فیلترینگ سولوژن

سولوژن به شدت فیلتر شده است. برای‌ عجیب است که با کدام عقل و منطقی سایت مرا این‌گونه سانسور کرده‌اند: نه آن‌چنان از سیاست می‌نویسم (و حتی اگر هم بنویسم، بیش‌تر از خودِ سیاست می‌نویسم و نه از احزاب و گروه‌های سیاسی) و نه از مسایل جنسی و دیگر قضایا. بخش‌های دیگر سایت‌ام هم که کاملا علمی است و به گمان‌ام Thesilog یکی از معدود وبلاگ‌های علمی‌ای است که ایرانیان می‌نویسند. به قولی لابد از مقام شامخ پاپ سولوژنوس اول ترسیده‌اند که این‌گونه مرا فیلتر کرده‌اند. خلاصه این‌که تاکنون به نتیجه‌ی خیلی خاص‌ای نرسیده‌ام. پرس و جوها و پی‌گیری‌های‌ام هم جواب نداده است. ISPها یا جواب نمی‌دهند یا جوابِ دقیق‌ای نمی‌دهند. فقط می‌دانم که شبکه‌ای به نام سروش در این فیلترینگ دست داشته است. این سروش کجاست؟! چیست؟! ربطی به صدا و سیما دارد؟ هیچ‌کس‌ای به‌ام جواب نداده است.
نتیجه‌ی همه‌ی این‌ها، نوع‌ای احساس خفقان است. احتمالا کلی از خواننده‌های‌ام را از دست می‌دهم که خوب نیست. می‌دانم که خیلی‌ها زحمت استفاده از فیلترشکن را به خود نخواهند داد. خودم هم به راحتی نمی‌توانم وبلاگ‌ام را ببینم. پست جدید کردن هم با پراکسی‌های CGI و PHPای که تا به حال تست کرده‌ام ممکن نبوده است. خلاصه وضعیت خوبی نیست. نمی‌گویم مرده‌شوی چه کارشان بکند …
هممم … راستی فعلا من یک جای دیگر فعلا مهمان شده‌ام!

سفرهای قورباغه‌ی من (1)

… و خلاصه قورباغه‌ی قصه‌ی ما، بار و بندیل‌اش را جمع کرد تا برود به مهمانی‌ی شاهِ پریان در برکه‌ی زیر سرو بزرگ پشت تپه. بالا، پایین، بالا، پایین، … خب، قورباغه‌ها این‌طوری مسافرت می‌کنند.

ذهنیت متمایل به تفسیر گناه‌آلود از امور واقع

این نوشته‌ی ذهنیت گناه رامین مرا واداشت تا فورا ارجاع‌ای به‌اش بدهم. این همان چیزی است که من به آن می‌گویم ایجاد آگاهی! اگر از بین هر ده نفری که چنین چیزی را بخواند، یک‌ای اندکی به آن فکر کند کلی وضعیت‌مان به‌تر می‌شود: البته به شرطی که هزاران از این نوع نوشته‌ها تولید شود تا میلیون‌ها نفر آن‌ها را بخوانند.
رامین درباره‌ی ذهنیت گناه نوشته است. درباره‌ی این‌که جامعه‌ی امروزین ما ملغمه‌ای است از عملِ مدرن و غربی و تفکر مذهبی. کارهای‌مان به ظاهر از یک فرد غربی برمی‌آید (دوست پسر/دختر داریم، زنان‌مان لباس‌های نیمه‌عریان می‌پوشند و …) ولی ذهنیت شرقی و توام با گناه‌ای داریم و در نتیجه پیشینه‌ی فکری‌ی لازم برای «باور به حق داشتن» کارهای‌مان را نداریم.
اعتقاد دارم برعکس این نیز وجود دارد. در بسیاری از موارد در مورد چیزهایی حرف می‌زنیم و استدلال می‌کنیم در حالی که جرات/توانایی عمل کردن‌شان را نداریم. نمونه‌اش گوش کردن به حرف دیگران است. خیلی وقت‌ها درباره‌ی دموکراسی، آزادی‌ی عقیده،‌ بحث و گفتگو و گفتمان و هزار چیز دیگر می‌گوییم، اما حاضر نیستیم به حرف هم‌تیمی،‌ ارباب رجوع، هم‌کار، استاد، دانش‌جو و یا اعضای خانواده‌مان گوش کنیم و حتی خیلی وقت‌ها نظر خودمان را بر آن‌ها تحمیل می‌کنیم (به این می‌گویند حرکت از سمت دیدگاه شناختی به رفتارگرایی: شوخی!). یک نمونه‌ی دیگرش نظم سازمان‌های‌مان است (آقایان مدیر خیلی هارت و پورت می‌کنند در این باره ولی اداره‌شان به درد لای جرز هم نمی‌خورد). و باز هم: کلی اخلاق حسنه‌ای که همه‌ی ملایان و عوام‌مان درباره‌اش صحبت می‌کنند ولی هیچ خبری از آن گفتارها در کردارشان نیست – دروغ نگفتن، امانت‌داری، غیبت‌نکردن و … ! باز هم بگویم؟!
به هر حال نوشته‌ی رامین را حتما بخوانید.

مرکز انفورماتیک دانش‌گاه تهران، اعدام باید گردد!

ای دانش‌گاه تهران! نمی‌دانی چقدر دوست دارم خرخره‌ی سیستم اداری‌ات را بجوم.
دانش‌گاه تهران یک ساختمان به این بزرگی دارد به اسم مرکز انفورماتیک. یک ساختمان شیک در بلوار کشاورز. بعد این‌ها سیستم کامپیوتری طراحی می‌کنند به چه ماهی! آن‌قدر ماه که چهار روز است سیستم ثبت نمره‌ی سراسر این دانش‌گاه عظیم و بی سر و ته تعطیل شده است و هیچ آینده‌ی درخشان‌ای هم برای درست‌شدن‌اش متصور نیست. سیستم ثبت نمره و صدور کارنامه برای من به این دلیل اهمیت دارد که اگر وجود نداشته باشد من نمی‌توانم فارغ‌التحصیل شوم. و تنها دلیل شناخته‌شده‌ی مزاحم این امر، همین سیستم بی در و پیکر دانش‌گاه است.

جالب است! این سیستم کامپیوتری نسبتا جدید است (گویا چند ماهه است). پیش‌تر سیستمِ دیگری داشتند که خراب شده بود و تصمیم گرفته بودند ارتقای‌اش دهند. در آن مدت از روش قدیمی،‌ روش دستی، استفاده می‌کردند. بعد از تعویض به این سیستم جدید، نمی‌دانم با کدام بخش مغزشان به این نتیجه رسیدند که سیستم قدیميِ کاغذی را به کل کنار بگذارند و در نتیجه فعلا هیچ غلطی نمی‌توانند بکنند (باید اعتراف کنم که از به کار بردن این لفظ «غلط کردن/نکردن» در این معنا شرم‌سار نیستم. جدی جدی گندش را در آورده‌اند!).

بخش اداری‌ی دانش‌گاه تهران نمونه‌ی خیلی خوب از یک سازمان پیچیده و کند است. برای خیلی از کارها برنامه‌ریزی شده است و روشِ بسیاری از کارها مشخص است. اما در عوض نه نسبت به مشکلات چندان مقاوم است و حتی بدتر از آن راهِ حل سر راست و مشخص‌ای برای خیلی از کارهای‌اش وجود ندارد.

یکی از دلایل این مشکل‌، سلسله‌مراتب بسیار تو در توی آن است. از این لحاظ بسیار شبیه به انجام فعالیت‌ای در سطح ده‌ستان است که نیاز به مجوز وزارت کشور دارد: ده‌ستان، شهرستان، استان، مرکز. و دانش‌گاه تهران نیز بدین‌گونه تقسیم شده است: گرایش (گرایش کامپیوتر-نرم‌افزار مثلا)،‌ گروه (گروه مهندسی‌ی برق و کامپیوتر)، دانش‌کده (دانش‌کده‌ی فنی: به گمان‌ام به تنهایی بزرگ‌تر از هر دانش‌گاه صنعتی‌ی کشور باشد. گرچه شاید اشتباه کنم)، دانش‌گاه تهران.
جالب است، ولی مثلا من حتی مطمئن نیستم رییس دانش‌گاه‌مان کیست (دکتر فرجی‌دانا؟!) و رییس دانش‌کده‌مان را آخرین بار سه سال پیش دیدم و این حتی در صورتی است که رییس دانش‌کده‌مان، برادر استاد راه‌نمای‌ام نیز هست. این اصلا خوب نیست!
بگذریم … اگر این مشکل ادامه پیدا کند، می‌روم و برادر استاد راه‌نمای‌ام را زیارت می‌کنم. تا جایی که یادم می‌آید شبیه به هم‌اند!

خیلی دور، خیلی نزدیک و رستگاری در ساعت هشت و بیست

امشب رستگاری در 8:20 را دیدم. چند شب پیش نیز خیلی دور، خیلی نزدیک. اولی موضوع پیچیده‌تری داشت، دومی موضوع ساده‌تری. هر دو ایدئولوژیک بودند و این مرا اذیت می‌کرد. یکی (رستگاری) در سطح شخصیت‌پردازی و دیگری در سطح مسیر داستان. «خیلی دور، خیلی نزدیک» را بیش‌تر دوست داشتم. احتمال می‌دهم در جشن‌واره‌های خارجی هم جایزه‌ی بیش‌تری ببرد نسبت به آن دیگری. رستگاری خیلی بومی بود. بومی‌ی غیرقابل هضم برای دیگران. رستگاری در 8:20 اسم قشنگ‌تری دارد نسبت به خودِ فیلم. همین‌ها … رفع کسالت دیگر …

درباره‌ی ویکی‌نویسی

خیلی دوست دارم انقلابِ اینترنتی‌ی بعدی‌ی فارسی‌زبانان، گسترش ویکی باشد. با این‌که به تازگی جرقه‌های‌اش این طرف و آن طرف دیده می‌شود، اما به نظر من بعید است وبلاگ‌بازهای قهار امروزین حاضر باشند سادگی‌ی وبلاگ‌نویسی را رها کرده و به تولید و یا حتی انتقال محتوای اینترنتی بپردازند.
البته چنین انتظاری هم خیلی منطقی نیست: وبلاگ‌نویسی، ویکی‌نویسی و دسته‌ی دیگری که من آن را تولید و عرضه‌ی دانش در بستر اینترنت می‌نامم سه مقوله‌ی جدا با تولیدکنندگان مجزای‌اند. وبلاگ‌نویسی برای کاری است و ویکی‌نویسی نیز برای کاری دیگر.
اگر کس‌ای بلد باشد خاطره‌نویسی کند، می‌تواند وبلاگ نیز بنویسد. اما کس‌ای که می‌خواهد به تولید ویکی بپردازد باید در چند زمینه‌ی مختلف مطالعه‌ای قابل قبول داشته باشد و کس‌ای که می‌خواهد تولید دانش کند باید مطالعه‌ای عمیق و جدی داشته باشد.
بخش‌ای از وبلاگ‌نویسانِ فعلی چنین زمینه -و علاقه‌ای- دارند و عملا خیلی از آن‌چه در وبلاگ‌های‌شان دیده می‌شود قابلیت تبدیل به فرم‌ای دیگر را نیز دارد. در واقع آن‌ها کسان‌ای هستند که به دلیل عمومیت وبلاگ‌های در میان فارسی‌زبان‌ها به سمت وبلاگ‌نویسی هل داده شده‌اند. می‌توان انتظار داشت که این عده به تدریج به سمت ویکی (یا فرم‌های دقیق‌تر دانش) حرکت کنند. اما به اعتقاد من درصد این افراد آن‌قدر نیست تا بتوان شاهد انقلاب ویکی‌نویسی در زبان فارسی باشیم.
نکته‌ی مهم‌ای جا ماند: با وجود همه‌ی حرف‌هایی که زدم،‌ از نظر من وبلاگ‌نویسی آینده‌ای درخشان‌تر از ویکی‌نویسی -حداقل با کاربرد فعليِ آن که بیش‌تر دایره‌المعارفی است- دارد. ارزشِ ویکی‌نویسی فعلا برای‌ام گنگ و مبهم است. به هر حال حس می‌کنم که‌ وبلاگ‌نویسی نباید از بین برود و ویکی‌نویسی جای‌گزینی برای آن نیست و نمی‌تواند باشد.

دموکراسی بدون فحش (2)

خب، شاید طبیعی نباشد که بدون فحش و بد و بیراه زندگی بگذرد. چرا نباید به چیزی تعصب داشت؟ چرا اگر طرف مقابل‌ات حرفِ دیگری می‌زند، تو باید ساکت باشی و هیچ نگویی؟ چرا نمی‌زنی درِ گوش‌اش؟
این‌گونه بگویم – البته با شک: تعصب‌داشتن لازمه‌ی بقای توام با گوناگونی‌ی جمعیتی است. و به نظر می‌رسد بدون این گوناگونی، سرعت پیش‌رفت تمدن‌مان خیلی پایین‌تر می‌بود.
نه! خشونت را ترویج نمی‌کنم. آرام باشیم. گاهی زندگی عجیب می‌شود. گاهی فکر می‌کنم راجع به خیلی چیزها اشتباه می‌کنم. گاهی احساس می‌کنم لازم است دنیا را معکوس کنم.

دموکراسی بدون فحش

برای این‌که یاد بگیریم یک بحث را بدون خون و خون‌ریزی ادامه دهیم، چه باید بکنیم؟! تمرین دموکراسی؟! این کافی نیست: باید تمرین دموکراسی‌ی بدون فحش انجام دهیم. نمی‌گویم خودم بلد هستم‌ها، نه! فکر کنم تعصب نداشتن خوب چیزی باشد. طرف چه می‌گوید؟ مخالف تو می‌گوید؟ ناراحت‌ات می‌کند؟ عصبانی‌ات می‌کند؟ چرا باید عصبانی بشوی؟ چرا باید ناراحت بشوی؟ دلیلی ندارد اگر تعصبی به هیچ چیزی نداشته باشی. می‌خواهی آن‌ها را به باور درست برسانی؟! احساس وظیفه می‌کنی؟ گمان نکنم حتی اگر پیامبر هم باشی، چنین وظیفه‌ای بر عهده‌ات باشد. حداقل ما که می‌دانیم نبود.

کامنت‌گذاری

در زمان کانت خوش‌بختانه MT هنوز اختراع نشده بود.
در زمان ویتگنشتاین با وجود آن‌که وبلاگ‌نویسی‌ به وجود آمده بود،‌ اما کامنت‌گذاری هنوز باب نشده بود. اما او هوش‌مندبازی در آورد و کلِ آرشیوش را داد به برتراند راسل تا برای‌اش کامنت بگذارد. نتیجه خوش‌آیند نبود! از آن به بعد ویتگنشتاین وبلاگ‌اش را عوض کرد و به کس‌ای خبر نداد. سال‌های بعد -پس از مرگ‌اش- وبلاگ‌های او آماج کامنت‌های ملت شد.

پ.ن: در زمان کانت و پیش از او هم وبلاگ‌نویسی مطرح بود. لایب‌نیتز یک وبلاگ‌نویس محسوب می‌شود.

انتخاب‌ها، بهینه‌سازهای وابسته به بافت‌اند

انسان خود را از جلوی دوچرخه کنار می‌کشد.
درخت خود را از پرچین بالا می‌کشد.
رود سنگ میان‌اش را می‌ساید و می‌برد.

همه‌اش یک سری بهینه‌سازی …

کلمات، باورهای تجرید یافته‌اند

توپ در سراشیبی به سمت پایین حرکت می‌کند.
سوسک به سمت ظرف آشغال‌ها حرکت می‌کند.
انسان به سمت در حرکت می‌کند.

انسان تصمیم می‌گیرد به سمت در حرکت کند.
انسان به احتمال زیاد می‌گوید که رفتار سوسک نیز نوعی تصمیم‌گیری بوده است: سوسک تصمیم گرفته بود به سمت آشغال‌ها حرکت کند چون گشنه‌اش بود.
انسان ممکن است باور داشته باشد که رفتار توپ نیز نوعی تصمیم‌گیری بوده است: توپ تصمیم گرفته بود به سمت پایین حرکت کند.

بیش‌تر افراد با این‌که انسان‌ها «تصمیم» می‌گیرند مشکلی ندارند، بعضی‌ها با تصمیم‌گیری‌ی سوسک نیز مشکلی ندارند، و کم‌تر کس‌ای است که باور داشته باشد سنگ تصمیم گرفته است سر بخورد.

تفاوت در چیست؟ مرز کجاست؟ شاید تصمیم‌گیری اصلا فرآیند مجزایی نباشد. یک جور نام یا در همین حدود. یعنی نام‌ها اشاره‌ای به معنای ذاتی‌ای ندارند. یک‌جور دسته‌بندی‌ای هستند که ذهنیت‌مان را خوب بیان می‌کنند و باور ما نسبت به دنیا با آن سازگارتر است: نام‌گزاری‌ی رفتار انسان به «تصمیم‌گیری» با ذهنیت‌مان سازگار است و نام‌گزاری‌ی رفتار سنگ،‌ ناسازگار.

حال چند جمله‌ی دیگر:

خدا ما را آفرید.
خدا تصمیم گرفت ما را هدایت کند.
خدا ما را هدایت می‌کند.
خدا ما را دوست دارد.
نیروهای ماورایی می‌خواهند با ما ارتباط برقرار کنند.

نظرت چیست؟
من که به این‌ها فکر می‌کنم، می‌ترسم. ترجیح می‌دهم بروم سراغ کارهای دیگر.
ساعت باز هم 11:11 است! درست همین الان.
هنوز هم …
تمام شد: 11:12!

فیلترینگ جدید؟

به نظر می‌رسد فیلترینگ باز هم سخت‌گیرتر شده است. من از Behbod استفاده می‌کنم و blogrolling از صبح امروز دیگر قابل استفاده نیست. می‌دانم ISPهای دیگری هم وجود دارند که این‌گونه فیلتر کرده باشند. ISPی شما چه؟

کاغذبازی

چقدر از کارهای اداری‌ی عجیب و غریب بدم می‌آید. طبق آخرین محاسبات من باید 9 نسخه از پایان‌نامه‌ام را پرینت بگیرم و بدهم به این و آن! آن هم با فرمت دل‌بخواهِ دانش‌گاه و به صورت همهچیز چسبیدهنوشتهشده. آن هم پایان‌نامه‌هایی که هیچ‌کس‌ای نخواهد خواند و گرد و خاک می‌گیرد. بیچاره آن‌همه درخت بریده.
هممم … حالا ماجرا دارد که تعریف می‌کنم من چه از این معاون آموزشی‌مان که نکشیده‌ام. مثلا مرا مجبور کرده است که هیچ لغت‌ای به خط لاتین در متن نیاورم و همه را با خط فارسی بنویسم. ولی به نظرم مضحک است که روش‌ای به نام Option را (که هیچ ربط مستقیمی با optionهای کامپیوتر و … ندارد و تقریبا می‌شود گفت اسم یک الگوریتم است) بنویسم آپشن. مرا یاد آویشن می‌اندازد. من هم مطابق میل‌شان تغییر دادم ولی فورا یک پانوشت آورده‌ام به این صورت: » با وجود آن‌که نگارنده ترجیح می‌داد لغتی با خط لاتین در پایان‌نامه‌اش بیاید ولی کلمه‌ای ذاتا غیرفارسی را با خط فارسی ننویسد و شاهد کلماتی با ظاهر نامانوس چون «آپشن» نباشد، اما مقررات آموزشی برگونه‌ای دیگر بود.» حالا ماجرا خنده‌دارتر از این حرف‌ها است. بیش‌تر خواهم نوشت. این آقای معاون آموزشی‌مان -تا جایی که من فهمیده‌ام- خودش به خودی‌ی خود، یک کاغذبازی‌ی بزرگ است!

حرص‌خوری

دی‌روز تا حد ممکن حرص خوردم: شاید البته کمی کم‌تر. برگشتم به خانه،‌ کمی حرف زدم -متشکرم- و غذا خوردم؛ حال‌ام خوب شد.
مشکل از این‌جا ناشی می‌شد که چند مورد ناخوش‌آیند مختلف پشت سر هم توی چشمان‌ام فرو رفت. فعلا درباره‌ی بعضی از مواردش -تا مطمئن نشده‌ام- چیزی نمی‌گویم، اما ممکن است بعدا درباره‌اش با بعضی‌ها صحبت کنم. حسِ گول‌خوردن و سوء استفاده شدن دارم.

هیولاها، لبختدزنان فرکانس پایین‌اند

بعضی‌ها شبیه غول‌اند یا هیولا یا چیزی در همین حدود: سالی یک‌بار هم لبخند بزنند یا کلمه‌ی محبت‌آمیز بپرانند انگار دنیا را به آدم داده‌اند (اما فراموش نکنید که واقعیت دنیا در جای دیگری است).
[هی! شما که سالی یک‌بار لبخند نمی‌زنید!!!]