!» با معنای منفی‌ی آن). چی؟! خب، گفتم که این ضرب‌المثل معروفی نیست. جدیدا حس می‌کنم زیاد reward نمی‌گیرم از کارهایی که می‌کنم. به نظرم حجم کارهایی که تا به حال کرده‌ام و نتایجی که داشته‌ام بیش از هر کس دیگری بوده که در این چند سال در آن آزمایش‌گاه کار کرده است. عیب‌ام فقط این است که چون تعداد نتایج و …ام زیاد است، به نظر می‌آید که کار مهمی نیست در حالی که واقعا مهم بوده است. برای‌ام عجیب است که خیلی‌ها تقریبا تنها با انجام شبیه‌سازی‌هایی که من در عرض چند روز انجام می‌دهم، MSاش را گرفته‌اند. بگذریم … شب هم با تو رفتم بیرون. جام جم رفتیم و کرپ گوشت (یا مرغ) و یک چیز دیگر خوردیم. آن روز کنترل چند متغیره نخواندم.

دوشنبه صبح زود بیدار شدم و رفتم آزمون TOEFL آزمایشی برای کلاس‌ای که قرار بود برویم (و می‌رویم) دادم. خوب دادم. جز listening که وسطش حواس‌ام پرت شد و یک چیزهایی را نشنیدم (البته listeningام هم هیچ وقت خیلی خوب نبوده است)، بقیه‌ی بخش‌ها خیلی خوب بودند. گرچه دلیلی ندارد همیشه این‌طوری باشد. عصرش هم درس خواندم.

سه‌شنبه؟! چه کردم؟ گمان‌ام درس خواندم. تا امتحان بیش از دو روز فاصله نمانده است و من هنوز پروژه‌های درس را نیز انجام نداده‌ام.

تا چهارشنبه از دکتر نیلی خبری نشده بود. قرار بود مقاله را بخواند و تصحیح کند. رفتم دانش‌گاه تا او را ببینم و هم‌چنین ببینم وضعیت کنترل چندمتغیره چگونه است و بچه‌ها چه کرده‌اند و چه نکرده‌اند. زیاد بچه‌های درس‌دار را ندیدم و آن‌هایی را که دیدم، خیلی هم خوب بلد نبودند یا حداقل این‌طور وانمود می‌کردند. تازه شروع کرده بودند به انجام پروژه‌ها – من هم: 4 پروژه‌ی مختلف بود و فردا هم زمان تحویل‌اش. در ضمن، صبح‌اش نامه‌ای داده بودم به دکتر صدیق و پرسیده بودم «آیا می‌شود ورقه‌ای آورد یا خیر». پاسخ مثبت داده بود. این‌اش خوب بود. برگشتم خانه و شروع کردم به انجام پروژه‌ها. خوش‌بختانه همه‌شان تا نیمه‌شب تمام شده بود. یادم نرود که بگویم دکتر نیلی را دیدم و او هم هنوز نخوانده بود. بد نیست اشاره کنم که deadline رسمی‌ی ارسال مقاله، آخر آن روز بود. در ضمن دکتر گفت که یک نسخه از آن را پرینت بگیرم تا لابد تصحیح راحت‌تر شود. گرفتم. گفت که شکل‌های‌ام کم‌رنگ‌اند و خوب چاپ نشده است. روی مانیتور ولی خوب بودند. این هم دردسر جدید: نمودارهای‌ام را دوباره از کجا بیاورم؟ در ضمن دکتر نیلی گفت که مشکل [….]

پنج‌شنبه صبح پاشدم و باز هم درس خواندم. فکر می‌کردم در یک هفته وقت‌ای که دارم بتوانم کلی خوب بخوانم و تکلیف هم حل کنم. اما عملا نشد. هفته‌ی خیلی شلوغی داشتم و وقایع عجیب و غریب زیادی رخ داد (آخر پانصد سال TOEFL در این مملکت برگزار نمی‌شده، حالا درست همین هفته ثبت‌نام‌اش افتاده است؟). نیم یا یک ساعت مساله حل کردم یا راه‌حل‌شان را مرور کردم و بعد شروع کردم به یادداشت برداشتن برای آن ورقه‌ی کذایی. بعد راه افتادم بروم دانش‌گاه. دکتر صدیق دیر آمد، بخش کلاس‌ها تعطیل بود، امتحان در اتاق سمینار برگزار شد. وقت‌اش بسیار کم بود. 90 دقیقه برای 5 سوال به این معناست که فقط باید درست بنویسی و بروی. وقت فکر کردن نداری. بد ندادم ولی نمی‌شود گفت خیلی خوب هم نوشتم. یک اشتباهی در آخر یکی از سوال‌ها انجام داده‌ام که خیلی سوزناک است. یک سوال دیگر هم آخر سر نفهمیدم جواب درست‌اش چیست، ولی جواب من احتمالا درست نیست چون فرضی کرده بودم که خیلی عاقلانه نیست. بچه‌های دیگر هم واقعا یا در ظاهر خوب نداده بودند. با این همه تمام شدن این امتحان خیلی خوش‌حال کنندانه بود. می‌تواند آخرین امتحان دوره‌ام باشد. بستگی به جبرانی‌ها دارد. برگشتم خانه. با تو صحبت کردم (البته من همیشه با تو صحبت می‌کنم). کمی که استراحت کردم،‌ افتادم سر درست کردن مقاله. خیلی عذاب‌آور نیست که پس از امتحان بخواهی یک مقاله را تصحیح کنی؟ – و آن هم چه تصحیحات بی‌خودی: نمودارها را پررنگ کنی در حالی که مطمئن نیستی داده‌های مشابه مقاله را داری یا نه. به هر حال این هم تمام شد. قرار بود به دکتر زنگ بزنم و ببینم نظری دارد یا نه. تلفن‌اش جواب نمی‌داد تا ساعت 10:30 شب. با این همه،‌ نکته‌ی هیجان‌انگیز در این است که برای ارسال مقاله می‌بایست ثبت نام کرده بودیم که من نمی‌توانستم چنان کاری بکنم. دکتر هم که پیدا نمی‌شد. همه چیز را (pdf و doc مقاله + user name و password) را برای او و دکتر اعرابی فرستادم تا خودشان اگر کاری می‌خواهند بکنند، بکنند.

جمعه … جمعه کلاس گیتار داشتم. هیچ چند روز قبل‌اش تمرین نکرده بودم. اکثرا تمرین می‌کردم و البته به اینترنت هم وصل شده بودم (همیشه این برای‌ام سوال بود که آیا «به اینترنت وصل شدن» درست یا با معناست؟). تو را هم ندیدم. تو هم که وقتی SG خون‌ات کم می‌شود،‌ شروع می‌کنی به بهانه‌گیری و غر زدن. خوب می‌کنی خوش‌گل من – چرا نکنی؟

شنبه … شروع می‌کنی به نوشتن گزارش کذایی که قرارست بین 10 تا 100 صفحه باشد. لذت بخش است. بعد، تو می‌آیی. کمی با تو هستم و بعد می‌رویم کتاب بگیریم (چرا ما فقط یک ضمیر مخاطب داریم؟ دوست داشتم هم خودم و هم تو را با ضمیر مخاطب صدا کنم. مثلا بگویم «کمی با تو هستی و بعد می‌روید کتاب بگیرید» می‌شد؟ چرا نشود!). من حسابی خسته بودم. می‌دانم. برمی‌گردیم،‌ من باید برای فردا تست TOEFL بزنم و مهم‌تر از آن برای سخنرانی‌ی فردای‌ام در IPM آماده شوم. PowerPointاش وجود داشت، تنها باید کمی دست‌کاری می‌شد. نوشته‌ام آن روز را پیش‌تر. مهمانی و … . آخر سر تمام می‌شود. فردا صبح کلاس داری. شش صبح باید بیدار شوی و تو پنج خوابیده‌ای. خسته نباشم!

یک‌شنبه می‌روی کلاس. بعد می‌آیی خانه. تا حد مرگ خسته‌ای. بی‌هوش می‌شوی و یک ساعتی می‌خوابی. بیدار که می‌شوی، غذایی می‌خوری. ساعت 2:30 باید بروی IPM‌در جلسه‌ی هفتگی‌تان شرکت کنی. جلسه‌ای که خیلی وقت‌ها باعث افزایش علم‌ات نمی‌شود. قبلا البته شرکت در آن را خیلی دوست داشتم چون تفریح خوبی بود. از این‌که به تنهایی آن‌گونه اظهارنظر می‌کنم و خیلی وقت‌ها ایده‌هایی خیلی به‌تر از هر کس دیگری ارایه می‌دهم، حس خیلی خوبی به‌ام دست می‌دهد. سردار جلسه؟! (سردار سازندگی؟ سردار کربلا؟) خوب است! ولی این اواخر آن حس‌اش کم‌رنگ‌تر شده. شاید وقایع اخیر به‌اش ضربه زد. باید بفهمم مثل همه جا و همه چیز دیگر دو اصل (حداقل دو اصل)، برقرارست:
1-آدم‌ها ده دقیقه‌ی اخیرشان را بیش از هر زمان دیگری به یاد می‌آورند (پس اگر تو قبلا فوق‌العاده بوده باشی،‌ اگر در جوانی بسیار باهوش بوده باشی یا خوش‌تیپ یا هر چیز دیگری،‌ اگر حالا مغزت درست کار نمی‌کند، اگر الان مشغله داری و بازده خوبی نداشته باشی، قدر و منزل‌ات بسیار پایین می‌آید – بدون توجه به گذشته‌ات).
2-باید بیان کرد! باید به رخ کشید آن‌چه را که داری. اگر ساکت بنشینی، فکر می‌کنند نمی‌دانی و نمی‌فهمی. اگر همه چیز را هم بدانی ولی چیزی نگویی، تو را بی‌سواد در نظر می‌گیرند. اگر اشتباهات‌شان را به آن‌ها گوش‌زد نکنی (گمان‌ام «گوش‌زد» در واقع بار منفی‌ای دارد. یک تنبیه. به دو پاره‌ی آن نگاه کن)، فکر می‌کنند بی‌اشتباه‌اند. اگر هر چه کردند از آن بگذری، روی‌شان را زیاد می‌کنند. این را که بسیار دیده‌ام، نه؟ اما من گاهی ترجیح می‌دهم ساکت باشم و چیزی نگویم. اممم … بگذرم!
جلسه را به موقع نرسیدم. می‌خواستم CD کپی کنم که خیلی اذیت کرد. 3 تا از CDهای‌ام نیم‌سوز شد تا آخر سر درست شد. مجبور شدم با سرعت خیلی پایین 16x بنویسم تا درست کپی شود. این سوال پیش می‌آید که پس چرا روی دست‌گاه‌ام نوشته شده است 52x؟! جوری شد که به جلسه‌ی خودمان نرسیدم. ساعت 3:30 رسیدم آن‌جا. 4 قرار بود سخنرانی داشته باشم. خب، زیاد طول نکشید ت 4 شود. سخنرانی‌ام درباره‌ی Hierachical Reinforcement Learning بود. خودم که خوش‌ام آمد. ارایه‌ام به نظرم خوب بود. مدت‌ها بود که ارایه‌ی خوب نداشتم. معمولا آن‌قدر وقت نشده بود که یک بار قبل از ارایه‌ی اصلی، برای خودم ارایه دهم. این‌بار توانستم یک بار چنان بکنم با وجود آن‌که اگر دو بار می‌کردم،‌ خیلی به‌تر می‌شد. شمرده و دقیق گفتم. می‌دانی … به نظرم یک ارایه‌ی خوب تنها برای شنونده خوب نیست، بلکه به همان اندازه یا حتی بیش‌تر برای گوینده‌اش خوب و لذت‌بخش است. سخنرانی‌ام اما الزاما برای بقیه خوب نبود. تقریبا هیچ کس (جز دو نفر از بچه‌های خودمان) چیز زیادی از RL نمی‌دانستند. خیلی‌های‌شان cognitive scientistهایی بودند که از پزشکی به آن رشته رفته بودند و نه علاقه‌ای به این‌جور نگاه به مساله داشتند و نه زمینه‌ی علمی‌ی آن را. به هر حال گویا یک نفرشان کم و بیش چرت می‌زد و دو نفر دیگرشان (دختری و پسری)،‌ همه‌اش حرف می‌زدند و می‌خندیدند. با این همه سعی کردم تا حد ممکن ایده‌ها را به‌شان بدهم در ضمن یک چیزهایی هم از زمینه‌های مختلف AI بگویم. بعد هم با تو و روزبه رفتیم بیرون و آپاچی و همین! راستی عجب رعد و برق‌هایی می‌زد. تا یادم نرفته بگویم که دکتر نیلی پس از جلسه (خودش در جلسه نبود) از من پرسید که بچه‌های cognitive science چطوری بودند و من گفتم هیچ‌کدام‌شان فعالیتی نداشتند و دو نفرشان هم حرف می‌زدند که مشخص کردم کدام‌ها بودند. آخر می‌خواست نمره بدهد! هاها! حال کردم! (:

دوشنبه خانه بودم. گزارش نوشتم. بد جلو نرفتم ولی هنوز خیلی مانده. عصر هم یک TOEFL عجیب و غریب دادم که وسط امتحان 5 یا 6 تماس تلفنی داشتم. زیاد خوب نشد. بعد هم نصفه شب شروع کردم به نوشتن دو essay تمرینی. خوابیدم. امروز صبح به جای این‌که 6 بیدار شوم، 9:30 بیدار شدم و کلاس‌ام را از دست دادم. هنوز که هنوزست هم شروع نکرده‌ام به نوشتن گزارش. عیبی ندارد. در یکی از گروه‌های Orkut که مربوط به دانش‌جویان PhD بود، بحث‌ای شده بود راجع به این‌که خیلی‌ها احساس عقب افتادن و کار نکردن و … می‌کنند و بقیه گفته بودند که چنین چیزی طبیعی‌ست. من هم زیاد وضعیت‌ام بد نیست. در ضمن، نوشتن همه‌ی این‌ها هم کلی کیف داد. توی گلوی‌ام گیر کرده بود این غر زدن‌ها. حالا عصر کار می‌کنم. الان می‌روم نهار می‌خورم.

دیگر چه خبر؟! هیچ! فقط برای تکمیل وضعیت فشرده‌ی فعلی باید بگویم علاوه بر نوشتن این گزارش و برنامه‌ی فشرده‌ی TOEFL، می‌بایست مقاله‌ی درس حساب‌گری‌ی زیستی و گزارش درس سمینارم را -که درباره‌ی کنترل آشوب است- نیز تا آخر تیر تمام کرده باشم. تازه قرارست تا آخر امرداد هم اولین journal paperام پروژه‌ام را هم داده باشم. هممم … گشنه‌ام شد!

سخنرانی: یادگیری تقویتی سلسله‌مراتبی

یادگیری تقویتی سلسله مراتبی (Hierarchical Reinforcement Learning)
یک‌شنبه 14 تیر 1383
ساعت 16 تا 18
تهران – ضلع جنوبی میدان نیاوران – پژوهش‌گاه دانش‌های بنیادی (مرکز تحقیقات فیزیک نظری و ریاضیات) – تالار تجمعات

درباره‌ی لذت رمان‌خوانی

بحث رمان‌خوانی و این‌که چرا می‌توان از آن لذت برد، پاسخ بدیهی‌ای ندارد. جدا از آن، حتی شاید نتوان به قطع گفت نسل ما بیش‌تر از نسل فعلی رمان می‌خواند (منظورم از این دو نسل، دو نسل جنسیتی‌ی مختلف نیست، بلکه دو نسل تکنولوژیک متفاوت است). با این‌همه چیزی که بدیهی‌ست،‌ اضافه شدن کانون‌های جدید لذت به زندگی‌ست: اینترنت، کانال‌های بی‌شمار تلویزیون (چه همین صدا و سیمای جمهوری اسلامی و چه کانال‌های ماهواره‌ای)، مواد مخدر جدید و در دست‌رس و بازی‌های کامپیوتری واقع‌نما. این‌که آیا یکی از این لذت‌ها می‌تواند جانشین دیگری شود یا خیر، موضوع قابل تاملی‌ست ولی دور از تصور هم نیست. به یاد داشته باشید که اعتیاد به همه‌ی این‌ها ممکن است و اعتیاد دقیقا به معنای غالب شدن لذتی خاص است.
خواندن نوشته‌های کامنت‌ پست قبلی را توصیه می‌کنم و هم‌چنین این نوشته‌ی لرد را. در ضمن، خواندن مجدد این نوشته‌ی قبلی‌ام –با به یاد داشتن این‌که ما در دنیایی پر از روش‌های لذت بردن قرار داریم و یکی از این لذت‌ها،‌ بازی‌های کامپیوتری است و دیگری‌اش رمان‌خوانی- توصیه می‌شود.

کنکور

امسال هم چند دوست کنکوری دارم که الان وسط امتحان‌شان‌اند. امیدوارم از این غول مسخره‌ -که نمونه‌ی خوبی از حماقت سیستم حکومتی‌ی ایران است- به راحتی عبور کنند.

پرتغال-هلند

پرتغال-هلند!
خب … فقط نصف نیمه‌ی دوم را دیدم.
اما در عوض در جریان بازی، یک لم مهم کشف کردم.

لم طرف‌داری: اگر مسابقه‌ای برقرار بود که هر کدام از دو تیم در زمین، جزو تیم‌های مورد علاقه‌ات بودند، برای دانستن این‌که طرف‌دار کدام‌شان هستی کافی‌ست تشخیص‌دهی در هنگام عقب‌افتادن کدام تیم مشوش و نگران نشده‌ای. در این صورت، تو طرف‌دار آن یکی هستی.

این لم روش خوبی‌ست برای تشخیص این موضوع و با این‌که بدیهی به نظر می‌رسد، اما قضایای بسیار جالبی را می‌توان با استفاده از آن ثابت کرد. مثلا این‌که من امشب طرف‌دار پرتغال بودم و نه هلند!