گروه‌های پشت‌گرمی

آدم‌ها به انواع گروه‌های پشت‌گرمی نیاز دارند: چه در حال ترک اعتیاد به الکل باشند یا نوشتن تز دکترای‌شان، چه حامله باشند و چه عاصی از بی‌کاری، چه جزو جماعت عاشق‌های خمارِ به معشوقه نارسیده باشند و چه در تکاپو برای نجات از چنگال سرطان، یا که هر بالا بلندی‌ی دیگر زندگی که پیش‌روی فرزند آدم قد علم می‌کند، وجود گروه‌ای از هم‌دردان،‌ صحبت برای‌شان و شنیدن از ایشان راه را نه الزاما هم‌وار اما دست‌کم از تُهییَت دردآور و مضطرب‌کننده‌ی هستی می‌رهاند.
افسوس که اما این گروه‌های پشت‌گرمی بس کم‌یاب‌اند.

بگو چگونه نان می‌خوری تا بگویم چگونه رشد کرده‌ای!

آیا مهم است که هر کس‌ای از کدام قسمت بدن‌اش نان می‌خورد؟
آیا فرقی دارد که تمپورال لوب کورتکس‌اش بیش‌تر فعال است یا موتور-کورتکس‌اش یا پری‌فرانتال کورتکس‌اش؟ یا تفاوت‌ای دارد که عضله‌ی قوی‌ی بازوی‌اش تامین‌گر نان اوست یا پستان‌های برجسته‌اش؟
این بخش‌های مختلف چه تفاوت‌ای با هم دارند؟
آیا کرامت انسانی به میزان فعالیت الکتروشیمیایی‌ی اعضای مختلف بدن و یا به مسیرِ چگونگی‌ی فرآیند رشد و تکوین اعضای بدن بستگی دارد؟

دعای نیمه‌شب به وقت آلبرتا (پاپ سولوژنیوس اول)

بعضی آدم‌ها انگار خودِ دردسر هستند – دردِ سَر!
نه این‌که بد باشندها، نه!، اصلا دردسربودن ایشان ربطی به خوبی یا بدی‌شان ندارد، مستقل و علی‌حده است. اما انگار در دنیای‌اند تا با شیوه‌های نرم یا سخت، پنبه‌ای یا ساطوری، از دور یا نزدیک، شب و روز روح‌ات را عذاب دهند.
اینان خبره‌ی ایجاد پیچیدگی‌ و «کمپلمان»اند. گفتگوی ساده با ایشان بی‌معناست. در مواجهه با ایشان زبان به ناگهان نقش ارتباطی‌ی خود را از دست داده،‌ به ابزاری برای تولید و بازتولید سوءتفاهم تبدیل می‌شود.
حتی خوانش ایشان از سکوت‌ات نیز متفاوت خواهد بود و تنها به تکثیر پیچیدگی‌ها و تنیدگی‌ی بیش از پیش بی‌ربطترین‌ِ موضوعات می‌انجامد.
دهشت رویارویی و سر و کله‌زدن با این افراد وادارت می‌کند تا هیچ احدالناس‌ای را دیگر نبینی، با کس‌ای صحبت نکنی، چشم در چشم هیچ بنی‌بشری نیاندازی و کلا اگر دست دهد برای مدت نامحدود در غاری تاریک و جمع و جور پنهان شوی. اینان دلیل اصلی‌ی عارف و سالک‌شدن جوانان در قرن بیست و یکم‌اند.
این افراد روح‌ات را شش طرفه در معذوریت قرار می‌دهند. خنده‌دار هم این‌که معمولا خودشان نه قصد آزارت را دارند و نه حتی شست‌شان باخبر است از آزاری که می‌دهند – از بس که پرتند! اصلا گاهی همین پرت‌بودن‌شان است که روح‌ات را خراش می‌دهد و سرت را به درد!
از دست‌شان آدم می‌خواهد سر به بیابان بزند.
و اینک معجزه رخ می‌دهد و ایشان جبرئیل‌گون می‌شوند: به هر سوی آسمان که نظر کنی، ایشان پرنهیب و متوقع، خشم‌گینانه به تو می‌نگرند.
چنین که می‌شود، چاره‌ای برای‌ات نمی‌ماند مگر بر زانو افتی و این‌گونه دعا کنی:

پروردگارا،
جانورهای زیادی را در دنیا خلق کرده‌ای،
ما را گیر این دسته‌ی اخیر نیانداز!
[و حالا که انداختی، مِهرم حلال‌اش، جون و فکرم آزاد!]

– پاپ سولوژنیوس اول

پ.ن: در این روزگار اخیر کلی اتفاق افتاده، اما هیچ‌کدام‌شان به این یک فقره موضوع ربط ندارد. اما آدم که نباید خدای‌اش را تنها در شرایط سختی فراخواند: هم شکر نعمت لازم است و هم پیش‌گیری به‌تر از درمان. کس‌ای نگران نشود خلاصه.

چهار کُنج روزگار

نشسته گوشه‌ی اتاق،
زیر نور ملایم مهتاب،
یادِ دی‌روز را
مزه‌مزه می‌کند.

نشسته گوشه‌ی اتاق،
زیر نور تاریکی،
اندیشمندانه
چرت می‌زند.

درازکشیده بر تخت
گوش پر از نفیر سکوت
ملتماسانه
فردا را آرزو می‌کند.

درازکشیده بر تخت
پلک‌ها بسته، چشمان دوان‌دوان
فردای شیرین را
خیال می‌کند.