Holy Warriors

در خبری از یاهو! نیوز دیدم که مجاهدین را Holy warriors ترجمه کرده است. خوش‌ام امد. مرا یاد جنگ‌های ستارگان و گارد ویژه و این جور چیزها می‌اندازد.

و آن‌گاه که خداوند فرمان‌ داد «باش!»
جنگ‌جویان قدسی
زمین را از کژی پاک کردند
و فرمان‌اش برقرار بود.

تحرکات صمیمانه و انفعالات متفکرانه دم عید

به نظرم وبلاگی که هر روز به‌روز نشود وبلاگ نیست؛ مجله‌ی شخصی است، هفته‌نامه‌ی الکترونیک خصوصی است یا هر چیزی در همین حدود.
البته این وابسته به این است که وبلاگ را به فرمال‌ترین تعریف‌اش،‌ وب‌گردی‌ات را لاگ(!) کن، بپذیریم. در این صورت شخص‌ای که وبلاگ‌اش به روز نمی‌شود معادل شخص‌ای است که چند روز وب‌گردی نکرده است و شخص‌ای که چند روز وب‌گردی نکرده است مثل شخص‌ای است که چند روز زندگی نکرده است. چون آدم‌ها نمی‌توانند چند روز زندگی نکنند (مگر این‌که دور از جان شما و من فوت کرده باشند!)، پس وبلاگ اشخاص زنده باید روزانه به روز شود. خب … قبول دارم زیاد پای‌بند آن تعریف فرمالیستی بودن خیلی خوش‌آیند نیست و استدلال را نگوییم آبکی، اما متعصبانه می‌کند.
خلاصه‌ی این پست این است که شرمنده‌ی حضور اندک‌ام در دنیای اینترنتی هستم. هم این وبلاگ اخیرا چندان به روز نشده است و هم این‌که -و مهم‌تر- از وظایفِ خود-در-نظر-گرفته‌ی تبریک و بازدید عید به دور مانده‌ام. سال‌های پیش رسم‌ام این بود که برای همه‌ی کسان‌ای که ارتباطکی داشتم نامه‌ی جداگانه‌ی تبریک می‌فرستادم. امسال شرایط کمی فرق می‌کند: این روزها تعطیل نیست، فشردگی‌ی کار زیاد است و هم‌چنین دفتر آدرس الکترونیکی‌ی سابق‌ام را نیز دیگر ندارم. دوستانی که در این مدت لطف کردند و نامه‌ای فرستادند، خب، طبیعی است در دفترک جدیدم باشند. آن‌هایی هم که خبرشان نبود (حالا چه زن گرفته باشند و چه شوهر اختیار کرده باشند)،‌ می‌گذاریم به کم لطفی‌‌شان. اگر خدای تعالی بخواهد در آینده با پست‌ای ضدخاطراتی خوب در خدمت‌شان خواهیم بود. (; البته فعلا که وقت نیست! بگذریم …
اگر به‌ام تبریک گفته‌اید، از شما متشکریم. تبریک همه دریافت‌شده است و باعث خشنودی‌مان بوده. این‌که واکنش نشان نداده‌ایم دلیل‌ای نداشته جز مشقت روزگار و حاصلی نداشته جز شرمندگی از شما!

شمع نیم

در این مصاحبه دکتر سروش از مولوی می‌گوید. مصاحبه را دوست داشتم و حرف‌ها را دوست‌تر.
من چندان از مولوی نمی‌دانم اما ترغیب شده‌ام که بیش‌تر بخوانم و بشناسم‌اش. مثلا بخش‌های زیر رغبت‌انگیز نیست؟

«جمع شدن مریدان و ستایشگران و مداحان قاتل روح آدمی است. مولوی در باب فرعون همین را می گوید که فرعون از شکم مادرش فرعون نبود، بلکه «او زمدح خلقها فرعون شد کن ظلیلا النفس هونا لاتسد» یعنی کوچک باش، فروتن باش و دنبال سیادت مباش که مرید جمع کردن تو را می‌کشد. خود مولوی وقتی که شرح اولین ملاقاتش با شمس را بیان می‌کند (البته بدون نام بردن شمس) از زبان شمس می گوید که: «تو شمع شدی قبله این جمع شدی» و من به او گفتم :
شمع نیم جمع نیم دود پراکنده شدم
گفت که شیخی و سری پیشرو و راهبری
شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم

در حقیقت شمس او را ملامت کرده بود که آقایی، رهبری، سروری، شیخی، پیشی، همه کاره‌ای، مداحان و مریدان بدنبالت هستند چه گونه می توانی حرکت کنی، اینها را بریز تا سبک شوی بتوانی پرواز کنی. …»

حالا که بحث خیلی عرفانی شد، یک نگاهی هم به این پسامینیاتورها بیندازید.

[آخیش! الان احساس می‌کنم دارم در مسیر درست حرکت می‌کنم … (;]

جای کدام پنج نفر در کجاست

[این متن را یک حدود یک ماه پیش نوشتم. الان کم و بیش بیات شده است: نظرسنجی تمام شده و نتیجه‌ای از آن بیرون زد (خب! باید قبول کرد انتقادات موجه‌ای به نوع نتیجه‌گیری وارد شد) و بیش‌تر وبلاگستانیان کل ماجرا را فراموش کرده‌اند. به نظرم تنها نتیجه‌ای که این تحقیق داشت -جدا از جمع کردن سیصد چهارصد نظر- چند فحش آب‌دار از این وبلاگ به آن وبلاگ بود و این‌که من به‌ترم و آن‌که تو حلقه‌ی دوستان‌ات را دور خود جمع کرده‌ای و این جور حرف‌های معمول و همیشگی‌ (و در نتیجه مبتذل).
اما با این همه من دل‌ام نیامد که این پست را نفرستاده بگذارم. هم به این دلیل که به خانم دکترمان گفته بودم که چیزی راجع به آن خواهم نوشت و هم این‌که این کارم تا حدی روشن‌گری می‌کند و این خوب است. در نهایت این‌که یک نکته‌ی دیگر در مورد این تحقیق وجود دارد که در آخر این پست خواهم نوشت.]

در وبلاگ «از پشت یک سوم» نظرخواهی‌ای به هوا است (لطفا این‌بار نظر دهید) با این سوال: پنج وبلاگ مورد علاقه‌تان را بنویسد. تاکنون بیش از صد نفر واسخ داده‌اند و درصد بسیار کمی نیز مخالفت کرده‌اند با طرح این سوال.
من هم جزو کسانی بودم که پنج وبلاگ را برگزیدم در حالی که می‌دانستم/می‌دانم که هیچ‌وقت فقط پنج وبلاگ نمی‌خوانم و تقرییا همه‌ی وبلاگ‌های به‌روز شده‌ی لیست‌ام را حداقل سر می‌زنم.

اگر قرار باشد فقط پنج وبلاگ برگزینیم، چگونه این‌کار را می‌کنیم؟ نمی‌دانم بقیه چگونه‌اند اما انتخاب من بیش از آن‌که به مطلب وبلاگ ربط داشته باشد، به صاحب وبلاگ و رابطه‌ی او با من بستگی داشت. کسانی را انتخاب کرده بودم که در زندگی‌ی روزمره -حداقل در بازه‌ای- به طور مداوم ازشان خبر داشتم ولی اکنون دیگر نمی‌توانم مثل قبل خبر بگیرم. انتخاب خواندن پنج وبلاگ برای‌ام معادل انتخاب خواندن پنج نفری است که نه الزاما جالب‌تر که واجب‌تر می‌نویسند. بگذریم که چنین کاری هم برای‌ام آسان نبود.

مطلب بعد … نمی‌دانم کیوان از پشت یک سوم قرار است با این داده‌ها چه کند. اما من اگر جای او بودم (و البته وقت هم می‌داشتم)، گراف ارتباطی‌ی وبلاگ‌ها را رسم می‌کردم و بعد می‌دیدم که چقدر جزیره‌ایم و چقدر متصل (Islands) . تحلیلی جنسیتی هم (مثل دفعه‌ی پیش (P{W|W}>P{M|W}) ) می‌کردم تا متوجه شوم این فرضیه‌ام که زن‌ها و مردها یک‌گونه رفتار نمی‌کنند چقدر صحت دارد.
[نکته‌ی آخر این است: منابع انسانی نیز مثل منابع طبیعی کم و بیش تجدیدناپذیر است. اگر یک بار از کس‌ای خواست‌ای فرم تحقیق‌ای را برای‌ات پر کند و او هم قبول کند، به این معنا نیست که او دفعه‌ی بعد نیز قبول می‌کند. قانون‌ای داریم به کران‌داری‌ی شرکت در نظرسنجی. خودتان دیگر بقیه‌ی ماجرا را یک جوری از بین سطرها و پیکسل‌ها بخوانید.]

فلسفه تخصص‌زده

In my opinion, philosophy has changed substantially in the last thirty or so years. Gone are the days of large, central figures, whose work is accessible and relevant to, as well as read by, nearly all analytic philosophers. Philosophy has become a highly organized discipline, done by specialists for other specialists. The number of philosophers has exploded, the volume of publication has swelled, and the subfields of serious philosophical investigation have multiplied. Not only is the broad field of philosophy today far too vast to be embraced by one mind, something similar is true even of many highly specialized subfields.

البته همه دقیقا این‌گونه فکر نمی‌کنند (+) ، اما به هر حال به گمان‌ام توصیف‌ای است کم و بیش معقول -و روشن‌گرانه- از آن‌چه «هست» در مقابل آن‌چه «تصور می‌شود باشد».

به شخصه از این‌گونه نگریستن به فلسفه خوش‌ام نمی‌آید. فلسفه اگر بیش از حدی تخصصی و شاخه شاخه شود ارزش خود را از دست می‌دهد و می‌شود رشته‌ای مثل علوم دیگر. موضوع تقریبا مربوط این‌که به گمان‌ام معمولا فیلسوفان بزرگ، فلسفه‌دانان بزرگ نبوده‌اند.

کام-پیو-تری-ها

می‌دانستم یک مقدار فرق دارند اما دیگر حدس نمی‌زدم این همه اختلاف دیدگاه داشته باشیم.
بحث امروز به این کشید که چه توصیف‌ زمانی‌ای از دنیا معقول است. بحث سر این بود که توصیف زمان-گسسته از دنیا معقول‌تر است یا توصیف زمان-پیوسته. این کامپیوترزده‌ها جدا باور دارند که دنیا برنامه‌ای است که خط به خط اجرا می‌شود: تو کاری می‌کنی، در قدم بعد دنیا تغییری می‌کند و تو آن را مشاهده می‌کنی و الخ!
درست است که معادلات دیفرانسیل ممکن است تنها توصیف ریاضی‌ای از پدیده‌ای واقعا زمان-گسسته باشد (البته من مطمئن نیستم ما چیزی به اسم کوانتای زمان داشته باشیم)، اما به نظر من نگاه به دنیا به صورت گسسته تنها نادیده گرفتن درصد بسیار قابل توجه‌ای از فیزیک و ریاضی‌ای است که دنیا را به سادگی و زیبایی توصیف می‌کند. مثلا من نمی‌فهمم شخص چه بهره‌ای می‌تواند از نوشتن قوانین نیوتون به صورت زمان-گسسته ببرد (مثال ساده: سعی کنید شتاب را به مکان تبدیل کنید. دو بار انتگرال‌گیری فرم زیباتری دارد یا معادل زمان-گسسته‌ی آن؟). توصیف زمان-گسسته بد نیست. اما وقتی مطلوب است که دلیل‌ای قاطع برای آن داشته باشیم: نرخ نمونه‌برداری را خودمان انتخاب کرده‌ایم، قصد داریم تنها گاهی در مورد سیستم نظر بدهیم (مثلا وقتی صفحه‌ی پوانکاری تشکیل داده‌ام در سیستم‌های نوسانی) و غیره.
امروز البرز و پیش‌تر من، کامپیوتر آنالوگ را به عنوان شق ممکن دیگری برای پیاده‌سازی‌ی همه‌ی این حرف‌ها برای‌شان مثال زدیم. پاسخ تقریبا بی‌شرمانه بود: تاخیر ناشی از انتشار موج از این طرف مدار به آن طرف مدار جوری است که به‌تر است تو آن را به صورت زمان-گسسته مدل کنی. دقیقا نمی‌دانم مدعی(!) دقیقا چه تصوری از موج الکترومغناطیسی دارد. پلوپز؟! قابلمه؟

اختلاف دیدگاه طبیعی است. از یک زیست‌شناس انتظار تسلط بر ریاضی نمی‌رود همان‌طور که از یک مهندس انتظار بحث ریاضی‌ی دقیق. اما نمی‌توانم انکار کنم بعضی حرف‌های‌شان حرص‌ام را در می‌آورد. البته یک مقدار هم به آدم‌اش بستگی دارد.