لهجه‌ی باادب-لهجه‌ی بی‌ادب

ناراحت‌کننده این است که یک ایرانی را نه از لهجه‌ی انگلیسی‌اش که از لحن بی‌ادبانه‌اش بشناسی.
امروز به یک آژانس هواپیمایی ایرانی در ونکوور زنگ زدم، لحن متوقعانه‌ی خانم پشت تلفن آن‌قدر توی ذوق‌ام زد که نگو!
(به نظرم سطح توقع‌ام رفته بالا. به تازگی اگر سوار اتوبوس بشوم و راننده به سلام‌ام پاسخ‌ای ندهد حتما فکر می‌کنم یا نژادپرست است یا ضدخارجی! اما حالا که خوب فکر می‌کنم می‌بینم در ایران هم وضعیت خیلی به‌تر نبود و هیچ تضمین‌ای نبود که راننده تاکسی جواب سلام یا خداحافظی‌ات را بدهد (من معمولا هم سلام می‌کردم و هم خداحافظی!). یاد ملانصرالدین افتادم و ماجرای الاغ سوارشدن‌اش – همین‌جوری).

در برداشت و سوء برداشت

جالبی‌اش این است که چیزی که می‌گویی ربط مستقیم‌ای به آن‌چه برداشت می‌شود ندارد. اگر چیزی که برداشت می‌کنند «خوب» باشد، خب، اشکال‌ای ندارد. وای به حال‌ای که «سوء برداشت» پیش بیاید.

دنیای تو در توی معرفت‌های پنهان‌مانده

هر چند وقت یک‌بار -اگر خوش‌شانس باشی- دروازه‌های دنیای جدیدی به روی‌ات باز می‌شود. باز هم اگر خوش‌شانس باشی (شاید هم عاقلِ خوش‌شانس)، این دنیای جدید نورافکن‌ای می‌شود و می‌تابد بر سرزمین‌هایی که مدت‌ها در آن‌ها در ظلمت زندگی کرده بودی. تازه این‌گاه است که می‌فهمی چه چیزهایی را بارها و بارها لمس کرده بودی اما هیچ‌گاه ندیده بودی‌شان. نگاه‌ات رشد می‌کند، به کمال نزدیک می‌شود و رنگ پیدا می‌کند. مدتی در این سرزمین تازه به کند و کاو می‌پردازی تا شاید دوباره غاری پیدا کنی که تو را به دروازه‌ی دنیای قشنگ نوی دیگری ببرد. حال همه‌ی این‌ها دوباره تکرار می‌شود و نوری دیگر همه‌ی دنیاهای پیشین را روشن‌تر می‌کند. نوری با رنگ‌ای دیگر.

پ.ن: بدی‌ی مرگ ماتریالیست این است که این روند ماتریالیست را متوقف می‌کند. پنج بار، ده بار یا شاید هم بیش‌تر، اما همیشه چیزی ناشناخته برای‌اش باقی می‌ماند.
پ.ن.۲: بدتر این‌که شواهد نشان می‌دهد که روند کشف دنیاهای تازه در سنین بالا -ولی خیلی پیش از مرگ- کم و بیش می‌ایستد: چارچوب‌ها بر انسان چیره می‌شوند.
پ.ن.۳: طنز معرفت‌شناسانه‌ی این کشف‌های تو در تو این است که گاهی این دنیای تازه -که دروازه‌اش را به سختی و رنج یافته‌ای- در ذات هیچ ارتباطی با واقعیت ندارد: دنیای‌ست خیالین با مرزهایی دور از هر آن‌چه لمس می‌شود. آن‌گاه هنر انسان این است که آن‌چنان تونل‌ای در دنیای فعلی‌اش حفر کند تا خیال به ریال(!) پیوند خورد.

سکوت خوش‌گل‌ها

آیا خوش‌گل‌ها نباید سکوت کنند؟
یا اگر سکوت نکنند
و اگر صدای‌شان را بشنوی
خوش‌گلی‌شان دود نمی‌شود برود در آسمان؟

دخترهای خوش‌گل دانش‌گاه‌ها نباید حرف بزنند، نباید هم‌کلاسی‌ات باشند (همیشه مال آن یکی گروه باید باشند) و هم‌چنین نباید در جمع شما حاضر شوند و البته (و صد البته) نباید محل‌ات بگذارند.

آیا خوش‌گل‌ها نباید سکوت کنند؟!

That was the beginning and the idea seemed so obvious to me that I fell deeply in love with it. And, like falling in love with a woman, it is only possible if you don’t know too much about her, so you cannot see her faults. The faults will become apparent later, but after the love is strong enough to hold you to her. So, I was held to this theory, in spite of all the difficulties, by my youthful enthusiasm. (Richard Feynman’s 1966 Nobel Prize lecture.)

حیلت رها کن عاشقا

اصلا آدم یک چیزهایی رو نباید هیچ‌وقت فراموش کنه:

مثلا نباید بندگی‌ی مکان بکند،
شیطونی هم نباید بکند.
دل پاره پاره را هم باید بدوزد.
بر جهان هم تکیه نکند،
و وقتی کارد به استخوان برسد هم نباید دم بزند و بیان کند و ناله کند.
گرگ هم خودتی!
شبان هم باباته!

در ضمن باید توجه کرد که اگر شاعر می‌گوید باده بنوش، باید دقت کنیم منظور وقتی است که شمس آمده است از تبریز. در غیر این صورت نکن آقا! اگر به‌ات تعارف هم کردن، خودت باش، پسره‌ی یه لاقبا!

در ضمن حیله‌بازی رو بگذار کنار پسره‌ی سوسولِ دیوانه!
با دختر هم‌سایه، پروانه‌، هم هر بازی‌ای نکن.
چیز میز هم روی اجاق نسوزون، وگرنه نمی‌تونیم زن‌ات بدیم به احتمال زیاد!

اگر حرف‌های مرا می‌شنوی،
کینه به دل نگیر،
شراب را پیمانه پیمانه بنوش.
باید جمله را جان شوی اگر می‌خواهی مستان را مست کنی!
قفلی را مفتاح شو وگرنه دندانه شو!
به صنم هم نگاه نکن.
وقتی موهاش رو هم افشان می‌کنه هم نگاه نکن – دلیل نمی‌شه که!