غزل اول: شاهزاده زمان

اسب سمند چهارنعل می‌تاخت که ناگاه شاهزاده افسار برکشید. اسب شیهه‌کشان بر پاهای عقب‌اش بلند شد، سینه ستبر کرد، نیم‌چرخی زد و روبروی مجتمع مسکونی ۷۹۲ ایستاد.
شاهزاده زلف از پیشانی کنار زد و بر مسیر آمده نگریست. اندک غباری بلند نشده بود. مایوس زیر لبْ جاده‌های آسفالتی را نفرین گفت و نگاه‌اش را به پنجره‌ی دوم طبقه‌ی چهارم دوخت. لبخند بر لبان‌اش غنود. آفتاب از شیشه منعکس شده بود و چشم‌های‌اش را می‌زد. کمی اسب را جابه‌جا کرد اما آفتاب هم‌چنان بر صورت‌اش بود. در نهایت دست چپ را سایبان کرد و همان‌طور که به زور سعی می‌کرد به پنجره بنگرد، نهیب زد: «روی بنمای خاتون و وجودم از یاد ببر!».
پاسخ‌ای نیامد. سکوت.
سرفه‌ای کرد و این بار با خروش بیش‌تر فریاد کرد: «لااقل روز مرگ‌ام نفس‌ای وعده‌ی دیدار بده».
لحظه‌ای بعد صدای تقه‌ای آمد و پنجره باز شد و دختری سر برآورد با چهره‌ی آفتاب‌گون و هدفون‌ای بر گردن.
– چی می‌گی دیوونه؟
= درود خاتون، درود! اگر اجازت‌ام دهید داشتم می‌گفتم روز مرگ‌ام نفس‌ای وعده‌ی دیدار بده!
– بابا، صد بار گفتم. این هفته امتحان دارم. بگذار آخر هفته.
شاهزاده دهنه‌ی اسب را کشید و اسب دو سه گام‌ای عقب رفت.
= آخر هفته با من صنما؟
دختر کلافه گفت: «آره، با تو، آخر هفته. جمعه شب‌ای، شنبه‌ای، یه وقتی با هم می‌زنیم بیرون، خوبه شازده؟»
شاهزاده سرش را به تایید تکان داد و بعد با کمی تردید دست‌اش را به سوی گوش‌اش آورد و گفت: «پس Call me maybe؟»
دختر ابرو بالا انداخت و دم استیصال برکشید و زیر لعل‌اش WTFای بازدمید ولی فورا خود را بازیافت و با انگشتان‌اش علامت قلب‌ای ساخت عاشقانه و لبخند گشادی زد و بعد دست دُرش را به زلف چون عنبر خام‌اش کشید و پنجره را بست و نور دوباره بر شیشه‌ی آب‌دیده‌ی شاهزاده افتاد و هوش از سرش باز برفت.

دقیقه‌ای نگذشته بود که در آهنین مجتمع باز شد و پیر مغان با شلوارک و پیراهن رکابی سپیدی خروشان سر برآورد که «پسرم اندیشه کن از نازکی خاطر یار».
شاهزاده چابک‌زبانِ بلیغِ حاضرجواب گفت «برو از درگه‌اش این ناله و فریاد ببر، آی گسسس!».
پیر مغان جاخورده کف بر دهان آورد و نهیب کرد که «گم‌شو از این‌جا پدر سگ وگرنه آژان خبر می‌کنم».
شاهزاده غرولندکنان لگام برکشید و کرشمه‌کنان رکاب زد و این بار به جاده خاکی انداخت و سر کوچه که رسید فریاد زد:
«ما چون دادیم دل و دیده به طوفان بلا
شنبه سهل است تا به لحد منتظر دیدار شویم».

دختر سر تکیه‌داده به پنجره به گرد و خاک بلند شده از پشت اسب نگریست تا آن‌که شاهزاده زمان و اسب‌اش در افق دوردست محو شدند. آن‌گاه دختر تلفن را برداشت و انگشتان ظریف‌اش با تردید بر صفحه تقه‌ها زدند. فرسنگ‌ها دورتر، آی‌فون‌ای لرزید!

[پانزده فوریه ۲۰۱۵]

پ.ن: متاثر از غزل «روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر / خرمن سوختگان را همه گو باد ببر» حضرت حافظ.

Advertisements

مسابقه گو بین انسان و ماشین

از امروز تا سهشنبه پانزده‌ام مارس قرارست یک سری مسابقه بین یکی از به‌ترین بازی‌کنان حرفه‌ای گو (Go) به نام Lee Se-dol و کامپیوتر برگزار بشود. بازی گو یک بازی تخته‌ای دو نفره است که بازی‌کن‌ها به نوبت مهره‌های‌شان را روی زمین می‌گذارند و هدف نهایی فتح سطح بیش‌تری از زمین بازی است. تعداد حرکات ممکن در هر قدم گو نسبت به شطرنج خیلی بیش‌تر است و برای همین برای کامپیوتر (و احتمالا انسان) بازی بسیار پیچیده‌تری است.

تا ده سال پیش اصولا کامپیوترها گوبازهای بدی بودند. اما به خاطر پیش‌رفت‌های Monte Carlo Tree Search کیفیت کامپیوتر کلی به‌تر شد. اما با این حال تا چند ماه پیش به‌ترین کامپیوتر گوباز قابل مقایسه با یک انسان آماتور خوب بود، اما نه به‌تر. اما همین اکتبر سال پیش سیستم AlphaGo، ساخته زیرمجموعه DeepMind شرکت گوگل، برای اولین بار توانست یک بازی‌گر حرفه‌ای را شکست دهد. بازی‌گر حرفه‌ای که شکست خورده بود قهرمان اروپا است. اما اروپا مهد گو نیست و در نتیجه قهرمان‌اش دان ۲ است و با به‌ترین بازی‌کن دنیا خیلی فرق دارد. حریف این بار کامپیوتر، Lee Sedol، دان ۹ است و نفر دوم دنیا.

ایده پشت AlphaGo ترکیب‌ایست از یادگیری تقویتی (Reinforcement Learning) [ویکی‌پدیا، کتاب کلاسیک ریچ ساتون و اندی بارتو، کتاب مدرن‌تر چابا زپش‌واری، تز من برای بعضی جنبه‌های تئوری‌اش] و شبکه‌های عصبی عمیق (Deep Neural Network) [ویکی‌پدیا، کتاب در حال نوشتن گودفلو، بنجیو وکورویل] و Monte Carlo Tree Searchخیلی از ایده‌های پشت طراحیشان به فرم‌های دیگر پیش‌تر وجود داشته، اما کنار هم گذاشتن‌شان کاری است تازه و مهم.

به نظرم اگر کامپیوتر برنده بشود، که احتمال‌اش رو کم نمی‌بینم، سال‌های سال از این پیروزی به عنوان یکی از مثال‌های موفق AI یاد خواهد شد. شاید قابل مقایسه با برد Deep Blue در مقابل کاسپاروف. در صورت برد،‌ ضربه جدی‌ای به باور عمومی‌ای وارد می‌شود که به غلط تصور می‌کند هوش‌مندی فقط از آن انسان است.

در ضمن اگر می‌خواهید، می‌توانید همین الان اولین مسابقه را به صورت زنده ببینید.

تکمیلی:
۱) بازی اول را کامپیوتر برد. لی سی‌دول پیش از اتمام بازی اعلام شکست کرد.

Partition of Unity

حملات پاریس و بیروت مطابق معمول ایرانیان را به قوم هفتاد و دو ملت تقسیم کرد:

۱)‌ آن‌هایی که عکس پروفایل‌شان را پرچم فرانسه‌نشان کردند.
۲) آن‌هایی که به گروه ۱ گفتند جوگیر.
۳) آن‌هایی که گروه ۲ را به نداشتن عواطف انسانی محکوم کرده، شعر مارتین نیمولر را نقل کردند.
۴) آن‌هایی که از فراموش‌شدن بیروت ناراحت شدند و گروه ۱ و ۳ را به از خودباخته‌گی فرهنگی و رگه‌هایی از نژادپرستی محکوم کردند.
۵) روزنامه‌نگارهایی که نگاه عاقل اندر سفیه به گروه ۴ انداختند و مقاله‌ها درباره‌ی «ارزش خبری» پاریس نوشتند.
۶) آن‌هایی که به نظرشان گروه ۵ شوت‌هایی هستند که دو واحد روزنامه‌نگاری پاس کرده‌اند و حالا شروع کرده‌اند به ارزش خبری غرغره‌کردن و قادر به درک این نیستند که مساله گروه ۴، مساله‌ی چرایی وضع فعلی نیست، مساله شایستگی اخلاقی آن است.

۷۲) آن‌هایی که کل این ماجرا به تخم‌شان هم نیست.

انتخابات کانادا، رای‌دادن استراتژیک و سایت 1VoteMatters

یک گروه اکتیویست در کانادا به نام 1VoteMatters به صورت آن‌لاین آمار جمع کرده‌اند که کدام نامزد انتخابات مجلس کانادا در هر حوزه شانس بیشتری دارد. بر اساس این نظرسنجی هم پیش‌نهاد می‌دهند که به کدام نامزد رای بدهید تا شانس رای‌نیاوردن نامزد محافظه‌کار زیاد شود. اصطلاحا دارند به «رای‌دادن استراتژیک» کمک می‌کنند.

حدود ده هزار نفر در رای‌گیری‌شان شرکت کردند. کانادا هم ۳۳۸ حوزه انتخابیه دارد. در نتیجه به طور متوسط به هر حوزه حدود ۳۰ نفر می‌رسد. خوش‌بختانه این گروه تعداد رای‌های هر حوزه را منتشر کرده است. همان‌طور که می‌شود حدس زد، توزیع تعداد رای‌ها یک‌نواخت نیست. بعضی از حوزه‌ها چند صد رای دارند و خیلی‌ها هم فقط ده بیست رای.

پیش‌نهاددادن یک نامزد بر اساس فقط چند ده رای از لحاظ آماری بی‌معناست و این پیش‌نهادشان عملا باعث گم‌راهی افراد می‌شود. چند روز پیش در حین برگزاری نظرسنجی‌شان از یکی از مسوولان تیم‌شان پرسیدم که برای تحلیل آماری داده‌ها چه می‌کنند و چطور مطمئن می‌شوند که پیش‌نهادهای‌شان از لحاظ آماری معنادارست. جواب‌ای نداد. دی‌روز یا پریروز که نتایج منتشر شد، دیدم که بله، به دغدغه‌های‌ام توجه‌ای نکرده‌اند و حتی برای حوزه‌های با تعداد رای خیلی کم هم نامزدی را پیش‌نهاد داده‌اند.

دوباره سعی کردم برای‌شان توضیح بدهم که این کارشان ممکن است باعث شود نامزدی که واقعا طرف‌دار بیش‌تری دارد (نامزد الف) به غلط پیش‌نهاد نشود و نامزد دیگر (نامزد ب) پیش‌نهاد شود. این باعث می‌شود بعضی از مردم که به پیش‌نهاد این سایت نگاه می‌کنند به اشتباه تصور کنند که به‌ترست به نامزد ب به جای نامزد الف رای دهند. بیش‌تر مردم هم که نگاه نمی‌کنند ببینند چند نفر در نظرسنجی شرکت کرده‌اند یا حتی اگر بکنند، خیلی‌ها به اندازه کافی آمار و احتمال نمی‌دانند.

این باعث می‌شود کس‌ای که واقعا طرف‌دار بیش‌تری داشته کم‌تر از آن‌چه محق است رای بیاورد. این کار دقیقا برعکس قصد رای‌دادن استراتژیک است و عملا می‌تواند باعث گم‌راهی مردم شود و از نظرم نامسوولانه و غیراخلاقی است.

حالا چه می‌شود کرد؟

بعید می‌دانم که آن‌ها کار خاص‌ای بکنند. اما اگر بر حسب تصادف شهروند کانادا هستید و می‌خواهید در انتخابات کانادا رای بدهید و بین لیبرال‌ها و نو دموکرات‌ها شک دارید و فرق خاص‌ای هم بین‌شان قایل نیستید و دوست دارید به شخص‌ای رای بدهید که شانس بیش‌تری برای پیروزی در حوزه‌تان دارد، پیش‌نهاد می‌کنم به نظرسنجی‌های درست و حسابی در سطح حوزه انتخابات نگاه کنید. به‌ترین و معقول‌ترین گزینه تا جایی که می‌دانم سایت VoteTogether است که توسط گروه LeadNow هدایت می‌شود. این سایت برای بعضی از حوزه‌های انتخاباتی نظرسنجی جداگانه برگزار کرده (با حدود ۵۰۰۷۰۰ رای برای هر حوزه که طبیعتا خیلی بیش‌تر از نظرسنجی مورد ذکر است). برای بعضی‌ها هم با توجه به نتایج نظرسنجی پیش‌نهاد داده (تا این لحظه برای ۲۹ حوزه پیش‌نهاد دارد).

به شخصه خیلی گزینه 1VoteMatters را پیش‌نهاد نمی‌کنم چون نه تحلیل آماری انجام داده‌اند و نه به احتمال زیاد نمونه‌گیری‌شان قابل قبول بوده باشد (نمونه‌های‌شان را اینترنتی جمع کرده‌اند). اما اگر خواستید نگاه کنید، مثلا اگر VoteTogether نظرسنجی انجام نداده بوده باشد، پیش‌نهاد می‌کنم الگوریتم ساده زیر را انجام دهید تا ببینید آیا می‌توان پیش‌نهادشان را جدی گرفت یا نه.

۱) به داده‌های حوزه انتخابی خودتان نگاه کنید. ببینید چند نفر رای داده‌اند. ۵۰ نفر؟ ۱۰۰ نفر؟ ۵۰۰ نفر؟ پیشنهاد می‌کنم اگر تعداد رای‌ها کم‌تر از ۱۰۰ است کلا اعتنایی به این نظرسنجی نکنید. اگر نیست، بروید قدم بعدی.

۲) عدد دویست را بر جذر تعداد رای‌دهنده‌ها تقسیم کنید. تفسیر این عدد میزان خطای آماری بین دو نامزد به درصد است.

۳) به اختلاف دو نامزدی که بین‌شان شک دارید نگاه کنید. اگر اختلاف بیش‌تر از درصدی بود که در مرحله پیش به دست آوردید، با احتمال نسبتا خوبی (بیش‌تر از ۸۰ درصد) همین ترتیب این نظرسنجی هم در انتخابات رخ می‌دهد. هر چقدر اختلاف بیش‌تر باشد، شانس درستی هم بیش‌تر است. اگر نه، اطمینان چندان‌ای نسبت به این نظرسنجی نمی‌توانید بکنید.اگر پیش‌نهاد مرا می‌خواهید، به نامزد حزب نو دموکرات رای دهید.

مثلا در حوزه CalgaryShepard، تعداد رای‌ها ۱۱۷ است و رای نامزد نو دموکرات در این نظرسنجی ۳۸ درصد و نامزد لیبرال ۴۶ درصد است. عددی که در قدم ۲ به دست می‌آورید ۱۸ است. اختلاف این دو نامزد هم ۸ درصد است. پس واقعا نمی‌توان گفت کدام یک از این دو نامزد شانس بیش‌تری دارند. اگر می‌خواهید بخت‌آزمایی کنید، نامزد لیبرال را انتخاب کنید. اما واقعا نمی‌توانید مطمئن باشید که شانس نامزد لیبرال خیلی (یعنی ۸۰ درصد) بیش‌تر است. در این شرایط رای‌دهی استراتژیک بی‌معناست و به نظرم خیلی معقول‌ترست ببینیم کدام نامزد به عقایدمان نزدیک‌تر است.

فقط چند توضیح بدهم. یکی این‌که آن ۸۰ درصد درستی‌ای که در پاراگراف پیش ازش نوشتم تنها در حالتی صحت دارد که ۱) نظرسنجی نمونه خوبی از جامعه‌ی رای‌دهنده باشد (که نظرسنجی اینترنتی‌ای چون 1VoteMatters به تنهایی نمی‌تواند چنین باشد) و ۲)‌ وضعیت نظر مردم از زمان نظرسنجی تا انتخابات تغییر خاص‌ای نکند. در نتیجه اعلام این‌که احتمال درستی گزاره ۸۰ درصد یا بیش‌ترست به احتمال زیاد در واقعیت خیلی معتبر نیست و خطا بیش از این است.

نکته دوم این‌که فرمول ۲۰۰ تقسیم بر جذر تعداد رای‌دهنده‌ها تقریبی است. اساس این رابطه از ناتساوی Bennett به دست آمده با کمی ساده‌سازی. یک ساده‌سازی مهم این‌که از جمله‌های مرتبه بالا، یعنی (O(1/n) در مقابل جمله اصلی که ((O(1/sqrt(n) است، صرف‌نظر کرده‌ام. این صرف‌نظرکردن وقتی تعداد راه‌دهنده‌ها بیش‌تر از ۱۰۰ نفر است، باعث خطای حدود ۱.۵ درصد می‌شود (تاثیر جمله اصلی با ۱۰۰ نفر حدود ۱۹ درصد است؛ فرمول بالا آن را با ۲۰ درصد تخمین می‌زند). دیگر این‌که فرض کرده‌ام رای واقعی افراد حدود ۳۰ تا ۴۰ درصد است، که به نظرم فرض نسبتا خوبی است. دیگر این‌که احتمال خطای هر تخمین را یک دهم در نظر گرفته‌ام که معنای‌اش این است که احتمال این‌که ترتیب دو کاندیدا در رای‌گیری همان‌ای باشد که در واقع است بیش‌تر از ۸۱ درصد است.

حکایت فیلسوف ذهن و راه‌زن جاهل

فیلسوف نگاه‌ای به دلمه‌های خون روی چاقوی راه‌زن جاهل انداخت و گفت: پیش از این‌که جان‌ام را به کمال و مال‌ام را به تمام بستانی، اندک درخواست‌ای دارم.

راه‌زن اخم‌آلود گفت: بگو ای بدبخت!

فیلسوف گفت: تنها می‌خواهم برای لحظه‌ای چشمان‌ات را ببندی و تصور کنی که درخت‌ای بلند بالایی. بدن‌ات تنه‌ی درخت، دست‌های‌ات شاخه‌ها، پاهای‌ات ریشه‌ها، و مغزت آوندهای درخت است. می‌خواهم برای لحظه‌ای هم که شده خیال کنی که ذهن و تن‌ات، ذهن و تن درخت است. همین! آخرین آرزوی‌ام را برآورد می‌کنی ای بزرگ‌مرد؟

راه‌زن جاهل نیش‌خندی زد و گفت «اشهدت رو بخون ای بی‌نوا و جم هم نخور که صد باره بد می‌بینی» و چشمان‌اش را بست.

صدای زوزه شغال‌ای از دور دست آمد ولی بادک‌ای وزید و صدا را در خود غرق کرد. لحظه‌ای بعد که باد ایستاد، صحرا در عمق اقیانوس سکوت ته‌نشین شده بود.

فیلسوف به افسوس سری تکان داد و لبخندی زد. خم شد و آی‌پدش را در کوله‌پشتی گذاشت. قدم‌ای به جلو برداشت، به نو درخت بلند بالای مغزآوندی شاشید و سوت‌زنان به سوی مغرب راه افتاد.

دکتر برایان از دودکش بالا می‌رود (آیدا احدیانی)

با اینکه آیدا احدیانی را مدت‌هاست از طریق وبلاگ و توییترش می‌شناسم، اما هیچ‌وقت داستان‌های‌اش را نخوانده بودم. چند روز پیش مجموعه داستان کوتاه «دکتر برایان از دودکش بالا می‌رود» (انتشار: ۱۳۹۳؛ ۲۰۱۴) را از دوستای به امانت گرفتم و همین ساعتای پیش خواندن‌اش را تمام کردم.

این مجموعه ده داستان کوتاهی را دوست داشتم و طبیعتا بعضی داستان‌ها را بیش از بقیه. خیلی از داستان‌ها فضای رئالیستی شهری دارند، در فضای مهاجرت‌اند و درباره‌ی آدم‌ها و تنهایی‌شان‌اند. فضای بعضی از داستان‌ها مرا یاد فضای داستان‌های ریموند کارور می‌انداخت: روایت ساده، بدون هیچ واقعهی چشمگیری، ولی در نهایت دنیای انتهای داستان هزار هزار با دنیای آغازین، یا باور ما از آن، تفاوت دارد (مثلا: در نیوبرانزویک از سقف مار می‌چکد؛ کریستوفر را به خاطر داری؛ دودی که از دودکش خارج می‌شود دکتر برایان مهون است؛ ماهیگیران رودخانه‌ی فرانسوی).

زبان آیدا احدیانی، زبان ساده، خوش‌خوان و طنازی است و در کل دوست‌اش دارم. گرچه باید بگویم که متاسفانه زبان‌اش کمی لهجه انگلیسی دارد که کیفیت کارش را پایین می‌آورد (مثال: همین جمله‌ی من!). هم‌چنین گاهی به نظرم می‌آمد که دیالوگ‌ها دقیقا آن‌طوری نیست که آدم‌های معمولی با هم حرف می‌زنند. لهجه پیداکردن خارج‌نشینان البته کمی ناگزیر است و اجتناب از آن نیاز به دقت مضاعف دارد. دیالوگ‌نویسی هم که همیشه کار سختی بوده است.

یکی دو داستان آیدا، که از پاراگراف اول تا چهارم لابد آن‌قدر دوست شده‌ایم که به اسم کوچک صدای‌اش کنم؛ من رو هم می‌تونی سولو خطاب کنی، فضایی اندکی سورئال دارد. مثلا «عشق من سیفون را نکش گوهر خواب است»، که اتفاقا یکی از داستان‌های مورد علاقه‌ام بود. مثال دیگر داستان «مرد مشترک آپارتمان ۲۱۱۲» است.

داستان دیگری که فضای کاملا متفاوت‌ای با بقیه داشت، آخرین داستان مجموعه بود به نام‌ «پل‌های معلق مرزی». داستان‌ای با فضای عاشقانه و بسیار شخصی. موقع خواندن‌اش گاهی خجالت می‌کشیدم که نکند زیادی دارم به زندگی شخص نویسنده نزدیک می‌شوم (نمی‌دانم داستان چقدر به زندگی شخصی نویسنده ربط دارد؛ اما در هر حال این تصور در من ایجاد شد). این داستان را بسیار دوست داشتم، در حدی که کاش من می‌نوشتم‌اش.

چهار داستان‌ای که بیش‌تر دوست داشتم:

پل‌های معلق مرزی
کریستوفر را به خاطر داری؟
– 06C37
عشق من سیفون را نکش گوهر خواب است

خلاصه این‌که اگر باز هم دست‌ام به کتاب یا داستان‌ای از آیدا احدیانی برسد خواهم خواندش.

حباب بی‌BSام آرزوست

همه رو نمی‌دونم، اما بعضی‌ها انرژی زیادی می‌گذارند که یک فضایی، تو بگو حباب، دور خودشون ایجاد کنن که BS توش رخ نده. اخبار چرت نمی‌خونن، با آدم‌های سطحی نمی‌گردن، کتاب خوب می‌خونن و به حل مسایل کوچک ولی پایه و اساس‌دار فکر می‌کنن.

اما بعد گاهی جلسه‌های اجباری رخ می‌دن. توی این جلسات آدم‌ها بی‌محابا شروع می‌کنن به BSگفتن. تو هم مجبوری به تایید سر تکون بدی چون روابط قدرت این‌طور می‌گن و تو دیگه انرژی‌ای برای جنگیدن نداری، اما چیزی که در واقع می‌خوای اینه که اگر زورت نمی‌رسه بگی «خفه شید دست‌کم سرت رو تقّی بزنی به دیوار.