در جستجوی زمان از دست‌رفته

کس‌ای خوانده‌اش؟ کتابِ مارسل را می‌گویم.
من کس‌ای را نمی‌شناسم که همه‌ی کتاب را خوانده باشد جز سینا (البته تنها شنیده‌ام!). حدس می‌زنم مترجم‌اش هم یک باری خوانده باشدش. نویسنده‌‌اش را هم بعید می‌دانم حوصله کرده باشد. کسِ دیگری نبود؟
دی‌شب داشتم به پایان یک دوره فکر می‌کردم -که به زودی خواهد آمد- و به شروع دوره‌ای دیگر. و گمانه‌ام می‌رفت سراغِ این کتابِ دهشت‌ناک. بخوانم‌اش؟ نخوانم‌اش؟

(از کتاب‌های دیگری که دوست دارم بخوانم -و نخوانده‌ام- اولیسِ جیمز جویس است. گرچه می‌دانم اگر الان سراغ‌اش بروم شاید هدر برود به دلیل درکِ ناقص‌ام از این زبان. همین مشکل برای بالایی هم هست؛ فرانسه نمی‌دانم، ترجمه‌ی انگلیسی ممکن است عالی نباشد، و اگر هم باشد زبان من عالی نیست. فعلا به‌تر است دست نگه داشت.)

Advertisements

ثواب مدیریتی و کمک به پایان‌نامه‌ای در جریان

اگر می‌خواهید ثواب ببرید، یکی از راه‌های صواب(۱) پرکردن این پرسش‌نامه است که سیما برای پایان‌نامه‌اش طرح کرده. توضیح بیش‌تر چگونگی‌ی ثواب‌بردن را در این‌جا بخوانید.

(۱): من در این پست این‌گونه وانمود کرده‌ام که به پلورالیسم عقیدتی باور دارم.

زندگی بازی یا زندگی چگونه با زندگی‌ی شما بازی می‌کند!

هزارتوی بازی در آمد!
در این شماره نوشته‌ای دارم به اسم زندگی بازی – یا زندگی چگونه با زندگی‌ی شما بازی می‌کند. اول‌اش همین‌جاست، آخرش آن‌جا. بخوانیدش:

این یک داستان نخواهد بود. همین نوشته را می‌گویم، همین‌ای که داری می‌خوانی. یک هیچ به نفع زندگی.
قرار بود برای هزارتو داستان‌ای بنویسم. تاریخ و موضوع و غیره‌اش هم یادم نرفته بود. موضوع‌اش هم بنا بود راجع به «بازی» باشد. تاریخ تحویل‌اش هم یک روزی در اوایل شهریور سال ۱۳۸۶ خورشیدی. اما هر چه فکر کردم، هر چه فکر کردم، و باز هر چه فکر کردم … بگذریم … همان یک هیچ به نفع زندگی.

قرار است داستان بنویسی، نتیجه‌ی نهایی می‌شود «این». این‌که اسمِ «این» چه چیزی است چندان مهم نیست. مقاله؟ نمی‌توان گفت. یادداشت؟ شاید! شاید هم ثبت خاطرات. اگر به من باشد می‌گویم «این» یک «ضدخاطرات» است. البته هیچ کدام از این‌ها خیلی مهم نیستند. مهم این است که این نوشته‌ای که اینک داری می‌خوانی‌اش «هست» شده است و حاضر و آماده جلوی توست. قرار بود برای هزار تو چیزی بنویسم، و ابتدا می‌خواستم داستان باشد،‌ که نشد، اما به جای‌اش شد چیزی شبیه به یک مقاله. از نگاه یک آدمِ بیرونی -یعنی تو دوستِ من- چه فرقی می‌کند نتیجه‌ی کار؟ قرار بود چیزی نوشته شود و نوشته شد: یک – یک مساوی!

بازی‌ی ما و زندگی کم جالب نیست. بگذار کمی قصه بگویم:

اسم‌اش آتوسا بود. ۱۹ سال سن داشت و پر از شور زندگی. می‌خواست دنیا را فتح کند (و وقتی می‌گویم دنیا را فتح کند، خودت می‌دانی یعنی چه) و به کم‌تر از ایده‌آل هم رضایت نمی‌داد. دانش‌جو بود، مدافع حقوق بشر بود، علیه فقر مبارزه می‌کرد، در جلسات دایمی‌ی بحث فرهنگی شرکت می‌کرد و همیشه‌ی خدا هم کتاب‌ای در دست‌اش بود. آتوسا به تساوی‌ی حقوق مرد و زن اعتقاد داشت، و باور داشت صاحب اختیار بدنِ هر شخص خودش است (فکر می‌کنی نتیجه‌ی کتاب‌خواندن و بحث فرهنگی غیر از این هم می‌شود؟) و در نهایت می‌خواست کمی بزرگ‌تر که شد -مثلا از شر این لیسانس لعنتی‌ی احمقانه‌ی سیستم آموزشی‌ی کهنه و واپس‌گراییده‌ی سرزمین پیش-از-این آریایی‌اش خلاصه شود- برود در سازمان ملل کار کند.
[بقیه‌ی داستان!]

شرم

این نوشته را از خبرنامه امیرکبیر نقل می‌کنم. می‌نویسم تا فراموش‌مان نشود چیزهایی را که نباید فراموش‌مان شود.

«خبرنامه امیرکبیر: سعید مرتضوی، دادستان کل استان تهران، صبح امروز یکشنبه ۲۸ مردادماه ۸۶، طی تماس تلفنی با خانواده احسان منصوری، احمد قصابان و مجید توکلی، سه دانشجوی در بند دانشگاه امیرکبیر، ایشان را به دفتر خود دعوت کرد.
پس از حضور سه خانواده در دفتر مرتضوی، وی با لحنی عصبانی و تحکم آمیز به ایشان گفت: بارها به شما هشدار دادیم که جایی صحبت نکنید، مصاحبه نکنید، اخبار آن داخل(بند ۲۰۹) را بیرون انتشار ندهید، با کسی ملاقات نکنید، اما شما باز کار خودتان را کردید. حالا هم دوباره بچه هایتان را منتقل کرده ام به انفرادی و تا رویه تان را عوض نکنید از ملاقات و تماس تلفنی هم خبری نیست.
به گزارش خبرنامه امیرکبیر مرتضوی در پاسخ به اعتراض خانواده ها که به او متذکر شدند که فرزندان ما گناهی ندارند و تحت شکنجه از آن ها اعتراف گرفته شده، گفت: چه کسی گفته آن ها شکنجه شده اند؟ من باید تشخیص بدهم که شکنجه شدند، که می گویم شکنجه نشده اند. ما هنوز شکنجه نکرده ایم که بفهمید شکنجه یعنی چه! تحت فشار هم اعتراف نکرده اند. نشریات موهن کار همین سه نفر بوده و تا ندامتنامه ننویسند از آزادی هم خبری نیست.
مرتضوی در پاسخ به سوال خانواده ها که پرسیدند «پس دستور قوه قضاییه چه می شود؟!» گفت: دستور قوه قضاییه به من مربوط است نه به شما. از این به بعد هم حق دیدار با هیچ کس را ندارید. نه مقام سیاسی و نه مقامات مسئول. فقط باید رویه تان را عوض کنید تا دوباره اجازه ملاقات و تماس تلفنی بدهم. فرزندانتان هم باید ندامتنامه بنویسند تا آزاد شوند، همین!
در پی این اقدام سعید مرتضوی خانواده این سه دانشجوی شکنجه شده دانشگاه امیرکبیر که به امید دریافت خبر آزادی فرزندانشان به دفتر دادستانی مراجعه کرده بودند با چشمانی اشکبار دفتر مرتضوی را ترک کردند. به نظر می رسد احمد قصابان، مجید توکلی و احسان منصوری، سه دانشجوی شکنجه شده دانشگاه امیرکبیر، قربانی نزاع های دو جناح تندرو و متعدل داخل قوه قضاییه شده اند.»

تکینگی‌ی زبانی

به تازگی با کتاب‌ای آشنا شده‌ام به نام Time که مجموعه مقالاتی است از چندین فیلسوف/نویسنده/دانش‌مند مهم مثل مارسل پروست، سنت آگوستین، لودویگ ویتگنشتاین، ارسطو، ادموند هوسرل، ایزاک نیوتون، کواین و غیره! (با تشکر از روشنک که کتاب را به‌ام معرفی کرد).

از کتاب چیزی نخوانده‌ام جز یک فصلِ کوتاه در میانه‌ی چت‌کردن امشب‌ام. فصل کوتاه‌ای که توسط ویتگنشتاین نوشته شده است و عنوان‌اش هست:‌ «St. Augustine’s Puzzle about Time». در صفحه‌ی ۲۹ کتاب (که از این‌جا قابل دست‌رس است) می‌توانید آن را بخوانید. نکته‌ی جالب‌ای که برای من وجود دارد نوع نگاهِ ویتگنشتاین به زبان است. گمان‌ام این نگاه‌ای است که در کتاب «پژوهش‌های فلسفی» حسابی پرداخته شده است و در این‌جا هم دوباره اشاره شده است. من اسم آن نگاه را می‌گذارم قایل به «تکینگی در زبان» بودن. معنای‌اش این است که در زبان روزمره ما قادر به تولید گزاره‌هایی هستیم که به ظاهر صحیح و معنادارند ولی حتی پرسش از معنای آن‌ها بی‌معنا است (جمله‌هایی در ساختار زبان تولید می‌شود که معنا در آن‌ها تکینه است. تکینگی هم همان singularity است!).

به هر حال من از ویتگنشتاین چیز زیادی نخوانده‌ام و احتمال زیادی دارد که برداشت‌ام هیچ ربطی به نظریات او نداشته باشد. اما این نکته اهمیتی ندارد؛ مهم ایده‌ی تکینگی‌ی زبانی است که اگر از آنِ ویتگنشتاین نباشد، و اگر از آنِ هیچ‌کس دیگری نباشد، از آنِ من است و خیلی هم مهم!