تعطیلات خود را چگونه می‌گذرانید؟

-آقا پسر! تعطیلات خود را چگونه می‌خواهید بگذرانید؟
+آممم … چطوری بگم، آها! کتاب کفرگویانه می‌خوانم!

-دختر خانم! تعطیلات خود را چگونه می‌خواهید بگذرانید؟
+من؟! به کفرورزی با پسرای کفرخوان!

-حالا می‌بینیم!

Talagrand’s Concentration of Measures

بعضی وقت‌ها می‌شود احساس کنم گنج‌ای در اختیار دارم که هنوز ارزش‌اش را خوب درک نمی‌کنم. در واقع حس می‌کنم ارزش آن چقدر است، اما دقیقا نمی‌دانم چطوری باید از آن استفاده کنم.
بعضی وقت‌ها هم می‌شود حس می‌کنم چقدر گنج‌های مختلف‌ای دارم که نمی‌دانم اول باید بروم سراغ کدام‌شان.

دانش‌گاه تعطیل

دفتر و دستک‌ام را برداشتم بروم اتاق استادم نشان دهم که دارم چه کار می‌کنم. دو طبقه رفتم بالا، بعد دیدم درِ اتاق‌اش بسته است، چراغ‌اش هم خاموش. اتاق‌های کناری هم وضع‌شان همین‌طور بود. بعد کمی گشتم ببینم که هست که نیست. آزمایش‌گاه روباتیک خاموش بود، آزمایش‌گاه دیتابیس هم خاموش بود، رفتم طبقه‌ی پایین، آزمایش‌گاه یادگیری‌ی ماشینی هم خاموش بود. رفتم تو. کمی چرخ زدم. هیچ چیز جالب‌ای پیدا نشد – نه کتاب جالب‌ای که روز میز ولو شده باشد، نه نوشته‌ی بامزه‌ای روی تخته، و نه هیچ چیز دیگر. آمدم بیرون، تصمیم گرفتم بروم یک همبرگر کثیف بخورم تا روح‌ام باز شود (البته من مطمئن نیستم واقعا روح را بتوان این‌طوری باز کرد. ولی خب … !). می‌دانم، از شانس من هم که شده، آن‌جا هم تعطیل است.

توضیح تکمیلی: و تعطیل بود! به جای‌اش یک شکلات خوردم.

شکم‌چرانی

هم اتاقی‌ام را بعد از یک هفته ده روز می‌بینم. می‌آید اتاق، یک چیزی برمی‌دارد تا برود. کمی خوش و بش می‌کنیم. او می‌پرسد تعطیلات را چه می‌کنم، من می‌پرسم. پاسخ من خیلی مهم نیست، اما پاسخ او این است که احتمالا آشپزی می‌کند و خرید. به‌اش می‌گویم خیلی خوبه ولی آدم ده روز هی خرید کنه و آشپزی حوصله‌اش سر نمی‌ره؟ اون هم می‌خنده در حالی که من دارم به این فکر می‌کنم که چه خوب می‌شد اگر مرا هم از نتیجه‌ی آش‌پزی‌اش بهره‌مند می‌کرد!

پ.ن: منظور هم‌اتاقی‌ی دانش‌گاه است و نه محل زندگی! در نتیجه به طور ساده از نتیجه‌ی آش‌پزی‌ی او چیزی به من نمی‌رسد.

شب یلدا و دوستان جانی

بازی‌ی تازه‌ای در وبلاگستان آغازیده است که هر کس پنچ چیز درباره‌ی خودش می‌گوید که دیگران [احتمالا] نمی‌دانند و بعد پنج نفر را معرفی می‌کند تا بازی را ادامه بدهند.

میرزا پیکوفسکی، علیداد و پسر فهمیده لطف کرده‌اند و مرا به بازی دعوت کرده‌اند. اینک این سوال برای‌ام پیش می‌آید که چه چیزی باید بنویسم؟ چند نکته‌ی بی‌ناموس‌ای که علی‌القاعده نباید کس‌ای بویی ازشان ببرد؟ یا مثلا چند نکته درباره‌ی این‌که من چقدر باحال هستم و از این حرف‌ها؟ از آن‌جا که زن و بچه این‌جا را می‌خواند به‌تر است نکته‌ی بی‌ناموسی ننویسم. در مورد چقدر باحال هستم بنویسم؟ اممم … خب! احتمالا نمی‌توان در هر خاطره تعریف‌کردن‌ای چندان از این نکته دور شد – گاهی کم از خود تعریف می‌کنیم و گاهی زیاد. شاید بشود گفت هر خاطره‌گویی‌ای برجسته‌کردن یک سری آدم‌ها و وقایع مشخص از میان همه‌ی وقایع و آدم‌های ممکن است. اگر باحال‌بودن را نیز معادل این بدانیم که شخص فکر کند که نسبت به دیگران در اموری برتری دارد، در نتیجه هر خاطره‌گویی‌ای که خودِ شخص در مرکزش باشد معادل القای حسِ باحال‌بودن شخص است.
به هر حال تصمیم گرفتم در مورد خودم و دوستان‌ام بنویسم. نکاتی که بین من و دوستان‌ام گذشته است و احتمال زیاد بیش‌تر افراد نمی‌دانند. این‌گونه حسِ شب یلدای‌ام -که مثلا خانواده یا دوستان کنار هم جمع می‌شوند- برای‌ام بیش‌تر ارضا می‌شود.

۱) من و لرد شارلون استوانه‌های فوتبال مدرسه بودیم. شمار توپ‌هایی را که از درون چارچوب دروازه‌ی حریف به اوت شوت کرده‌ایم بی‌شمار است و تعداد لگدهایی که به پای مهاجم حریف زدیم به جای توپ‌اش نیز به هم‌چنین. به همین دلیل برای این‌که فوتبال‌مان تقویت شود تصمیم گرفتیم برویم کلاس فوتبال ثبت نام کنیم. متاسفانه بعد از دو-سه ماه ممارست، هیچ اتفاق ویژه‌ای نیفتاد و هم‌چنان از شش قدم به اوت شوت می‌کردیم. دلیل‌اش این بود که مربی‌ی کلاس یک بازیکن سابق پرسپولیس بود و سیستم علی پروین‌ای آموزش می‌داد. لرد از حرفه‌ای بازی‌کردن استعفا داد اما چند سال بعد من تصمیم گرفتم دوباره شانس خودم را آزمایش کنم تا شاید فوتبالیست مشهوری بشوم (آن زمان‌ها رونالدو و ریوالدو توی بورس بودند!). این‌بار رفتم یک کلاس‌ای که مربی‌اش استقلالی بود. فوتبال‌ام خیلی به‌تر شد، اما در همان سال بر حسب اتفاق دانش‌گاه قبول شدم و تصمیم گرفتم به جای فوتبالیست‌شدن، مهندس برق بشوم. نتیجه‌ی چرخش روزگار این شد که روزبه،‌ تبدیل شد به تدریج به لرد شارلون استحاله یافت و من هم به چیزی که الان هستم!

۲) یکی از قدیمی‌ترین دوستان من اسم‌اش یاشار است. دوستی‌مان به دوم دبستان برمی‌گردد. البته متاسفانه در این اواخر دیگر خیلی هم‌دیگر را ندیده‌ایم، ولی خب، عوض‌اش یک ماه‌ای است قرار گذاشته‌ایم تا با هم تلفنی صحبت کنیم!‌ یاشار دوست علمی‌ی دوران دبستان‌ام بود. یادم می‌آید در مورد فیزیک کلی با هم بحث می‌کردیم. آن هم چه بحث‌هایی: فیزیک اتمی و ذرات بنیادی و خمش فضا-زمان و این حرف‌ها! در ضمن خوب یادم می‌آید روزی را که یاشار به نقل از عمه‌اش(؟) به‌ام گفت که جرم و وزن با هم فرق دارند و هر دو حسابی در فکر فرو رفتیم که آخر چرا؟! آن زمان من می‌خواستم فیزیک‌دان شوم (یاشار را مطمئن نیستم،‌ اما حدس می‌زنم او هم می‌خواست)، بعد می‌خواستم کامپیوتر بخوانم، که یاشار می‌خواست معماری بخواند، بعد من می‌خواستم فیزیک بخوانم دوباره، که یاشار هم همان را می‌خواست، و بعد من به این نتیجه رسیدم که به‌تر است فیزیک نخوانم، و مخ‌ام را زدند تا مهندسی‌ی برق بخوانم و من مهندسی‌ی برق خواندم و یاشار فیزیک خواند و هم‌چنان هم می‌خواند و من اکنون در معجون‌ای دست و پا می‌زنم که به‌اش می‌گویند computing science که تقریبا راجع به هر چیزی است!
آها … یک چیز خنده‌دار هم بار اول‌ای بود که قرار بود بروم خانه‌ی یاشار (که خیلی هم خوش می‌گذشت همیشه!). احتمالا تابستان دوم دبستان بود. داشتم تلفنی با او هماهنگ می‌کردم که نمی‌دانم چه شد از او پرسیدم که غذا قراره چی به‌ام بدید چون می‌خواهم رنگ لباس‌ام را با غذای‌تان ست کنم! جدی می‌گفتما! یکی دو ثانیه بعد کلی از این حرف‌ام شرمنده شدم و هم‌چنان که می‌بینید(!) هم‌چنان یادم می‌آید صحنه با جزییات کافی و باز هم شرمنده می‌شوم (و البته خنده‌ام هم می‌گیرد!).

۳) من یک زمان‌ای عاشق هواپیما و موشک و این جور چیزها بودم. دوست پایه‌ام برای این‌کار شاهرخ بود. دوستی‌ی من با او از چهارم دبستان شروع شد. دلیل دوستی‌ام هم علاقه‌ی مشترک‌مان به چیزهای پرنده بود. هر دو عاشق مجله‌ی ماشین و پرواز و یکی دو تا مجله‌ی دیگر بودیم و هر چیزی که درباره‌ی هواپیما یا موشک مطلب‌ای می‌نوشت می‌خریدیم و می‌خواندیم. یادم می‌آید می‌خواستیم با هم روبات بسازیم (لابد برای دست‌گرمی پیش از ساخت هواپیما). در واقع کل کلاس تصمیم گرفت یک روبات بسازد و بیست نفری داوطلب شدند. اما مطابق معمول آخر سر شاهرخ و یاشار و من ماندیم برای ساخت روبات. و البته یادم می‌آید شاهرخ خیلی حرص می‌خورد از دست ما. لابد چون وقتی می‌رفتیم خانه‌شان پا به کار نمی‌دادیم و به جای‌اش فیلم روبوکاپ می‌دیدیم!
شاهرخ را من بعد از دبستان گم کردم تا دو روز مانده به سفرم به خارجه! باورتان می‌شود؟ هنوز شبیه به قبل بود. شاهرخ الان پایدارانه به همان علاقه‌ی بچگی‌اش چسبیده است و دارد فوق‌لیسانس‌اش را درباره‌ی نمی‌دانم چی‌چی‌ی هواپیما می‌گیرد (اگر درست یادم باشد تحلیل و طراحی‌ی کنترلر برای هواپیماهایی که بال‌های منعطف دارند. این اتفاق برای سازه‌هایی که بال‌های‌شان بزرگ است یا این‌که مانورهای سرعت بالا می‌دهند رخ می‌دهد). آها … روبات مورد نظر آخر سر ساخته نشد و من هم‌چنان به روبات‌ها اعتقاد دارم اما به طور عجیب‌ای نسبت به فرآیند درگیرشدن در ساخت/کارکردن با روبات‌ها مقاومت می‌کنم. مثلا مدت‌ها است که قرار است من با این روبات دویست هزار دلاری‌ی آزمایش‌گاه‌مان کار کنم، اما دست و دل‌ام نمی‌رود (این روبات که WAM نام دارد یکی از پیش‌رفته‌ترین بازوهای روباتیک دنیا است). راستی تولد شاهرخ همین روزها است، تولدش مبارک!

۴) بچه که بودم خیلی به ستاره‌ها و سیارات و این جور چیزها علاقه داشتم و حتی می‌خواستم یک تلسکوپ برای خودم بگیرم تا بتوانم ببینم آن‌چه را که گالیله دید (و بلکه به‌تر)، اما با توجه به موقعیت خانه‌مان (که افق نداشت و بخش زیادی از آسمان پوشیده بود) و هم‌چنین آلودگی‌ی هوای تهران به این نتیجه رسیدم که از خیر نجوم بگذرم چون نمی‌توانم خیلی در آن پیش‌رفت کنم و به جای‌اش به علوم دیگر بپردازم (من کلا تصمیم‌های شغلی‌ی قاطع‌ای می‌گیرم!). نتیجه این شد که به طور خودخواسته دیگر علاقه‌ای به نجوم نشان ندادم تا این‌که سر و کله‌ی لنا پیدا شد که زیادی به نجوم علاقه داشت. نتیجه‌ی این علاقه علاوه بر کلی بحث این بود که مرا دو شب در دو سال متوالی به زور به رصد کشاند.
بار اول داشت خوابم می‌برد که با تقلا بیدارم نگه داشت و من هم یواش یواش علاقه‌مند شدم که فلان کهکشان را ببینم و یا فلان خوشه را و یا شهاب و آذرگوی (آن شب بارش برساوشی بود). باید اعتراف کنم که تجربه‌ی فوق‌العاده زیبایی بود. دفعه‌ی دوم، اما هوا تقریبا ابری بود و جز فاصله‌هایی که بین ابرها بود بقیه‌ی آسمان پوشیده بود. در نتیجه من زودتر از همیشه گرفتم خوابیدم و لنا هر چقدر تلاش کرد به نتیجه‌ای نرسید و من در یک برنامه‌ی رصد گرفتم کل شب را خوابیدم (و چقدر هم زمین سفت بود!). البته صبح‌اش کمی زودتر بیدار شدم (بی‌تردید به خاطر این‌که شب زودتر خوابیده بودم) و توانستم یکی دو تا جسم خوب (ایستگاه فضایی و تلسکوپ هابل)‌ را ببینم. من حدس می‌زنم دلیل خستگی‌ی آن شب‌ام این بود که مجبور شدم کوله‌ی لنا را که سه پنجم وزن‌اش بود در کل راه بکشم. نمی‌دانم لنا هم موافق باشد یا نه!

۵) پیمان را به گمان‌ام از راه‌نمایی می‌شناختم. در واقع چون در یک مدرسه بودیم احتمالا او را می‌شناختم وگرنه من هیچ خاطره‌ی مشخص‌ای از او ندارم (یک خاطره دارم، ولی مطمئن نیستم او باشد یا نه). دبیرستان هم که بودیم احتمالا با هم فوتبال بازی می‌کردیم چون هر دو از طریق دوستان مشترک (پویا و بهرامِ شب به خیر) جزو یک گنگ حساب می‌شدیم (البته فقط در زمینه‌ی فوتبال هم‌زمان با ده تیم دیگر بازی کردن!)، ولی باز هم من خیلی او را به خاطر ندارم. آشنایی‌ی واقعی‌مان از سال دوم یا سوم دانش‌گاه من بود که هم‌دانش‌گاه‌ای شدیم و دوستی‌مان خیلی سریع تقویت شد و بعد از مدتی جزو به‌ترین دوستان هم شدیم. بگذریم …
یک‌بار دختری -که از بچه‌های سابق ماورا بود- مرا دعوت کرد تا بروم اولین گالری‌ی گروهی‌ی نقاشی‌های‌اش را ببینم. من هم به پیمان گفتم و قرار شد آن پنج‌شنبه با هم برویم تا هم‌دیگر را ببینم و علاوه بر آن دعوت Monamg را هم زمین نگذارم و شاید حظ بصری هم ببریم. به گمان‌ام خواجه‌نصیر اوایل شب قرار گذاشتیم و راه افتادیم به سمت آن‌جا که گالری‌ی خصوصی‌ای در خیابان پاسداران بود. فرض کنید حدود ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه رسیدیم آن‌جا. رفتیم بالا و دیدیم که بله، گالری‌ی نقاشی‌ای است و چندین و چند دختر جوان آن‌جا هستند و دارد گل می‌گویند و گل می‌شنوند. مشکل این‌جا بود که در این لحظه یادم آمد من نه اسم طرف را می‌دانم و نه حتی می‌دانم چه شکل‌ای است و تنها اطلاع‌ای که از طرف دارم IDی ماورای‌اش است (الان مطمئن نیستم IDاش همین MonaMG بود یا چیزی دیگر، اما آن موقع می‌دانستم. این MonaMG تقریبا شبیه به IDی یاهوی او است). باید به آن‌ها می‌گفتم مثلا شما Monamg هستید؟ ترجیح دادیم این‌کار را نکنیم و عوض‌اش امضاهای نقاشی‌ها را نگاه بکنیم ببینیم حداقل این بابا چه چیزی کشیده است. در نتیجه بازدید از نمایش‌گاه تبدیل شد به نگاه سریع به تابلوها برای یافتن امضا و سعی در کشف آن که ببینیم آیا این امضا شبیه به «منا» هست یا نه. بامزه‌ترش این بود که پنج‌شنبه اختتامیه‌ی نمایش‌گاه بود و آن زمان هم به اندازه‌ی کافی دیر شده بود و مسوول نمایش‌گاه درست پشت سر ما حرکت می‌کرد و هر تابلویی را که می‌دیدیم، آن را از دیوار برمی‌داشت و می‌گذاشت گوشه‌ای. تازه نکته‌ی بامزه این بود که به قیمت‌های چند صد هزار تومانی‌ی نقاشی‌ها نگاه می‌انداختیم و هی افسوس می‌خوردیم از انتخاب رشته‌مان و هی جلوی خنده‌مان را می‌گرفتیم. کلِ این ماجرا حدود ده دقیقه طول کشید و ما هم از نمایش‌گاه -که خیلی قیافه‌ی خصوصی‌ای داشت و بیش‌تر شبیه به منزل یکی از نقاشان می‌نمود تا نمایش‌گاه- پاورچین پاورچین بیرون آمدیم و بعد زدیم زیر خنده! حسابی کیف داد این نمایش‌گاه دیدن.
بعد گفتیم کمی قدم بزنیم، پس راه افتادیم به سمت بالا (که در تهران خوش‌بختانه می‌شود شمال!). کمی که گذشت، یک بابایی شتابان و هیجان‌زده آمد سمت‌مان و پرسید مثلا گلستان پنجم کجاست، بالاتر است یا پایین‌تر؟ پیمان شروع کرد به آدرس دادن. گفت احتمال زیاد بالا است، چون اگر درست یادم باشد ما تازه بوستان‌ها را رد کرده‌ایم و پس منطقی این است که بالاتر باشد (راست‌اش من یادم نیست دقیقا چه خیابان‌هایی بود. در ضمن یادم نیست اول گلستان‌ها بودند یا اول بوستان‌ها. فکر کنم اول گلستان‌ها بودند، اما خیلی در کل ماجرا فرقی ایجاد نمی‌کند). بعد نظرش عوض شد و گفت نه، شاید برعکس باشد و هنوز به گلستان پنجم نرسیده‌ایم. حدود یک دقیقه‌ای داشتیم به همین وضع راننده را راه‌نمایی می‌کردیم که طرف تشکر کرد و دوان‌دوان به سمت ماشین‌اش حرکت کرد. اگر گفتید ماشین‌اش چه بود؟ یک آمبولانس!!! طرف لابد دنبال آدرس مریض می‌گشته و از ما بی‌خبران آدرس می‌گرفت و ما هم با این وضع … ! امیدوارم کس‌ای را این‌طوری به کشتن نداده باشیم، گرچه باید اعتراف کنم که خیلی خندیدیم بعدش!!! آن شب خیلی خوش گذشت، رفتیم پارک نیاوران و کلی راجع به همه چیز حرف زدیم. راست‌اش دل‌ام برای چنان شب‌هایی (که مثلا درباره‌ی شادی‌بودگی بحث‌های مفصل و عمیق می‌کردیم) خیلی تنگ شده است.

خیلی‌های دیگر است که دل‌ام می‌خواست درباره‌شان بنویسم. در واقع این انتخاب‌ها به معنای اولویت‌دادن به این دوستان عزیزم نسبت به دوستان عزیز دیگرم نیست. خیلی‌های‌شان اولویت‌شان خیلی بالا است! اما به نظرم آمد به‌تر است پنج نفری را از بین ده بیست نفر دوست نزدیک‌ام به طور تصادفی انتخاب کنم تا این‌که از هیچ‌کس اسم‌ای نبرم. حالا من هم این داستان‌گویی‌ی شب یلدا را پاس می‌دهم به رامین، سعید، لنا، لرد شارلون و علی (که به تازگی به طور ناخواسته حسابی شرمنده‌اش شده‌ام!).

تکمیلی: لنا و لرد شارلون و سعید که دعوت‌شان کرده بودم پنج ماجرای یلدایی‌شان را نوشتند. البته لرد با کلی غرغر وارد این بازی شد. شایان ذکر است که لرد از همان اول‌اش هم غرغرو بود! نکته‌ی بامزه‌تر این‌که شاهرخ -که بخش دوم مربوط به او است- چیزهایی در کامنت‌ها درباره‌ی کارهای‌مان نوشته که خیلی بامزه است! و هم‌چنین مونا (همان MonaMG که در واقع Blazer بود آی‌دی‌ی ماورای‌اش) نیز درباره‌ی آن شب‌ای که با پیمان رفته بودیم نمایش‌گاه‌اش کامنت‌ای گذاشته.

Welcome to the Black Parade

از هر چیز جدیدی خوش‌ام نمی‌آید، یکی از آن چیزها هم گروه موسیقی‌ی تازه‌تاسیس است. هنوز که هنوز است اعتقاد دارم گروه‌هایی چون پینک فلوید یا متالیکا بر گروه‌های متنوع راک یا متال فعلی برتری‌ی غیرقابل انکار دارند. شاید کمی کهنه‌پسند باشم، و یا شاید ماجرا همان‌ای باشد که پیش‌تر در «غوغای یادها و سکوت حرف‌ها» درباره‌اش نوشته بودم: سرِ گذشته.
با این وجود پیش می‌آید گاهی از موسیقی‌ای خوش‌ام بیاید و نوای‌اش مدتی در گوش‌ام بنوازد. یکی از این موارد که این اواخر پیش‌آمده همین آهنگ Welcome to the Black Parade از گروه My Chemical Romance است. از همه چیز آهنگ خوش‌ام نمی‌آید. اما صدای خواننده‌اش (Gerard Way) را دوست دارم. خشِ آوای‌اش -به نظرم- مناسب یک خواننده‌ی راک یا متال است (برخلاف نود درصد خواننده‌های هم‌سنخ). کلیپ‌شان نیز به نظرم قشنگ و دیدنی است (با این‌که اولین باری که دیدم‌اش ترجیح دادم کانال را عوض کنم). البته از این‌که یک عبارت‌ای را در طول آهنگ بارها و بارها تکرار می‌کنند خوش‌ام نمی‌آید. به نظرم چنان چیزی به درد موسیقی‌ی پاپ یا موسیقی‌ی رقص -که نیاز به چندین ریتم در مقیاس‌های زمانی‌ی مختلف دارد- می‌خورد و نه موسیقی‌ی راک (گرچه قبول دارم موضوع سلیقه‌ای است). متن‌ای نیز که می‌خوانند به نظرم بدک نیست. البته باید زمان بگذرد تا ببینم آیا می‌توانم بیش‌تر با آن ارتباط برقرار کنم یا خیر. فعلا خودم را در موقعیت هم‌سان با موضوعِ متن نمی‌توانم قرار دهم.

متن آهنگ را در زیر می‌گذارم، لینک به آهنگ‌اش را نیز پس از آن و کلیپ‌اش را نیز در آخر (اگر به‌ام بگویید که آیا می‌توانید کلیپ‌اش را درست ببینید یا نه ممنون می‌شود). اگر توانستید، کلیپ را ببینید.

به خواندن ادامه دهید

به بهانه‌ای و به بهانه‌هایی

داشت از رازی برا‌ی‌ام سخن می‌گفت که هیچ نمی‌دانستم. می‌گفت و گوش می‌دادم و گفت و گوش دادم و می‌گفت و حواس‌ام رفت آن آن‌جایی که نمی‌دانم کجا بود و او هم‌چنان سخن می‌گفت و من دیگر نمی‌شنیدم و او هم‌چنان عضلات گونه‌اش می‌جنبید، چشم‌های‌اش تنگ و واتنگ می‌شد و آن‌گاه چهره‌اش در هم می‌رفت و پس از اندکی سکوت، دوباره ادامه می‌داد به پلک‌زدن و لب‌کوفتن. گویی منتظر تایید من بوده باشد در آن میان و گویا من تاییدش کرده باشم ندانسته و او شادان ادامه می‌داد. من اما به حرف‌های‌اش که گوش نمی‌دادم؛ داشتم به رازش فکر می‌کردم.

رازش چه بود؟ مهم نیست. رازش برای من یک نام بود: نامِ راز! و من نام را به خاطر نمی‌آوردم. نام‌اش چه بود؟ نام‌اش چه بود؟ نام‌ای داشت اصلا؟

به خاطر آوردم که نام‌اش را می‌دانستم. اما هر چه فکر کردم، مگر نام‌اش واژه می‌شد بر زبان‌ام؟ این بود یا آن؟ آن بود یا این؟ به گمان‌ام هیچ‌کدام و بر ندانستن‌ام هم شک داشتم. و من باز فکر می‌کردم ولی نام‌ای بر من ظهور نمی‌کرد که بگویم این نام بود و لاغیر! گویا نام‌ای نبوده است در این میان. اما مگر می‌شود؟

گم‌شدن واژه‌ها مثل گم‌شدن رویاهاست. صبح که بیدار می‌شوی چیزی از رویای نیمه‌شبِ زمستانی‌ات به خاطر نداری. ساعت‌ای که می‌گذرد به خاطر می‌آوری که رویایی دیده‌ای -و شیرین بوده است گویا- ولی هر چه تلاش می‌کنی چیزی به خاطر نمی‌آوری. شب که هیچ، فردا که نه، اما شاید ماه‌ای بیاید که آرزویی را به خاطر بیاوری که نمی‌دانی چه بوده است: «این آرزو از کجا آمد آخر؟» آیا به یادآوردن آن آرزو معادل به خاطرآوردن آن رویای‌ات است وقتی نمی‌دانی تصورِ آرزوی‌ات از کجا آمده است؟ و آیا به خاطرآوردن نام وقت‌ای نمی‌دانی که کلیدواژه‌ی رازی بوده است، همان کشف راز است؟

راز می‌آید و می‌رود. نام‌ها هم می‌آیند و می‌روند. اما هر رازی که کشف نمی‌شود و هر نام‌ای که افشا.
و مگر هر رازی را باید افشا کرد و هر نام‌ای را بیان؟ شاید!

رساله‌ی عملیه‌-انتخابیه پاپ سولوژنیوس اول

استفتا: حضرت پاپ اعظم! آیا باید در انتخابات شرکت کرد؟
پاسخ: بستگی دارد.

استفتا: پاپ عالیمقام، حضرت سولوژنیوس اول دام‌الذکره! آیا با توجه به مناقشات اخیر و ارتباط پیچیده‌ روابط بین‌المللی و نقش توسعه در صادرات و اهمیت شهر در روابط گذرای اقتصادی در سطح کشوری و لشگری و با عنایت به تکثیر پیشبینی نشده الفنونی‌ها در جایجای نقاط استراتژیک میهن مردمسالار اسلامی،‌ نظر جنابعالی در باب لزوم شرکت در انتخابات شورای شهر و واردکردن مشت‌ای محکم بر دهان یاوه‌گویان چیست؟
پاسخ: اگر شهر رم مورد نظر است، نفرات مخلص و مورد تاییدی به شورا بفرستید.

استفتا: با کسب اجازه از آن مقام عالی، شهر مورد نظر تهران ذکر شده است. تکلیف چیست؟
پاسخ: تصمیم برای شرکت جستن یا نجستن در انتخابات شورای شهر تهران امری الهی است و هر آن‌که بیاندیشد معادل پی برابر روزهای جمعه‌ی آخر ماه ثواب می‌برد.

استفتا: فرض کنید در انتخابات شرکت کردیم و به فهرست اصلاحطلبان رای دادیم و به حول و قوه الهی ایشان به شورا راه یافتند. تکلیف آنها چیست؟
پاسخ: ای بندگان خدا: استغفار کنید! خطاهای انسانی را به پای خدا ننویسید.

استفتا: آیا به وقت ورود به شورای شهر میبایست با پای چپ وارد شد یا با پای راست؟
پاسخ: بستگی دارد عضو شورای شهر باشید یا مراجعه کننده.

استفتا: مخلص عضو شورای شهر است.
پاسخ: بار اول جفت‌پا بپرند که به خیر نزدیک‌تر است. بارهای بعدی بنا به زوج و فرد بودن مرتبه‌ی ورودشان با پای زوج و فرد وارد شوند. دفعات‌ای که ورودشان عدد اول است، اما، هم‌چنان جفت‌پا وارد شوند. ولی در این‌کار مراقب حشرات لغزنده و موزهای بی‌نوا باشید.

استفتا: یا حضرت مقدس! عددگذاری پای آدمیزاد بر کدام منوال است؟
پاسخ: به لطف پیشینیان عددها مفهوم‌ای مجردند و بر آدم و حیوان مترتب‌اند. شمار پاهای دو پایان، چهارپایان و بی‌شمارپایان بر این‌گونه است: اگر راست دست‌اند، آن پای‌ای که دورتر است به سرشان و سمت راست بدن‌شان قرار می‌گیرد شماره‌ی یک، دورترین سمت چپ، دو، پای یکی مانده به آخر سمت راست، سه، و الی آخر تا برسید به نزدیک‌ترین پای چندپای مورد نظر. توجه شود که شماره‌گذاری‌ی ملائک متفاوت است و باید از مفهوم‌ای به نام اعداد مختلط استفاده کرد.

استفتا: یا شیخ! در مورد عنکبوتیان چه باید کرد؟
پاسخ: نخست این‌که شیخ ما نیستیم و آن دیگری است. دویم این‌که این مساله به عنوان تکلیف منزل بر عهده‌ی شما بندگان است باشد کمی فکر کنید.

استفتا: حیوانات چپ دستند یا راست دست؟
پاسخ: چپ دست‌اند به جز هشت‌پایان و عنکبوتیان و آدمیان که این آخری بر هر دو گونه‌اند.

استفتا: حضرت پاپ مقدس، سولوژنیوس کبیر، پاپ پاپان،‌ بزرگترین بزرگترینان! آیا ترور مقدس تعمید شده است؟
پاسخ: خیر!

استفتا: اگر در روز انتخابات، قرار بر این شد که سجلمان را با مهری مزین کنند و این انتخاب برایمان وجود داشت که مهرش آبی یا قرمز باشد، کدام را انتخاب کنیم؟
پاسخ: آن رنگ‌ای را انتخاب کنید که بیش‌تر می‌پسندید مگر این‌که ظاهر جوهر خشک‌تر از این حرف‌ها به نظر برسد که در این صورت آن‌ای را برگزینید که به پررنگ‌تر بودن جوهرش اعتقاد دارید.

استفتا: اگر طرفدار هیچکدام از آن رنگها نباشیم، و یا هر دو جوهر کمرنگ به نظر برسند امر ملکوتی شما چیست؟
پاسخ: بی لحظه‌ای تامل از زحمات برگزارکنندگان انتخابات تشکر کنید و سپس از صف خارج شوید.

استفتا: اگر انتخابات برگزار شد و کاندیدای مورد نظرم انتخاب نشد،‌ وظیفهء الهی من چیست؟
پاسخ: هفته‌ای کولی‌بازی در بیاورید و سپس اگر ریش پرپشت حزب‌اللهی دارید آن را از ته بزنید و اگر هر روز سه‌تیغه می‌زدید، ریش پروفسوری‌ی روشن‌فکرنمایانه بگذارید.

استفتا: رفیق پاپ! اگر سبیل کمونیستی داشته باشیم چه باید بکنیم؟
پاسخ: پیش از برگزاری‌ی انتخابات آن را بزنید و به جای‌اش ریش ماتون چاپس بگذارید.

استفتا: پاپ اعظم! اگر ضعیفه باشیم و از نعمت موی فراوان صورت بی‌بهره، تکلیف چیست؟
پاسخ: بستگی دارد فمینیست دو آتشه باشید یا خیر.

استفتا: پاپ جونی، من که فمینیست نیستم آخه! ایـــیششش!!!
پاسخ: وظیفه‌ی شما از این پس پوشیدن روبنده و عدم استعمال هر گونه وسیله‌ی آرایشی به مدت سی روز است.

استفتا: ای پاپ مردمسالار که زنان را در پاسخ‌هایتان در نظر نمیگیرید و بدینگونه طبع خشن مردسالار خود را عیان میکنید. ضمن عرض ارادت به حضور بزرگوار شما و تشکر از حمایتهای بی‌دریغتان از جنبش زنان، و آرزوی افزایش پر و بالتان بر سرمان، باید عرض کنیم که من فمینیستی رادیکال و دو آتشه هستم و اعتقاد دارم زنان بهتر از مردانند و منتظر روزی هستیم که جانشین شما پاپک سولوژنای اول ظهور کند و حقیقت را بر زن-دنیا آشکار کند. اگر جمع خواهران ما در انتخابات شکست بخورد، وظیفه‌ء اجتماعی-اکتیویستی‌ ما چیست؟
پاسخ: تاتوی ابرو کرده، به لب‌تان لب‌واره آویز کنید، پره‌ای از بینی‌تان را به گوهری مزین کنید و هر چه زودتر شوهر اختیار کنید و عصرها پس از انجام کار روزانه و در آوردن خرجی خود و آقای‌تان به منزل شتاب کنید و بسیار طبخ کنید و شکر خدا کنید که دنیا را بر دو جنس آفرید و در ضمن از گفتمان زن‌محور تا مدتی حذر کنید. پس از سه ماه اگر دل‌تان چیز دیگری خواست، همان کنید.

استفتا: پاپ عظما! آیا حزب سیاسی‌ی ما بهتر از حزب سیاسی‌ی آن‌ها نیست آخه مگه؟!
پاسخ: گرگ بدتر از شغال است و شغال بدتر از گرگ!

استفتا: آیا باید در انتخابات شرکت کرد؟
پاسخ: به رساله‌ی نظری‌ام مراجعه کنید.

سخن روز: بگو به که رای می‌دهی تا بگویم در انتخابات شرکت می‌کنی یا نه!

مصالحه در گفتار

زندگی مصالحه است. مصالحه‌ای بین آن‌چه انجام می‌دهی و راضی‌ات نمی‌کند و آن‌چه انجام می‌دهی …

زندگی یک مصالحه‌ی بزرگ است! باید بین آن‌چه می‌خواهی و آن‌چه انجام می‌دهی توازن‌ای برقرار کنی. می‌توان سال‌ها در نقطه‌ای ماند و عمیق شد، یا.

می‌توان نوشت، می‌توان ننوشت.

نمی‌دانم.

مدت‌هاست چیزهایی می‌خواستم بنویسم.
نمی‌شود.
صدا می‌آید. نمی‌توانم فکر کنم. مغزِ خاموش!

و باز هم صدا می‌آید. و من می‌نویسم.

زندگی یک مصالحه است. «پسر ناخلف!» خوبید شما؟ اوضاع و احوال خوب است؟

من رفته‌ام ونکوور. کنفرانس NIPS. چند روزی می‌شود. بعدش رفتم به Whistler. ادامه‌ی همان کنفرانس. مردم قرار است اسکی کنند. من هم لابد می‌نشینم و نگاه می‌کنم. اسکی‌رفتن و اسکی یادگرفتن انگیزه می‌خواهد. می‌خواهد؟ می‌خواهد! و انگیزه‌اش نیست؟ گمان نکنم.

ونکوور را دوست دارم. اما نمی‌دانم ابرهای‌اش را نیز دوست داشته باشم. شلوغی‌ی شهرش را دوست دارم: وحشی – اندکی!

علم! و دانش‌مندانی که به علم علاقه نشان می‌دهند. و علم به مثابه‌ی صنعت: تولید کن یا عقب بمان. دو مقاله این‌جا، سه مقاله آن‌جا، یک ژورنال، یک کنفرانس، یک ورک‌شاپ. دی‌شب شمار مقاله‌های ملت در این کنفرانس را می‌شمردم. بیش‌ترین‌اش شش تا بود. شالکوف! آلمانی. دیگر حتی من هم او را می‌شناسم.

آدم‌ها! به آدم‌ها خیلی فکر می‌کنم. آیا من باید روان‌شناسی می‌خواندم؟ آیا فهمیدن‌شان کمک‌ام می‌کند؟ گاهی اعصاب‌ام را خراب می‌کنند. اما بیش‌تر به کارهای‌شان فکر می‌کنم. فهمیدن کمک می‌کند؟

یک چیزهایی خیلی تو را می‌سوزاند. بعضی حرف‌ها. بعضی گفته‌ها. بعضی حرف‌ها هم خوب است. اما وقتی پای دنیا به میان می‌آید، همه چیز با هم می‌آیند – و نه خیلی خالص. خلوص را نمی‌توان راحت یافت – گمان نکنم بشود.

«آقای محترم!» ده سال پیش بود؟ بله! و هنوز یادم است. گاهی حافظه چه نمی‌کند. معلم دینی سوم دبیرستان (شاید هم دوم) که در عصبانی شده بود.

پژوهش که می‌کنی، چه چیزی درباره‌ی دنیا می‌فهمی؟ چیزی می‌فهمی؟

بعضی‌ها خودشان را می‌کشانند بالا با چنگ و دندان. شده با گذاشتن پای‌شان روی سر تو. یا کم اهمیت جلوه‌دادن‌ات. انگار که مهم‌ترند از تو. مهم است؟ کمی آزارت نمی‌دهد؟ دل‌خورت چه؟ چرا، چرا! اما مهم نیست!

عروسک فرنگی! آلبا دسس پدس! دوست‌اش داشتم؟ دوست‌اش داشتم. یک ساعت در هواپیما، نصفه شب (پر از خر و پف!) و در اتوبوس (که تکان می‌خورد و حال‌ام بد شده بود؛ ولی سی صفحه مانده بود، و بیست صفحه و ده صفحه و نمی‌شد ول‌اش کرد) تمام شد! خوب بود؟ خوب بود! که حق داشت؟ حماقت نامحدود؟ شاید همین.

زمستان سخت. و هنوز پاییز است لامذهب! منهای ده می‌شود هوای خوب وقتی یک هفته هوا گرم‌تر از منهای بیست نشده باشد. یک روز هم منفی سی و نه. خوب سرد بود. اما باکی نیست. هنوز تا صفر کلوین خیلی فاصله داریم.

[از طنز سخن نگو! در نمی‌یابندش.]

وقتی نمی‌نویسی، معنای‌اش چیست؟ معنای‌اش این است که به این نتیجه رسیده‌ای که دیگر نباید نوشت؟ و یا به این نتیجه می‌رسی که دیگر خواننده‌های‌ات محرم رازت نیستند؟ (مگر بودند زمانی؟! نبودند؟!) شاید می‌روی جایی دیگر می‌نویسی؟ شاید نوشتن را باید ترک گفت؟ با سکوت سخن گفت؟ نقاشی کشید؟ رقصید؟ رقصیدن به جای نوشتن. در آغوش‌گرفتن به جای نوشتن – هم‌آغوشی. همه گزینه‌هایی برای بیان‌کردن‌اند. نیستند؟

گذر عمر نشانه‌های مختلف‌ای دارد: موهای‌ات رنگ می‌بازند،‌ دوست نداری زود از تخت‌ات بیرون بیایی، شب‌ها ترجیح می‌دهی به موقع بخوابی به جای این‌که یک جایی روی مبل یا زمین بی‌هوش شوی (تا بعد بغل‌ات کنند و ببرندت در تختِ نازت بخوابانندت)، شکم در می‌آوری، از پله‌ها که بالا می‌روی نفس‌ات می‌گیرد. و باز هم: ملاحظه‌ی دخل و خرج‌ات را می‌کنی (ولی هیچ‌وقت وحشت نمی‌کنی از خریدت چون قبل‌اش خوب فکر کرده‌ای)، هر چیزی را که دوست داری نمی‌خری، ده تا کتاب نمی‌گیری تا هیچ‌کدام‌شان را نخوانی، دیگر کتاب نمی‌خوانی (روزنامه به جای‌اش)، به خانه‌ی این و آن کم‌تر می‌روی،‌ میل جـنسی کم‌تری داری، فوتبال دیدن را به فوتبال بازی‌کردن ترجیح می‌دهی و الخ!

ننوشتن معنایی دارد؟ شاید ننوشتن نیز چون نیستی باشد: بی‌معنا. وقتی نمی‌نویسی فعل‌ای صورت نگرفته تا معنایی زاده شود. ننوشتن همان نویز پس‌زمینه‌ی عالم است: دو و هفت‌صد و بیست و پنج هزارم درجه‌ی کلوین سخن‌گویی. مثل نیستی. همه‌اش نویز است. نویز را کس‌ای نمی‌شنود. اگر هم بشنود، چرا باید بفهمد؟

ایزولاسیون پنجره‌ها وقتی تفاوت دمای بیرون با دمای داخل بیش از پنجاه درجه است مساله‌ای بس مهم است. خانه‌ی من سه پنجره دارد، که دو پنجره‌اش دو لنگه‌ای است و یکی‌اش تک لنگه. هر کدام از آن دو لنگه‌ای‌ها چهار در کشویی دارند که پشت اندر پشت جلوی هدر رفتن گرما را می‌گیرند. چهار و چهار و دو! نتیجه‌اش می‌شود ده. یکی از این ده محافظِ گرمای آپارتمان من وجود نداشت. آن هم وقت‌ای هوای بیرون منهای بیست سی درجه بود. نتیجه‌اش قشری سه میلی‌متری از یخ بود بر روی سطح درونی‌ی پنجره. سطح درونی – آن طرف‌ای که من هستم، آن طرف‌ای که من می‌لرزم.

[بیایید راجع به نویزهای‌مان صحبت کنیم!
شاید نویز من،‌ همان سخن تو باشد.
ای بانو!
نویز مرا دریاب!]

آتش شومینه زیبا است. وحشی است. اگر گازسوز باشد، اما، مثل دختری می‌ماند که خودش را با رنگ و لعاب زیبا جلوه داده است. می‌توان بوسیدش؟ شومینه‌های این روزگار دیگر کنده‌ای درون خود نمی‌بینند. این شومینه نیز، آن دختر هم!

شکلات! شکلات … !

شب!
شب!

داشتم مسواک می‌زدم. بعد یادم افتاد چقدر آدم‌های‌ام به تازگی عروسی کرده‌اند یا کمینه در بند تعهد چندلایه افتاده‌اند. آن هم چه آدم‌هایی! ترسیدم: گذر عمر که می‌گویند همین است گویا. و مسواک‌ام به لطف باتری‌ی دوراسل هم‌چنان قیژقیژ می‌کرد.