کلی نوشته بود و با تمام وجود -یا حداقل این‌طور به نظر می‌رسید- اعتراض کرده بود به یک وضعیتی، آن‌گاه در کامنت‌اش نوشته بودند «متن زیبایی بود. دستت درد نکند». زیبا؟ مساله زیبایی‌ست؟!

من از فرآیندهای ANDی خوش‌ام

من از فرآیندهای ANDی خوش‌ام نمی‌آید: نه یادگیری‌ی آن‌ها ساده است (دوشنبه یک تز فوق‌لیسانس در این‌باره خواهیم داشت)، نه یافتن تکاملی‌ی آن‌ها ساده است (یک مشکل شناخته شده در combinatorial problemsهایی که با GA حل می‌شوند) و زندگی‌ای که این‌گونه دچار فروپاشی شود قابل تحمل است. کافی‌ست یک اشتباه بکنی -یک جز را به اشتباه انتخاب کنی- تا خود را در حضیض ببینی. آیا این‌ها اجتناب‌ناپذیرند؟ دوست داشتم نبودند، اما انگار هستند – تجربه‌اش کرده‌ام.

… سرش را پایین انداخته

… سرش را پایین انداخته بود و درست مثل ناپلئون دست‌های‌‌اش را پشت‌اش گره زده و متفکرانه در طول راه‌رو قدم می‌زد. در که باز شد، گل از روی‌اش شکفت و به آن سو دوید. [این داسنان است، این مظهر غیبت است، و این تاریخ است.]

هیچ چیزی را بیش از

هیچ چیزی را بیش از حدی نمی‌توان فهمید،
هیچ چیزی را کم‌تر از حدی نمی‌توان نفهمید،
هیچ حرفی بیش از حدی درست نیست،
هیچ حرفی کم‌تر از حدی غلط نیست،
هیچ چیزی، همیشه صادق نیست.

در آغاز خداوند بهشت و

در آغاز خداوند بهشت و زمین را آفرید. و زمین خالی و تهی بود. … و خداوند گفت: نور باشد، و نور بود.
… و روز!
-خداوند، آفرینش: روز اول، انجیل چاپ اول،‌ گوتنبرگ.

کشور عادل‌ها! نه، این دیگه

کشور عادل‌ها!
نه، این دیگه اسم کتاب نیست!! من خیلی عصبانیم! اگر اشتباه رخ نداده باشه و خبری که شنیدم درست باشه، حسابی همه چیز رو به هم می‌ریزم!! دیگه بسه!

پینک فلوید، شک به همه

پینک فلوید، شک به همه چیز، نگرانی،‌ ترس،‌ اندوه، امید،‌ پوچی، پوچی، پوچی …
همین‌ام که هستم، همین‌ام که هستم،‌ چه دل‌تان بخواهد و چه نخواهد. خوش‌تان نمی‌آید،‌ کاری ندارد که، بعد از حیرانی‌تان می‌توانید بگذارید بروید هر جایی که می‌خواهید – درست مثل بقیه.

[پارسال، همین امروز] امروز ناگهان

[پارسال، همین امروز] امروز ناگهان حس کردم هویت من با اطراف‌ام بیگانه است. هویت اجتماع‌ام،‌ آن‌قدر با من متفاوت است که نمی‌توانم بگویم من ادامه آن‌ها هستم. آیین‌ها و مراسمی که برای ایشان معنا دارد، رفتارهایی که از آن‌ها سر می‌زند و تفکرات‌شان کاملا با چیزی که در خود مشاهده می‌کنم فرق دارد. من مدرن‌تر از آن‌ها هستم – بسیار مدرن‌تر. اما این به مفهوم غرب‌زده بودن‌ام نیست. بعید می‌دانم در غرب –این کلمه کلی و نه چندان پرمفهوم- هم با اجتماع‌ام به طور کامل بتوانم هم‌راهی کنم. من با آن‌ها هم تفاوت دارم. ترکیبی از شرق و غرب، شاید چیزی باشد که مرا ساخته است. معجونی، التقاطی، دیالکتیکی یا شاید چیزی شبیه به همین‌ها.

ببین! خیلی ساده بگویم: اگر

ببین! خیلی ساده بگویم: اگر احوال‌ات را می‌پرسم، لابد برای‌ام مهم است که خوبی یا نه. اما اگر بعد از بیست بار تکرار چنین چیزی، وقتی ببینم تو به طور متقابل احوال‌ام را جویا نمی‌شوی، آن‌گاه اندکی حق دارم که شک کنم که آیا برای‌ات مهم هستم یا نه و ناراحت بشوم. به هر حال می‌دانی، من عیسی نیستم که بیش از حد خوب باشم …

آیا سیمون دو بووار و

آیا سیمون دو بووار و ژان پل سارتر آدم‌های خوش‌بختی بوده‌اند؟ حالا نه این‌قدر کلی، اما آیا از ارتباط دو نفره‌شان خوش‌نود بودند؟ همیشه این برای‌ام سوال بوده است. عمو ویل دورانت که می‌گوید «نه» – البته فقط در مورد سیمون می‌گوید. من نمی‌دانم، گرچه گمان‌ام پاسخ من نیز به «نه» بیش‌تر نزدیک باشد.خب،‌ یک زمانی من هم اشتباه می‌کردم (لازم به گفتن نیست، اما من هنوز هم اشتباه می‌کنم.)

این تغییرات موقت است! (البته

این تغییرات موقت است!
(البته حرف بی‌هوده‌ای بود. با یک بحث کلامی‌ی بی‌هوده‌تر می‌توان نشان داد که تغییرات اصولا موقت‌اند. دلیل‌اش هم به لزوم حدپذیری‌ی برای تعریف مشتق برمی‌گردد.)

نه این‌که آدم‌ها نفهمند این‌ها

نه این‌که آدم‌ها نفهمند این‌ها با هم فرق دارند، اما حداقل این‌که یا از زبان‌های مرتبه‌ی دوم استفاده نمی‌کنند یا اگر هم بکنند به اشتباه می‌کنند. مثلا همین موضوع انواع مختلف عدم قطعیت (احتمالی، امکانی و …) چیزی نیست که درست به کار برده شود. جالب‌تر این‌که در استفاده از خود یکی از این‌ها -به تنهایی و در کاربردی مرتبه اول هم اشتباه می‌شود و به نظرم خیلی وقت‌ها این اشتباه در کاربرد «احتمال» است. اممم … گرچه حق هم دارند، کلا احتمال مساله‌ی مشکل‌داری‌ست.

دانسته‌های مرتبه‌ی اول، دانسته‌های مرتبه‌ی

دانسته‌های مرتبه‌ی اول،
دانسته‌های مرتبه‌ی دوم،
و … !
ندانسته‌های مرتبه‌ی اول،
ندانسته‌های مرتبه‌ی دوم،
و … !

یا شاید هم:
ندانسته‌های مرتبه‌ی اول احتمالی،
ندانسته‌های مرتبه‌ی اول امکانی،
ندانسته‌های مرتبه‌ی اول (باورپذیری-امکان‌پذیری)،
ندانسته‌های مرتبه‌ی دوم احتمالی،
ندانس…

بین «نمی‌دانم که …» و

بین «نمی‌دانم که …» و «نمی‌دانم که نمی‌دانم که …» فرق اساسی وجود دارد. یا به عبارت دیگر بین «به احتمال p1،‌ مجموعه‌ی X دارای خاصیت A است» با «به احتمال p2، احتمال این‌که مجموعه‌ی X دارای خاصیت A با�د درست است» و … فرقی هست و این بسیار اساسی‌ست! در ضمن، این بسیار مهم است و جدیدا به نظر می‌رسد دارد خوش‌ام می‌آید که بیش‌تر روی‌اش کار کنم. موضوع وقتی هیجان‌انگیز می‌شود که بدانی «احتمال» تنها تعبیر ممکن‌ای که از «نمی‌دانم» می‌توانی داشته باشی نیست. مشکل مفهومی وجود دارد و من عاشق این جور مشکلات‌ام!

صورتی: آخرش به شدت به

صورتی: آخرش به شدت به شعورم برخورد! فیلم‌نامه‌نویس اگر نمی‌تواند یک مساله‌ی بغرنج را حل کند، به‌ترست سعی کند پایان فیلم‌اش را جوری انتخاب کند که لازم نباشد در آن مساله‌ای حل شود! پایان فیلم به شدت به نظرم ماست‌مالی شده بود و لطف نسبی‌ی بقیه‌ی قسمت‌های فیلم را از بین برد. گرچه فیلمی که تو نیم ساعت دیر بروی و بعد از ده دقیقه همه چیز دست‌ات بیاید،‌ خیلی جدی نمی‌تواند باشد.

کسی به من خبر نداد!

کسی به من خبر نداد!
همیشه با این مشکل داشته‌ام: دوست دارم اگر قرارست کسی به‌ام خبری بدهد، واقعا «خبر» بدهد نه این‌که فکر کند خبر داده است در حالی که خبری داده نشده یا این‌که از طریق منابع دست دوم خبر را دریافت کنم. اولین بارست که این موضوع را در وبلاگ می‌نویسم، اما اولین بار نیست که چنین چیزی پیش آمده است. در این شرایط اصولا خوش‌حال نمی‌شوم. چندین بار وقتی به صورت دست دوم خبر قراری به گوش‌ام رسیده است، با وجود میل‌ای که به حضور در آن‌جا داشته‌ام، به سادگی نرفته‌ام (آهای! این گرته‌برداری از انگلیسی‌ست). همین یک موضوع باعث می‌شود که بگویم بخش‌هایی از وجود من به کلاسیسیزم و عرف‌ دوران ملکه‌ی ویکتوریا اعتقاد دارد! (نه! از دست کسی «خیلی» ناراحت نشدم،‌ چون در شرایطی نیستم که از کسی این‌گونه ناراحت شوم. برای همین هم این‌جا می‌نویسم‌اش بدون دل‌خوری قابل ملاحظه‌.)

حالا گیریم پوزیتیویسم چیز خوبی

حالا گیریم پوزیتیویسم چیز خوبی نباشد،
یا شاید هم باید فراموش‌اش کرد،
اما مگر وقتی خودت را با تیغ به آن چسباندی،
و وقتی گردن خودت را با آن زدی،
می‌توان از یادش برد؟

برنامه‌ی دی‌شب (و امروز) «مردان

برنامه‌ی دی‌شب (و امروز) «مردان اندیشه» درباره‌ی پوزیتیویسم منطقی بود. برایان مگی با آلفرد جولز آیر (خلاصه‌ای از کتاب معروف زبان، حقیقت و منطق او. فصل اول زندگی‌نامه‌‌اش به قلم بن راجرز(البته نیاز به ثبت‌نام در نیویورک تایمز دارید که البته مجانی‌ست) و خلاصه‌ای از نظریات او و پوزیتویست‌ها) –که یکی از اعضای ثانویه‌ی حلقه‌ی وین بوده است- درباره‌ی پوزیتیویسم منطقی گفتگو می‌کرد. برای‌ام جالب بود! هم باعث مرور و هم باعث تایید آن‌چه می‌دانستم شد. همان‌طور که قبلا گفته بودم من با کلیات پوزیتیویسم منطقی موافق‌ام و نظرم نسبت به فلسفه یک چنان چیزی‌ست. گرچه درست همان‌طور که گفته شد، آن‌گونه فلسفه‌ورزی باعث پاک شدن میدان فلسفه از مهملات شد اما چیز زیادی آن وسط نکاشت. به هر حال کمِ کم این‌که با استفاده از آن ابزارهای منطقی می‌توان از قبل امکان خطا بودن یک نظریه را تخمین زد (یک نظریه‌ای که در استدلال‌های‌اش نیز اشتباه دارد بدتر از نظریه‌ایست که معلوم نباشد اصول اولیه‌اش از کجا آمده).