سرنوشت نوستالژوسیتی

به دلیل استقبال شدید ولی نحیف دوستان، مشکلات ژئوپلتیک و درگیری‌های ارضی‌ی پیش‌آمده، و تعبیه‌نشدن سیستم یک‌پارچه‌ی بازیابی‌ی فاضلاب خاطره‌های دوردست، طرح تاسیس نوستالژوسیتی –مطرح‌شده به تاریخ ۲۲ فوریه‌الاول سال ۱۳۸۵ خورشیدی- تا اطلاع ثانویه منتفی می‌گردد.

Advertisements

آرش! کمان برگیر، مرزهای ده‌کده بی‌قرارند

آن‌قدر کیف می‌دهد آدم بعد از سال‌ها دوست‌اش را دوباره پیدا کند. مخصوصا اگر دوست‌اش از آن دوستان ویژه هم بوده باشد. و البته تاسف‌بار است اگر نوع پیداشدن جوری باشد که دیدار (حتی موقت) را ممکن نسازد. مثلا پیداشدن‌ای از جنس دیدن اتفاقی در شهری دیگر، تماس تلفنی، یا یافتن او در اورکات.
خلاصه می‌خواهم ثبت کنم و بگویم که به تازگی آرش را دوباره پیدا کرده‌ام. و خب، جوری هم پیدای‌اش نکرده‌ام که بتوان حالا حالاها هم‌دیگر را دید. همین!
در این شرایط حس‌ای که به شخص دست می‌دهد احتمالا چیزی است از جنس «چه خوب می‌شد همه کنار هم بودند». و خب، نمی‌شود دنیا که این‌قدر خوب باشد! (;
نتیجه‌ی نهایی چیست؟ نتیجه‌ی نهایی این‌که به این می‌اندیشی که زمان‌هایی با هم چه کرده‌اید، چقدر خوش گذرانده‌اید و چه کارها که نکرده‌اید و چه حرف‌ها که نزده‌اید و کجاها که نرفته‌اید و آخر سر نوستالژی‌ات باد می‌کند [و می‌ترسی که بترکد!]. ولی چه کارش می‌شود کرد؟ نمی‌دانم، اما حدس می‌زنم هیچ‌کار‌ …

فرض کنید بتوانید ده‌کده‌ای بسازید شامل همه‌ی کوه‌ها و دشت‌هایی که همیشه عاشق‌شان بوده‌اید (پس یک طرف‌اش می‌شود دربند و کولک‌چال و شیرپلا، یک طرف‌اش می‌شود دریاکنار و نور و اینگلیش بی) و بعد همه‌ی مکان‌های دوست‌داشتنی‌تان را در بین این کوه و دشت جا دهید تا بشود خیابان‌ها و محله‌های ده‌کده‌تان (پارک ملت و خیابان انقلاب و خیابان ولی‌عصر در یک طرف، پارک نیاوران و برج ایفل و سید خندان و فردوسی و کوچه پس کوچه‌های نیاوران هم در طرف دیگر). در مرحله‌ی بعد باید رستوران‌ها را انتخاب کنید (مثلا در-ب-در و پیتزا پنتری و جامِ جم و لوکس طلایی، و هم‌چنین ساندویچی‌ی مکس و کافه شیز و کگ و ارلز). هنوز کار دارد … ساختمان معدن دانش‌گاه تهران و دپارتمان برق و کامپیوتر و دبیرستان علامه‌حلی و ساختمان‌ برق خواجه‌نصیر و SUB و Athabasca Hall و CSC هم باید به این وسط اضافه شوند. اممم … باز هم کار دارد، اما فعلا وارد جزییات نمی‌شوم.
حالا چه احتیاج داریم؟ معلوم است،‌ مهم‌ترین بخش‌ این ده‌کده: آدم‌ها! آدم‌هایی که دوست دارید ببینیدشان، روزگاری دوستان بسیار نزدیکی بوده‌اید، لحظات بسیار خوش‌اش را گذرانده‌اید،‌ و آن‌هایی که شخصیت‌تان را شکل داده‌اند، تغییر داده‌اند، و شما را آن‌چه هستید کرده‌اند (و نه البته همه‌شان – به هر حال بعضی از این افراد جای‌شان در جهنم است دیگر، نه؟). آدم‌هایی که دوستان گذرا نبوده‌اند، کسانی نبوده‌اند که قربان صدقه‌تان می‌روند تا وقتی با شما کار دارند، بلکه کسانی بوده‌اند که با شما دوست بوده‌اند چون دوست‌تان داشته‌اند. این آدم‌ها را هم باید بیاورید بگذارید در این ده‌کده‌تان. که‌ها هستند؟ بگذریم … خیلی‌ها!
فرض کنید چنین ده‌کده‌ای می‌داشتید …

ظلم‌دانی

از میان صدها صفحه‌ی اینترنتی‌ای که در هفته گذرم به‌شان می‌افتد، بعضی‌های‌شان جوری‌اند که دوست دارم با بقیه هم به اشتراک بگذارم. گاهی لینک‌اش را برای این دوست یا آن دوست می‌فرستم، خیلی وقت‌ها هم صفحه را به کل فراموش می‌کنم و بعضی وقت‌ها هم در این وبلاگ درباره‌اش می‌نویسم. در این وبلاگ هنوز لینک‌دانی‌ی پویا ندارم (و مطمئن هم نیستم چیز خوبی باشد: لینک بدون توضیح و فله‌ای به اعتقادم هویت‌زدایی می‌کند از محتوای صفحه‌ی لینک‌شده. آن را تبدیل می‌کند به لینک‌ای هم‌چون لینک‌های دیگر. همه‌ی صفحه‌ها هم‌ارز می‌شوند و تفاوت‌شان به فقط سه چهار کلمه‌ی توضیح‌دهنده‌ی لینک تقلیل می‌یابد)، در نتیجه گاهی -شاید هفته‌ای یک بار- پست‌ای این‌چنین در وبلاگ خواهم گذاشت به قصد لینک‌پراکنی. لینک‌ها معمولا به هم مربوط نیستند و ممکن است درباره‌ی هر چیزی باشد – از کمیک خنده‌دار گرفته تا سیاست تلخ. بگذریم …
به خواندن ادامه دهید

مشکل نمایش فونت فارسی در مرورگر Safari

در این پست می‌خواهم راجع به راه‌حل درست فارسی‌دیدن صفحات وب در کامپیوترهای اپل (Apple) و سیستم عامل Mac OS X و نرم‌افزار سفری (Safari) بنویسم.

ماجرا چیست؟ از حدود یک سال و نیم پیش بیش‌تر اوقات با کامپیوترهای اپل و سیستم‌عامل Mac OS X کار می‌کنم. سیستم‌عامل‌ای که از بین چند سیستم‌عامل‌ای که با آن کار کرده‌ام، به‌ترین‌شان برای یک کاربر شخصی است. فعلا قصد ندارم راجع به این سیستم‌عامل صحبت کنم، بلکه می‌خواهم درباره‌ی مشکل‌ای که با این سیستم‌عامل داشته‌ام بگویم.
مشکل این است که مرورگر استاندارد این سیستم‌عامل، یعنی Safari، در خواندن بسیاری از صفحات فارسی مشکل دارد. مشکل این است که حروف فارسی به صورت حرف‌های بزرگ (و نه چسبیده) نمایش داده می‌شوند. نتیجه این‌که مجبور در این مدت من مجبور بودم وبلاگ‌خواندن‌های‌ام را با فایرفاکس (Firefox) انجام دهم و بقیه‌ی کارهای‌ام را که نیازی به نمایش فارسی نداشت با Safari. فایرفاکس مرورگر خوبی است، اما دو عیب اساسی دارد: کند است و خیلی قیافه‌اش خوش‌گل نیست (در مقایسه با Safari).
عجیب این‌که روی بعضی کامپیوترهای اپل دیگر که تست می‌کردم چنین مشکل‌ای وجود نداشت و Safari به درستی صفحه‌ی فارسی را نشان می‌داد، ولی روی کامپیوتر من نوشته‌ها درهم بود. مشکل چه بود؟

متاسفانه راه‌نمایی در این زمینه در اینترنت ندیدم. احتمالا به این دلیل که تعداد فارسی‌زبانان‌ای که با اپل کار می‌کنند کم است. اما پس از کمی گشت و گذار به این نتیجه رسیدم که مشکل ناشی از این است که Microsoft Office 2004 (که متاسفانه مجبور به نصب‌اش شده بودم) تعدادی از فونت‌های استاندارد مثل Arial و Times New Roman را بازنویسی می‌کند. جدا از این، شیوه‌ای که سیستم‌عامل Mac OS X تشخیص می‌دهد حروف فارسی (یا عربی) باید به هم چسبیده باشند یا نباشند با سیستم‌عامل ویندوز فرق دارد (نمی‌دانم فرق‌شان چیست!). نتیجه این‌که در این سیستم‌عامل فونت‌هایی که در ویندوز به درستی نمایش داده می‌شوند، صحیح نمایش داده نخواهد شد.

راه حل چیست؟
راه حل این است که فونت‌های خود سیستم عامل را دوباره بازگردانید. خوش‌بختانه چنین کاری خیلی سخت نیست. کافی است نرم‌افزار Font Book را (که احتمالا نصب شده است) اجرا کنید. می‌بینید که فونت‌ها در چند دسته‌ی مختلف قرار دارند: User و Computer. کاری که من کردم این است که فونت‌های Times New Roman و Arial مربوط به کلاس User را disable کردم (و البته پاک نکردم!). احتمالا این کار باعث می‌شود که سیستم‌عامل دیگر از فونت‌هایی که توسط Microsoft Office نصب شده است استفاده نکند و از فونت‌های ابتدایی -که بدون مشکل کار می‌کنند- استفاده کند. و بدین‌ترتیب مشکل حل شد.

کلمات کلیدی: مشکل فونت فارسی، Safari، Mac OS X، Microsoft Office

پ.ن: خب! مرا باید ببخشایید که این پست شباهت‌ای به نوشته‌های دیگر این وبلاگ ندارد. اما به نظرم رسید ثبت چنین تجربه‌ای ممکن است برای دیگران مفید باشد.
نکته حقوقی: اگر به هر دلیل‌ای زدید و چشم کامپیوترتان را کور کردید، طبیعتا خودتان آن را کور کرده‌اید! حضرت سولوژن هیچ مسوولیتی در هیچ زمینه‌ای کلا نمی‌پذیرد. ولی خب، نگران نباشید. اتفاقی نمی‌افتد.

جستاری در مینیمال-ماکسیمالیسم ادبی در شبه‌سایبرژورنالیسم پساساختارگرا

پست‌های کوتاه خوب‌اند،
تکلیف آدم از همان اول مشخص است.
می‌خواند و تمام می‌شود در یک پلک‌زدن.
نه این‌که دو خطش را بخوانی
و بعد
صفحه را ببندی
در حالی که عذابِ وجدان گرفته‌ای که
آیا چیزی از دست دادم یا نداده‌ام چیزی را از دست؟
می‌بینید:
به حساب من
شما الان
در خط
سیزده
چهاردهم
این پست هستید،
و هم‌چنان دارید می‌خوانید!
خدا گناهان مرا ببخشاید!

دخترک آرایش‌گر و شهریار کوچولو در دوران کهولت حضرت سلیمان

امروز به سلمانی رفته بودم. دخترک آرایش‌گر از کارم پرسید. [چطور او بپرسد، من نپرسم؟]: من هم از کارش پرسیدم. در کالج‌ای بود و الان دوران کارآموزی‌اش را سپری می‌کرد. پرسید بعدا می‌خواهی چه کاره شوی. پاسخ‌اش دادم، اما حس خنده‌داری به‌ام دست داد: چه کار خنده‌داری (یا آیا این هم جزو کارها حساب می‌شود؟). کمی ماست‌مالی هم کردم: می‌خواهم پژوهش‌گر بشوم در موسسه‌ای یا … (این بعدش از «یا»اش مرا کشته!).
شغل آبرومند؟ بیل بزن؟ موهای مردم را کوتاه کن؟ پژوهش؟! پرق!
آخر کار دخترک گفت ده سال جوان‌تر شدی. گفتم نه دیگر این‌قدرها! اما گویا ژل‌اش جوری است که می‌توان موها را به هر جهت حالت داد: سیخ‌سیخی این‌ور، سیخ‌سیخی آن ور! رفتم بعدش عکس گرفتم که بفرستم برای سفارت: با همان موهای سیخ‌سیخی!
[یادم باشد عکس را در فوریه گرفته‌ام. خانم عکاس گفت اگر دوباره نسخه‌ای از آن بخواهی، کافی است بدانی در چه ماه‌ای عکس گرفته‌ای، بقیه‌اش با او. فوریه، فوریه!]
راستی دخترک دست‌اش را وسط کار قیچی کرد. یاد ماجرای نارنج و یوسف و دوستان زلیخا افتادم (یادش نیافتم چه کنم؟!). اما لامصب سن است که بالا می‌رودها! دی‌شب با علاقه برنامه‌ای درباره‌ی بیماری‌های قلبی می‌دیدم. باید به فکر بود.
اما جدا چه کار خنده‌داری!