ماهی‌ها تز نمی‌نویسند

آیا ماهی‌هایی که کلی کار روی سرشان ریخته هم عاشق می‌شوند؟
اصولا این یک روش مطمئن برای جلوگیری از عشق است: کار روی سر خودت بریز! هر وقت خواستی عاشق شوی، سرت را به اندازه‌ی یک ساعت چت شبانه و دو ساعت آخر هفته خالی کن.
(البته این قضیه در مورد من برقرار نیست. مگر نمی‌بینید «ماهی» اسم دخترانه است؟)

از دیکتاتوری تا دموکراسی (چارچوبی نظری برای کسب آزادی)

از دیکتاتوری تا دموکراسی (چارچوبی نظری برای کسب آزادی)
نویسنده: جین شارپ
مترجم: جادی – از انجمن بدون مرز

فهرست:
1 – مواجهه واقع‌بینانه با دیکتاتوری‌ها
2 – خطرات مذاکره
3 – قدرت از کجا می‌آید؟
4 – دیکتاتوری‌ها ضعف‌هایی دارند
5 – به کارگیری قدرت
6 – ضرورت برنامه‌ریزی استراتژیک
7 – برنامه‌ریزی استراتژیک
8 – کاربرد مبارزه‌طلبی سیاسی
9 – فروپاشاندن دیکتاتوری‌ها
10 – زیربنای دموکراسی پایدار
پیوست: روش‌های اقدام غیرخشونت‌آمیز

سالیان سال، یکی از مهم‌ترین نگرانی‌های من این بوده است که مردم چگونه می‌توانند جلوی به وجود آمدن دیکتاتوری‌ها را بگیرند یا دیکتاتوری‌های موجود را از بین ببرند. این علاقه ناشی از این عقیده است که هیچ انسان‌ای نباید تحت تسلط انسان‌ای دیگر زندگی کند و یا توسط حکومت‌های دیکتاتور از میان برداشته شود. (از پیش‌گفتار)

تاکنون در این وبلاگ چندان کتاب معرفی نکرده‌ام یا اگر هم کرده باشم بیش‌تر نظرم را درباره‌ی کتاب‌ای نوشته‌ام تا معرفی‌ی صرف. اما این پست جدا معرفی‌ی کتاب است و آن هم معرفی‌ی خالص! لازم است بگویم با این‌که کتاب را نخوانده‌ام اما معرفی‌اش را در این روزگار مناسب می‌دانم. می‌توانید کتاب را از این‌جا بگیرید.

قسم (2) و توقیف به (2) و به

قسم به لخ‌لخِ دمپایی‌های کهنه‌
قسم به خاکستر عکس‌های سوخته
و کتاب‌هایی که نوشته نشده
توقیف شدند.

به یاد کاپشن جبهه‌ای‌های زیبایی خفه‌کن
به یاد bootstrapping صف‌های دشمن‌شکن همیشه در صحنه
و عقل جمعی‌ی boost شده‌ای که همیشه
به زیر پله‌ها ختم می‌شد.

تغییرات سیلابس مهندسی کامپیوتر

طبق تصمیم‌های انجام گرفته از این پس دروس بی‌عفتی‌ی زیر از سیلابس درسی‌ی مهندسی کامپیوتر حذف خواهند شد:

-گرافیک کامپیوتری، پردازش تصویر، شناخت الگو، بینایی ماشین
-پایگاه داده، ذخیره و بازیابی‌ی اطلاعات
-هوش مصنوعی،‌ سیستم‌های پشتیبان تصمیم‌گیری، سیستم‌های خبره و …
-همه‌ی درس‌هایی که در آن به طراحی واسط کاربر پرداخته می‌شود.
-همه‌ی درس‌هایی که در آن از واسط‌های نر و ماده ممکن است استفاده شود.

در ضمن از این پس تمام مانیتورهای LCD، Flat و … سایت دانش‌گاه‌ها جمع و به جای آن‌ها مانیتورهای هرکولس سبز و ترجیحا زرد رو به قهوه‌ای جانشین خواهد شد. در صورت موجود نبودن می‌توان از مانیتورهای CGA استفاده کرد. طبق استیفای انجام شده حداکثر 1 و 2 بیت به ترتیب برای حالت حلال و مکروه قابل پذیرش است. استفاده از بیت‌های رنگی‌ی بیش‌تر حرام است.

سنجاقک باز محدود

باید ولش کنی؟
آینده مونده تا بیاد!
آیا همه چیز رو باید ول کرد؟
زمانِ در کاسه را بشمارید.
یادش نیست که به ازای هر دم‌ای، بازدم‌ای هست.
«من با ذهن‌ام یافتم‌اش،
من دیدم‌اش»
صاعقه!
دست‌ات رو از سرم بردار
بگذار شهر این‌جا بیاید.
و باز هم یادش نیست که ازای هر بازدم، دم‌ای نیست.
ستاره‌ها را نشمارید
رای‌ها را نشمارید
سنجاقک‌ها را نشمارید
چشم به انتظار طور نباشید
صلیب را با پست صادر نکنید
می‌شکند
و صلیب شکسته سخت خش‌دار است.
حالا تو هرمونتیست جرات داری بیا و تفسیرش کن!
«استخوان‌های‌ات را …
استخوان‌های‌ات را … !
«

یوتیلیتاریست‌های بی‌ادب

البته هیچ ربطی به وضعیت اخیر دنیا ندارد (گرچه اگر بخواهید ربط پیدا می‌کند) اما از آدم‌هایی که فقط زمان‌هایی که کار دارند سر و کله‌شان پیدا می‌شود و نسبت به‌ات اظهار لطف و محبت می‌کنند خیلی خوش‌ام نمی‌آید. من این‌طوری‌ام؟! سعی کرده‌ام نباشم. گرچه هیچ‌وقت نمی‌توان مطمئن بود که برای هیچ‌کس این‌طوری نبوده باشم. ولی جدا حال‌ام به‌ هم می‌خورد از آن‌هایی که وقتی کارشان به تو گیر نیست جواب سلام‌ات را هم نمی‌دهند. اه!
می‌دانم که تو هم همین‌طور هستی!

زنجیره‌ای خالی نبندید

این یکی دو روزه که شرق می‌خواندم دهان‌ام بگویی نگویی باز مانده بود از این‌که چطور دزد و خائن و …ی سابق، شده است کعبه‌ی آمال این روزگار؟ نمی‌گویم نباید روی هاشمی مانور داد –که انتخاب دیگر فجیع خواهد بود- اما دیگر خالی نبندید!!! من به این کارها می‌گویم کارهای ژورنالیستی و من از کارهای ژورنالیستی خوش‌ام نمی‌آید.
بعد گاهی فکر می‌کنم آیا شرق اصلا مخاطب هم دارد؟ این روزها نگران مخاطب‌ام!

سرِ استیصال

حال می‌رسیم به سال خشم اسرافیل و لاله‌های زرد. خوب به یادش داری دیگر، نه؟ می‌دانم، می‌دانم! نمی‌شود فراموش‌اش کرد به این سادگی آن سال را. سال سختی بود. همه چیز دیگر گونه شده بود. گل سرخ عاشقان، در لحظه‌ی وصال زرد می‌شد، لبخندها در آخرین لحظات زهرخند می‌شد و دست یاری سنگ. بله! حالا می‌شود گفت دیگر، کار اسرافیل بود، اما تو که آن زمان نمی‌دانستی، می‌دانستی؟
[…]

انتخابات فوق‌العاده بود، نه؟

انتخابات اخیر فوق‌العاده بود. از چند ماه پیش از انتخابات گرفته تا این روزهای بعد از انتخابات و احتمالا تا یکی دو هفته‌ی دیگر. وضعیت جامعه پس از دو سه هفته آرام می‌شود و چند ماه بعد –در هنگامه‌ی تشکیل دولت جدید و انجام اولین اقدامات آن دولت- دوباره خنده‌دار می‌شود.
چند مورد از جذابیت‌های انتخابات اخیر را می‌نویسم (البته همه‌ی شماره‌های زیر جزو جذابیت‌های مستقیم انتخابات نیستند).

1-زمان آغاز حرف و حدیث‌ها و برنامه‌ریزی‌ها –حداقل در ظاهر- برای انتخابات اخیر مدت‌ها است که شروع شده. نمی‌گویم حافظه‌ی تاریخی‌ی خوبی دارم ولی یادم نمی‌آید که در انتخابات پیشین از بیش از یک سال قبل درباره‌اش صحبت شده بوده باشد. به نظرم از زمان انتخابات مجلس هفتم تا کنون درباره‌ی این یکی حرف زده می‌شد.
2-تحریم! تحریم این انتخابات یکی از اساسی‌ترین گفتمان‌های سیاسی‌ی یک سال اخیر بوده است. این هم پس از فاجعه‌ی مجلس هفتم به گفتمان مسلط –و به ظاهر قوی- تبدیل شد. البته این شماره و شماره‌ی پیشین در سطح روشن‌فکران و روزنامه‌نگاران است و نه مردم کوچه و بازار.
3-تا چند ماه پیش فکر می‌کردیم (یا حداقل من فکر می‌کردم) که نتیجه میزان مشارکت در حد مجلس هفتم باشد. نظرسنجی‌ها هم گمان‌ام تا پیش از عید این‌چنین نشان می‌داد. اما ناگهان همه چیز عوض شد.
4-انتخابات اخیر فوق‌العاده بود چون نشان داد نه تنها عقل عمومی‌ی وبلاگستان اختلاف زیادی با جامعه ایران دارد، بلکه روزنامه‌نگاران،‌ روزنامه‌نگاران و حتی سیاست‌ورزانِ [اصلاح‌طلب] جامعه نیز درک درستی از شرایط ندارند. این یکی از بزرگ‌ترین فجایع انتخابات بود (در این مورد چیزی در Thesilog نوشته‌ام).
5-نتیجه‌ی مورد بالا برای من –حداقل فعلا- این است که انتظارم را از قدرت تاثیرگذاری وبلاگستان پایین می‌آورم.
6-من دو جور سولوژن می‌شناسم. سولوژن مخالف رای دادن و سولوژن‌ای که رای دادن به معین را موثر می‌دانست. تفاوت این دو نه در باورهای عمومی که در ارزش نسبی‌ی مسیر حرکت به آن باورها است. پیش‌تر راجع به این موضوع نوشته بودم.
7-طبق تحلیل‌های سولوژن اول، انتخاب هاشمی یا حتی احمدی‌نژاد شرایط به‌تری را برای رسیدن به اهداف‌اش تامین می‌کند. اما از طرف دیگر مسیر مورد نظر سولوژن دوم، سولوژن رای‌دهنده، با شرایط فعلی حسابی تغییر می‌کند و عملا تبدیل می‌شود به همان مسیر سولوژن اول: مبارزه در سطح خرد ولی گسترده (با این‌حال فعلا ترجیح می‌دهم هاشمی رییس جمهورمان باشد تا آن دیگری).
8-اختلاف نظر! یکی از نکات ویژه‌ی این انتخابات، تفاوت فاحش بین مسیر انتخابی‌ی افراد مختلف در قشر با سطح فرهنگ متوسط به بالای جامعه بوده است. خیلی‌ها با عقاید تقریبا مشابه (حداقل در سطح آرمان) مسیرهای کاملا متفاوتی را انتخاب کردند. چنین چیزی در انتخابات پیشین وجود نداشت.
9-به یاد ندارم قشر یاد شده این همه به جان هم بیافتد. پیش‌ترها بزرگ‌ترین دعوای این قشر در حد و حدود شاعر مهم بودن یا نبودن سهراب سپهری بوده است (و مشابه!) و دامنه‌اش چند نفره بود، اما اینک دعوای گسترده‌ای را –حداقل در سطح وبلاگستان که من آن را نماینده‌ای از آن قشر می‌دانم- شاهد هستم. تحریمیان،‌ معینیان را نکوهش می‌کنند و معینیان،‌ تحریمیان را ناسزا می‌گویند. البته مدل دیگری هم وجود دارد و آن این‌که معینیان،‌ عوام را بی‌شعور می‌خوانند. تا به حال یکی دو مورد از این بد و بیراه‌ها را –البته در شکل مودبانه‌اش- از دوستان‌ام دریافت کرده‌ام. جالب این‌که آن‌ها حتی نمی‌دانند من رای داده‌ام یا نداده‌ام.
10-حسِ تنهایی شدیدی می‌کنم. حس می‌کنم از هر ده ایرانی،‌ فقط یک نفر دغدغه‌ی حوزه‌ی عمومی‌ای تا حدی شبیه به من دارد (کاری به مشکلات منورالفکرانه‌ی آب پرتقال‌ای ندارم که از هر یک میلیون نفر، یک نفر به آن‌ها فکر می‌کند). خب، آیا با این وضعیت باز هم می‌توان گفت «ایران وطن همه‌ی ما است»؟
11-وطن کجاست؟ وطن آن‌جایی است که زندگی می‌کنی یا آن‌جایی که بزرگ شده‌ای یا که چه؟ نمی‌دانم. هیچ کدام از این تعریف‌ها حسِ مقدسی در من ایجاد نمی‌کند. ایران را دوست دارم نه به این دلیل که همه جای‌اش را دیده‌ام و می‌دانم که به‌ترین است یا نه حتی به این دلیل که باور دارم گذشته‌ی پرشکوه‌مان مرا بالاتر از دیگران می‌نشاند، بلکه به این دلیل که در آن بزرگ شده‌ام و خاطرات و کابوس‌های‌ام در آن شکل گرفته است و به زبان‌ای سخن می‌گویم که دوست‌اش دارم و آن زبان در ایران گویش می‌شود.
12-وطن‌پرست نیستم، اما ایران را دوست دارم. وطن‌پرست نیستم، اما نسبت به وطن‌ام حسِ تعلق می‌کنم. وطن‌دوست‌ام و ایران را می‌سازم – اما نه با شیوه‌های سیرکی!

می‌رود سر حوصله

آدم گاهی حوصله‌اش از چیزهایی به سر می‌رود. سر می‌رود گاهی آدم حوصله‌اش از چیزهایی. چیزهایی به سر می‌برند حوصله‌ی آدم را.خب، سر می‌رود. باید قبول کرد.
یعنی: دیگر هیچ کلمه‌ای درباره‌اش نشنوم، هیچ حرفی نزنم، خسته‌ام، خواب‌ام می‌آید، کابوس‌اش را نبینما و تو –تویی که درباره‌ی آن ور می‌زنی- جلوی دهن‌ات را بگیر: رنگ‌اش چشم‌ام را می‌زند.
گشنگی بدجوری تاثیر می‌گذارد. آفریقا را نگاه کنید. تاثیرش را نمی‌بینید؟
مواظب روبات‌ها باشید.
در ضمن لطفا هم‌دیگر را گاز نگیرید.

عینک‌ها نمی‌میرند …

از ماشین پیاده می‌شوم. باید به آن سوی خیابان بروم. کمی جلو میروم تا به خط کشی برسم. چراغ عابر قرمز است. نور قرمز- نارنجی خورشید مستقیم به چشم‌های‌ام می‌خورد. به زمین چشم می‌دوزم. لکه‌ای جلوی‌ام روی‌ زمین پخش شده است. به نظر می‌‌رسد روغن ماشین باشد. کمی آن طرف‌تر هم حجم بزرگ‌تری از همان بر روی زمین دیده می‌شود. قدمی به عقب برمی‌دارم. ناگهان چیزی به بازوی راست‌ام برخورد می‌کند-خیلی آرام. مردی است پنجاه ساله. شاید هم بیشتر. عینک‌اش توجه‌ام را جلب می‌کند. یکی از شیشه‌ها آن قدر نمره بالایی دارد که حتی لازم نیست دقت کنی تا این را بفهمی. آن دیگری معمول به نظر می‌رسد: باید حتما دقت کنی تا حدود شماره‌اش را حدس بزنی. دقت نمی‌کنم.
می‌گوید: «ممکنه مرو به اون طرف ببرید؟»
نگاه از صورت‌اش برمی‌کشم و پاسخ می‌دهم:
-«بله! خواهش میکنم.»
لحظه‌ای سکوت می‌کند. دوباره می‌گوید: «من خوب نمی‌بینم. می‌شه منو از خیابون رد کنید؟!»
دوباره به صورت‌اش نگاه می‌کنم. بچه‌گانه است. بخش‌هایی از صورت‌اش اصلاح شده ولی بر بخشهایی از آن هنوز موی کوتاه نشده دیده می‌شود. اما این‌ها اصلا در مقابل عینک‌اش به چشم نمی‌آیند.
-«بله! صبر کنید چراغ سبز بشه. بعد می‌برم‌تان.»
چراغ همان موقع سبز شد. صبر می‌کنم تا ماشین‌هایی که از سمت مقابل می‌آمدند رد شوند. سپس دست‌ام را حلقه می‌کنم و درست مانند عروسی او را به میان خیابان می‌برم. کمی لق لق می‌خورد. حتما لازم بود بگیرم‌اش.
به آن سمت خیابان می‌رسیم. دستم را شل می‌کنم. اما او بازوی‌ام را محکم گرفته است. دستم را می‌کشم. آزاد می‌شوم. او فورا جلو می‌پرد و گردن‌ام را می‌گیرد. فشار می‌دهد. نمی‌دانم چه باید بکنم. پیرمرد برای‌ام بچه‌تر از آن بود که انتظار چنین چیزی‌ را داشته باشم: غافلگیر شدم. دو دستم را بی‌اختیار به سمت گردن‌ام حرکت می‌دهم و دست‌های او را می‌گیرم. تکان نمی‌خورند. نفهمیدم چند ثانیه گذشت که متوجه شدم این‌گونه از پس‌اش بر نمی‌آیم. دست‌اش را ول می‌کنم و با مشت به شکم‌اش می‌کوبم. انتظار ندارم فایده چندانی داشته باشد. ولی فورا اثر کرد چون دستهای‌اش را از دور گردن‌ام آزاد کرد. قدمی عقب می‌رود. و ناگهان روی زمین پخش می‌شود. چند گام عقب می‌روم. گردن‌ام را کمی مالش می‌دهم: شدیدا درد می‌کند. حس تعجب و تنفر با هم بر من حاکم است. به او که بر لکه روغنی افتاده می‌نگرم. منتظر ادامه این نبردم. اما بلند نشد. اما بلند نشد چون … نمی‌توانم باور کنم. آن لکه روغن نبود، خون بود. حسابی می‌ترسم. جلوتر می‌روم. خم می‌شوم. عینک‌اش هنوز بر چهره است. شکم‌اش خونین است. نمی‌‌دانم چرا ولی عینک‌اش را برمی‌دارم. پشت آن چیزی نیست. یعنی اینکه چشمی نیست. همین! دستهای‌ام کاملا خونین‌اند. عینک را بر چشم می‌گذارم و به سمت فردی‌ که منتظر چراغ سبز عابر پیاده است می‌روم. می‌گویم:
«ممکنه مرو به اون طرف ببرید؟»

آیه انتخابات

مبادا آنان‌ای از شما که رای داده‌اند دیگران‌ای را که رای نداده‌اند شماتت کنند؛ و تحریمیان از مزدور و خیانت‌کار خواندن رای‌دهندگان برحذر باشند. بدانید در هر چیز حکمت‌ای است که شما از آن بی‌خبرید. به خداوند توکل کنید که او داناتر است.

خشونت حکومتی

این‌ها را بخوانید. یادآوری‌های بدی نیستند.

مبارزه،‌ نکاح ضدبهشت، اعدام.

آن قدیم‌ها که کوه می‌رفتید … یادتان هست؟

“… من‌ خودم‌ یک‌ بار در یکی‌ از شب‌ها به‌ علت‌ دل‌پیچه‌ شدیدی‌ که‌ داشتم‌ و عدم‌ مراجعه‌ نگهبان‌ برای‌ بردن‌ به‌ دستشویی‌، در طی‌ یک‌ شب‌ دوبار مجبور شدم‌ در ظرف‌ یک‌ بار مصرفی‌ که‌ صبحانه‌ می‌دادند مدفوع‌ کنم‌ و دوستان‌ دیگری‌ هم‌ بودند که‌ به‌ علت‌ برخی‌ بیماری‌ها دچار تکرر ادرار بودند و مجبور می‌شدند در داخل‌ لیوان‌ یا ظروف‌ دیگری‌ در سلول‌ ادرار کنند. …»

بازنویسی نامه‌ای که منتشر نشده است (خورشید خانم)

بازنویسی نامه‌ای که منتشر نشده است (کلاغ سیاه)

«… ما یادمون نرفته مقنعه های چونه دار و سجاف دار رو ، که بلندی اش حتما باید تا زیر سینه می بود ، چون ما دخترهای تازه بالغ باید به خاطر رشد یکی از اعضای بدنمون شرم می کردیم و خودمون رو می پوشوندیم ….»

فراخوان کانون نویسندگان ایران برای گردهمایی در برابر زندان اوین


مردم آزاده‌ی ایران
سازمان‌های مدافع حقوق بشر!

ناصر زرافشان هشتمین روز اعتصاب غذای دردناک خود را می گذراند و در خطر جدی مرگ قریب‌الوقوع است. ناصر زرافشان مبتلا به بیماری حاد کلیوی است و هر لحظه بر وخامت بیماری او افزوده می‌شود. ما از همه‌ی مردم، نهادهای فرهنگی و اجتماعی درخواست می‌کنیم که درگردهمایی اعتراضی تحصن‌کنندگان، از ساعت ٤ تا ٦ بعد از ظهر روز سه شنبه ٢٤/٠٣/٨٤ در برابر در بزرگ زندان اوین شرکت کنند.
کانون نویسندگان ایران
( از عباس معروفی)

خستگی

چشم‌های‌اش را می‌مالد. چراغ بالای سرش را خاموش می‌کند. زیر صنوبر نشسته است که آسمان غرش می‌کند. کتاب را می‌بندد و پرت‌اش می‌کند ده متر آن طرف‌تر. باران شروع می‌شود. نوشته‌های کتاب خزش خود را شروع کرده‌اند. رعد به صنوبر می‌زند و او اسکلت می‌شود. فردا‌ی‌اش که زمین خشک شد آگهی‌ی ترحیم، خودش را تا دو سه متری‌اش کشانده است.

به‌تر و بدتر

ارزش‌ها –از دیدگاه کارکردگرایانه- به دو دسته‌ی «بد» و «خوب» تقسیم نمی‌شوند،‌ بلکه ترتیب آن‌ها به صورت نسبی مشخص می‌شود: «به‌تر» و «بدتر». این‌که چیزی بد باشد یا خوب معادل این است که از انتظارات ما «به‌تر» (می‌دانم در فارسی چنین کاربردی درست نیست) باشد یا «بدتر».
به اعتقاد من مساله‌ی «بد» و «بدتر» مساله‌ی چندان مهم‌ای نیست.
(در ایدئولوژی‌های اخلاق‌گرایانه‌ی دیگر چنین بحث‌ای الزاما درست نیست.)

در سخن‌رانی

(1) فرض کنید که شما پیامبرید. پیامبر یک دین اساسی که همه‌ی ابعاد زندگی را در برمی‌گیرد. حال سر و کله‌ی یک پیامبر دیگر –مثلا از آن بزرگ‌های‌اش- در سرزمین شما پیدا می‌شود. مثلا او پیامبر سرزمین ژرمن‌ها است که برای تعطیلات آمده به اطراف ایران زمین. از آن‌جا که هر دو برای خدایی واحد مبارزه می‌کنید و از یک جا مبعوث شده‌اید،‌ دین یک‌سانی دارید. اما طبیعی است که بیان دین‌تان دقیقا یکی نیست. یکی این‌گونه است و یکی آن‌گونه.
خب، فرض کنید این پیامبر باختر زمین تصمیم به ارشاد و هدایت‌اش بگیرد. سر همان منبری که شما قرار است سخنرانی کنید می‌آید و وسط جمله‌ی شما را –که جمله‌ای روحانی و از حق است- می‌گیرد و با جمله‌ای حقانی و از روح ادامه می‌دهد. بعد شما که حسِ ناسیونالیستی و تعلق‌تان عود کرده است وسط ویرگول او می‌پرید و تا دو نقطه‌ی بعد ادامه می‌دهید. تا جرعه‌ای آب بخورید، او سوار کلام شده است و تا دو پاراگراف از وحی الهی پیش رفته و الی آخر. نتیجه جز گیجی‌ی پیروان چیزی نخواهد بود. اگر روی‌کردی پلورالیستی به دین داشته باشیم باید بگوییم با این‌که هزاران راه برای رسیدن به خداوندگار وجود دارد، اما به هر حال یک راه را می‌بایست گرفت و به پیش رفت. یکی در میان از این شاخه به آن شاخه پریدن به وصال منجر نمی‌شود.

(2) فرض کنید شما دو کنترلری دارید که هر کدام به تنهایی سیستم‌ای را پایدار می‌کند. اما اگر بیایید و این دو کنترلر را با هم استفاده کنید دیگر دلیلی ندارد سیستم هم‌چنان پایدار بماند. این هم روی‌کرد تئوری سیستم‌های‌اش!

(3) فرض کنید عامل‌ای دو نوع تابع ارزش بهینه برای تصمیم‌گیری دارد. حال می‌آیید و این دو تابع ارزش را با هم ترکیب می‌کنید. نتیجه دیگر بهینه نیست.

(4) فرض کنید قرار است سخنرانی‌ای انجام دهید. اگر تلک و تولوک هم آن وسط به پیش بروید، باز هم به نتیجه می‌رسید: شنونده‌ها آخر سر –دیر یا زود- می‌فهمند منظورتان را. شما به هر حال حلقه‌ی فیدبک دارید که می‌توانید گفتارتان را با درک شنونده‌ها تطبیق دهید. اما فرض کنید پیامبر دیگری آن وسط پیدای‌اش می‌شود و شروع می‌کند «به‌تر» و «مفهوم‌تر» –البته از دید خود- توضیح دادن. هر دوی‌تان ممکن است درست بگویید، اما شنونده‌ها آخر سر نمی‌فهمند یا حسابی گیج می‌شوند (1). اگر یادگیری را معادل پایدارسازی به نقطه‌ی ثابت‌ای بدانیم (fixed point) (گرچه همیشه این درست نیست)، عمل‌کرد هم‌زمان دو کنترلر پایدارساز معادل پایدارسازی –یعنی یادگیری- نمی‌شود (2). انتخاب بهینه‌ی هر کدام از معلم‌ها هم معادل به‌ترین نتیجه‌ی ممکن نیست (3).

(5) از دست استادهای راه‌نما!

سوال از دکتر معین

دکتر معین وارد گفتمانی نزدیک‌تر از هر مسوول دیگری در کشور شده است. البته حدس من این است که این کارها فقط تا پیش از انتخابات است و فوق‌اش چند ماه اول. بگذریم …
در پست آخر وبلاگ دکتر معین چند سوال از او پرسیده‌ام که پاسخ‌اش خیلی چیزها را برای‌ام مشخص می‌کند. پاسخ این سوال می‌تواند بخشی از تاریکی را برای‌ام روشن کند در حالی که قسمت‌های دیگری چون عدالت اجتماعی، سیاست اقتصادی و روابط بین‌المللی و … نیاز به پرسش‌های دیگری دارد. فعلا می‌خواهم واکنش مهم‌ترین کاندیدای ریاست جمهوری‌مان -حداقل از دید من- را ببینم. سوال‌های‌ام در این‌جای‌اند: (1)(2)(3)

و این هم متن سه کامنت‌ام:
به خواندن ادامه دهید

… و آن‌گاه تومار!

تا به حال آن همه تومار امضا کرده‌اید، این‌هم روش! این یکی راجع به این است که فلان بخش دولت یا چی‌چی‌ی امریکا نباید در امور داخلی‌ی ایران دخالت کند و پول خرج کند تا نیروهای بد بیایند و براندازی کنند. برای این‌که بیش‌تر متوجه شوید یا خود تومار را بخوانید یا نوشته‌های وبلاگ علیرضا یا سیما را.

پایان‌نامه‌ها به همین دردا می‌خورن

«پایان‌نامه‌ها به همین دردا می‌خورن» و یک ورق دیگر کند و انداخت در شومینه. در راه برگشت، بسته‌ی کاغذ A4ای خرید. به خانه که رسید، آن را روی میزش باز کرد. نوشت: «پایان‌نامه به درد نمی‌خورد». خط زد. کاغذ دیگری برداشت. «پایان‌نامه‌ها به درد جوجه‌کباب درست کردن می‌خورند» و باز خط زد تا بنویسد «پایان‌نامه‌ها به درد آتش می‌خورند». کاغذ را مچاله کرد و روی میز به کناری غل‌اش داد تا جلوی دست و پا نباشد. «پایان‌نامه‌ها به همین دردا می‌خورن». دوباره با خط خواناتر زیر همان نوشت «پایان‌نامه‌ها به همین دردا می‌خورن» و باز هم همان را تکرار کرد. دقیقه‌ای به کاغذ زل زد. بلند شد. کاغذهای مچاله شده را جمع کرد، دسته‌ی کاغذ دیگری از کشو در آورد و همه را روی بسته‌ی کاغذها گذاشت و بعد همه را با هم بلند کرد، به سمت پنجره رفت، آن را باز کرد و تا باد به داخل هجوم بیاورد همه‌ی آن کاغذها شده بودند هزاران شاپرک آسمان شهر.