از کنترل و AI

امروز آقامون حسابی سیستم‌های خطی را مسخره کرد. با دست‌اش یک نوار نازک توی هوا می‌کشید و می‌گفت یعنی چی آدم فقط روی این کار کنه؟!
خب! من می‌گفتم زیاد هم بد نیستنا.
بعد گفت ما توی AI مسایل خطی کم داریم.
بعد پیش خودم فکر کردم که حتی یک ماز هم اصلا خطی نیست.
بعد گفتم که آره، کنترلی‌ها مسایل خاص خودشان را مطرح می‌کنند. در واقع گفتم آن‌ها این مسایل را address نمی‌کنند.
همین بود دیگر که کنترل را گذاشتم کنار؟! خب! نه!‌ من کنترل را هیچ‌وقت کنار نگذاشتم. من از اول‌اش هم کنترل را به عنوان هدف در نظر نداشتم. پله‌ای بود که باید از آن می‌گذشتیم. خب!‌ اما کنترل هم خوبی‌های خودش را دارد.

No BUT please!

-«من فکر می‌کنم فلان چیز این‌طوری �اشد.»
-«نه! درست است اینطوری فکر می‌کنی، اما نه، اینطوریام نیست.»
-«خب!‌ شاید هم اشتباه بکنم.»
+»نه! میخواهم بگویم اشتباه میکنی اینطوری فکر میکنی. صرفا همین.»

جدیدا دارم به این نتیجه می‌رسم که در مقابل آدم‌هایی که بیش از یکی دو بار پشت سر هم به هر جمله‌ای که گفتم با «نه!» پاسخ داده‌اند سکوت مطلق اختیار کنم. بعضی‌ها با هر چیزی که می‌گویی مخالف‌اند – مطلقا هر چیزی. خب، پس به‌تر است زیاد خودت را خسته نکنی. دی‌روز به این نتیجه رسیدم که مهم‌ترین رسالت من تغییر عقیده‌ی مردم نیست. در به‌ترین حالت رسالت‌ام بیان حقیقت است. حقیقت را هم دو بار که بیش‌تر نمی‌گویند.
در ضمن همه‌ی این حرف‌ها در مورد «اما» و «but» هم صادق است! طرف آن‌قدر but گفت تا فهمیدم یک نژادپرست کثیف بیش نیست! (راست‌اش تعداد آدم‌هایی که در زندگی‌ام این‌قدر ازشان بدم بیاید کاملا قابل شمارش است.)

Orthogonal Speech must be heard

۱-خطای عمود بر پایه‌ها تاثیری در تخمین ما ندارد.
۲-گفتار بی‌ربط و بی‌تاثیر به بافت یک orthogonal speech است.
۳-speech بی‌تاثیر، درست مانند silence است.
۴-silence must be heard
۵-در CDMA اگر یک کد برای هیچ‌کس اختصاص داده نشده باشد، انگار که اطلاعات را دور ریخته‌ایم. انگار سکوت کرده‌ایم. می‌شود یک جور رمز که قرار نیست کس‌ای بازش کند. یک جور فریاد ساکت. کس‌ای گوش‌اش می‌کند؟

چگونه جلوی بازدیدکنندگان ســــکـــســی را بگیریم؟

فشار به کجا رسیده که مردم دیگر صـکــص را هم جستجو می‌کنند.
براداران و خواهران وبلاگ‌نویس: زین‌پس برای این‌که با این کلمات به وبلاگ‌تان نیایند یکی دو تا dash وسط حروف‌تان بگذارید. مثلا «قسطنطنیه» را می‌توانید بنویسید «قـســطنـطنــیــه» (با ترکیب‌های مختلف تعداد dash آن بین). این‌گونه مدتی طول می‌کشد تا ملت بتوانند الکی وبلاگ‌تان را بیابند.

نامه‌ای برای قـاضـی القـضـات

… متهم ردیف دوم یعنی ایادی داخلی سودجو و مرتبط با توزیع مواد مخدر در جمعیت جوان کشور، کاملاً شناخته شده هستند. چنانچه شما آقای مرتـضـوی به نطق های برخی از نمایندگان همین مجلس هفتم درباره عوامل حـکومتی توزیع مواد مخدر توجه کنید و صورت مذاکرات مجـلس و مصاحبه‌های نماینـدگان را با خبرگزاری ایلنـا به دقت بخوانید، بر اطلاعات‌تان افزوده می‌شود. با این وصف، آقای مرتـضـوی زورتان به متهم ردیف دوم هم نمی‌رسد. خود نیز به این حقیقت نیک آگاهید. از این رو با آنکه همه سرنخ های حـکـومتی در حوزه توزیع مواد مخدر را خوب می شناسید، دارید طفره می روید و برای رد گم کردن مثلاً یادآور می شوید بعد از آنکه اوباش و اراذل و افراد معتاد و کارتون خواب ها را دستگیر کردید و آنها را زیر فشار بازجویی وادار نمو�ید، بگویند مواد را از چه کسانی خریداری می کرده اند، آن وقت گره کار باز می شود و شما سر وقت توزیع کنندگان می روید، کار را یکسره می کنید و ایران می شود بهشت موعود و ام‌القرای جهان اسلام برای مفسدان ناامن می شود … (از مهرانگیز کار)

گوگل و آزادی بیان

لابد می‌دانید که من از طرف‌داران گوگل بوده‌ام [ (1) و (2) ]. اما گوگل جدیدا کارهایی می‌کند که هم مرا ناامید کرده است و هم این‌که ترسانده. چرا؟
۱-گوگل به طور رسمی به سانسور اینترنتی رو آورده است. به عنوان مثال گوگل اطلاعات متفاوتی به کاربران چینی‌ی خود می‌دهد – اطلاعاتی آن‌گونه که حکومت چین می‌خواهد ( نسخه معمول را با نسخه چینی مقایسه کنید.)
۲-گوگل دست‌رسی‌ی آزاد به نرم‌افزارهای‌اش را برای بعضی کشورها از جمله ایران محدود کرده است (+) .
۳-حرف‌های در مورد این‌که گوگل نتایج جستجوهای‌اش را به سرویس‌های اطلاعاتی‌ی امریکایی بدهد شنیده می‌شود. می‌دانم گوگل در ابتدا مخالفت کرده بود اما مطمئن نیستم هیچ‌گونه توافقی حاصل نشود.
۴-گوگل در دنیای امروزین بسیار تاثیرگذار است. هرگونه اغتشاش و سو داشتن از جانب گوگل روند انتقال اطلاعات را تغییر می‌دهد. مثلا گوگل به این نتیجه رسید که شرکت BMW سعی در گول‌زدن وبات‌های‌اش داشته بوده است و در نتیجه رتبه‌ی آن شرکت را به صفر تنزل داد (+) . نمی‌گویم گوگل کار خوبی کرد یا نه چون به هر حال من به عنوان کاربری که انتظار اطلاعات دقیق دارم از تقلب احتمالی‌ی BMW ضرر می‌کنم و گوگل جلوی چنین ضرری را «شاید» گرفته باشد. نکته‌اش اما در این‌جا است که این نمونه نشان از قدرت بالای گوگل دارد. کافی است گوگل کمی جانب‌دارانه عمل کند تا چرخش اطلاعات کاملا به گونه‌ای دیگر شود (برای نمونه‌ای مشابه به ارزش‌ها و موتورهای جستجو مراجعه کنید).

گوگل از سردمداران آزادی‌ی اطلاعات است اما به نظر می‌رسد قدرت‌اش به تدریج آن‌قدر بالا رفته که خطرناک شده است. به نظرم به‌ترین اتفاقی که می‌تواند این روزها بیافتد (البته جدا از فتح امریکا توسط ایران) قوی‌ترشدن و عمومی‌شدن موتورهای جستجوی دیگر است. در این صورت گوگل نمی‌تواند خیلی راحت هرکاری بکند و مطمئن باشد مشکلی برای‌اش پیش نمی‌آید.

مسوولیت اجتماعی

آیا به چیزی به نام مسوولیت اجتماعی باور داری؟
آیا اعتقاد داری که اگر کاری از دست‌ات برمی‌آید و این کار اهمیت حیاتی دارد (مثلا انسانی ممکن است به خاطر تعلل‌ات رنج ببرد، درد بکشد یا از بین برود) لازم است آن را انجام دهی؟ حتی اگر برخلاف رویه‌ی معمول‌ات باشد؟

می‌دانی … می‌دانی که خیلی وقت‌ها کاری که می‌کنی تاثیرگذار نیست. در واقع شانس تاثیر گذاشتن‌اش بسیار کم است. اما آیا می‌توان همیشه خوابید چون شب هیچ‌گاه تمام نخواهد شد؟

تکمیلی: اما یک سوال … آیا آدم‌ها همیشه به مسوولیت اجتماعی‌ی خویش عمل می‌کنند؟
بگذارید مثال ساده‌ای [از خورجین] بیاورم: فرض کنید که وبلاگ پرخواننده‌ای دارید. از طرف دیگر نامه‌ای به دست‌تان می‌رسد که خطر آنفولانزای مرغی نزدیک است و دیگر نباید مرغ و محصولات آن را خورد. آیا شما این را در وبلاگ‌تان منعکس می‌کنید؟ فرض کنید تا به حال تنها از حکمت و سیاست در وبلاگ‌تان نوشته‌اید و سخن‌گفتن از مرغ وصله‌ی ناجوری است به بقیه‌ی مطالب (مثلا اصلا شبیه ضدخاطرات نیست – فرضا). چه می‌کنید؟
مثال دیگر می‌خواهید؟ زلزله! چند راه‌نمای خوب و قابل توجه درباره‌ی زلزله بیش‌تر در دنیای اینترنتی‌ی فارسی‌زبان وجود ندارد. به دلیلی می‌دانید که خطر زلزله قریب است (مثلا گسل‌های نزدیک تحریک شده‌اند). آیا درباره‌ی آن در وبلاگ‌تان می‌نویسید و مردم را خبر می‌کنید؟ خب! من شاهد این‌ام که پرخواننده‌ترین‌ها حتی وقتی ازشان خواسته شد چنین کاری نکردند. و باز نیز شاهدم که هم‌چنان راجع به لحاف ملا نوشتند و تئاتر یا کنسرت فلانی و لذت نابی که از آهنگ قرتی تقصیرباف برده‌اند. این را چگونه تحلیل می‌کنیم؟ یک نمونه از بی‌مسوولیتی‌ی اجتماعی؟ یا یک اشتباه و خطا؟

اعتصاب حق ماست

آخرین اخبار رسیده حاکی است که دولت به دلیل عدم رعایت حقوق حقه‌ی خود توسط جهانیان به مدت نامعلومی دست به اعتصاب زده است. سخن‌گوی دولت اعلام کرد اعتصاب حق همه است و از آب و هوا نیز اولاتر.

خاطرات Mac’sای!

دیگر با فروشنده‌ی Mac’s سر خیابان‌مان بگویی نگویی دوست شده‌ام. همه‌شان هندی‌اند و به نظر از یک خانواده: پدر بزرگ‌ای و پسری و دو نوه – یکی دختر و یکی پسر. البته شاید هم دختر و پسر، هر دو بچه‌های پدربزرگ‌ای باشند که در این صورت می‌شود پدر. پیش‌تر راجع به‌شان نوشته بودم که وقتی فهمیدند ایرانی‌ام حسابی توی فکر می‌رفتند و اخلاق‌شان بد می‌شد. در واقع بزرگ‌ترین‌شان این‌طوری بود که دیگر یکی دو ماه است ندیده‌ام‌اش. با پدر و پسر خوب‌ام. با دختر هم مشکل‌ای ندارم اما دختر کلا کمی بداخلاق است. در واقع همیشه گرفته به نظر می‌رسد. ساری هم نپوشیده! بگذریم …
مدتی است که پدر همیشه تذکر می‌دهد که زمانی ایران بوده است. �هه‌ی هفتاد. من هم همیشه تذکر می‌دهم که باید خیلی عوض شده باشد و ایران آن موقع شبیه الان نیست. چند شب پیش پس از خرید شیر (خرید تقریبا همیشگی‌ی من!) دوباره بحث به احمدی‌نژاد کشید. راست‌اش وقتی می‌پرسد مردم از او خوش‌شان می‌آید یا نه، کمی شک می‌کنم. به هر حال به نظر می‌رسد درصد قابل توجه‌ای از آن هفده میلیون رای داده‌اند. اشتباه که نمی‌کنم؟ توجیه‌ام البته گول‌خوردگی‌ی اقتصادی‌ی از جنس نفت سر سفره است. حالا این‌ها به کنار … به من ربطی ندارد. آقای پدر از من پرسیده احمدی‌نژاد سواد دارد یا نه. وقتی گفتم استاد دانش‌گاه است تقریبا کف کرد. بعد شروع کرد به دلداری دادن من که امریکا محال است به ایران حمله کند و کلا لازم نیست نگران باشم چون چین و روسیه روابط اقتصادی‌ی خوبی با ایران دارند. من هم خوش‌حال شدم و خیال‌ام راحت شد. بعد گفتگوی تمدن‌ها تمام شد چون مشتری بعدی امد و آقای مغازه‌دار باید می‌رفت سراغ‌اش.
امشب هم سوال عجیبی پرسید. ابتدا پرسید ایران چقدر جمعیت دارد. گفتم هفتاد میلیون. بعد پرسید که ایران چند نفر نیروی نظامی دارد. من گفتم که نمی‌دانم. بعد گفت این چیزها را که در اینترنت نوشته‌اند. من تاکید کردم که جستجو نکرده‌ام و ادامه دادم که تعداد نیروی نظامی‌ی ایران ثابت نیست و تغییر می‌کند (در واقع، همه جان بر کف‌اند). گفت باید بیش از یک میلیون باشد. دیگر نگفتم ما ارتش بیست میلیونی داریم که اگر گلاب به روی‌تان بشاشند، اسراییل را لایه‌ای نازک از آب و اوره و مخلفات بر می‌دارد (این لایه ۲۸۰ نانومتر خواهد بود: در حوزه‌ی طول‌موج ماورای بنفش، اندازه‌ی حفره‌های روی CDها و …!).

ولنتاین

فرا رسیدن عید سعید سن ولنتاین -از پیروان راستین آقا سولوژنوس اول- بر ولنتاینین ایشان، حضرت بانو لنیوم اول (دامت ظله) و لردُهم شارلونیکم (یاری‌الله علیه) تبریک و تهنیت باد.

آن‌چه بر ما می‌رفت

حدس می‌زدم مشکل از فشار خون‌ام باشد. به نظرم آمد خیلی پایین باشد. دستگاه فشار خون‌ای آن گوشه افتاده بود. محوطه شبیه خیابان ۸۷ام بود – کنار Telus. دستگاه هر چقدر خود را باد می‌کرد باز هم در دست‌ام شل بود. نبض‌ام را گرفتم. نبض داشتم. به نظرم آمد اما خیلی بی‌جان است. احتمالا به همین دلیل کار نمی‌کند. فشارم افتاده بود پایین. ول‌اش کردم. ماشین حساب‌ای آن کنار بود. رفتم سراغ‌اش. روی مبل نشستم. دور دست‌ام پیچیدم. هم ماشین حساب بود و هم دستگاه اندازه‌گیری‌ی فشار خون. مادرم گفت این کادوی تو است. درجه‌اش همین‌طور بالاتر می‌رفت. دست زدم به رگ‌ام. به نظرم آمد فشارم بالا است. بالا و بالاتر. ترسیدم. ترسیدم سکته‌ی مغزی کنم. این ماشین حساب همان‌ای بود که همه چیز از آن شروع شد. برگشته بودم به جای اول. همه چیز به خاطر ماشین حساب. همه چیز چه بود؟ سرم درد می‌کرد. دیگر چیز زیادی به خاطر ندارم. دارم، اما نمی‌گویم. این‌جا جای‌اش نیست. هیچ‌جا جایش نیست. فقط یک چیز: آیا خودم را لوس می‌کنم که سرم درد گرفته است و از پیش از غروب تا به حال خوابیده‌ام و هنوز هم می‌خواهم بخوابم؟ چنین آدمی ارزشی ندارد؟ این‌بار اما لبخند رضایت‌ای وجود داشت. انکارناپذیر است ارزش این فرد. چیزی بین این دو: اعتراض و اقبال.
من خواب بودم. بیدار شدم. این آخرین صحنه‌ای بود که به خاطر دارم. پیش‌ترش اما به گمان‌ام داستانی جاری بود. من به خواب‌بودن خودم آگاه نبودم. اما آگاه بودم که رفته‌ام و خوابیده‌ام. یعنی وسط خواب از خواب بیدار شده بودم (و این را خواب می‌دیدم) اما نمی‌دانستم که بیدار شدن‌ام از خواب واقعی نیست.
سرم هنوز درد می‌کرد. سرم هنوز هم درد می‌کند. اگر مخدر نخورم، سرم شدیدا درد می‌کند. امروز صبح پیش از بیرون‌رفتن از خانه استامینفن کودئین خورده بودم. کل روز منگ بودم. حتی درست هم راه نمی‌رفتم. خنگ‌تر شده بودم؟ شاید! گرچه سر کلاس هم‌چنان توانستم سوال بپرسم و سوال پاسخ دهم. در ضمن توانستم بفهمم چگونه DP را می‌توان به صورت مساله‌ای LP درآورد. راه حل جالب‌ای بود.
امشب بعد از n ماه با دو نفر از هم طبقه‌ای‌های‌ام آشنا شدم. یک fan هم پیدا کردم. Dale هم امروز زود در رفت. می‌خواستم از او بپرسم پس چرا نرم‌های L_1 خیلی استفاده نمی‌شود در فرمول‌بندی‌ی SVM. بعدش … بعدش رفتم یک hot chocolate خوردم. سرم گیج می‌رفت. به سختی خود را تا خانه کشاندم. سر راه Time گرفتم (هنوز حس خوبی نسبت به هیچ روزنامه یا مجله‌ی عمومی‌ی این‌جا ندارم. زیاد نمی‌شناسم. شرق را بیش از هر روزنامه‌ی دیگری که تاکنون دیده‌ام دوست می‌داشتم. Globe and Mail را هیچ وقت نتوانستم درک کنم. حجم‌اش خیلی زیاد است.). صفحه‌ی اول‌اش نوشته بود که حالا که تروریست‌های حماس شده‌اند دولت، چه می‌شود. حال‌ام به هم خورد. حماس اگر تروریست باشد، دولت اسرائیل هم پیش‌تر از آ� تروریست بود. القاعده هم اگر تروریست است، امریکا نیز بیش‌تر از آن تروریست است. تروریسم شده است نقل و نبات. در حد و حدود خر و احمق و گاوچران به کارش می‌برند. در ضمن اسم پایگاه‌های تروریستی هم محور شر است – در واقع تروریست‌ها شبیه شته‌اند و ایران و غیره شبیه گل سرخ. بگذریم … سرم هنوز درد می‌کند. نمی‌دانم چه‌ام شده. کمی نگران شده‌ام.

می‌کشد آتش زبانه

آژیر آتش جیغ می‌کشد – با صدای نکره‌ی مرد قصه‌گو.
در یک دقیقه:
شلوار، کفش، جوراب، پلوور، کاپشن، کیف پول، ساعت و کلید می‌روند آن‌جایی که باید بروند [خوب که دوش نمی‌خواهی بگیری!].
کامپیوتر را هم خاموش می‌کنی [و نگران پروژه‌ات هستی – اگر کامپیوترم بسوزد چه؟ نیاورمش با خودم؟ فکر می‌کنی اگر بسوزی به خاطر این موضوع بد پشیمان می‌شوی. بی‌خیال مال دنیا می‌شوی.].
چراغ‌ها خاموش، [مصرف بی‌رویه برق قابل قبول نیست – حتی در این شیخ‌نشین پول‌دار.]
در قفل [از خود می‌پرسی درست است در را قفل کنی؟! اگر بخواهند بیایند به اتاق‌ات چه؟ قفل می‌کنی.]
می‌دوی پایین انگار بازی‌گر فیلم‌ای از هالیوود هستی. [پس بدل‌های‌ات کجای‌اند؟]
پایین رنگ قرمز و آبی چراغ ماشین پلیس همه چیز را خوش‌رنگ (و سـکــسـی) می‌کند [دانش‌گاه‌ات ماشین پلیس مجزا دارد.]
ماشین‌های آتش‌نشانی -نه یکی، نه دو تا، سه یا چهار تا- پنج دقیقه‌ی بعد،
و خنده‌ی آدم‌ها – انگار نه انگار که صد نفر نیمه شب از رخت‌خواب‌های‌شان (فرضا!) بیرون کشیده شده‌اند.
ده دقیقه‌ی بعد: همه چیز طبیعی است.
برای آتش‌نشان‌ها دست می‌زنید.
و دوباره می‌افتی به جان ماتریس‌ها و نمودارها.

P{W|W}>P{M|W} and …

برای‌ام کس‌ای offline گذاشته بود به این مضمون که اسم‌ات را آخر این لیست اضافه کن و برای دیگران بفرست. در نتیجه لیست‌اش تشکیل می‌شد از اسامی‌ی آدم‌ها. لیست این‌گونه بود:

shiva, payam, sara, parinaz, mani, parsa, paniz, zahra, saghar, niusha, jafar, sa’eed, sina, maryam, shadi, roya, mona, dina, nami, keyvan, ashkan, parichehr, sanaz, pegah, tina, sepehr, shayan, ali, amirhossein, shafagh, azita, navid, mohammad, shiva atieh ,sadaf, shirin, mahyar, armita, nina, Mona, dorsa, behrang, saba, taraneh, Simin, Reyhaneh, hasty, SAM, mohammad, mahsa, mahdis, mahsa, shahin.kami, morteza, farokh, PedrAm

بنا به دلایل تاریخی دخترها را با صفر و پسرها را با یک نمایش دادم. لیست بدین‌گونه شد:

01001100001110000011100001111001100010000100000110001111

چه چیزی می‌بینید؟ من حلقه‌های درون‌گروهی‌ی دختران را در این سری‌ی اعداد می‌بینم.

تکمیلی: بیایید کمی بیش‌تر داده‌ها را بکاویم و ببینیم آیا چیزی ازشان در می‌آید یا خیر. برای شروع، احتمال‌های شرطی را محاسبه می‌کنم. با احتمال شرطی‌ی مرتبه اول شروع می‌کنم: تنها فرد فعلی و فرد بعدی را در نظر می‌گیرم. با شمارش داده‌ها به دست می‌آورم که:

P{Girl|Girl} = 0.7 P{Boy|Girl} = 0.3
P{Boy|Boy} = 0.59 P{Girl|Boy} = 0.41

دانش‌ای مثل P{Girl|Girl} نشان می‌دهد اگر من دختر باشم با چه احتمالی به یک دختر این پیام را می‌فرستم. هر دو جنس تمایل دارند تا این پیام را به هم‌جنس خود بفرستند. این تمایل برای دختران حدود ده درصد بیش‌تر است.

حال بیاییم سوال دیگری را مطرح کنیم: آیا این‌که نفر پیشین‌ای که پیام را برای من فرستاده چه کس‌ای باشد تاثیری در تصمیم من به این‌که پیام را به چه کس‌ای بفرستم دارد یا خیر؟

P{t:Girl|(t-1:Girl,t-2:Girl)} = 0.6 P{t:Boy|(t-1:Girl,t-2:Girl)} = 0.4
P{Boy|(Boy,Boy)} = 0.5 P{Girl|(Boy,Boy)} = 0.5
P{t:Boy|t-1:Boy,t-2:Girl} = 0.7 P{t:Girl|t-1:Boy,t-2:Girl} = 0.3
P{t:Boy|t-1:Girl,t-2:Boy} = 0 P{t:Girl|t-1:Girl, t-2:Boy} = 1

پدیده‌های جالبی مشاهده می‌شود. اگر من دختر باشم و نفر پیشین نیز دختر باشد، به احتمال ۰.۴ این پیام را به دختری خواهم فرستاد. اما اگر نفر پیشین‌ام یک پسر باشد، امکان ندارد برای پسری پیام را بفرستم. مشابه چنین پدیده‌ای -اما خفیف‌تر- برای پسرها نیز وجود دارد. گویا نوعی مقاومت در برابر انتشار پیام وجود دارد. مقاومت‌ای که جلوی به جنس مخالف فرستادن را می‌گیرد و این مقاومت وقتی بیش‌تر می‌شود که نفری پیشین من از جنس مخالف‌ام باشم.

حالا این تحلیل‌ها چقدر جدی‌اند؟! نه خیلی زیاد ولی نه خیلی کم! مهم‌ترین مشکل‌اش مشخص نبودن میزان معناداری‌ی نتایج است. وقتی تعداد نمونه‌ها کم باشد، احتمال این‌که نتیجه‌ای سودار (biased) به نظر برسد کم نیست. بیایید یک تحلیل کوچک بکنیم. فرض کنیم واقعا تفاوتی وجود ندارد و احتمال این‌که نفر بعدی پسر یا دختر باشد مستقل از نفر فعلی و برابر نیم باشد. فرض کنیم توزیع انتخاب بین دختر و پسر در همه جا مستقل و ثابت باشد (یعنی iid باشد). آن‌گاه احتمال این‌که به تصادف این نتیجه حاصل شود که دختران در ۶۰ درصد موارد پیام را به دختران می‌فرستند (و نه به پسران) برابر یک درصد است. این نتیجه البته هیچ اهمیتی ندارد. چون فرضا حالت ۶۵ درصد فرستادن نیز رخ‌داد مستقلی است و باید در نظر گرفته شود. اگر این را در نظر بگیریم و احتمال این‌که نتیجه‌ی اتفاقی‌ای (یعنی الکی و به دور از وجود واقعیت عینی) با پانزده درصد تمایل بیش‌تر حاصل شود (یعنی دختران ۵۷ درصد موارد یا بیش‌تر به دختران بفرستند) ۲۴ درصد است. خیلی زیاد نیست، اما کم هم نیست! به عبارت با احتمال ۷۵ درصد دختران بیش‌تر به دختران می‌فرستند تا پسران. دیگر حالت‌های دیگر و تحلیل دقیق‌ترش بماند برای کس‌ای که قرار است از این کارها نان در بیاورد. فقط این‌که چون تعداد نمونه‌های ممکن به حالت‌های ممکن احتمال‌های شرطی‌ی مرتبه دوم (این‌که نفر پیشین من که باشد تا من به که بدهم) کم‌تر است، دقت آن نتایج نیز کم‌تر خواهد بود.
پ.ن: کلمه‌ای را اشتباه نوشته بودم که تصحیح کردم: گر من دختر باشم و نفر پیشین نیز دختر باشد، به احتمال یک بود که تبدیل شد به ۰.۴.

از همسایگان (۱)

کشتی‌ی تایتانیک دی‌روز غرق شد. او در وبلاگ‌اش آن‌قدر جانسوزانه نوشت که اشک همه را درآورد. فردا شب او ستایش‌نامه‌ای بر خنده‌دارترین تئاتر نمایش‌داده‌شده در تئاتر شهر نوشت. من نتوانستم بخندم.

آزادی اندیشه با کاریکاتور نمیشه

آیا آتش‌زدن پرچم یک کشور مخالف آزادی‌ی بیان است؟ آزادی بیان چیست؟ آزادی چه؟
(امروز که عکس شعله‌های پرچم‌ای آتش‌گرفته را می‌دیدم به نظرم آمد ما و یکی دو کشور دیگر پرچم را درست به همان دلیل‌ای آتش می‌زنیم که اینکاهای معبد خورشیدِ تن تن، عروسک‌های طلسم‌شده‌ای می‌ساختند و به‌شان سوزن می‌زدند.)
[تیتر جنبه‌ی تزئینی دارد.]

تکمیلی:
مثال تن‌تن را از این رو گفتم که در آن‌جا -تا جایی که به خاطر دارم- سوزن‌زدن نه به معنای سوراخ‌کردن بدن طرف در واقع، که به عنوان سمبول‌ای از خشم قبیله نسبت به آن افراد بود. آتش‌زدن پرچم -آن‌طور که در ایران متداول است- به گمان‌ام معنایی در همین حدود دارد. به نظرم معنای‌اش تنها نوعی بیان انزجار و خشم است و نه اعلام جنگ. به عبارت دیگر، تصور من این است که قوم ایرانی تا وقتی وارد کشور دیگری نشده باشد به آن کشور اعلام جنگ نکرده. در حالی که مثلا اگر یک غربی بر پرچم کشور من ادرار کند این را دقیقا به معنای جنگ‌طلبی‌ی او می‌دانم. تفاوت در سطح استعاره‌ای است که قومیت‌ها استفاده می‌کنند: یک انگلیسی (مثلا) کم‌تر از زبان ایهام بهره می‌گیرد تا یک فارسی‌زبان.
حالا با این همه آیا آتش‌زدن پرچم غیر از آزادی‌ی بیان است یا خیر؟ رقصیدن چطور؟ مثلا اگر ایرانیان چیزی مثل رقص جنگ قبایل سرخ‌پوستی می‌داشتد و خیلی محترمانه دور عروسک کشور دانمارک (بر فرض وجود چنین چیزی) می‌رقصیدند،‌ آیا این کارشان مخالف آزادی‌ی بیان بود؟ سکوت چطور؟ نوشتن چه؟ کجاست مرز آزادی‌ی بیان و غیر آن؟
نظر شخصی: همه‌ی این‌ها بدان معنا نیست که آن‌چه را بر سفارت دانمارک می‌رود تایید کنم. کم کم دو اندیشه‌ی مخالف با چنین واکنش‌ای دارم:
۱) این واکنش در گفتمان سیاسی‌ی امروز پراثرترین و مفیدترین کار نبوده و نیست.
۲) من کل این جریان را بی‌غرض نمی‌دانم و به دلایل شخصی(!) معتقد به لزوم واکنش هستم. یعنی جزو کسانی نیستم که بگویم آزادی‌ی بیان مجوز بی چون و چرای رفتار اروپاییان است و اعتراض نسبت به آن خلاف عقل و منطق. دست‌کم آزادی‌ی بیان اجازه‌ی مخالفت زبانی را به مسلمانان می‌دهد. حتی معتقدم صرفا با فرض درست‌بودن آزادی‌ی بیان می‌توان از بسیاری فرم‌های دیگر اعتراض نیز استفاده کرد. در واقع باید به‌ترین فرم را انتخاب کرد تا بیش‌ترین نفع را داشته باشد. اما نکته این است که هر اعتراضی باید به به‌ترین فرد ممکن ارجاع شود و به‌ترین سازمان برای چنین کاری سفارت دانمارک در ایران -آن هم با این وضع- نبوده. اما فعلا به نظر می‌رسد کمی بگذرد، همه‌ی ورق‌ها برعکس شود و متهم مسلمانان شوند به خاطر رفتار خشن‌شان. در این صورت دیگر هیچ بیان دیگری -هر چقدر هم متین و آرام باشد- خریدار نخواهد داشت.

دلشدگان

دلشدگانِ علی حاتمی در سال ۱۳۷۰ ساخته شده است. من آن را بر پرده‌ی سینما آزادی دیدم. پس احتمالا دیدن‌ام باز می‌گردد به سال ۱۳۷۰ یا ۱۳۷۱. آیا دلشدگان اولین فیلم سینمایی‌ی جدی‌ام بوده؟ واکنش‌ام نسبت به آن چه بود؟ آخرش ناراحت شدم؟ از تنبک‌زدن‌های‌ اکبر عبدی لذت بردم؟ آن دخترک ترک چه؟ سولوژن از او خوش‌اش آمده بود؟
چهارده سال پیش من دلشدگان را بر پرده‌ی سینما آزادی دیدم. ما و خانم و آقای ت. و … ده دوازده نفری رفته بودیم در آن سینمای شلوغ. شلوغی‌اش را به خاطر دارم. طبقه‌ی دوم بود؟ یا اول؟ سینما آزادی دو طبقه بود؟ سینما آزادی؟ سینما آزادی وجود داشت؟ سینما آزادی؟ آزادی؟ دلشدگان راجع به چه بود؟ من چهارده سال پیش نسبت به دنیا چه نظری داشتم؟ دلشدگان را چگونه می‌دیدم؟ دخترک چه؟ چهارده سال پیش؟ نظر؟ دلشدگان؟

[سیاه]

دلشدگان اولین فیلم‌ای بود که سولوژن می‌خواست دوباره ببیند. دلشدگان در سال ۱۳۷۱ از پرده سینماها برداشته شد و سولوژن دیگر هیچ‌گاه نتوانست آن را ببیند. چند سال بعد سینما آزادی در شعله‌های آتش مرد و کل قضیه را منتفی کرد. دخترک ترک دلشدگان روز به روز خوش‌گل‌تر شد و در شهری شلوغ بازیگر سینما شد. طبق آخرین اطلاعات ما، سولوژن اینک در شهری دور افتاده در سرزمین شمالی در کنار کامپیوتر و کتاب‌های‌اش به زندگی‌ی روزمره خود ادامه می‌دهد.

بازیگران:
من – من
مامان – مامان
بابا – بابا
مامان بزرگ – مامان‌جون
خانم ت – ت.
آقای ت. – ت.
ت. – ت. ت.

کارگردان:
مغز من

جلوه‌های ویژه:
زمان (سی)

با تشکر از دلشدگان و علی حاتمی به خاطر فراهم آوردن موقعیت مناسب، اکبر عبدی به خاطر تنبک جانانه، دخترک به خاطر پایان‌بندی‌ی قوی‌اش و بقیه‌ی دست‌اندرکاران برنامه به دلایل گوناگون.

dts – Panacolour

Pouvoir vu

چندین ماه پیش کسری برکشلی فوت کرد. او استاد دانش‌کده‌ی برق دانش‌گاه صنعتی شریف بود. تازه همین نیم ساعت پیش خبردار شدم. حس غریبی پیدا کردم. او را نمی‌شناختم. نه! نه!‌ می‌شناختم. دقیق‌تر بگویم: نه استادم بوده، نه سر کلاس‌اش رفته‌ام، نه در سخنرانی‌ای از او شرکت کردم و نه حتی نامه‌ای بین‌مان رد و بدل شده است. اما یادم می‌آید وقتی قرار بود تز لیسانس‌ام را دفاع کنم (محاسبه‌ی فرکانس‌های رزونانس محفظه‌ی فلزی با استفاده از روش اجزای محدود) دکتر ابریشمیان، استادم، دل‌اش می‌خواست او را دعوت کند چون زمینه‌ی کاری‌اش الکترومغناطیس محاسباتی بود و می‌خواست دکتر برکشلی نظر مساعدی نسبت به من پیدا کند تا وقتی رفتم دانش‌کده‌شان بتوانم کارم را با او ادامه دهم. خب! این قضیه بعدا منتفی شد و من نه به آن دانش‌کده رفتم و نه اصلا الکترومغناطیس را ادامه دادم – و در نتیجه آمدن او هم دیگر لزومی نداشت.
عجیب است! در گذشته، تصمیم‌ای گرفته‌ای و مسیر زندگی‌ات به جای حرکت مستقیم، کج شده است. بعد از بیش از سه سال از کنار واقعه‌ای می‌گذری که هیچ‌گاه برای‌ات رخ نداده چون تو مسیرت را عوض کرده‌ای. چنین چیزی یک جورهایی برعکس Déjà vu است. اسم‌اش را می‌گذارم Pouvoir vu! (مطمئن نیستم چنین کلمه‌ای تا به حال استفاده شده باشد یا نه. هم‌چنین مطمئن نیستم چنین اصطلاحی از نظر گرامری هم درست باشد یا خیر. اما اسم‌اش همین است که من گذاشته‌ام!)

نوشتن، همین و تمام!

نمی‌توان باور کرد عمر این همه زود بگذرد و سرگرمی‌ی دی‌روزت نه دو سه روز که چهار سال دوام بیاورد.
در روز ۱۷ ژانویه ۲۰۰۲ ضدخاطرات با این جمله آغاز شد: «بودن یا بیشتر بودن … به نظر میرسد مساله یك چنین چیزی باشد» (+) .
باید اعتراف کنم هم‌چنان پاسخ مساله را نمی‌دانم اما حدس می‌زنم -آن‌گونه که آن زمان نیز بر این باور داشتم- که مساله همین است و پاسخ درست نیز تنها بیش‌تر بودن است. انسان‌ای که هستی‌اش را در تنگ جسم‌اش محصور کند کم‌تر از انسان‌ای است که سخن بگوید و در هستی گسترش یابد. ضدخاطرات ابزاری بود برای بیان شدن. رسانه‌ای شخصی که غایت‌ای نداشت جز بیان آن‌‌چه -یا گوشه‌ای از آن‌چه- در ذهن من می‌گذشت. نمی‌گویم همیشه راه درست را رفت یا حتی آن‌چه بود که می‌خواستم، نه! ضدخاطرات بالا و پایین‌ها داشت، کم و زیادها، دور و نزدیک‌شدن‌ها، دل‌نگرانی‌ها و تنگ‌دستی‌ها و اوج‌ها و فرازها و بالا بلندها. ضدخاطرات،‌ اما، در این مدت مونس خوبی برای‌ام بوده است. نمی‌توان از این گذشت.

ضدخاطرات را ۱۷ ژانویه ۲۰۰۲ شروع کردم. پیش‌ترها راجع به بهانه‌های آغازش نوشته بودم – دیگر تکرار نمی‌کنم. به خاطر دارم همان سال کنکور داشتم و همین‌طور دبیر انجمن علمی دانش‌کده‌مان هم بودم و دل‌مشغولی‌ها و گرفتاری‌های دیگری. در آن سرشلوغی دیگر ضدخاطرات نوشتن‌ام چه بود، نمی‌دانم! اما خب خوش‌بختانه ضرری نکردم. کنکورم خوب شد، انجمن علمی هم تا جایی که می‌توانستم پیش رفت (هاها! این هم کلی برای خودش خنده‌ای بود و خاطره‌ای هست) و ضدخاطرات هم بی‌وقفه نوشته شد و نوشته شد تا نیمه‌های تیر ماه (سال ۱۳۸۱) که ترجیح دادم سکوت کنم و سکوت کردم. سکوت‌ام دو ماه بیش‌تر طول نکشید – همان کافی بود. دوباره با شروع سال تحصیلی(!)‌ نوشتم. ضدخاطرات در این مدت تغییر کرد؟ نمی‌دانم. اما احتمال‌اش کم نیست چون خودم تغییر کردم. دوباره نوشتم و نوشتم‌ تا تابستان بعدی – امرداد ۱۳۸۲ و سکوتی دوباره. چرا ننوشتم؟
در بهار ۱۳۸۳، ضدخاطرات/من ققنوس‌وار برخاست – به انتظار سوختنی دیگر و به امید برخاستنی دوباره (+) . من از آن موقع تا این زمان بی‌وقفه نوشته‌ام. گاهی وقفه‌های کوتاه مدت‌ای این میان بوده است. گاهی عمدی و گاهی از جبر روزگار. اما قصد بر نوشتن بوده است (و نیت است که در روز حساب از ما خواسته می‌شود دیگر، نه؟). نوشته‌ام و خوب نوشته‌ام. البته دوست داشتم -و دارم- چیزهای دیگری را نیز تجربه کنم یا بازتجربه کنم. مثلا ضدخاطرات‌نویسی خواهی نخواهی مرا از نوشتن‌های دیگر بازداشته است. چند سالی می‌شود دیگر داستان کوتاه‌ای ننوشته‌ام (به آن معنایی که خودم دوست دارم) و اینک بسیار کم‌تر از پیش خاطره می‌نویسم. البته ضدخاطرات خود خاطره است،‌ نیست؟ اما باز هم، حتی اگر خاطره باشد یا خود نیز داستان کوتاه‌ای باز جای آن نوشته‌های دقیق‌ای را که هر کدام‌شان ده بیست ساعت کار می‌برند نمی‌گیرد. نگیرد؟ شاید. نمی‌دانم. جالب است! دی‌روز بود گمان‌ام یا پریروز که فکر می‌کردم من دوست دارم چه کاره بشوم! منظورم البته از نوع نوشتاری بود. زمانی دوست داشتم منتقد ادبی بشوم. دی‌روز به این نتیجه رسیدم که چنین چیزی را نمی‌خواهم. منتقد ادبی شدن برای‌ام دیگر لذت ندارد. چهار سال پیش خوب بود اما اینک نه. این‌کنون فقط آفریدن برای‌ام مهم است. و آفرینش‌ای -با عرض معذرت از منتقدان و بارتی‌ها- دست اول! بگذریم … هدف یک چیز است: نوشتن، همین و تمام!
راستی گمان نمی‌کنید زمان سوختن‌ای دوباره فرارسیده باشد؟