آقای پست

«آقای پست» هم شعر دارد، هم موسیقی دارد و هم کلیپ تصویری و هر سه به نظرم خوب‌اند و هم‌دیگر را کامل می‌کنند. به گوش من صدای علی عظیمی در این آهنگ شوخ‌طبع است ولی شعر طنز سیاه‌ای‌ست و فضای کلیپ هم تیره است و سیاه‌بودن شعر را کامل می‌کند. نتیجه‌ی نهایی کار حتی اگر دردآور باشد، افسرده نیست.

بار اولی که این نمآهنگ را دیدم فکری که به ذهن‌ام رسید این بود که چقدر این کار پر از نفرت است. چرا؟ الان می‌گویم!

نقطه‌ی چرخش معنایی نمآهنگ «آقای پست» برای من نه وقتی بود که ریش بلند آقای پست را می‌دیدم و نه حتی وقتی که روزنامه‌ی کیهان‌اش را دیدم، بلکه وقتی بود که پسرش وارد ماجرا شد. «پسر ارشدی که یکمی عقب‌مونده‌ست ولی با این‌حال مدیر کارخونه‌ست». در این لحظه آقای پست از یک تیپ سنتی به یک گروه خیلی مشخص تبدیل می‌شود: «حاج آقا و آقازاده‌ی رانت‌خوارش» – یا چیزی مشابه. موسیقی «آن‌هایی» را نشان می‌دهد که «ما» نیستند و آن‌ها را یک‌سره منفی نقد می‌کند.

دو سه بار دیگر هم نمآهنگ را شنیدم و دیدم. هنوز نظرم همان است که پیش‌تر نوشتم اما الان با خود می‌گویم که به هر حال موسیقی راکْ اجتماع را نقد می‌کند – چه به نظرم نقد تندی بیاید، چه نیاید. شکاف بین «ما» و «آن‌ها» توسط موسیقی ایجاد نشده، بلکه وجود داشته و نشان‌داده شده. وظیفه موسیقی راک التیام این شکاف نیست، نشان‌دادن‌اش است.

ببینیدش!

Advertisements

مرگ‌نویسی و طعم تند فلفل قرمز

امروز داشتم چند داستان تازه از تنور کارگاه‌های داستان‌نویسی درآمده را می‌خواندم که دیدم همه‌شان یک جورهایی به مرگ ربط دارند. یا عزیزِ شخصیت داستان مرده است و داستان در سوگ رفتن اوست، یا خاطره‌ایست از اویی که دیگر نیست و ای کاش که بود. مثلا یکی از داستان‌های برگزیده و تقدیرشده عملا آموزش شیوه پخت دسری بود که شخصیت داستان از عزیز از دست‌رفته‌اش یاد گرفته بود و این وسط هم هر یک پاراگراف در میان اشاره می‌شد که شخصیت داستان اشک‌اش روان است، مبادا خواننده حجم تراژدی را فراموش کند. کارگاه ما هم همین‌طور بود که خیلی وقت‌ها یا از مرگ می‌نوشتیم یا ماجرایی به همان اندازه غم‌انگیز. پارسال به بچه‌ها می‌گفتم که باید مالیات مرگ‌نویسی وضع کنیم: اگر کس‌ای از بن‌مایه‌های مرگ و بدبختی برای داستان‌اش استفاده کرد، باید یک جورهایی هزینه‌اش را بدهد؛ مثلا بقیه را به بستنی یا قهوه مهمان کند یا چیزی از این دست. ایده‌ام نگرفت و داستان‌ها هم‌چنان پر بودند از آه و ناله.

 چرا داستان‌نویس‌های تازه‌کار (۱) این همه از مرگ می‌نویسند؟

مرگ البته پدیده‌ای غریب است. خیلی از ما از دور یا نزدیک با آن مواجه شده‌ایم (گرچه بیش‌ترمان خودمان نمرده‌ایم!). گمان می‌کنم تجربه‌ی مرگ از دست‌دادن عزیزی برای هیچ‌کس راحت نباشد. مرگ تجربه‌ای متفاوت است، و بسیار دردناک. دردی بسیار انسانی. بعید می‌دانم کم‌تر حیوان دیگری چنین حس‌ای نسبت به از دست‌دادن نزدیکان‌اش داشته باشد (۲).

و دقیقا نکته همین‌جاست! تجربه‌ی مرگ دیگری، تجربه‌ای غلیظ و بس انسانی است. تند است و می‌سوزاند. مثل فلفل قرمز. و وقتی آن تجربه را کلمه می‌کنیم و در داستان‌مان می‌پاشیم، داستان‌مان یک‌هو پر از احساسات انسانی می‌شود، طعم دیگری می‌گیرد، طعم تند فلفل قرمز.

داستان‌نویس تازه‌کار چون آشپز تازه‌کار است. همان‌طور که تندی فلفلْ طعم‌های دیگر را می‌پوشاند، تندی حرف‌زدن از مرگ هم با داستان چنین می‌کند. وقتی یکی از حساس‌ترین احساسات فرد را انگولک می‌کنی، دیگر مشخص نمی‌شود که آیا داستان‌ات خوب بوده یا نه. انگار که قاشق قاشق فلفل و ادویه به غذا اضافه کرده‌ای و حالا امید داری که خواننده‌ی اشک در چشم گوله‌شده‌ی زبان‌سوخته‌ی احساسات به سوز آمده از داستان‌ات خوش‌اش بیاید. و گاهی هم می‌آید. یا تا یکی دو ساعت فکر می‌کند که می‌آید. اما وقتی داستان‌نویس‌ای که غذای‌ات با کم‌ترین ادویه هم خوش‌خوان در آید. استفاده‌ی بیش از حد از فلفل قرمز و مرگ چندان هم هنر نیست.

پی‌نوشت‌ها

(۱) نه که لزوما بخواهم بگویم که من داستان‌نویس حرفه‌ای، پرقدمت و یا قوی‌ای‌ام. اما خواننده‌ی داستان که هستم؟ همان‌طور که می‌توان ویلون‌نواز نبود ولی فهمید که صدای ویلون طرف گوش‌خراش است.

(۲) البته مساله به این سادگی‌ها که نوشته‌ام نیست. شواهدی وجود دارد که حیوانات غیر از انسان هم سوگ‌واری می‌کنند. این موضوع البته خیلی عجیب نیست: خیلی از پستانداران ساختارهای مغزی‌ی مشابه‌ای دارند. اما این‌که دقیقا «حس»شان (یا به قول فیلسوفان quale) از سوگ‌واری و اندوه چقدر شباهت/تفاوت با انسان دارد موضوع دیگری است که شاید خیلی سخت باشد درباره‌اش حرف‌زدن. البته همین حرف را درباره‌ی دو انسان هم می‌توان گفت: ممکن است تجربه‌ی ما هم از مرگ با هم‌دیگر متفاوت باشد. تا جایی که می‌دانم راه ساده‌ای برای مقایسه‌ی حس انسان‌های متفاوت وجود ندارد. نگاه‌ای به این و آن بیندازید.

پشیمانی تو را و مرا

پشیمانی صد سایه دارد و هزار چهره. ملایم‌ترین و بی‌آزارترین‌شان همان‌که پس از مدت‌ها که در خلوت خویش چهارزانو نشسته به کاری مشغول‌ای بوده‌ای (چه می‌دانم، شاید کتاب می‌خواندی، شاید آلبوم عکس‌های قدیم را ورق می‌زدی، یا اصلا کمی روزمره‌تر: روی توالت فرنگی نشسته بودی روزنامه می‌خواندی، البته ترجیحا نه چهارزانو!) قصد میکنی برخیزی که ناگهان سوزش شدیدی در عمق رگ‌های ران‌ات حس می‌کنی و در می‌یابی که ای دل غافل پای‌ات انگار که سال‌هاست به خواب رفته است. اینک راه بازگشت‌ای وجود ندارد. اگر هم‌چنان بنشینی، پای‌ات بیش‌تر و بیش‌تر به خواب می‌رود و اگر برخیزی خونْ ناگزیر به رگ‌های خشک‌شده‌ات می‌دود و درد وجودت را بیش از پیش در برمی‌گیرد.

درد پای خواب‌رفته کشنده نیست، اما شدید است. سعی می‌کنی بلند شوی و بلند می‌شوی ولی ثانیه‌ای بعد گزگز پای‌ات وادارت می‌کند که فرو-افتی. هر دو می‌دانیم که اینک تو چون سگ پشیمانی که چرا در طول نیم ساعت گذشته کمی این پا آن پا نشده بودی. اما پشیمانی تو را و پای خواب‌رفته‌ات را چه سود؟ جدا چه سود؟

پشیمانی صد سایه دارد و هزار چهره. ملایم‌ترین و بی‌آزارترین‌شان همین بود که گفتم. هر دوی‌مان می‌دانیم که زندگی پشیمانی‌های بزرگ‌تری هم دارد. گاهی آن‌قدر بزرگ‌تر که حتی جایی برای سقوط نیز نمی‌گذارد. اما پیشمانی تو را و مرا چه سود؟ جدا چه سود؟