Holy Warriors

در خبری از یاهو! نیوز دیدم که مجاهدین را Holy warriors ترجمه کرده است. خوش‌ام امد. مرا یاد جنگ‌های ستارگان و گارد ویژه و این جور چیزها می‌اندازد.

و آن‌گاه که خداوند فرمان‌ داد «باش!»
جنگ‌جویان قدسی
زمین را از کژی پاک کردند
و فرمان‌اش برقرار بود.

تحرکات صمیمانه و انفعالات متفکرانه دم عید

به نظرم وبلاگی که هر روز به‌روز نشود وبلاگ نیست؛ مجله‌ی شخصی است، هفته‌نامه‌ی الکترونیک خصوصی است یا هر چیزی در همین حدود.
البته این وابسته به این است که وبلاگ را به فرمال‌ترین تعریف‌اش،‌ وب‌گردی‌ات را لاگ(!) کن، بپذیریم. در این صورت شخص‌ای که وبلاگ‌اش به روز نمی‌شود معادل شخص‌ای است که چند روز وب‌گردی نکرده است و شخص‌ای که چند روز وب‌گردی نکرده است مثل شخص‌ای است که چند روز زندگی نکرده است. چون آدم‌ها نمی‌توانند چند روز زندگی نکنند (مگر این‌که دور از جان شما و من فوت کرده باشند!)، پس وبلاگ اشخاص زنده باید روزانه به روز شود. خب … قبول دارم زیاد پای‌بند آن تعریف فرمالیستی بودن خیلی خوش‌آیند نیست و استدلال را نگوییم آبکی، اما متعصبانه می‌کند.
خلاصه‌ی این پست این است که شرمنده‌ی حضور اندک‌ام در دنیای اینترنتی هستم. هم این وبلاگ اخیرا چندان به روز نشده است و هم این‌که -و مهم‌تر- از وظایفِ خود-در-نظر-گرفته‌ی تبریک و بازدید عید به دور مانده‌ام. سال‌های پیش رسم‌ام این بود که برای همه‌ی کسان‌ای که ارتباطکی داشتم نامه‌ی جداگانه‌ی تبریک می‌فرستادم. امسال شرایط کمی فرق می‌کند: این روزها تعطیل نیست، فشردگی‌ی کار زیاد است و هم‌چنین دفتر آدرس الکترونیکی‌ی سابق‌ام را نیز دیگر ندارم. دوستانی که در این مدت لطف کردند و نامه‌ای فرستادند، خب، طبیعی است در دفترک جدیدم باشند. آن‌هایی هم که خبرشان نبود (حالا چه زن گرفته باشند و چه شوهر اختیار کرده باشند)،‌ می‌گذاریم به کم لطفی‌‌شان. اگر خدای تعالی بخواهد در آینده با پست‌ای ضدخاطراتی خوب در خدمت‌شان خواهیم بود. (; البته فعلا که وقت نیست! بگذریم …
اگر به‌ام تبریک گفته‌اید، از شما متشکریم. تبریک همه دریافت‌شده است و باعث خشنودی‌مان بوده. این‌که واکنش نشان نداده‌ایم دلیل‌ای نداشته جز مشقت روزگار و حاصلی نداشته جز شرمندگی از شما!

شمع نیم

در این مصاحبه دکتر سروش از مولوی می‌گوید. مصاحبه را دوست داشتم و حرف‌ها را دوست‌تر.
من چندان از مولوی نمی‌دانم اما ترغیب شده‌ام که بیش‌تر بخوانم و بشناسم‌اش. مثلا بخش‌های زیر رغبت‌انگیز نیست؟

«جمع شدن مریدان و ستایشگران و مداحان قاتل روح آدمی است. مولوی در باب فرعون همین را می گوید که فرعون از شکم مادرش فرعون نبود، بلکه «او زمدح خلقها فرعون شد کن ظلیلا النفس هونا لاتسد» یعنی کوچک باش، فروتن باش و دنبال سیادت مباش که مرید جمع کردن تو را می‌کشد. خود مولوی وقتی که شرح اولین ملاقاتش با شمس را بیان می‌کند (البته بدون نام بردن شمس) از زبان شمس می گوید که: «تو شمع شدی قبله این جمع شدی» و من به او گفتم :
شمع نیم جمع نیم دود پراکنده شدم
گفت که شیخی و سری پیشرو و راهبری
شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم

در حقیقت شمس او را ملامت کرده بود که آقایی، رهبری، سروری، شیخی، پیشی، همه کاره‌ای، مداحان و مریدان بدنبالت هستند چه گونه می توانی حرکت کنی، اینها را بریز تا سبک شوی بتوانی پرواز کنی. …»

حالا که بحث خیلی عرفانی شد، یک نگاهی هم به این پسامینیاتورها بیندازید.

[آخیش! الان احساس می‌کنم دارم در مسیر درست حرکت می‌کنم … (;]

جای کدام پنج نفر در کجاست

[این متن را یک حدود یک ماه پیش نوشتم. الان کم و بیش بیات شده است: نظرسنجی تمام شده و نتیجه‌ای از آن بیرون زد (خب! باید قبول کرد انتقادات موجه‌ای به نوع نتیجه‌گیری وارد شد) و بیش‌تر وبلاگستانیان کل ماجرا را فراموش کرده‌اند. به نظرم تنها نتیجه‌ای که این تحقیق داشت -جدا از جمع کردن سیصد چهارصد نظر- چند فحش آب‌دار از این وبلاگ به آن وبلاگ بود و این‌که من به‌ترم و آن‌که تو حلقه‌ی دوستان‌ات را دور خود جمع کرده‌ای و این جور حرف‌های معمول و همیشگی‌ (و در نتیجه مبتذل).
اما با این همه من دل‌ام نیامد که این پست را نفرستاده بگذارم. هم به این دلیل که به خانم دکترمان گفته بودم که چیزی راجع به آن خواهم نوشت و هم این‌که این کارم تا حدی روشن‌گری می‌کند و این خوب است. در نهایت این‌که یک نکته‌ی دیگر در مورد این تحقیق وجود دارد که در آخر این پست خواهم نوشت.]

در وبلاگ «از پشت یک سوم» نظرخواهی‌ای به هوا است (لطفا این‌بار نظر دهید) با این سوال: پنج وبلاگ مورد علاقه‌تان را بنویسد. تاکنون بیش از صد نفر واسخ داده‌اند و درصد بسیار کمی نیز مخالفت کرده‌اند با طرح این سوال.
من هم جزو کسانی بودم که پنج وبلاگ را برگزیدم در حالی که می‌دانستم/می‌دانم که هیچ‌وقت فقط پنج وبلاگ نمی‌خوانم و تقرییا همه‌ی وبلاگ‌های به‌روز شده‌ی لیست‌ام را حداقل سر می‌زنم.

اگر قرار باشد فقط پنج وبلاگ برگزینیم، چگونه این‌کار را می‌کنیم؟ نمی‌دانم بقیه چگونه‌اند اما انتخاب من بیش از آن‌که به مطلب وبلاگ ربط داشته باشد، به صاحب وبلاگ و رابطه‌ی او با من بستگی داشت. کسانی را انتخاب کرده بودم که در زندگی‌ی روزمره -حداقل در بازه‌ای- به طور مداوم ازشان خبر داشتم ولی اکنون دیگر نمی‌توانم مثل قبل خبر بگیرم. انتخاب خواندن پنج وبلاگ برای‌ام معادل انتخاب خواندن پنج نفری است که نه الزاما جالب‌تر که واجب‌تر می‌نویسند. بگذریم که چنین کاری هم برای‌ام آسان نبود.

مطلب بعد … نمی‌دانم کیوان از پشت یک سوم قرار است با این داده‌ها چه کند. اما من اگر جای او بودم (و البته وقت هم می‌داشتم)، گراف ارتباطی‌ی وبلاگ‌ها را رسم می‌کردم و بعد می‌دیدم که چقدر جزیره‌ایم و چقدر متصل (Islands) . تحلیلی جنسیتی هم (مثل دفعه‌ی پیش (P{W|W}>P{M|W}) ) می‌کردم تا متوجه شوم این فرضیه‌ام که زن‌ها و مردها یک‌گونه رفتار نمی‌کنند چقدر صحت دارد.
[نکته‌ی آخر این است: منابع انسانی نیز مثل منابع طبیعی کم و بیش تجدیدناپذیر است. اگر یک بار از کس‌ای خواست‌ای فرم تحقیق‌ای را برای‌ات پر کند و او هم قبول کند، به این معنا نیست که او دفعه‌ی بعد نیز قبول می‌کند. قانون‌ای داریم به کران‌داری‌ی شرکت در نظرسنجی. خودتان دیگر بقیه‌ی ماجرا را یک جوری از بین سطرها و پیکسل‌ها بخوانید.]

فلسفه تخصص‌زده

In my opinion, philosophy has changed substantially in the last thirty or so years. Gone are the days of large, central figures, whose work is accessible and relevant to, as well as read by, nearly all analytic philosophers. Philosophy has become a highly organized discipline, done by specialists for other specialists. The number of philosophers has exploded, the volume of publication has swelled, and the subfields of serious philosophical investigation have multiplied. Not only is the broad field of philosophy today far too vast to be embraced by one mind, something similar is true even of many highly specialized subfields.

البته همه دقیقا این‌گونه فکر نمی‌کنند (+) ، اما به هر حال به گمان‌ام توصیف‌ای است کم و بیش معقول -و روشن‌گرانه- از آن‌چه «هست» در مقابل آن‌چه «تصور می‌شود باشد».

به شخصه از این‌گونه نگریستن به فلسفه خوش‌ام نمی‌آید. فلسفه اگر بیش از حدی تخصصی و شاخه شاخه شود ارزش خود را از دست می‌دهد و می‌شود رشته‌ای مثل علوم دیگر. موضوع تقریبا مربوط این‌که به گمان‌ام معمولا فیلسوفان بزرگ، فلسفه‌دانان بزرگ نبوده‌اند.

کام-پیو-تری-ها

می‌دانستم یک مقدار فرق دارند اما دیگر حدس نمی‌زدم این همه اختلاف دیدگاه داشته باشیم.
بحث امروز به این کشید که چه توصیف‌ زمانی‌ای از دنیا معقول است. بحث سر این بود که توصیف زمان-گسسته از دنیا معقول‌تر است یا توصیف زمان-پیوسته. این کامپیوترزده‌ها جدا باور دارند که دنیا برنامه‌ای است که خط به خط اجرا می‌شود: تو کاری می‌کنی، در قدم بعد دنیا تغییری می‌کند و تو آن را مشاهده می‌کنی و الخ!
درست است که معادلات دیفرانسیل ممکن است تنها توصیف ریاضی‌ای از پدیده‌ای واقعا زمان-گسسته باشد (البته من مطمئن نیستم ما چیزی به اسم کوانتای زمان داشته باشیم)، اما به نظر من نگاه به دنیا به صورت گسسته تنها نادیده گرفتن درصد بسیار قابل توجه‌ای از فیزیک و ریاضی‌ای است که دنیا را به سادگی و زیبایی توصیف می‌کند. مثلا من نمی‌فهمم شخص چه بهره‌ای می‌تواند از نوشتن قوانین نیوتون به صورت زمان-گسسته ببرد (مثال ساده: سعی کنید شتاب را به مکان تبدیل کنید. دو بار انتگرال‌گیری فرم زیباتری دارد یا معادل زمان-گسسته‌ی آن؟). توصیف زمان-گسسته بد نیست. اما وقتی مطلوب است که دلیل‌ای قاطع برای آن داشته باشیم: نرخ نمونه‌برداری را خودمان انتخاب کرده‌ایم، قصد داریم تنها گاهی در مورد سیستم نظر بدهیم (مثلا وقتی صفحه‌ی پوانکاری تشکیل داده‌ام در سیستم‌های نوسانی) و غیره.
امروز البرز و پیش‌تر من، کامپیوتر آنالوگ را به عنوان شق ممکن دیگری برای پیاده‌سازی‌ی همه‌ی این حرف‌ها برای‌شان مثال زدیم. پاسخ تقریبا بی‌شرمانه بود: تاخیر ناشی از انتشار موج از این طرف مدار به آن طرف مدار جوری است که به‌تر است تو آن را به صورت زمان-گسسته مدل کنی. دقیقا نمی‌دانم مدعی(!) دقیقا چه تصوری از موج الکترومغناطیسی دارد. پلوپز؟! قابلمه؟

اختلاف دیدگاه طبیعی است. از یک زیست‌شناس انتظار تسلط بر ریاضی نمی‌رود همان‌طور که از یک مهندس انتظار بحث ریاضی‌ی دقیق. اما نمی‌توانم انکار کنم بعضی حرف‌های‌شان حرص‌ام را در می‌آورد. البته یک مقدار هم به آدم‌اش بستگی دارد.

روز اول سال نو

امروز در جلسه‌ی داخلی‌ی گروه مطالعات آسیب‌شناسانه‌ی فراملکولی‌ی چندفرهنگی‌ی دانش‌گاه‌مان به این نتیجه رسیدیم که «عید است خیر سرش و ما باید مثل سابق بیل بزنیم!».
تحویل سال شده و نشده باید تلفن‌ها را قطع کنی و بدوی بروی تا به کلاس برسی، بعد بروی فلان موضوع آموزشی را از رییس کل بپرسی، بعد ساندویچ گاز بزنی به جای غذای شب عید (سبزی پلو با ماهی را عرض می‌کنم‌ها!) و دوباره بدوی صد صفحه پرینت بگیری که مثلا بفهمی معادله‌ی دیفرانسیل جزیی حاصل‌شده در مساله‌ی shape from shade بدون فرضیات محیرالعقول و در نظرگرفتن فرض viscousبودن پاسخ ممکن، به پاسخ یک‌تایی منجر نمی‌شود (که این‌طور!). بعد آخر سر هم نتوانی بروی و ببینی در نهایت می‌توانی عیدی‌ی خاص‌ات را برای خود جور کنی یا خیر (تازه آن هم از این عیدی‌هایی است که معلوم نیست آخرش آب زمزم می‌شود یا سیب شیطان). بعد شروع کنی به برنامه‌نوشتن و مشق‌نوشتن و غیره و ذلک و تازه یادت بیافتد باید بروی فیلم‌ای را که از جایی گرفته‌ای پس دهی و همین الان‌اش هم یک روز دیر کرده‌ای. مشق‌ها هم‌چنان مانده، عیدی‌ای گیر نیامده، سبزی پلویی خورده نشده، و خلاصه این‌طوری‌ها.
نه! نه این‌که فکر کنی بد باشد. خوش می‌گذرد اتفاقا این‌طوری. فقط یک مقدار فرق دارد با همیشه، متوجه‌ای که؟!

نیت‌ات خیر است پسرم؟

به تازگی اشرار مسلح(!) ۲۲ دو نفر را در مسیر زابل-زاهدان به طرز فجیعی به قتل رسانده‌اند (+) . نیروی انتظامی البته هیچ کار مثبت‌ای نکرد. برای‌ام جالب است بدانم نظر نیروی انتظامی درباره‌ی وظایف‌اش چیست؟ آیا پیش‌گیری از قتل، تجاوز، سرقت و تامین آسایش افراد در سرزمین‌شان جزو وظایف نیروی انتظامی است یا خیر؟ (قتل‌های زنجیره‌ای کرمان، تهران، مشهد، کیف قاپ‌زنی‌های همیشگی در ایران، تجاوز به زن و مرد و بچه در همه‌جای تهران و شهرهای دیگر، گروگان‌گیری‌های متعدد در تهران و …) یا این‌که تنها سرکوب معترضان (پارک دانش‌جو، روبروی اوین، روبروی دانش‌گاه و …؟) در حوزه‌ی عملیاتی‌شان می‌گنجد؟

می‌دانم این برداشت من می‌تواند کمی بدجنسانه قلمداد شود. به هر حال همیشه چنین اتفاقاتی ممکن است بیافتد. هیچ نیروی پلیس‌ای نمی‌تواند همه جا را زیر نظر بگیرد و مراقبت کند و جرم در هر حال پیش می‌آید. اما تفاوت‌ای است بین آن‌که هدف‌اش کمک به مردم است (ولی نمی‌تواند) و آن‌که هدف‌اش قدرت‌طلبی و سرکوب مردم است. نیروی انتظامی‌ی ما به کدامین دسته تعلق دارد؟!

لینک و بازدید

حالا که بزرگ شده‌ایم (کمینه به طور نسبی!)، بزرگ‌شدن را خوب می‌دانیم یا بد؟ برای من پاسخ دادن به این سوال سخت است. بزرگ‌شدن هم خوب بود و هم بد. یک چیزهایی از کودکی را دوست نداشتم، یک چیزهایی از این سن را دوست ندارم و یک چیزهایی از بزرگ‌تر از این بودن را دوست ندارم. سرزمین رویایی یکی از دلایلی را که بزرگ‌شدن مرا آزار می‌دهد به خوبی توضیح داده. من هم با او هم‌عقیده‌ام (+) .

—-

باز هم بگویید زن و مرد با هم برابرند. این‌جا را ببینید (لینک از امشاسپند ).

—-
عکس‌های Lens Wide Open را هم از دست ندهید. کاش شاهرخ از طراحی‌ی به‌تر و قابل استفاده‌تری برای فوتوبلاگ‌اش بهره می‌گرفت.

—-

علیرضا دوستدار هی می‌گفت تعطیل بکنم یا نکنم،‌ آخر زد و وبلاگ‌اش را بست (+) . به جای‌اش از آن صفحه‌های پایان برنامه‌های تلویزیونی گذاشته است و موسیقی‌ای. موسیقی‌ای آن‌چنان که ده دقیقه‌ای طول می‌کشد و فکر می‌کنی فقط قرار است سنتور(؟) بشنوی که ناگهان یکی می‌آید و می‌زند زیر آواز. بشنوید، قشنگ است.
(+)

شقایق و زبان فارسی

این (+) نوشته بهانه‌ای شد برای نوشتن چند سطر زیر:

-فرضیه با نظریه فرق دارد. فرضیه از روی باد شکم می‌تواند خلق شود (اگرچه برای اعتبار علمی‌ی آدم خوب نیست) اما نظریه به چیزهای بیش‌تری از جمله آزمون ابطال‌پذیری (یا اثبات مستقیم در علوم غیرطبیعی) نیز نیاز دارد.

-هم‌بستگی‌ی دو پدیده به معنای رابطه‌ی علی داشتن بین آن دو نیست. اگر دیدید دو چیز همیشه با هم رخ می‌دهد نمی‌توانید نتیجه بگیرید که یکی‌شان دلیل دیگری است: ممکن است هر دو دلیل مشترک دیگر ولی نادیده‌ای داشته باشند.

-یک‌بار رخ‌داد هم‌زمان دو پدیده به اعلام هم‌بستگی‌ی معنادار بین آن دو منجر نمی‌شود. به عبارت دیگر با یک‌بار رخ‌داد یک چیزی نمی‌توان در مورد معناداری‌ی آن حرف‌ای زد. گو این‌که انسان‌ها تمایل دارند خیلی سریع این ارتباط‌ها را ایجاد کنند. دلیل‌اش هم احتمالا این است که در غیر این صورت نمی‌توانستند این‌چنین سریع یادبگیرند و در نتیجه کم‌هوش‌تر می‌بودند.

-آن کس‌ای که زبان فارسی را ناپرورده و نارسا می‌خواند به گمان‌ام اشتباه می‌کند. من زبان‌شناس نیستم (اما زبان‌شناس‌ها را دوست می‌دارم!) ولی هیچ حس نمی‌کنم زبان فارسی کم‌توان و فرسوده است. مشخص است زبان فارسی نیاز به به‌روزشدگی‌ دارد -که قرن‌ها از آن عقب افتاده بود اما به نظرم خوش‌بختانه روند تغییرات‌اش این‌کنون سریع پیش می‌رود- اما ساختار آن به حد کافی زایا است. کمینه این‌که تولید کلمه‌های جدید در این زبان نسبتا آسان است: هودر، هودرگون، هودرانه، هودرشناس، هودرپسند، هودرخواه،‌ هودرسان، هودری، هودرنما، ریزهودر، درشت‌هودر، ابرهودر، هودریت، پیشاهودریت، پساهودرسان و غیره!

-در بسیاری موارد ایرانیان زبان فارسی را در وجه وهم‌آلودش به کار می‌گیرند. زبان فارسی قرن‌ها زبان شعر بوده و شاید به همین دلیل هم بعضی‌ها آن را گنگ، مبهم و ابهام‌آلود می‌دانند. مطمئن نیستم اما به نظرم چنین ادعایی صحت ندارد. زبان فارسی، زبان‌ای است قدرت‌مند که از سویی به رویا طعنه می‌زند و از سویی دیگر می‌تواند چون الماس شفاف و نجیب باشد و مشکل خاص‌ای برای انتقال دقیق معنا به مخاطب ایجاد نکند. چنین قابلیت‌ای با بی‌فاصله‌نویسی آشکارتر نیز می‌شود. این‌کنون دیگر می‌دانیم «کتاب‌ای سخن گفت» و «کتابی سخن گفت» چه تفاوتی با هم دارند و دیگر گیچ معنای‌اش نخواهیم شد.

سردترین چهارشنبه سوری‌ی دنیا

Chahar-Shanbe Soori

هوا سرد است. شاید حدود ده یا پانزده درجه‌ی زیر صفر. آتش‌ای آن گوشه به راه است (که نمی‌توان از روی‌اش پرید) و مردم -بیش‌ترشان- در حال رقصیدن‌اند. یکی دو ساعتی بیش‌تر نمی‌مانی، اما آن آخر دیگر احساس می‌کنی سردت شده.

چهارشنبه‌سوری‌ای در فلان پارک جنگلی‌ی ادمونتون،‌ کنار رود یخ‌زده‌ای که ماه‌هاست از خیال خروش بیرون آمده – زیر نور بدر کامل.

نه آجیل مشکل‌گشایی هست (هست! ولی نه آن‌ای که مشکلی را بگشاید) و نه آتش‌ای که از روی‌اش بپری و نه آدم‌هایی که خوش‌حال‌ات کنند. مهم‌تر از همه همین آخری! آدم‌هایی که باید باشند، نیستند.
نه! بگذار منصف باشم. آدم‌هایی هستند که دیدن‌شان -یا به صحبت نشستن‌شان- خوش‌حال‌ات می‌کنند (حتی اگر راجع به وبلاگ‌ات صحبت کنند. در این مواقع حس خاص‌ای داری که … ول‌اش کن، نمی‌گویم). اما همه چیز گویا این‌جا موقت است.

چهارشنبه سوری‌ای که بوی بهار در آن نیاید، چهارشنبه سوری‌ای که ارواح نیمه‌شب‌اش را نشناسی، چهارشنبه سوری‌ای که صدای انفجارهای وحشت‌آور تهران فضا را پر نکند، چهارشنبه‌سوری‌ای تقلبی است. عاریت‌ای است از آن‌چه نمی‌تواند باشد. چرا بیش از حد سعی در تکرار ناممکن بکنی؟ بگذار ریشه‌های‌ات نه در اجتماع که در خودت شکل بگیرد. اجتماع‌شان را رها کن [اجداد ما که بین‌النهرین و اروپا را پر کردند همه از افریقا آمده بودند. آن‌ها کلونی‌های مهاجر بسیار کوچک‌ای بودند. شاید حدود هزار نفر. همین هزار نفر بودند که تمدن‌های باستانی‌مان را شکل دادند. جمعیت ایرانی‌ی ادمونتون هم باید در همین حدود باشد. نه! خیلی هم بد نیست.]

مردم می‌رقصند. تو وارد هیاهوی‌شان نمی‌شوی. عکس می‌گیری و عکس می‌گیری (حتی اگر یکی به‌ات بگوید که مشکوک می‌زنی با این عکس گرفتن‌ات. و تو فکر می‌کنی آیا طرف فکر کرده ممکن است تو عامل حکومت باشی و مثلا می‌خواهی راپورت‌اش را بدهی که بی‌حجاب در ده هزار کیلومتر آن طرف‌تر قر شدید داده؟! خنده‌دار این‌که در بین دویست سیصد عکس‌ای که گرفته‌ام یک عکس هم از او نبود. سوژه هیچ‌گاه به مقام ابژه‌ی عکس من تبدیل نشد!). خوب‌ است. اسباب‌بازی‌ی خوبی است. تو را وارد ماجرا می‌کند بدون این‌که درگیرش شوی. حق‌ای عینی به تو می‌دهد برای پوشاندن ترس از اجتماع‌ات. عکس می‌گیری و عکس می‌گیری. هنوز عکاس خوبی نیستی (و با خیره‌سری اصرار داری که در شب بدون فلاش عکاسی کنی). اما خب،‌ این چه ربطی به عکس گرفتن دارد؟
مردم می‌رقصند و من سردترین چهارشنبه‌ی سوری‌ی عمرم را (و نه البته بدترین‌اش را) می‌گذرانم. ارواح حلقه‌زده خاطرات وطن‌شان را می‌رقصند.

شهید آدرنالین شریف

-دانش‌گاه صنعتی‌ی شریف شلوغ شده است. شهدا را می‌خواستند دفن کنند و موافقت بسیج دانش‌جویی و مخالفت بقیه و قضایا مربوط. بیش‌ترش را می‌توانید در وبلاگ لنا بخوانید.

-دو سه سال پیش هم می‌خواستند در میادین شهر شهید دفن کنند. این‌کار را هم کردند گویا (هیچ‌وقت نفهمیدم آن آب‌خوری‌هایی که عکس شهید روی‌شان بود، زیرشان استخوان‌ای هم بود یا خیر. فرض‌ام بر مثبت‌بودن پاسخ است). مردم مخالف بودند، اما مردم بند کفش که‌اند؟

-کتک‌کاری شده در شریف. گویا بچه‌ها را زده‌اند. در این شرایط آدم خون‌اش به جوش می‌آید. بعید نیست دل‌اش بخواهد مشت‌ای هم حواله‌ی طرف کند. از بیرون که نشسته‌ای می‌گویی نباید پاسخ خشونت را با خشونت بدهی، اما درون گود همه چیز فرق می‌کند. آدرنالین این چیزها سرش نمی‌شود.

-۱۸ تیر، خرداد ۸۲، پارک دانش‌جوی اسفند ۸۴، اعدام‌های دهه‌ی شصت، جنگ اجباری، تحریم‌های گذشته و تحریم‌های آینده، و حماقت/شیطنت‌های همیشگی‌شان (شیطنت از آن کلمه‌های گوگول‌ای است که فرزانگان به خبیثانه‌ترین معنای‌اش به کار می‌برند. در این‌جا مراد همان برداشت است).

-رییس دانش‌گاه را هم گویا زده‌اند. خوب شد که کتک خورده؟ گویا طرف قول داده که بدون اجازه‌ی بچه‌ها این اتفاق نیافتد و بعد زیرش زده. باشد! باشد! طرف دموکرات نیست، اما پاسخ رفتار خلاف دموکراسی مشت است؟ گمان‌ام نیست. کمینه در بیش‌تر موارد به‌ترین راه نیست. اما آدرنالین به هر حال چیز دیگری است و وقتی بالا رود دیگر به این زودی‌ها پایین نمی‌آید.

-به خشونت که دست می‌زنند، دل‌ات به خشونت هم‌ارز راضی نمی‌شود. می‌خواهد مثل فیلم‌های هالیوودی (با ترجیح رفتار ترمینیتور-گونه) پاسخ‌شان بدهی. همیشه آرزوی‌ام این بود که بتوانم کس‌ای را هل بدهم و از روی زمین بلند شود و ده متر آن طرف‌تر فرود بیاید. ضدگلوله‌بودن را هم همیشه دوست داشته‌ام. یک چیزی شبیه به رفتن به کارزار و ویران کردن سپاه دشمن به سبک فیلم مذکور یا مشابه‌های دیگرش چون یاران حلقه در ارباب حلقه‌ها و دیگر قضایا (ببینید که چه گستره‌ی وسیع تاریخی‌ای را برای‌تان پهن کرده‌ام وسط وبلاگ). بدی‌اش این است که این‌ها ممکن نیست. جدا از این‌که خشانت‌اش هم زیاد است و احتمالا اگر کس‌ای را ده متر آن طرف‌تر پرت کنی نمی‌توانی زیاد امیدی به سالم‌بودن‌اش (برای happy end بودن ماجرا – وقتی که سپاه دشمن به تو ملحق می‌شود) داشته باشی. درگیر قوه‌ی قضاییه می‌شوی و غیره که دردسر دارد. البته بماند که یکی از اولین جاهایی که دوست داری با این قدرت بروی همان طرف‌ها است. بگذریم … بگذریم!

-برای شهدایی که این‌گونه دست‌مایه‌ی عده‌ای ذهن‌آلوده می‌شوند ناراحت‌ام. آن‌هایی که جنگیدند با این بچه نخاله‌هایی که اسم بسیجی بر خودشان گذاشته‌اند برابر نیستند: نخاله‌هایی که روزگاری سفارت دانمارک را فتح می‌کنند و با افتخار در وبلاگ‌شان می‌نویسند و روزگاری قدیم‌تر تخم بدبختی سی ساله‌مان را در سفارت امریکا به قدیم‌ترین روش ممکن کاشتند (و البته پشیمانی‌شان یک پشیز نیز نباید جدی گرفته شود) و سال‌ها و سال‌ها راه‌زن چهارراه‌ها و معبرهای شهرهای‌مان بودند و کلاش به دست مردم را به زور به تقوای نداشته‌شان رهنمود می‌کردند. اوج تصمیم شهیدان بر این‌که زندگی‌شان را خالصانه فدا کنند با تصمیم کوته‌فکرانی که زنجیر به دست و با سلاحی نابرابر دیگران را می‌زنند در یک ترازو قرار نمی‌گیرد.

-من فکر نمی‌کنم دفن شهیدی در دانش‌گاه به خودی‌ی خود ایرادی داشته باشد. به هر حال جامعه‌ی ایران مذهبی و ارزش‌محور است. آن‌که شهید شده نیز نه جایی اشغال می‌کند و نه اندوهی اضافه (حتی شاید بتواند چند نفری را نیز معنویت بخشد). مشکل اما به زور تجویزکردن این داروهای سعادت است. داروهایی که نه به قصد سعادت که به قصد بالا رفتن فروش داروخانه به خوردت داده می‌شود.

-اما آدرنالین مگر می‌گذارد آرام فکر کنی وقتی کتک‌ات می‌زنند و توهین‌ات می‌کنند؟ می‌زنند؟ بزن!

دانش‌گاه و مذهب

یک سوال: آیا کس‌ای خبر دقیقی دارد از این‌که آیا غیرمسلمانان در ورود به دانش‌گاه‌های ایران دچار مشکل‌اند؟ آیا تبعیضی برای کس‌ای قایل می‌شوند در این زمینه یا خیر؟ و دیگر این‌که آیا بهاییان می‌توانند وارد دانش‌گاه شوند؟

لطفا هر چه می‌دانید برای‌ام بنویسید.

تکمیلی: از همه‌ی کسانی که پاسخ دادند متشکرم. با توجه به نظرات داده‌شده به نظر می‌رسد که بهاییان برای ورود به دانش‌گاه‌های ایران مشکل دارند. گرچه آن‌ها دانش‌گاه مخفی‌ای دارند که مدرک‌اش مورد قبول دانش‌گاه‌های خارجی هست (گرچه برای‌ام خیلی چنین چیزی عجیب است).
نکته‌ی جالب دیگر این‌که کسانی برای‌ام کامنت گذاشتند که تا به حال نمی‌دانستم از خواننده‌های این‌جای‌اند. در واقع خواننده‌های دایمی/نیمه‌دایمی شناسایی شده‌ی این‌جا هیچ واکنش‌ای نشان ندادند. ای تنبل‌ها!

درباره‌ی تقارن جــنـسی

هشتم مارس بهانه‌ی خوبی است برای صحبت درباره‌ی زن و جنسیت. نظر من در یکی دو سال اخیر خیلی تغییر نکرده است اما بازنویسی‌ی آن حداقل برای خودم مفید است و برای دیگران روشن‌گر. البته در این نوشته‌ی کوتاه بیش از حدی دقیق و عمیق نمی‌شوم.

من موافق تساوی‌ی حقوقی‌ی زن و مرد هستم. اعتقاد دارم هر انسانی -چه زن و چه مرد- از این حق برخوردار است که زندگی را تجربه کند و در صورتی که لزومی به پیش‌رفت می‌بیند، امکانات‌اش برای‌اش فراهم باشد.
هم‌چنین می‌دانم در دنیای امروز با زن و مرد به یک‌سان رفتار نمی‌شود. در بعضی کشورها چون ایران قانون بین دو جنس تبعیض قایل می‌شود. هم‌چنین در بسیاری از کشورها با این‌که قانون به برابری اعتقاد دارد، اما باور عمومی چنین نیست و در عمل رفتارهای نامتقارنی مشاهده م�‌کنیم.

این رفتارهای نامتقارن از دید اکثر مردم الزاما ناخوش‌آیند نیست. در بعضی شرایط چنین نوع رفتارهایی، عرف‌ای پسندیده است و در بعضی مواقع دیگر خیر. به عنوان نمونه تقدم و احترام بیش‌تری که به زن می‌شود (مثلا در یک مهمانی یا …) کاملا قابل قبول در نظر گرفته می‌شود. کم‌تر شخص‌ای را دیده‌ام که به صرف باور به تساوی‌ی دو جنس تمام رفتارهای‌اش را جنسیت‌زدایی کرده باشد. از طرف دیگر گاهی این رفتارها غیرقابل قبول است و تساوی‌خواهان را برمی‌آشوباند.

باور شخصی‌ی من این است که ذات همه‌ی این تفاوت‌ها در جنسیت است و جنسیت خلاصی بردار نیست. به عبارت دیگر همیشه تفاوت‌ای در رفتارهای اجتماعی وجود خواهد داشت. محل بحث تنها در میزان تفاوت قابل قبول است. صد سال پیش تفاوت مرد بزن و زن مطیع کاملا قابل قبول بود اما امروزه دیگر نیست. به نظر می‌رسد جنسیت امری شناور است که بخش‌ای از صفات خود را از تفاوت جنسی می‌گیرد و بخش‌ای دیگر را از اجتماع اطراف. اگر به هر دلیلی در اجتماع تفاوت جنسی کم‌تر به چشم بیاید (مثلا چون کار بدنی کم‌تر نیاز باشد و تفاوت‌های ناشی از آن کم‌رنگ‌تر) فرد کم‌تر در مواجهه با این تفاوت جنسی خواهد بود و جنسیت برای‌اش کم‌رنگ‌تر می‌شود. این‌که این تفاوت تا چه حد باقی خواهد ماند و فرداها چه خواهد شد را نمی‌دانم، اما به گمان‌ام تا انسان انسان است، تفاوت نیز باقی است و هر تلاشی برای محو کردن‌اش بی‌فایده.

امتحان

دارد امتحان می‌دهد. تنها کاری که می‌توانم بکنم این است که برای‌اش آرزوی موفقیت بکنم. متاسفانه فقط همین!
احساس قلبی‌ام این است که مشکلی نخواهد داشت. (:

آن مردان چکمه‌پوش

مردان چکمه‌پوش
پر ز قدرت و غرور
گام برمی‌دارند استوار -گیریم اخلاق‌شان بشلد.

مردمان ما به انتظار
تنها و بی‌کس
چشم به انتظار دستِ یار

مردمان آرام و بی‌پناه به انتظار طلوع
مهرورزی را چشم در راه‌اند
اینک معجزه: مِهرورزان چکمه‌پوش باتوم‌زنان و استوار صف‌های آرام و نحیف‌شان را در هم می‌شکنند: ترق ترق!

فریاد برمی‌دارد
«گم شوید! گم شوید!»
-متشکرم عمو، متشکرم خالو
و من نمی‌دانم چرا فریاد آن پیرزن نحیف
برنمی‌�ارد دست از گوش من

آن مرد چکمه‌پوش
با اخلاق چرمین خود ما آدم‌ها را تا نهایت حقوق مسلم‌مان
دوست می‌دارد
و ما
خسته
و ما
تنها
به انتظار معجزه‌
به عبث نشسته‌ایم.

ضدخاطرات پراکنده با سویه اکادمیک

۱) خانه‌مان بازم آتش گرفت. این‌بار زیر دوش بودم. تجربه‌ی این‌بار نشان داد که یک شخص می‌تواند در حدود دو دقیقه کل لباس‌اش را (هم‌راه با جوراب و کفش و کاپشن) بپوشد و کیف پول و کلیدهای‌اش را بر دارد و بزند به چاک. در این مدت البته نمی‌توان بندهای کفش را بست و یا موها را خشک کرد.
۲) شما چطوری می‌توانید هوای بالاتر از صفر درجه را تحمل کنید؟ گرم‌ت�ن نمی‌شود؟ این‌جا هوا عالی است!
۳) یک‌جایی خواندم که از اسکار وایلد چنین نقل شده است: تجربه نام آن‌چیزی است که بر اشتباهات‌مان می‌گذاریم.
خب، شاید!
۴) در ضمن جمله‌ی مورد علاقه‌ی من این است:

Ever tried, Ever failed. No matter! Try Again; Fail again, Fail better.

۵) ولی من از تجربه‌های این‌طوری خیلی -حداقل در برخورد اول- خوش‌ام نمی‌آید.
۶) حس‌ای وجود دارد به نام حسِ نقص‌شدن کپی‌رایت شخصی. حس می‌کنی اگر چیزی نوشته‌ای نه تنها دیگری نباید آن را بدزدد، بلکه نباید تغییری نیز در آن ایجاد کند. چنین حس‌ای است که باعث می‌شود از این‌که کس‌ای در برنامه‌های‌ [کامپیوتری]ام دست‌کاری کند و یا مثلا نوشته‌ای از مرا ویرایش کند چندان خوش‌ام نیاید. صرفا یک حس است – ماجرای قانونی‌ای نیست.
۷) حس بد دیگری که وجود دارد و من به کرات تجربه کرده‌ام این است که از ایده‌های‌ات استفاده کنند اما حق‌ات را درست به جا نیاورند. مثلا اگر تو در یک کار علمی ایده‌ای داده‌ای و تحقیق‌ای انجام شده است، لازم است در گزارش‌های منتشر شده نام تو را بیاورند. حالا با توجه به مشارکت‌ات یا لازم است تشکر کنند یا این‌که به عنوان نویسنده‌ی مقاله بشناسندت.
۸) در دانش‌گاه‌های پیشین‌ای که بودم خیلی‌ها می‌آمدند و با من در مورد موضوعات مربوط به تحقیق‌شان مشورت می‌کردند. برای بعضی‌ها قصه‌ی یک چیز را از ابتدا می‌گفتم، برای بعضی‌ها ایده‌ی تازه‌ای مطرح می‌کردم و گاهی اوقات تنها به حرف‌های‌شان گوش می‌دادم و سعی می‌کردم به انسجام فکری‌شان کمک کنم (نقد می‌کردم). نمی‌گویم در همه‌ی آن موارد لازم بود نویسنده‌ی هم‌کار مقاله می‌شدم. نه! در خیلی موارد نقش‌ام آن‌قدر نبود. از طرف دیگر معمولا از کمک علمی کردن به دیگران لذت می‌برم. اما اعتقاد دارم از میان آن همه مراجعه‌کننده(!) و آن همه مقاله‌ی چاپ‌شده باید کمینه چند نفرشان کاری غیر از به رسمیت نشناختن کمک ان�ام می‌دادند. از این همه، تنها یک مورد این‌گونه کرد.
۹) زمانی با لنا درباره‌ی این موضوع صحبت می‌کردم. او می‌گفت شاید دیگران نمی‌دانند چنین کاری باید بکنند. همین! یعنی واقعا نمی‌دانند. شاید!‌ شاید!
۱۰) ریچ حرف جالبی می‌زند. می‌گوید زیاد مقاله داشتن خوب نیست: هر چه کم‌تر، به‌تر! دیگر به‌اش نمی‌گویم که پدر من، تو خرت از پل گذشته است! اما خب، واقعیت این است که ارزش‌داشتن زیاد بودن مقاله‌ها یک آفت آکادمیک است. آفت‌ای است که ناشی‌شده از سیاست‌های تقسیم بودجه‌ی موسسات است. و این آفت به نظر خیلی جدید می‌آید. طرف صد تا مقاله دارد اما مجموع‌شان هم اندازه‌ی مقاله‌ی تئوری‌ی مخابرات کلود شانون (علیه رحمه!) و یا کالمن (گویا هنوز زنده است!) نمی‌ارزد.

از همسایگان ۲

تخصص‌اش راجع به نقش مخرب مذهب در عقلانیت، فرهنگ عامه و آفت‌های آن، نقش وبلاگ‌ها در خانواده، آزادی جنسی و محدودیت‌های آن، تمسخر دیگران به پانزده روش هم‌زمان،‌ سیاست عامه و خاصه، موسیقی ملل و فولکور، رسانه‌ها و ارتباطات، قوم‌ستیزی و نقش ملی‌گرایی (و آریایی خالص بودن – آخر &#$%، منظورت چیست خون‌ات خالص است؟) و بی‌شمار موارد دیگر است. همه‌ی این‌ها (جز یکی) اشکالی ندارد. کار وبلاگ‌نویس همین است. مشکل آن تمسخر دیگران به پانزده روش هم�زمان است. نقاد ما -رک و راست و با عرض شرمندگی- بی‌ادب است.

Pre-emphasis

صداقت‌های‌تان را تصحیح کنید!
گفتارتان را پاک نگاه دارید.
چشم‌های‌تان را به بدی‌ها نبندید، اما به آن‌ها نیز خیره نشوید.
گوش‌های‌تان را با موم نشویید.
چقدر این بدیهات را تکرار کنم؟

از خاطرات دفترچه تلفن من

-حدس بزن!
+یکی ازدواج کرده؟!
ـآره!‌عجب بلایی هستی تو پسر.
+کی حالا؟
-حدس بزن!
+فلانی؟
-آره!!!
+با کی؟
-خودت بگو!
+دو تا حدس می‌زنم. یکی‌اش برای این‌که طبیعی جلوه کند، یکی‌اش برای این‌که وحشت‌ناک باشد.
-خب …
+فلانی؟!
-نــه!
+بهمانی؟!! [اوج وحشت!]
ـآررره!!!!!! [اوج رعب!]

به قول معروف، فلانی داشت زندگی‌اش را می‌کرد که بهمانی فرارسید.
خب! من چیزی نمی‌گویم. یکی دو مورد که نیست. ملت دارند تلف می‌شوند دانه دانه! یادم می‌آید فلانی دل‌اش بچه‌ی سیاه‌پوست می‌خواست. آیا بهمانی می‌داند؟ یا حتی حالا که می‌داند، می‌تواند این خواسته را ارضا کند؟ یا مثلا برای فلانی روی دیوار دانش‌گاه پیغام مخفی می‌نوشتند از نیکولاس مانفرد دو پوسان. آیا او همین بهمانی بود که آثار هرمان مارتین دو هسه را کاوش کرده بود تا به آن جمله‌ی نیکولاس مانفرد دو پوسان ملقب به هرمان هسه دست یابد؟ (و بعدا هم کاشف به عمل آمد هرمان هیچ‌وقت چنان چیزی نگفته بود. متاسفانه نمی‌توانم بگویم چه چیزی.) یا روزگار سپری‌شده‌ی جاده‌ها و بیابان‌ها را در نظر بگیر. آیا کس‌ای انتظاری جز این نداشت؟ چه فجایعی! حساب کن که پرونده‌ی ایران هم در این شرایط به شورای امنیت برود. فلانی و بهمانی و بیساری رابطه‌ای عاشقانه-مثلثی تشکیل داده‌اند، آن وقت در حالی که این مثلث ناگهان به سه دایره مماس محیطی می‌شود، الفنون هم همه‌مان را مستقیم به فنا می‌فرستد.