عرق جبین برای دو لقمه نون حلال

… و آن زمان‌ها که از خستگی مستانه سخن می‌گویی و تلوتلوخوران راه می‌روی.
[سگ هم خوابیده است این ساعت شب پدر آمرزیده!]

Advertisements

Khatami Returns

گویا آقای خاتمی گفته است یا ایشان یا آقای موسوی کاندیدای ریاست جمهوری خواهند شد. مهندس موسوی که ناز و ادای‌اش زیاد است و نخواهد آمد، پس می‌ریم که داشته باشیم آقای خاتمی را برای ریاست جمهوری‌ی بعدی جمهوری اسلامی‌ی ایران!

اگر این حرف درست باشد و دو سه روز بعد تکذیب نشود، فقط می‌خواهم پیش‌نهاد کنم که متخصصان ژنتیک همین امروز دست به کار شوند و یکی از «رجال» عهد عتیق را -مثلا شهید رجایی- با تکنیک‌های کلونینگ دوباره ایجاد کنند تا شاید دوازده سیزده سال بعد (دو دوره خاتمی، یک دوره هم یک رییس جمهور منتخب) ایشان بتوانند کاندیدای ریاست جمهوری شوند و همگان مطمئن باشند که انقلاب از چنگال‌های فرزندان خلف‌اش خارج نخواهد شد! (که گفته است جوان سیزده ساله نمی‌توان سکان این انقلاب را در دست بگیرد؟!)

بابااااا!!!!!!!‌ دنیا پیش‌رفت می‌کند. چسبیدن به دو سه نفر خاص و جابه‌جایی بین این‌ها حتی مسخره‌تر از یک سیستم پادشاهی‌ی مادام‌العمر است. در دومی دست‌کم این گمان پیش نمی‌آید که تکامل تدریجی‌ی جامعه به‌ترین‌های‌اش را برای اداره‌ی کشور انتخاب می‌کند.

حالا دارم به تدریج معنای قحط الرجال را خوب می‌فهمم!

لطفا نوشته‌ها را درست بخوانند!

گویا آدم استعداد عجیبی در دیدن/شنیدن/خواندن آن‌چه دل‌اش می‌خواهد دارد. حالا بگذریم که تصویر/صدا/نوشته چیز دیگری می‌گوید.
در مورد قوه‌ی لامسه هنوز نظری ندارم، اما تا این‌جای‌اش که من تقریبا ناامید شدم.

Vilayanur Ramachandran Talk on Brain Damage


A Journey to the Center of Your Mind

به‌تر دیدم به جای پست‌ای معمول، این سخنرانی‌ی راماچاندرانِ نورولوژیست را بگذارم که احتمالا برای‌تان مفیدتر از هر مطلب وبلاگی‌ی دیگری است که امروز می‌توانید بخوانید.

جالب است که سه مثال‌اش این‌گونه مرتب شده‌اند: چیزی از مغز کم است؛ چیزی از بقیه‌ی بخش‌های بدن کم است و مغز هنوز نمی‌داند؛ و چیزی در مغز زیادی است!
در نهایت این‌که بگویم این سخنرانی واقعا عالی است! کم پیش می‌آید کس‌ای به این خوبی سخنرانی کند (آه، بله!‌ سیاست‌مدارانی مثل اوباما و کلینتون هم خوب حرف می‌زنند – اما ارزش حرف‌شان قابل مقایسه با حرف‌های یک دانش‌مند تراز اول نیست.).

خودسانسوری (۲)

از من پرسیده بودند که چرا می‌گویم خودسانسوری از «ترس» ناشی می‌شود. پاسخ‌ای نوشته بودم که همه‌اش منتشر نشد. گفتم بیایم و باور آن روزم را با شما در میان بگذارم:

خودسانسوری از ترس ناشی می‌شود. گاهی ترس‌مان از حکومت است: می‌ترسی چیزی بگویی و به عالی‌جناب‌ای بربخورد. بعضی وقت‌ها هم ترس کوچک‌تر است، خطر جانی‌ای برای‌ات ندارد، اما ممکن است دوست یا آشنایی را دل‌خور کند. در این حال ترس‌ات از به هم خوردن روابط انسانی‌ات است. می‌ترسی سنگینی‌ی بیان آن‌چه در ذهن‌ات می‌گذرد بر گُرده‌ی دوستی‌تان سنگینی کرده و دوپاره‌اش کند.
اما گاهی ترس نه از حکومت است و نه از آدم‌ها:‌ ترس‌ از خویشتن است. پاره‌های تاریک خود که روزها با قلاده‌ای پشت لبخندها و نگاه‌های‌مان پنهان‌اش می‌کنیم و شب‌های به هنگام سرنهادن بر بالشتْ خدایا شکرگویان از چنگال‌اش به عالم ناهشیاری می‌شتابیم.
خودسانسوری در عمیق‌ترین لایه‌های خود ناشی از ترسِ از دست‌بردن در تاریکی‌های ذهن و بیرون‌کشیدن پاره‌ی متعفن خویشتن است. خودسانسوری نفی آن‌چه است که نمی‌خواسته‌ایم باشیم.

پیش‌تر:
خودسانسوری

آرزو سیری چند؟

از آرزوهای‌ام می‌پرسد. ابتدا تصور می‌کردم فهرست‌کردن آرزوها کار آسانی باشد، اما بعد افتاد مشکل‌ها!
مطمئن نیستی آیا چیزی که به نظرت خیلی خوب و جالب می‌آید باید واقعا آرزوی‌ات باشد یا نه. تقریبا سختی‌ی سوال شبیه است به پرسش «بزرگ بشی می‌خوای چی کاره بشی؟!». نه می‌توان همه کاره شد، نه می‌توان به همه‌ی آرزوها رسید. تازه اصلا اگر کاره‌ای بشوی و به آرزویی برسی.

شما چی؟! وضعیت آرزوهای‌تان چطوری است؟!