انتخابات، حالت‌ها و ارزش‌ها: یک مساله‌ی POMDP

یک سوال: آیا رای دادن در انتخابات (انتصابات) اخیر هیچ فایده‌ای هم می‌تواند داشته باشد؟
می‌دانم که لازمه‌ی دموکراسی –حداقل از دید خیلی‌ها- انتخاب آزاد است. پس اگر امکان انتخاب آزاد فراهم نباشد، فرآیند دموکرات تمام نشده است (بازگویی جمله‌ی پیشین). اما همان‌طور که پیش‌تر گرفته بودم این به آن معنا نیست که انتخاب غیرآزاد منجر به چیز بدی شود – ممکن است بشود، ممکن است نشود. می‌خواهم بگویم به صِرف این‌که قوانین بازی‌ی دموکراسی –به معنای متداول آن- خدشه‌دار شده است نمی‌توان دستور به قطع بازی داد: بازی‌ی دیگری در جریان است.
حال می‌خواهم ببینم آیا رای دادن در این بازی فایده‌ای هم می‌تواند داشته باشد؟ رای دادن در این انتخابات چه ضررهایی می‌تواند داشته باشد؟ و چه سودهایی؟! حالت‌های ممکن را مشخص می‌کنم و بنا به سلیقه‌ی‌ شخصی‌ام آن‌ها را به دو دسته‌ی ضررها و سودها تقسیم می‌کنم.
به خواندن ادامه دهید

یک سوال کامپیوتری-مانیتوری

امروز متوجه شدم که وقتی بین دو صفحه‌ی Firefox سوییچ می‌کنم که اولی‌اش زمینه‌ای روشن و دومی زمینه‌ای تیره دارد، در ابتدای ورود به صفحه‌ی دوم لرزش مختصری به چشم می‌آید. نمی‌دانم آیا پیش از تعمیر مانیتورم هم چنین مساله‌ای وجود داشت یا عوارض جانبی‌ی تعمیر بوده است؟ فرکانس عمودی‌ی تصویر را هم از 75 هرتز به 85 هرتز تبدیل کردم ولی تفاوت ماهوی‌ای به وجود نیامد. کس‌ای نظری ندارد؟! راستی مشکل مانیتور خراب شدن مدار ولتاژ جاروی عمودی بود که باعث جمع شدن تصویر در وسط مانیتور می‌شد.

اکبر گنجی

Human Rights

فعلا دور دور اکبر گنجی است! نمی‌دانم آیا در عمل هم او مظلوم‌ترین ایرانی‌ی فعلی است یا نه (مثال نقض: امشاسپندان نوشته است که زن‌ای در انتظار سنگ‌سار است – بند 4. خواندن بند 3 هم ضرری ندارد.)، اما حمایت از او ضرری ندارد. حداقل این‌که جزو معروف‌ترین مظلومان فعلی است. پیش‌تر درباره‌ی او نوشته بودم. به تازگی حرکت‌های جدیدی برای آزادی‌اش آغاز شده است.
یکی‌اش مثلا یک بمب گوگلی (یا دقیق‌تر: بمب موتور جستجویی) است که قرار است هر وقت کس‌ای Human Rights را جستجو کرد سر از صفحه‌ای در بیاورد که در آن از اکبر گنجی نوشته شده است. برای ایجاد این بمب در وبلاگ‌تان کافی است کلمه‌ی Human Rights را در صفحه‌تان بنویسیند و به این آدرس لینک‌اش دهید.فراموش نکنید که لینک دادن به این بمب با اسامی‌ی دیگر (مثلا «اکبر گنجی را آزاد کنید») فایده‌ای ندارد و درست مثل شرکت در تظاهرات در حیاط خانه‌تان است.

اضافه بر این،‌ این امضاجمع‌کنی نیز راه افتاده که شرکت در آن را به ملت غیور توصیه می‌کنم. نکته‌ی جالب‌اش این است که آدم‌هایی که در آن شرکت کرده‌اند و چند ده امضای اول آن را زده‌اند معمولا از ایرانیان دانش‌گاهی‌ی مقیم امریکا یا کانادا هستند.

مانیتور سوختگی

امروز مانیتورم نیم‌جان شد و بردم‌اش بیمارستان. در نتیجه فعلا کمی دست‌رسی‌ام به کامپیوتر سخت‌تر شده است. حداقل بعید است شب‌ها بتوانم چیزی بنویسم. زیاد نگران نباشید.

چند نفر کافی است؟

Shadidan نام وبلاگی است که از همان روزهای اول تاسیس‌اش یافتم‌. نویسنده‌اش درباره‌ی سکس و مخدر می‌نویسد. به‌تر بگویم از پنجره‌ای خاص به این دو موضوع –گویا هم‌ارز- نگاه می‌کند. نگاه‌اش برای‌ام جالب بود و نوشتارش نیز ویژه – جز معدود وبلاگ‌هایی است که هنرمندانه با کلمات بازی می‌کند. نویسنده در آخرین پست‌اش –پستِ خودش، نه نویسنده‌ای که خواهد آمد- حرف مرا این‌گونه تصدیق می‌کند: «هدفِ اصلیِ من از نوشتنِ این چند مطلب لذت بردن از نوشتن‌شان‌ بود».
این پست آخرش –که مرا واداشت تا بنویسم از او- یک ویژگی‌ی دیگر هم دارد: او از کم‌تر از صد بازدیدکننده در روز ناراضی است و یکی از دلایل ترکِ نوشتن‌اش همین است. پرسش این است: آیا باید ناراضی بود؟
صفحه‌ی اول وبلاگ‌ام به طور متوسط روزانه حدود پنجاه تا هفتاد بازدید کننده دارد و صفحات آرشیوم حدود هفتاد تا صد. یعنی روی هم –اگر مثل بقیه‌ی وبلاگ‌ها گزارش دهم- حدود 120 تا 170 بازدیدکننده دارم (البته آمارها از این بیش‌تر است. بسیاری از ISPها شمارنده‌ام را فیلتر کرده است و در نتیجه بسیاری از بازدیدها شمرده نمی‌شود. به هر حال اما می‌دانم که پانصد بازدیدکننده در روز ندارم). این خوب است یا بد؟ کم است یا زیاد؟ اگر کتاب‌های چاپ شده در ایران را در نظر بگیریم که فروش‌شان در سال کم‌تر از هزار نسخه است (اکثر کتاب‌ها هر سه سال یک‌بار هم تجدید چاپ نمی‌شوند و تیراژ کتاب‌های‌مان معمولا 3000 است)، پس یک چنین وبلاگی زیاد هم کم خوانده نمی‌شود. حتی پنجاه خواننده‌ی دایم و فکور داشتن هم به نظرم خوب و کافی است. اما راست‌اش را بخواهید من کم و بیش شک دارم. اکثر افراد وبلاگ‌ها را تنها مرور می‌کنند. کم‌تر کس‌ای وبلاگ‌ها را جدی می‌گیرد – من هم! مثلا تقریبا هیچ‌کس نسبت به مطلب طنز و یا دموکراسی امر پیشین نیست! واکنش جدی‌ای نشان نداد در حالی که آن‌چه درباره‌شان گفته بودم یا مهمل بود یا مطلب بسیار مهم و تکان‌دهنده.
چنین چیزی البته همیشه وجود دارد. بین گفته شدن چیزی و شنیده شدن‌اش ممکن است سال‌ها و یا حتی یکی دو قرن فاصله ایجاد شود. این‌که این زمان چقدر باشد به بستر بیان‌شده مربوط است. جدا از آن، چیزی به نام اعتبار هم همیشه مطرح است. مثال ساده و آکادمیک: این‌که در چه کنفرانسی چه مقاله‌ای را ارایه دهید مهم است. به‌ترینِ مقالات در کنفرانس‌های پیشِ پا افتاده به هدر می‌روند و مقالات متوسط در کنفرانس‌های جدی زیر ذره‌بین توجه قرار می‌گیرند. هم‌چنین: بین چند صد مقاله‌ی یک کنفرانس (یا حتی مجله)، بیش‌تر مقالات نویسنده‌های شناخته‌شده خوانده می‌شود. حتی در یک کنفرانس نیز اسمِ نویسنده‌ی مقاله آن‌قدر مهم است که تو را به سمت سخنرانی‌اش بکشاند و یک موضوع جالب توجه –ولی از نویسنده‌های ناشناخته- کم‌تر توجه‌ای را جلب می‌کند. همین بس که خود من فقط برای دیدن یکی (Cynthia Breazeal) پاشدم رفتم سر جلسه‌ای که او در آن‌جا نشسته بود و یکی از دانش‌جویان‌اش درباره‌ی سیم‌پیچ و موتور و این حرف‌ها –که من اصلا از آن خوش‌ام نمی‌آید- صحبت می‌کرد.
چند سوال:
-وبلاگ‌ها چقدر جدی گرفته می‌شود؟ آیا اصولا وبلاگ‌ها قابلیت جدی گرفته شدن دارند؟
-آیا وبلاگ‌هایی که خواننده‌ی زیادی دارند الزاما مطالب مهم‌تری می‌نویسند؟ یا این‌که آن‌ها نقش روزنامه یا مجله را بازی می‌کنند؟
-چه تعداد خواننده کافی است؟ آیا باید تلاش کرد تا خواننده‌ی بیش‌تری داشت؟