نکبتْ اینترنت را

مرده شورْ این اینترنت را ببرد که تندش یک جور مایه‌ی دردسر است و کندش جور دیگر. تند باشد و از این سایت به آن سایت می‌پری و می‌جهی و نمی‌فهمی چه شد که ساعت‌های عمرت گذشت و آخر هم نفهمیدی چه به‌ات اضافه شد؛ کند باشد و ساعت‌ها تکمه‌ی «ریفرش» را فشار می‌دهی تا مگر رخصت دهد دو کلام ای‌میل ببینی و یکی دو کارت را هم به پیش ببری – و آخر سر نه می‌بینی و نه به پیش می‌بری و از اعصاب‌خردی بی‌خیال‌اش می‌شوی و ساعت را می‌نگری و به زمین و زمان فحش می‌دهی.

[این‌ها را گفتم، اما اینترنت تندش به‌تر است به هر حال. دست‌کم چون مخدری در رخوت فرو می‌بردت. وه امان از کندش که چون ماده‌ی مخدر شیمیاییِ دو زاری‌ی حال به هم‌زن‌ای می‌ماند.]

سنگِ غبارگرفته: شیشه یا الماس

بعضی وقتها پیش میآد که دنیا اینطوری میشه: چیزهای به ظاهر بی‌ارزش، یک‌هو ارزشمند می‌شن برات؛ چیزهای ازلی باارزش، یک‌هو ارزش‌شون رنگ می‌بازه.

بعضی وقت‌ها هم البته این‌طوری نیست – و کی می‌دونه کِی‌ها این‌طوری‌ه.

یوسف‌آباد، خیابان سی و سوم: دنیا را غربی مصرف می‌کنند و شرقی تفسیر

حالا این مقدمه‌ها را گفتم تا برسم سر اصلِ مطلب. دو سه روز پیش پ. را دیدم. درباره‌ی دیدارم با او اگر شد بیش‌تر سخن خواهم گفت. در شهر کتاب بودیم و از او درباره‌ی کتاب‌های روز پرسیدم. گفت کتاب «یوسف‌آباد، خیابان سی و سوم» به نوشته‌ی سینا دادخواه این روزها بسیار مد شده است [خودِ پ. کتاب را نخوانده بود]. کتاب را نه همان موقع که چند ساعت‌ای بعد -پس از دیدارم با او- خریدم و همان شب شروع به خواندن‌اش کردم. بیش‌تر کتاب را دی‌روز خواندم [که می‌شود چند روز پیش] و امروز نیز بیست سی صفحه‌ی باقی‌مانده‌اش را تمام کردم.

نظر اولیه و کلی‌ام پس از تمام‌کردن کتاب با واژه‌ی «مزخرف» بیان‌شدنی است.

نظر مفصل‌ترم -و اگر می‌خواهید آن را نقد کتاب بگذارید- کمی پیچیده‌تر است. کتاب ویژگی‌های خوب و بد زیادی دارد که در مجموع وزن بدی‌ها بر خوبی‌ها می‌چربد.

شاید یکی از بدترین ویژگی‌های‌اش این باشد که پرداختِ داستانی درست و حسابی ندارد.

[دو پاراگراف بعدی داستان را لو می‌دهند. اگر می‌خواهید بخوانید و داستان هم لو نرود، از پاراگراف‌ای ادامه دهید که با «داستان همه‌اش این است و کاش همه‌اش هم همین بود. …» آغازیده است.]

کتاب چهار شخصیت اصلی به نام‌های حامد و لیلا و ندا و سامان دارد. حامد و لیلا از عاشقان دهه‌ی شصتی‌ای هستند که سالیان سال عشق‌شان در گلوی هم گیر کرده است اما مسافرت طولانی‌ی حامد رابطه‌شان را برای سال‌ها از نظرها محو کرده بود. ندا و سامان از نسل بعدی متولد دهه‌ی شصت‌اند. هر دوی‌شان از بچگی (یعنی پایان دبیرستان) از هم خوش‌شان می‌آمده ولی هیچ‌گاه این عشق بیان‌نشده است. کتاب البته در همان فصل اول مشخص می‌کند که سامان از ندا خوش‌اش می‌آید اما خواننده باید تا فصل آخر -فصل مربوط به ندا- منتظر بماند تا این عشق بیان شود.

ندا مدت‌ای این وسط دچار توهم می‌شود و تصور می‌کند از حامد خوش‌اش می‌آید در حالی که تنها به جای حامد-بودن را می‌پسندد. همین مثلا گره‌ی داستان‌ایست که خواننده در تشویش می‌ماند که سامان ندا را دوست دارد ولی ندا انگار به دیگری علاقه دارد. سامان نیز پسرک مشنگی است که افکار خام‌خیالانه و هپروتی‌اش در فصل اول کتاب بدجوری روی اعصاب می‌رود.

داستان همه‌اش این است و کاش همه‌اش هم همین بود. چنین ترکیب رابطه‌ای می‌تواند اساس محکم‌ای برای هر داستان‌ای باشد -و مگر کم داشته‌ایم شاهکارهای ادبی‌ای را که تنها بر عشق دو نفر استوار است- اما این مثلا رمانْ روایت بی‌مزه‌ای از این سناریو را فراهم می‌کند. نه گره‌ای ایجاد می‌شود و نه هیچ چیزی. چهار فصل کتاب مرا به یاد چهار یادداشت مجزا از دید چهار نفری می‌انداخت که بی‌هیجان به هم وصل شده بودند. از دید من این کتاب بیش‌تر به خاطره‌گویی نویسنده‌اش شباهت داشت تا رمان‌ای چهارشانه و مستقل از خود. این یک ایراد!

ویژگی‌ی جذاب کتاب -که پ. هم از آن یاد کرده بود- ارجاع‌های‌اش به فضای شهری‌ی تهران است. کتاب گویا کتابِ فضای روشن‌فکری‌ی تهران است:‌ فضایی که خیابان ولی‌عصر و میدان ونک و شهر کتاب و پارک نیاوران و پارک جمشیدیه و اکتابان و پاساژ گلستان در آن بدجوری خودنمایی می‌کنند. برای منِ تهرانی -که البته تهران‌گرد خوبی هم نبوده‌ام- خواندن چنین فضاهایی سر ذوق‌ام می‌آورد. حدس می‌زنم اگر کتاب موفقیت‌ای به دست بیاورد -که گویا آورده است که به هر حال معرفی شده- به خاطر همین اشاره‌هاست.

اشاره‌ها البته به فضاهای شهری محدود نمی‌شوند. در کتاب از پینک فلوید و آهنگ Hey youاش یاد می‌شود تا خواننده‌های جَز و انواع مارک‌های لباس و کفش آشنا و ناآشنا (حتی به کفشِ Converse بنده نیز اشاره می‌شود – و چه این روزها چنین کفش‌ای مُد است بین دخترها) به هم‌راه صدها اشاره‌ی دیگر از تهرانِ مدرن محصول‌زده که در میان‌شان آدم‌های با روابط «اگزاتیک» شرقی معلق‌وار این سو و آن سو می‌روند و روابط پیچیده و پیچیده‌تر می‌آفرینند و دنیا را غربی مصرف می‌کنند و شرقی تفسیر.

چنین چیزی هم دوست‌داشتنی است و هم زننده. خواندن کتابِ مکان‌دار و با چنین اشاره‌های فرهنگی‌ای برای منِ بزرگ‌شده در تهرانِ دور افتاده از آن کلان‌شهر هیجان‌انگیز است اما آیا چنین اثری برای تهران‌نشناسان نیز هیجان‌انگیز است؟ فرض کنید این اثر را به انگلیسی ترجمه کنند. آیا خواننده‌ی انگلیسی‌زبانِ ساکن مثلا کانادا می‌تواند درک‌ای از این کتاب داشته باشد و لذت‌ای ببرد؟ گاهی که به هنگام خواندن به این سوال می‌اندیشیدم و به متن از این سو نگاه می‌کردم، به نظرم پاسخ منفی می‌آمد. حال این چه اثر ادبی‌ای است که مخاطب‌اش تنها می‌تواند جوانِ تهرانی زیسته در تهران اواخر دهه‌ی شصت و دهه‌های هفتاد و هشتاد باشد؟

فضای این کتاب مرا تا حدی یاد «ناتورِ دشت» می‌انداخت. نه این‌که شخصیت‌پردازی‌ها شبیه به آن باشد – گرچه شاید سامان اندکی به هولدن کالفیلد شباهت داشته باشد- اما ارجاع‌ها به فضای شهری بی‌شباهت نبود. گاهی موقع خواندن کتاب -مخصوصا فصل اول- به نظرم آمد که نویسنده قصد دارد نسخه‌ی ایرانی‌ی آن اثر را بیافریند.

(بحث‌ای حاشیه‌ای و داخل پرانتز: با ف. صحبت می‌کردم از ناتورِ دشت. شاکی بود که چرا آن اثر این چنین در بین خواننده‌های امروزین معروف است و حتی به عنوان اثر ادبی‌ی مدرن به بچه‌ها آموزش‌اش می‌دهند. می‌گفت ناتور دشت زبان‌ای دارد بسیار خاص آن دوره‌ی زمانی (پنجاه؟ یا شصت؟) که مخاطب امروزین نمی‌تواند اشاره‌های‌اش را بفهمد و تنها تصور می‌کند که درک می‌کند. با این حال بامزه این‌که ناتور دشت به نظرم زبانِ کم و بیش ساده‌ای داشت و احتمالا من هم جزو آن دسته شیفتگان‌اش هستم که تصور می‌کنند فهمیده‌اند چه چیزی را خوانده‌اند.)

از زبان کتاب بگویم. زبان کتاب کمی عجیب بود. زبان‌ای بود تند و شتاب‌زده که گاهی به جای جمله‌ای کامل به کلمه‌ای قناعت می‌کرد و از این نظر با بیش‌تر نوشته‌های دیگری که این اواخر خوانده‌ام تفاوت داشت. هم‌چنین به نظرم زبانِ کتاب نمونه‌ی خوبی بود از زبان‌بازی‌ی نسل جوان تهرانی. اما از طرف دیگر موقع خواندن کتاب به نظرم نیامد که با عجب زبان تمیز و وزین و قوی و استواری سر و کار دارم. نه! زبان -جز آن‌چه همین دو سه خط پیش گفتم-‌همین زبان‌ای بود که در بیش‌تر نوشته‌های این روزها می‌خوانیم.

خلاصه این‌که از خواندن این کتاب پشیمان نیستم، اما جزو کتاب‌های دوست‌داشتنی‌ام نمی‌دانم‌اش. خواندن‌اش را به کس‌ای پیش‌نهاد نمی‌کنم مگر این‌که یا عاشق فضای شهری‌ی تهران باشد یا این‌که بداند با یک رمان استخوان‌دار طرف نیست ولی هم‌چنان حاضر باشد تجربه‌ای اندک متفاوت داشته باشد.

وضعیت پرس‌کننده‌ی این روزگار

وضعیت پِرِس‌کننده‌ایست این روزگار،
نه دوست عزیز،
نه به آن خاطر؛
بله دوست عزیز،
به همان خاطر؛
نه دوست عزیز،
پرس شده‌ایم، نمی‌شود گفت،
و نه! نه! نه به آن خاطر!

دو نگاه و یک نظر

نظر شخصی‌ی هر فردی در مواجهه با اثری هنری (چه می‌خواهد نقاشی باشد و چه رمان)، شخص‌ای دیگر (چه می‌خواهد هم‌کار شغلی‌اش باشد یا جفتِ ممکنِ آینده‌اش) و یا حتی نوشته‌ای علمی (چه در حوزه‌ی دانش‌اش باشد و چه در زمینه‌ای پرت) در دو مرحله شکل می‌گیرد: درست به محض رو-در-رویی و سپس پس از درگیری و کلنجار بسیار.

و جالب این‌که در بسیاری از موارد -اگر نگویم همیشه- نگاه اول و نظر ابتدایی با نظر نهایی‌ای که پس از غور و تفکر بسیار حاصل می‌شود بس مطابقت دارد:‌ یک نقاشی‌ی زیبا در عرض پنج ثانیه تصویری ماندگار و خوش‌آیند در ذهن‌ات حک می‌کند، رمان‌ای جذاب در همان چند صفحه‌ی اول تو را با خود تا انتها می‌کشاند و در نهایت هم تو راضی صفحه‌ی آخرش را می‌بندی، و دختری زیبا در همان نگاه اول و دوم مدهوش‌ات می‌کند. حال هر چقدر نقد هنری بخوانی و یا خوب و بد از آن دختر ببینی، بعید است به این سادگی تاثیری شگرف بر نظرت بگذارد. حتی عجیب این‌که درباره‌ی مقاله‌های علمی نیز چنین وضع‌ای -دست‌کم برایِ من- برقرار است. موقع داوری‌ی مقاله‌ها، نظرم پس از همان خوانش اول شکل می‌گیرد و خوانش دوم یا سوم تنها برای سند پیداکردن و اثبات همان نظر اول است و معمولا -اما نه همیشه- باورم به اهمیتِ مقاله در نهایت تغییر چندانی نمی‌کند یا اگر هم بکند حتما منجر به تذکری اساسی به نویسنده می‌شود که این مقاله‌تان خوانا و راحت‌الحقوم نبوده است و داور -یعنی بنده- ساعت‌های دشواری برای درک مقاله گذرانده است.

البته چنین پدیده‌ای کشفِ شخصی‌ی من نبوده است. مطالعاتی را خوانده‌ام که چنین رفتارهایی را در میان آدمیان ذکر کرده‌اند. به طور خاص به خاطر می‌آورم که چنین پدیده‌هایی در جفت‌یابی ذکر شده است، اما حدس می‌زنم گستره‌شان بیش از آن حرف‌ها باشد.

این‌ها البته همه مقدمه‌ای بودند برای یادداشت‌ای که به زودی در همین‌جا منتشر می‌کنم درباره‌ی رمان‌ «یوسف‌آباد – خیابان سی و سوم» از سینا دادخواه. چون بیم طولانی‌شدن یادداشت می‌رفت، بخش عمومی‌ترش را -که به خیلی چیزها ربط پیدا می‌کند- در این پست آوردم و بخش مربوط به کتاب را هم در نوشته‌ای دیگر خواهم آورد.

پ.ن: در ادامهی متن اصلی و با توجه به کامنتها، به نظرم آمد خوب است کتاب‌ای را معرفی کنم که به طور مفصل به همین موضوع می‌پردازد: تصمیم‌گیری‌های «حسی»‌ی ما (gut feelings) به چه میزان خوب کار می‌کنند و تا چه حد می‌توان به آن‌ها اطمینان داشت و اصلا چرا وجود دارند و کارکردشان چیست و خیلی مسایل مرتبط دیگر. اسم کتاب Gut Feelings: The Intelligence of Unconscious است و نویسندهاش هم Gerd Gigerenzer. نویسنده هم‌اینک رییس مرکز Max Planck Institute for Human Development است. خیلی خلاصه بگویم که من از خواندن این کتابِ جذاب راضی بوده‌ام.