رویابینی

اسم‌اش را می‌گذارند عادت اخلاقی یا که نمی‌دانم چه،‌ اما عجیب است به هر حال:‌ اگر شب‌ای خواب کس‌ای را ببینم و در خواب از او ناراحت بشوم،‌ بیدار که شدم هم‌چنان از او ناراحت هستم. البته خودآگاه‌ام می‌داند (=می‌دانم) که خواب دیده‌ام و مثلا فلانی در واقع به من چیزی نگته است اما با او جوری رفتار می‌کنم که گویا ناخوش‌آیندی گفته.
گاهی در خواب تصمیم می‌گیرم که دیگر با فلانی دوست نباشم. کم پیش می‌آید ولی خب، ناپیش‌آمد نیست. نمی‌گویم دو سه شب پیش خواب کدام دوست صمیمی‌ام را دیدم (دو شب متوالی) و تصمیم گرفتم دیگر او را دوست خود حساب نکنم (هاها! هول برتان داشت؟!) اما درجه‌ی عظمت تصمیم بد غریب بود.
آیا عادلانه است این‌گونه رفتار کردن؟ می‌گویی نه؟! می‌گویی کردار دیگران در خواب تو بلاعوض است؟ من نمی‌گویم این‌گونه فکر کردن عادلانه یا منطقی یا چیزی از این دست است،‌ اما یکی به فکر آن ناخودآگاه من هم باشد که این موضوع را -آن هم برای دو شب متوالی- برای‌ام مطرح کرد. آن ناخودآگاه که از خلا تصور برای‌ام نمی‌آفریند! خوب که فکر می‌کنم، لمس می‌کنم که بی‌دلیل نیست (چطور همه حقیقت را «می‌بیند»؟ ولی هیچ‌کس «لمس‌» نمی‌کند؟). از آن دوست‌ام در خودآگاه‌ام (گرچه نه در منطق‌ام) گله‌مندم. لطفا نپرس که او چه کس‌ای بوده است، اما به گمان‌ام همیشه نسبت به او تعصب یا ارادت یا چه می‌دانم، یک کلمه‌ای با بار مفهومی‌ی متفاوت با چیزهای دیگر داشته‌ام. بگذریم …
بحث خواب که پیش آمد بگویم که خواب خیلی‌های‌تان را تا به حال دیده‌ام. قبلا این‌جور نبود، اما الان خب،‌ شرایط فرق می‌کند. این‌گونه تفسیرش می‌کنم: ناخودآگاه‌ام هم دلتنگ است!

دانش‌مند

در حالی که تلوتلو می‌خورد می‌آید جلوی سن. یک دست‌اش در جیب است و دیگری هم چانه‌اش را گرفته. کمی جمعیت را نگاه می‌کند و بعد می‌گوید من دارم growing می‌کنم از تعریف‌های شما. بعد ورقه‌های ترانسپارنت‌اش را از کیف‌اش در می‌آورد و می‌گذارد روی اورهد. حدس می‌زنم با شابلن طرح‌های اسلایدها را کشیده باشد. تازه با کاغذ روی اسلاید را پوشانده است و هر چند دقیقه یک‌بار دو سه سانت پایین می‌رود و به همین وضع یک الگوریتم را توضیح می‌دهد. وسط‌های سخنرانی یادش می‌افتد که اگر کس‌ای سوال داشت می‌تواند بپرسد. خب،‌ ریچ ازش سوال می‌کند! آدم‌های دیگر … !
گاهی دست‌اش را روی سرش می‌گذارد،‌ گاهی ترانسپارنت جدید را که می‌گذارد به میز تکیه می‌دهد و چند ثانیه‌ای نگاه تفکرآلودی به آن می‌اندازد، و آخر سر هم یک‌هو اسلایدهای‌اش را تمام می‌کند.
به چک،‌ انگلیسی، آلمانی، فرانسه و ژاپنی صحبت می‌کند. انگلیسی‌ را نه شبیه کانادایی‌ها صحبت می‌کند، نه شبیه سوئدی‌ها،‌ نه شبیه انگلیسی‌ها و نه حتی شبیه ایرانی‌ها.
با اردوس دو مقاله نوشته است و اولین مقاله‌اش هم مربوط می‌شود به ۱۹۶۵.
Vasek Chvatel یک چنین کس‌ای بود!

علم عوام‌زده

کاش آدم‌ها فرق بین علم و «علم» را می‌فهمیدند.
در این روزگار برای قشر خاص‌ای از جامعه (بگیریم قشر متوسط) علم و علمی شده راه‌کار درست رسیدن به مسایل. تا این‌جای‌اش «از نظر من» هیچ مشکل‌ای وجود ندارد (گرچه برای قبول داشتن این موضوع لازم است ویژگی‌های ذهنی‌ی مشخص‌ای داشته باشید). ایراد کار وقتی پیش می‌آید که آدم‌ها تصور کنند که جمله‌ای چون «نتایج تحقیقات فلان نشان می‌دهد که X» معادل «حقیقت این است که X» و یا حتی خیلی ساده‌تر‌ و بدون قیدتر جمله‌ای مانند «نتیجه‌ی علم‌ورزی این است که X» است.
همین الان وبلاگی را می‌خواندم که متن‌ای را از سایت‌ای ترجمه کرده بود و به عنوان حقیقت به ملت داده بود و به دیگرانی که به چنان حقیقت‌ای باور ندارند گفته بود که خیلی نفهمند. بعد کلی کامنت برای آن پست گذاشته بودند و تشکر کرده بودند که با روش علمی حقیقت را به احمق‌ها نشان داده است. در حالی که نه الزامی وجود دارد که آن سایت معتبر حساب شود و نه این‌که الزامی دارد نتیجه‌ی فلان تحقیق‌ای که در به‌ترین مجله‌ی آن رشته نیز چاپ شده باشد کاملا درست باشد یا مهم‌تر از همه نتیجه‌ی تحقیق به آن صورت تاویل‌بردار باشد.

اخلاق کربنی

آیا تا به حال شده است با خودتان فکر کنید که آنزیم‌ها پروتئین هستند و گلوکز یک هیدروکربن است و الکل هم الکل است و همه‌ی این‌ها یک جورهایی ماده‌ی آلی محسوب می‌شوند؟ درود بر اخلاق آلی! درود بر اخلاق کربنی!
(باید بگیرم بخوابم. قبل‌اش باید غذا بخورم. بعدش باید مسواک کنم. قبلِ قبل‌اش هم باید بروم خانه. قبل‌ترش هم باید بروم شیر بگیرم (شیر هم پروتئین دارد، هم قند دارد و خب،‌ فقط الکل ندارد. عوض‌اش ویتامین دارد!). هنوز کلی کار دارم که نمی‌دانم از کجای‌اش شروع کنم.)

اخلاق الکلی

می‌گویند یکی از زمان‌های جالب این کنفرانس،‌ موقع ارایه‌ی پوسترها است. پوسترها را عصر و شب ارائه می‌کنند و آن زمان هم ملت به دلایل الکلی سرشان گرم می‌شود و گفتگوهای فوق‌العاده‌ای رخ می‌دهد (پدرسوخته این هم‌گرا نمی‌شه).

آشنا در ونکوور؟!

احتمالا حدود ۵ام تا ۸ام دسامبر می‌روم ونکوور. کس‌ای هست که آدم خوبی باشد و برای روزهای بعد از ۸ام (مثلا تا چند روز) مهمان بخواهد؟! اگر هست لطفا خبرم دهید!‌ (:

نوستالژی‌ی سرماخوردگی

سرماخوردگی وقتی کیف می‌دهد که آدم برود زیر پتوی گرم،‌ کس‌ای بیاید و هر نیم ساعت یک‌بار یا سوپ گرم دست‌ات بدهد یا آب لیموشیرین یا آب پرتقال (به نیت تاثیر مثبت ویتامین سی بر سرماخوردگی) و بعد هم کلی قربان صدقه‌ات برود و نظرت را راجع به سوپ بپرسد (تا وعده‌ی دو ساعت بعدی بیش‌تر به مذاق‌ات بیاید) و تو هم کتاب مورد علاقه‌ات را آرام آرام بخوانی و صبح بشود شب و شب هم بنشینی به یکی دو فیلم خوب دیدن (هنوز در همان جای گرم سابق هستی – جز مواقع ضروری نتیجه‌شده از آن همه مایعات که البته مثلا این هم کلافه‌ات می‌کند و می‌گویی با خودت که خب،‌ مریضی است و هزار دردسر) و بعد نفهمی چطور شد که خواب‌ات برد و فردا صبح همین برنامه ادامه پیدا کند تا یکی دو روز!

کشور محبوب من

فروش‌گاه Mac’sای که خریدهای روزانه‌ام را از آن‌جا می‌کنم توسط هندی‌ها گردانده می‌شود. فکر کنم همه فامیل باشند (پدر، پسر، …!).
از آن‌جا که تقریبا هر شب به سراغ‌شان می‌روم بعد از مدتی از نظرشان جالب توجه می‌شوم و موقع حساب کردن شروع می‌کنند به خوش و بش کردن و حرف‌زدن. چندی پیش فروشنده‌ی پدر ازم پرسید کجایی هستم و من هم گفتم. بعد با لهجه‌ی غریب‌اش گفت که «ایران کشور خیلی بدی است» و دو سه باری تکرارش کرد. چیزی نگفتم گرچه بعد به نظرم آمد که کاش کمی نظرش را در مورد پاکستان و هند و تهدیدهای هفتگی‌ی اتمی‌شان جویا می‌شدم. و البته شوخی‌ای یادم آمد که نادر هر وقت پول کم می‌آورده یک سر می‌رفته هندوستان و مشکل‌اش را حل می‌کرده است – البته گویا هندی‌ها خیلی مودبانه گاهی به این موضوع اشاره می‌کنند.
دی‌شب سیک پسر پشت دخل نشسته بود. او که برخلاف پدر اخمو نیست، جدیدا حسابی با عزت و احترام با من برخورد می‌کند (مشتری‌ی دایم!). دی‌شب او هم همان سوال را ازم پرسید و همان جواب را شنید. بعد در حالی که در چهره‌اش نگرانی دیده می‌شد پرسید «آیا حکومت‌ا� را دوست داری؟» و من هم جواب‌اش را دادم. بعد گفت پس چرا مردم‌تان به حکومت‌تان رای می‌دهند. خب، من نمی‌توانستم توضیح بدهم و بگویم چرا. چون نمی‌دانم! چه کس‌ای می‌داند؟ من، البته، به او گفتم که «من نمی‌دانم». بعد پرسید «در ایران به دنیا نیامده‌ای؟» و من هم‌چنان نمی‌دانستم که چرا کشورمان این‌قدر محبوب است.

کنت دو سیلوا

کنت در جهنم را باز کرد و قایمکی سرک کشید. هیچ‌کس نبود. در را کامل باز کرد و در همان حین دفترچه را بست. خودکار را برداشت و شروع کرد روی جلد را خط خطی کردن. بعد فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد و به نتیجه رسید. دفتر را باز کرد و چیزی در یکی از کاغذهای وسطی‌اش نوشت. فورا دفتر را بست گویی چیزی میان‌اش پنهان شده باشد. در را باز کرد و از اتاق بیرون رفت.
به جنگل مقابل نگریست. سال‌ها بود که در این‌جا زندگی می‌کرد: تنها. سرش را برگرداند تا به گلدان کنار در بنگرد. جنگل ناپدید شد. وقعی ننهاد. سرش را بلند کرد. جنگل به سر جای‌اش بازگشت. دو قدم جلو رفت و روی پله‌های جلوی ویلای‌اش نشست. چشم‌های‌اش را مالید و خمیازه کشید. هیچ‌کس خمیازه‌اش نگرفت. در عوض شیر آشپزخانه غرید. بلند شد و در را باز کرد و یواشکی سرکی کشید. هیچ‌کس نبود. در را کامل باز کرد و به درون خانه خزید.

{Holistic, Historical} Viewpoint

در یک نگاه کل‌گرایانه به زندگی، اکثر بدبختی‌ها با یک «گور باباش» حل می‌شوند.
و با یک نگاه تاریخی به زندگی (حداقل تا جایی که تا به حال تجربه شده است) بسیاری از دردها به یک ماساژ محکم تبدیل می‌شوند و یا یک غذای تند یا چیزی در همان حدود.
البته نباید انکار کرد که همان نگاه تاریخی بنیان دردهای جدیدی است: نوستالژی!

آیه‌های زمینی

خیلی دیرتر از آن است که بخواهم چیزی بنویسم. وقت وبلاگ‌نویسی نیست. اما نتوانستم تحمل کنم و نگویم که این نوا چه زیبا است. مرا یاد چیزی می‌اندازد. نمی‌دانم چه. شاید یاد هیچ‌چیز. شاید هم خیلی چیزها. اما می‌دانم با حس این روزهای‌ام سازگار است. دوست دارم اگر کس‌ای از ایران پرسید این نوا خود به خود در فضا طنین بیافکند و بعد من بگویم «ایران یک چنین چیزی است!». خب، متاسفانه ایران این نیست – اما گاهی دل‌ات می‌خواهد چیزها را جور دیگری نمایش دهی.
وبلاگ آیه‌های زمینی را تا به حال نخوانده‌ام اما قالب‌اش را دوست دارم، موسیقی‌اش را دوست دارم و فرم نوشتارش را نیز.
پ.ن: کس‌ای می‌داند آن نوا چیست؟!

جزر و مد

گاهی خیلی غیرمنتظره حس‌هایی به سراغ‌ات می‌آیند و ولوله‌ای درون‌ات راه می‌اندازند که بیا و ببین و بعد ناگهان در یک لحظه متوجه می‌شوی که دیگر هیچ اثری از آن‌ها در تو باقی نمانده است. در شگفت می‌مانی که چه شده بود و چه شده است: به نتیجه‌ای نمی‌رسی.
به گمان‌ام یکی از چیزهایی که آدم را آدم می‌کند و نه فقط یک حیوان هوش‌مندتر وجود این‌گونه احساسات باشد.

تفسیر بهینه‌سازانه از الگوهای فرهنگی

دی‌روز به این فکر می‌کردم که ایجاد الگوهای فرهنگی از دیدگاه‌ای شبیه به بهینه‌سازی‌ی یک سری از معیارها چون راحتی‌ی اعضای جامعه و از این قبیل است. نکته‌ی جالب این‌که این الگوها الزاما منجر به بهینه‌ی مطلق نمی‌شوند،‌ بلکه بهینه‌های محلی‌ای هستند که فرار از آن‌ها چندان ساده نیست. البته در چارچوب فرهنگ، نیازی نیز به تغییر آن‌چنان مشاهده نمی‌شود و شرایط فعلی «خوب» در نظر گرفته می‌شود. علت شاید با این مقایسه با تعریف بهینه‌ی محلی مشخص شود: نقطه‌ای بهینه (محلی) است که در مقایسه با دنیای (کوچک) اطراف‌اش به‌تر باشد.
یادم نیست که چطور شد به این فکرها افتادم ولی یادم می‌آید که مثالی که آن وسط‌های فکر کردن به ذهن‌ام رسید چنین چیزی بود: به نظر می‌رسد لباس گشاد و سفیدی که عرب‌ها می‌پوشند انتخاب خیلی خوبی برای حفاظت از گرما باشد اما مثلا مردم نقاط دیگر دنیا برای خلاص شدن از گرما خیلی وقت‌ها تنها لباس‌های‌شان را کم می‌کنند در حالی که چنین کاری حتی به بدتر شدن شرایط -و مثلا آفتاب‌سوختگی- نیز می‌انجامد. ولی در هر صورت آن‌ها شیوه‌ی لباس پوشیدن‌شان را تغییر نمی‌دهند چون در مجاورت با دیگر الگوهای فرهنگی‌شان و آن‌چه در آن وضعیت برای‌شان تغییر کوچک و قابل قبول است، پوشیدن چنان لباس‌ای مقبول نیست – حتی اگر هدف بهینه‌سازی را نیز به‌تر برآورد کند.

گمان‌ام مشابه با چنین چیزی در دانش نیز مطرح باشد. خیلی گنگ گفتم اما یک‌جورهایی می‌خواهم اشاره کنم به کواین و تفسیر من از تفسیر او از دانش و ارتباط آن‌ها با هم (و برای من تقریبا بدیهی است که دانش همان معنای کلمات است و ارتباط بین آن‌ها. یک فرمالیست؟! بله!).

انتخاب کامپیوتر

شما کدام را انتخاب می‌کنید: یک کامپیوتر با مانیتور ۱۷ اینچ و با وزن سه کیلو و صد گرم یا یک کامپیوتر ۱۵.۲ اینچ با وزن دو کیلو و پانصد؟ در ضمن هارد اولی ۱۰۰ گیگ است و دومی ۸۰ گیگ، سرعت پردازش‌گر آن ۱.۶۸ (با جای ۱.۵) و کارت گرافیک آن ۱۲۸ مگابایت (با جای ۶۴ مگابایت) است. زمان کار باتری‌ی هر دو تقریبا یکی است (نسخه‌ی ۱۷ اینج شاید کمی بیش‌تر کار کند) و در ضمن نسخه‌ی ۱۷ اینج می‌تواند روی DVD هم بنویسد که آن دیگری نمی‌تواند. هر دو کامپیوتر خوش‌گل هستند ولی ۱۷ اینچ در کیف فعلی‌ام جا نمی‌شود و باید کوله‌ی جدیدی بخرم. اگر نظرتان را زود به‌ام بگویید خیلی خوب است!!!
PowerBook G4

صکص توی پارتی

شاید بگویید ندید بدید است طرف، اما من هیچ فکر نمی‌کردم در خواب‌گاه‌ای که زندگی می‌کنم چنین آگهی‌ای ببینم: «فلان تاریخ،‌ ساعت ۸ شب، در اتاق تجمعات، صکص toy پارتی» داریم و آن کتارش هم توضیح داده باشند که زنجیر و دست‌بند و فلان و بیسار هم در ماجرا دخیل است. عجب! البته این ماجرا فقط برای دختران برقرار است.

Hessian

باور کنید به دست آوردن Hessian یک شبکه‌ی عصبی‌ی FFNN حتی با یک لایه‌ی مخفی هم از نظر عملی قابل انجام نیست. من همین‌طور دارم کاغذ سیاه می‌کنم و ساده‌سازی می‌کنم ولی هنوز که هنوز است تمام نشده است. حال فرض کنیم شد و روابطش به دست آمد. از نظر محاسباتی هم کار بی‌هوده‌ای است. بعد من می‌آیم به صاحب‌اش نامه می‌زنم و می‌گویم «ببخشایید مرا! کمی یک‌جوری نیست این ماجرا؟» و بعد او هم می‌گوید که دقیقا منظورش همین بوده که آدم‌ها بفهمند ماجرا یک جوری است. هممم … البته جدا از این موضوع، این استاد -تا به حال که من دیده‌ام- خیلی گل است و البته خیلی خدا!

مساله ترجمه

در یک هفته‌ی اخیر گاهی به مساله‌ای فکر می‌کنم که شاید آن را بتوان «مساله‌ی ترجمه» نامید. البته خود من تا همین امروز آن را بدین گونه نمی‌نگریستم. خلاصه‌ی ماجرا یک چنین چیزی است: تفاوت‌های بین فرهنگ‌ها گاهی خیلی اساسی است به طوری که باعث تفاوت درک معنای‌ی به ظاهر یک‌سان و رفتارهای معادل می‌شود.
خیلی ساده بگویم:‌ آداب معاشرت و سلام و احوال‌پرسی‌ی این کانادایی‌ها (حداقل چیزی که من تا به حال دیده‌ام)‌ قابل مقایسه با ایرانی‌ها نیست (البته این را در محیط‌هایی می‌گویم که رابطه‌ی مشتری/فروشنده وجود نداشته باشد). صاف صاف می‌آیند در اتاق و چیزی نمی‌گویند یا اگر هم چیزی بگویند،‌ یک hey است! (کوفت!) خب، لابد اگر به یک نفر hey بگویند رفتار مودبانه‌ای نشان داده‌اند. حال فرض کنید من بخواهم یک دیالوگ این‌ها را به فارسی ترجمه کنم. اگر این دیالوگ با یک hey شروع و تمام شود،‌ آن وقت خواننده‌ی فارسی‌زبان من فکر می‌کند این بابا چقدر بی‌ادب است در حالی که (احتمالا) این‌گونه نیست. مطمئنا چنین چیزی در بسیاری موارد دیگر نیز وجود دارد. خب،‌ حالا واقعا چه انتظاری می‌توان از ترجمه داشت اگر بخواهد hey را فقط به «هی» ترجمه کند؟ اگر مترجم بخواهد سطح معادل ادب را رعایت کند و مثلا بگوید «به! به! سلام! عجب سعادتی و …» باز من چه باید درباره‌ی آن ترجمه بگویم؟

سول دو ره‌ی سکوت

می‌دانید: گاهی از کنار ماشین‌ای رد می‌شوی، یا از کنار فروش‌گاه‌ای یا حتی هیچ‌کدام (همین‌طوری)،‌ صدای‌ای شروع می‌کند در گوش‌اش زمزمه کردن (دینگ، دینگ،‌ بام بارا بام، …) و تو نمی‌دانی این کدام موسیقی‌ی شنیده (یا ناشنیده) است و می‌خواهی پیدای‌اش کنی و صدای‌اش را بلند کنی (دیگر زمزمه نباشد) و بلند و بلندتر بشنوی‌ (وجودت را در بر بگیرد،‌تن‌ات را بلرزاند)‌ و از اول گوش‌اش دهی و دوباره از اول تا حال‌ات ازش به هم بخورد یا که خواب‌ات ببرد.
بعد می‌بینی که نمی‌شود،‌ نه آرشیو موسیقی‌ات را به هم‌راه داری‌،‌ نه چیزی برای پخش موسیقی داری و نه هیچ چیزی از این دست. باور کردنی نیست ولی من حدود یک ماه است که موسیقی را تنها از ماشین‌های عبوری و فروش‌گاه‌های لباس شنیده‌ام. گاهی سکوت شب‌ها خیلی آزاردهنده می‌شود. دوست داری بروی یک چیزی بشنوی یا کمی تحرک ببینی. خب،‌ اما نمی‌شود!
(الان مثلا دل‌ام هوس موسیقی‌ی متن deadman کرده است!)
(هممم … ولی زیادم بد نیست. عوض‌اش آدم گاهی صدای سرش را می‌شنود.)

مینی‌ژوپ کانادایی

یک نکته برای من عجیب و غریب است و آن هم این‌که این دخترهای کانادایی چرا علاقه دارند در سرمای زیر صفر مینی‌زوپ بپوشند؟ من خودم را دولا چارلا پوشانده‌ام، اما این‌ها اصلا خیال‌شان نیست. گرچه گاهی به صحنه‌های مضحکی هم برخورد می‌کنیم: طرف کاپشن پوشیده است و دست‌های‌اش را توی خودش جمع کرده تا بیش‌تر یخ نکند ولی هم‌چنان مینی‌ژوپ‌اش فراموش نشده است. البته همه این‌طوری نیستند. بعضی‌ها هم مینی‌ژوپ می‌پوشند و هم تاپ!
البرز می‌گوید این‌ها نشانه‌ی کانادایی‌ی اصیل بودن است – یک جور نشانه‌ی قومی،‌ نمادی از این‌که این‌ها بیش از یک نسل قدمت دارند یا چیزی در این حدود. بگذریم …