یادداشت دستی

روی دست‌ام اسم جاهایی را که می‌بایست می‌رفتم می‌نوشتم و جلوی همان شخص اسم‌اش را از کف دست‌ام می‌خواندم. گمان‌ام خوش‌اش می‌آمد.

Advertisements

خلاقیت و کارهای اداری

… داشتم می‌گفتم که وقتی آدم قرار است دنبال کارهای اداری باشد، عمرا بتواند فکر خلاق بکند. بعد این سوال برای‌اش پیش می‌آید که «هدف از آفرینش‌» چیست یا مقولاتی از همین دست: من اگر فکر نکنم، به چه درد می‌خورم؟ من اگر قرار باشد فقط دنبال فتوکپی گرفتن از این‌ها و آن‌ها باشم، آیا دلیلی دارد زنده باشم و … ! خب، فعلا که مجبورم زنده باشم تا همه‌ی کارهای‌ام تمام شود. از نیمه‌کاری مردن خوش‌ام نمی‌آید.

بی‌خوابی

طرف هر کاری می‌کرد خواب‌اش نمی‌برد. البته نه این‌که کاری می‌کرد تا بعد ببیند که خواب‌اش نمی‌برد – [بلکه] -پیش‌بینی می‌کرد که خواب‌اش نخواهد برد حتی در صورتی که برای خوابیدن تلاش بسیار کند (مثلا چایی بخورد، یا قهوه، یا حدس گلدباخ را اثبات کند و از این جور چیزهای خواب‌آور). برای همین پای کامپیوتر نشسته بود و جنب نمی‌خورد تا نکند وقت خود را با تلاش بی‌هوده برای خوابیدن تلف کند که خواب‌اش برد.

موندگار یاکوپ

خیلی چیزها می‌گوید، اما یکی‌اش این: تو بی‌سوادی چون علامت تعجب‌های آخر جمله‌ات فرد نیست!! دیگر کاری ندارم که دل‌اش از من شکسته است و دیگر نمی‌تواند دوست‌ام داشته باشد!!!!

لیلا

این‌بار اسم‌اش لیلا است! دیگر حوصله ندارم بگویم چرا قرار است لیلای 19 ساله اعدام شود و نمی‌خواهم به این فکر کنم که چرا لیلا وقتی 9 سال‌اش بود می‌بایست 100 ضربه شلاق خورده باشد. اگر دوست داشتید، بروید و این‌جا را امضا کنید و اگر خواستید بیش‌تر بدانید سری به این‌جا (یا این‌جا) بزنید.
می‌دانید … حال‌ام دیگر دارد به هم می‌خورد.