صدا زدم: «تویی؟» برگشت. او

صدا زدم: «تویی؟»
برگشت. او نبود. گفتم:»معذرت می‌خوام. با یکی دیگه که چند ساله ندیدمش اشتباه گرفتم‌تون.»
پاسخ دادی:»مهم نیست. شما هم کوه میرید؟»
-بله.
-تنهایید؟
سری تکان دادم.
-منم. می‌خواید با هم بریم بالا؟
از آن پس، هفته‌ای یک بار کوه می‌رویم، دو بار شب‌ها در خیابان‌ها قدم می‌زنیم و این شده است برنامه منظم‌ این چند سال‌مان.

امروز هم با او قرار دارم. ساعت حوالی پنج و نیم صبح است. از دور می‌بینم‌اش. درست سر موقع رسیده است. آها!‌حالا چند قدم بیش‌تر با من فاصله ندارد. سلام می‌کنم. نزدیک‌تر می‌آید. به چشم‌های‌اش نگاه می‌کنم. مستقیم به من می‌نگرند و می‌درخشند. لبخند می‌زنم. لبخندی می‌زند و از کنارم رد می‌شود. و می‌رود. صدای خروسی از دوردست شروع روز را جار می‌زند.

Advertisements

ساعتی پیش شب پاره‌های اندوه

ساعتی پیش
شب پاره‌های اندوه را
به سراغ فراموش شده دوستان ته غار فرستادم
و صدایی نیامد
جز
و صدایی نیامد
جز سکوت.
دوستان من!
دوستان ته غار من
کجایید؟
من شما را امشب هوس کرده‌ام
ولی دوستان من
شما کجایید؟

بیا بگیر بکش راحت‌ات می‌کنه

بیا بگیر بکش راحت‌ات می‌کنه اما بهتر بود که این‌طوری نمی‌کردی
چی
گفتم که بهتر بود با او این‌طوری نمی‌کردی سخته براش
سیگار را می‌گیرد می‌گوید برای منم پکی می‌زند سرفه‌ می‌کند
می‌خندد و می‌گوید عادت می‌کنی
نمی‌دونم واقعا نمی‌دونم
چرا مطمئن باش چند بار که سیگار بکشی عادت می‌کنی و دیگر
آها
و پس از لحظه‌ای آهسته می‌گوید چه کنم
چی‌ رو چه کنی
و پکی دیگر به سیگار می‌زند

یك مشت گره خورد دیگری

یك مشت گره خورد
دیگری نیز فریاد زد
دومین مشت به آسمان علم شد
فریاد دیگری بر آمد
چهارمین نیز پس از سومین بر آمد
و آخر سر همه جا مشت بود و مشت
و فریادهای به آسمان سر كشیده

ای دشمنان!
مشت هایمان می بینید؟
این فریادها ز شادی بر نمی آید
فریادهای خشم و طغیان است
مشت هایمان نیز
قلب هایی پاك و شفاف
در میان دست هامان
دشنه ای به جان ناپاك

آری!
این چنین است اكنون
قلب ها مشت
مشت ها قلب
فریادها خشم
خشم ها فریاد
اكنون است كه می چشیم رنج آزادی

شب اینك پنجره سیاه خود

شب
اینك
پنجره سیاه خود را گشوده است
و با پرده ای ضخیم و تاریك
چشمان خود را
از ترس ظلم و جور
بسته است

آه ای فسرده قلب من
بیا
بیا از این مهلكه جان به در بریم
كه خون دوستان ما اكنون
روی زمین تنها گریه می كند
و چاره ای نیست برای ما
جز فراموشی …

این كنون توان ایستادن ندارم من
آه و ناله ز استخوانم برخیزد
كجاست آن یار و یاور قدیمی من
در خون !
تا برویم و بگوییم از تنهایی

بگریید ای ستارگان جاویدان
كه صدایمان از درون خاموش است
قلب پر ابهت ما را یك آن
ظالمان این دنیا
از تپش ایستاندند

سكوت سكوت سكوت
شب است
آرام باشید
فرزندانمان خوابند
ای سایه های بی صدای كنار دیوار
چه می كنید شما آن بیرون ؟
نمی نگیرید كه این ها در خوابند؟

آه !این چه بود كه بر ما نازل شد
سنگی یا كلوخی از دشمن ؟
تیر و دشنه ای از نادان ؟
نه !هیچ كدام
آن فقط یك توهین بود
توهینی به قلب های ما بیداران
به قلب های ما همیشه بیداران

مردمان به پا خیزید
به پا خیزید
قلب من از درون خون است
آن چه می چكد از رویم
نیست چیزی جز خون ام
باور كنید باور كنید
نیست این رنگ قرمز
این جان و حیات من می باشد
ظرف عمرم رو به پایان است
قطره های آخر آن اكنون
روی خاك سیاه می …

ای ناكسان روزگار
از كس برید شرم و حیا؟
این است آن بوق لطف و كرم ؟
این است من از جان بهترم ؟
این است زندگی آزاد ما؟
این است آن ایمان و خدا؟
آتش بادا به جان تان
دور شوید
دور شوید
آه خدا
آه خدا

(19 تیر 78)

در میان این چهاردیواری شیشه‌ای

در میان این چهاردیواری شیشه‌ای
بی‌صدا می‌نشینم
تا مردم به روی‌ام گندم بپاشند
و کبوترها را سکوت نشکنم.

کبوترها می‌آیند
روی من،‌ جفتی خواهند یافت
و من می‌شوم خانه‌ی ناله‌های آن‌ها
و منتظر آن روز می‌مانم
که صدای‌شان
خسته
سکوت اختیار کند.

آنگاه،
من کشتزار گندمی هستم
آدمیان را منظری خوش‌رنگ
بی‌صدا،
بی‌فریاد.

دیگر آن‌روز مرا
فریاد بسنده نخواهد کرد
من سرشار از سکوت‌ام آن‌روز،
سکوت را فریاد خواهم کرد.