علی پیرحسین‌لو و فاطمه ستوده را آزاد کنید

علی پیرحسین‌لو (الپر) و هم‌سرش فاطمه ستوده را مدتی است دست‌گیر کرده‌اند.
عده‌ای از هم‌کلاسی‌های‌اش نامه‌ای نوشته‌اند و برای درخواست آزادی این دو جوان امضا جمع می‌کنند. بروید و متن نامه را بخوانید و اگر خواستید امضای‌اش کنید. مخصوصا اگر از فارغ‌التحصیلان علامه‌حلی تهران هستید، پیش‌نهاد می‌کنم چنین کنید. خواست این است که بیش‌تر امضاها از طرف هم‌مدرسه‌ای‌های‌اش باشد تا نامه «خودمانی‌تر» به نظر برسد، اما دیگرانی که او را می‌شناسند نیز می‌توانند نامه را امضا کنند.

جانوران بی‌شرم و حیا به بهشت نخواهند رفت

در مغز بعضی جانوران مکانیزم‌ای وجود دارد به اسم «شرم و حیا خفه‌کن». این مکانیزم باعث می‌شود هیچ‌گونه شرم و حیایی احساس نشود و جانور بتواند خیلی راحت به هر چیز یا کس‌ای زل زده، دهان باز کرده و هر چه می‌خواهد به دروغ بگوید. بیش‌تر موجودات -از جمله اکثر آدمیان- چنین مکانیزم‌ای ندارند چون وجودش شانس بقای موجود را کم می‌کند.

در واقع با وجود این‌که در ابتدا به نظر می‌رسد وجود مکانیزم «شرم و حیا خفه‌کن» شانس بقا را زیاد می‌کند (با بهره‌کشی‌ از دیگران‌ای که متوجه نارو-خوردن نمی‌شوند)، اما از طرفی به دلیل فرآیند هم‌تکاملی، دیگر موجودات نیز مکانیزم کشف این رفتار را به دست آورده و از مشارکت با او خودداری می‌کنند. نتیجه این‌که برای موجوداتی که ذاتا اجتماعی هستند و بقای‌شان نیازمند مشارکت همیشگی با دیگران است (مثل انسان)، وجود مکانیزم شرم و حیا خفه‌کن به تدریج شانس بقا را کم خواهد کرد.

به همین خاطر است که این مکانیزم «شرم و حیاخفه‌کن» چندان در آدمیان فراگیر نیست. اما وقتی دیده می‌شود، بدجوری روی اعصاب دیگران می‌رود. بقیه دهان‌شان از حیرت باز می‌ماند و با خود می‌گوید چطور فلانی توانست در روز روشن یا زیر نور آن همه پروژکتور و جلوی چشم این همه آدم صاف صاف زل بزند و با لبخندی کریه به همه‌ی دنیا دروغ بگوید.

البته دنیا همیشه ثابت نخواهد بود: دیگران بعد از این‌که فهمیدند طرف‌شان دروغ گفته و از آن‌ها بهره‌کشی‌ها کرده، احساس می‌کنند به‌شان نارو زده شده است و لابد می‌دانید که انسان‌ها از این حس متنفرند و بسیار علاقه‌مندند تا نارو-زن را به سختی مجازات کنند.
خلاصه این‌که نارو-زن‌های بی‌شرم و حیا، فکر فردا هم باشید!
پانوشت‌ها:
۱) هم‌تکاملی معادل co-evolution است.
۲)‌ این نوشته الزاما دقیق نیست،‌ اما دور از واقعیت هم نیست.

[نظرسنجی] روزه در ماه رمضان

مومنین و مومنات،
مسلمانان عملی و نظری،
خدا باوران و ناباوران عزیز،
خانم‌ها و آقایان محترم!

آیا شما روزه‌بگیر هستید؟ آیا تاکنون روزه گرفته‌اید؟
اگر لطف کنید و به دو سوال زیر پاسخ دهید، خیر دنیا و آخرت را خواهید برد!

اگر می‌خواهید توضیح بیش‌تری هم بدهید، در کامنت‌ها بنویسید.

n

{democracy:8}

n

{democracy:9}

و اما از نوشتن … ! [پراکنده‌هایی که در Chapters خیابان Whyte نوشته شد]

چهار صفحه این‌جاست. صفحه‌ی دو خلوت‌تر است. می‌آیم و می‌نشینم و اسباب‌ام را پهن می‌کنم که می‌شود به قراری کافه موکا با کاکائوی سفید و کول‌پشتی‌ی روی صندلی‌ی دستِ راستی قرارگرفته و ساعت مچی‌ی از دست باز شده و کامپیوتر باز و آماده و شاد و خوش‌حال.
صفحه‌ی دو را باز می‌کنم که خلوت‌تر است، گیرم دسک‌تاپ‌اش پر است از چیز میزهایی که نمی‌دانم کِی گذاشته‌‌ام‌شان آن‌جا و حوصله هم ندارم کنج‌کاوی کنم و سر و ته‌اش را در بیاورم ببینم می‌توان آخر سر روزی از دست‌شان خلاص شوم یا این‌که محکوم‌ام -نه حالا سیزیوف‌وار، اما تا حدی شبیه به آن- سال‌های سال با آن‌ها سر کنم.
نه! من محکوم به چیزی نیستم جز نوشتن و نوشتن هم …

و اما از نوشتن … !‌

دو دختر جوان بیست و یکی دو ساله بر میز روبرویی‌ام نه،‌ دو میز جلوترم نشسته‌اند.
هر دو موهای بلوندی دارند. اویی که رخ‌سارش به من است، موهای‌اش ته‌رنگ‌ای تیره دارد و به نظر بلوندی‌اش از رنگ می‌آید. پیرهن مشکی‌ای پوشیده با حلقه‌ی یقه‌ی توری و ژاکت‌ای سفید و نازک بر تن کرده. صورت‌اش کم و بیش کشیده است و بر انگشت میانی‌ی دست چپ‌اش حلقه‌ای دارد. شلوارش جین است و کفشِ زنانه‌ی بی‌پاشنه‌ای پوشیده (کفش زنانه دیگر چه صیغه‌ای است؟!)‌. سگک (؟‌) کفش‌اش طلایی است و یکی دو بندِ انگشت بالاتر از تهِ انگشتان پاهای‌اش از پیش‌روی باز می‌ایستد تا رگ‌های خون‌دویده‌‌اش معلوم شود.
جلوی این دختر -اسم‌اش را بگذاریم دختر سفیدپوش- کامپیوتر مک‌بوک سفیدرنگی باز است.
دختر دیگر را از پشت می‌بینم. هودی‌ی قرمزی پوشیده است و کلاه‌ای با نشان NY بر سر دارد و قلم‌ای بر دست. گوش‌واره‌ای مروارید بر تن دارد و موهای بلوندش را از پشت دمب‌اسبی بسته است.

و اما از نوشتن … !

آی داد و هوار که خرداد ماه جا ماند! خرداد که این همه اتفاق افتاد و حتی اردی‌بهشت‌ای که پر از اتفاق بود بی هیچ خبری،‌ با کم‌ترین نشانه‌ای مکتوب سر شد. آی هوار!
و نه فکر کنی که در ضدخاطرات چیزها نوشته‌ام. نه،‌ ضدخاطرات هم کم و بیش خلوت بوده است یا اگر هم چیزی بوده نه از من و نه از روزگار من که از مملکت‌ام بوده است و روزهای بدی که بر آن می‌گذرد.

نیمه‌های ماه مِی برای بار دوم به ژاپن رفتم. این بار در شهر Kobe مقیم بودم و بهانه هم کنفرانس ICRA بود. مسیر پروازی‌ام سخت و دشوار بود:‌ از ادمونتون به ونکوور، چند ساعت‌ای توقف، بعد به ناریتا (نزدیکی‌های توکیو)، و بدون کم‌ترین توقف‌ای به Osaka. نه! ماجرا همین‌جا تمام نمی‌شود. باید یک ساعت‌ای در اتوبوس می‌نشستم تا به شهر کوبه برسم. شهری به اندازه‌ی کافی شلوغ و شبانه روز زنده.
کنفرانس بدک نبود. اما نه آن‌قدر خوب که عاشق‌اش بشوم. اممم … بگذار واقعیت را بگویم: کنفرانس پایین‌تر از حد انتظارم بود. از خیلی از مقاله‌ها خوش‌ام نیامد و بعضی وقت‌ها به نظرم آمد آدم‌ها کلا راه را اشتباه رفته‌اند. البته طبیعی است که لذت دوچندان‌ای از کنفرانس نبرم که این روزها نسبتا تخصصی شده‌ام و دیگر مثلا روباتیک به صرف روباتیک‌بودن‌اش برای‌ام جذاب نیست (به‌تر بگویم: بحث تخصصی‌ی روباتیک الزاما برای‌ام جذاب نیست. مفهوم روبات -ماشین‌ای در دنیای واقع قرار گرفته که قابلیت رفتار هوش‌مندانه دارد- برای‌ام هم‌چنان جذاب است).

سخن‌ورزی:‌ روشن،‌ خاموش،‌ روشن، خاموش!

گاهی آدم در حس و حال سخن‌ورزی‌ی بی‌انتهاست،
از آن احوال که می‌نشینی و حرف می‌زنی و بالای منبر می‌روی و بی‌وقفه فَک می‌زنی؛ یا معادلِ نوشتاری‌اش، نوشتن یک رمان، یا دست‌کم یک داستان کوتاه نه خیلی کوتاه و شاید هم یک پست وبلاگی‌ی بلند بالا و یا لااقل یک نامه‌ی طولانی و مفصل و پر آب و تاب برای یک دوست قدیمی که سال‌هاست از هم خبر نگرفته‌اید.
گاهی آدم دل‌اش می‌خواهد به تنها دو سه جمله بسنده کند،
یا اگر دست دهد و به زور سیخ‌اش نزنند به یک جمله،
یا یک کلمه،
یا اصلا
.!

و این‌ها نه ربطی دارد که آیا خوش‌حال‌ای یا بدحال. تازه هم این‌که سخن‌وری‌ی روزمره یا قلم‌ورزی‌ی دیجیتال (!) یا کاغذین سه چیز متفات‌اند: وقتی داری رمان می‌نویسی، بعید نیست لال‌مانی بگیری!

و در نهایت این‌که ممکن است آن‌چه امروز می‌نویسی هیچ ربطی به حالِ روزت نداشته باشد و وصف حال دیروزی باشد که مدت‌هاست گذشته؛ و از آن هم بالاتر، ممکن است آن باشد که فردا بر تو پیش می‌آید و خود سخت بی‌خبری.