گربه روی شیروانی داغ

نیم ساعت‌ای نمی‌شود که پیدای‌اش کرده‌ام. با این‌که کم نوشته و سرجمع ده بیست دقیقه خواندن کلِ نوشته‌های‌اش بیش‌تر طول نمی‌کشد، از خواندن‌شان لذت بردم. اگر به دغدغه‌های جـنـســی‌ی آدم‌ای بیش و کم معمول -مثل خیلی‌های دیگر- علاقه دارید، خواندن وبلاگ گربه روی شیروانی‌ی داغ را پیش‌نهاد می‌کنم.

خنده و فراموشی

می‌گوید لازم نیست تفاوت این دو راه را بفهمی. فقط بدان با هم فرق دارند و اشتباه‌گرفتن‌شان سخت مهلک است.
بعد سفارش می‌کند این راه را بگیرم و بروم که صواب همان است. و بعد می‌بینم‌اش -اتفاقی- و نمی‌فهمم که خودش در این راه است یا آن راه.

سال نوی‌تان خرم و شاد

نوروز همه‌تان مبارک! (:
«همه» هم یعنی دوستان جانی و خواننده‌های ضدخاطرات (هم آن‌هایی که از تغنولوجی‌های جدیدی چون آر.اس.اس. استفاده می‌کنند و هم آن‌هایی که به سبک قدیم منت می‌گذارند و مستقیم تشریف می‌آورند این‌جا) و همه‌ی آن‌هایی که از دور دست سلام علیک داریم در این دنیای مجازی و هم‌آنان‌ای که سلام و علیک‌ای ندارم ولی اگر پیش بیافتد، کلاه‌مان را هم به نشانه‌ی احترام از سر برمی‌داریم.

دل‌ام می‌خواست به مناسبت سال نو دست تک‌تک‌تان آقایان عزیز را بفشارم و همه‌ی بانوان را از نزدیک ببوسم، اما متاسفانه چنین چیزی مقدور نیست.

در ضمن می‌خواستم چون بوزورگان(!) پیغام نوروزی برای‌تان بفرستم. واقعیت این است که پیغام نوروزی هم به موقع -یعنی همان روز نخستِ سال نو- ضبط و آماده‌ی پخش شد، اما به دلایل‌ای از خیر انتشارش گذشتم.
دلیل‌اش هم این بود که در ده دقیقه‌ای که پشت هم اسامی را ردیف می‌کردم و ذکر خیری می‌گفتم از آدم‌های‌ام، باز هم یادم می‌افتاد که فلان عزیز را فراموش کرده‌ام و با آن دیگری به اندازه‌ای که دل‌ام راضی شود چاق سلامتی نکرده‌ام.
جدا از این کمینه به بهانه‌ی دوری از وطن و مسایل دیگر، صدای‌ام نزارتر از این بود که دل‌ام بیاید شما بشنوید!

خلاصه کنم: چه دوست صمیمی‌ام باشید، چه خواننده‌ی این وبلاگ، مطمئن باشید که در این روزها یادتان کرده‌ام (حالا شاید نه ‌آن‌قدر که مادربزرگ‌ها سر نماز دعای‌تان می‌کنند) و از صمیم قلب سلامت و خوش‌حالی‌تان را آرزومند بوده‌ام.

ارادت‌مند،
سولوژن

آرتور سی. کلارک: غباری کیهانی

آرتور سی. کلارک، نویسنده‌ی علمی-تخیلی‌ی محبوب‌ام، به میان ستاره‌ها رفت!
افسوس!

مرتبط در ضدخاطرات:
* راما
* قوانین سه‌گانه‌ی آرتور سی. کلارک

چرا مرحوم آنتوان دو سن تگزوپری پیش ما نیست؟

آنتوان دو سن تگزوپری را که می‌شناسید؟! خالق شازده کوچولو و گل‌ و روباه‌اش!
و شاید بدانید که او در سفر هوایی کشته شده است (شاید بگویید دانستن‌اش تنها به آدم بزرگ‌ها ربط دارد – شاید!). بعد می‌دانید چطور کشته شده؟! یعنی هواپیمای‌اش همین‌طوری سقوط کرده؟! خودکشی کرده؟ کشته‌اندش؟ هواپیمای‌اش وسط هوا لنگر انداخته؟
خب، این ماجرا انگار سال‌ها محل مناقشه بوده. آدم‌ها بحث می‌کردند و به توافق‌ای هم نمی‌رسیدند لابد. چرا؟! خب، شواهد به اندازه‌ی کافی نبوده است.
حالا چه؟
حالا یکی آمده است و گفته که «وقتی بچه بودیم، همه‌ی کتاباش رو خونده بودیم؛ ما اصا» عاشق کتاباش بودیم. همینم بود که خلبان شدیم! من که دوسش داشتم.» و بعد ادامه می‌دهد «کاش می‌دونستم، اون‌وقت اصلا شلیک نمی‌کردم – نه! عمرا به‌ش شلیک می‌کردم».

هممم …! آره، همین!

(این‌جا را بخوانید)