+پیش از آنکه تو به

+پیش از آنکه تو به دنیا بیایی آیا پدرت با تیله‌ها بازی می‌کرد؟
-نه هرگز، چون من هنوز آنجا نبودم.
+آیا پیش از آنکه تو آنجا باشی، او مثل تو یک کودک بود؟
-وقتی او مثل من بود، من قبلا آنجا بودم. او درشت‌تر بود.
+کی شروع کردند با تیله‌ها بازی بکنند؟
-وقتی دیگران شروع کردند،‌ من هم شروع کردم.

این‌ها را فا، پنج سال و نیمه گفته است در صفحه‌ی 50 کتاب قضاوت‌های اخلاقی‌ی کودکان از ژان پیاژه. تحلیل پیاژه را از دست ندهید: بهتر از فا نمی‌شود کسی خودش را در مرکز جهان قرار دهد چه در زمان و چه در مکان.
این کتاب به نظر خیلی جالب می‌آید. تا این‌جای‌اش که کلی احساس خوبی به‌ام داده است. جالب این‌که قضاوت‌های اخلاقی‌ی کودکان به خوبی مقیاس‌پذیرست در موارد دیگر. پیاژه‌ی عزیز!

باید از این ببر تقدیر

باید از این ببر تقدیر کنم به خاطر کظم غیظشان و این‌که یک کویر درسته را قورت ندادند،
و باید از کویر تشکر کنم به خاطر سالاد یونانی‌ای که قرار است به من بدهند،
و باید از زحمات باران تشکر کنم به خاطر تلاش فراوانی که در خیس کردن امروزین من نمودند،
و مهم‌تر از همه این‌که باید از کلی آدم دیگر تشکر کنم که روز به روز مرا دیوانه‌تر می‌کنند!
متشکرم!

Kevin Mitnick -یکی از بزرگ‌ترین

Kevin Mitnick -یکی از بزرگ‌ترین هکرهای دنیا- بعد از 8 سال به اینترنت وصل شد! طرف را الکی الکی 5 سال زندانی کردند. این مجازات برای یک هکر خیلی زیاده!

تجربه ثابت کرده که اگر

تجربه ثابت کرده که اگر بیش‌تر بنویسم -آن هم از موضوعات متفاوت- هیچ‌کدام‌شان را نمی‌فهمید. برای همین فعلا به همین‌ها کفایت می‌کنم. (اما این را هم بخوانید: نه … هیچی!)

هی! مردم! زود باشید weakside

هی! مردم! زود باشید weakside ها و darksideهاتون رو بریزید وسط! زووووود!!!
خجالت می‌کشید؟ برای خودتون بریزید … اصلا تو می‌دونی با چه چیزهایی مشکل داری؟ عمرا! شرط می‌بندم نمی‌دونی!
و حالا اگر تونستی و کشف‌شون کردی، حالا، حالا، حالا چی فکری می‌کنی راجع به خودت؟

در این مكان، شعر برداری

در این مكان، شعر برداری اكیداْ ممنوع (وریا مظهر)

خانه ی آنها دو اتاق خواب داشت كه یكیش شبیه اتاق خواب خانه ی ما بود و دیگری شبیه اتاق خواب خانه ی شما و هر دو با هم شبیه اتاق خوابی بودند كه شبیه هیچ اتاق خوابی نبود.

یوسف به اتاق خواب اولی برگشت، فلاش زد و از سرو سینه ی لخت زنی كه هرگز در كنارش نبوده است عكس گرفت، زن از نور فلاش، پلك ها و ابروهایش را به حالتی عصبی در هم كشید و پتو را به سرعت كشید روی سرش. لكه ای از روشنایی نور در زیر پتو جا ماند و در پشت پلك ها اول سرخ شد و بعد بنفش وبعد با دنباله ی سفید نامعلومی گم شد. یوسف متوجه شد كه بی خودی وارد اتاق شده است و تازه وقتی آن عكس هم ظاهر شود به چه درد می خورد: زنی كه تك و تنها، لخت خوابیده است بی آن كه یوسف در بغلش بوده باشد.

بالاخره یک داستان! از این داستان مینیمالیستی تقریبا خوش‌ام آمد. به‌تر بگویم، اجزایی داشت که از آن‌ها خیلی خوش‌ام آمد و البته اجزایی که چندان مورد پسندم نبودند. مثلا پاراگراف دوم («یوسف به اتاق خواب اولی برگشت، فلاش زد و از سر و سینه‌ی لخت زنی که هرگز در کنارش نبوده است عکس گرفت …») ‌واقعا خوب است – به خواننده اجازه‌ی برداشت شخصی می‌دهد، توصیف زیبا و ماهرانه‌ای انجام می‌دهد و با این همه کاملا موجز است. اما، از طرف دیگر، دیالوگ‌ها به‌ام نچسبیدند چون طبیعی نیستند، غیرانسانی‌اند. علاوه بر این‌ها، ورود نویسنده به زیر پتو (با این‌که در موردش به طور کامل توضیح داده شده است) چندان جالب نیست. در یک داستان 500 کلمه‌ای، 58 کلمه درباره‌ی چنین چیزی نوشتن و هیچ استفاده‌ای هم نکردن، بیش‌تر یک ژست پست‌مدرن است (گرچه خود داستان بدون چنین چیزی هم پست مدرن محسوب می‌شود) با این‌که می‌توان از دید دیگری نیز به آن نگاه کرد و آن را طنز گزنده‌ی نویسنده نسبت به پست‌مدرن‌ها دانست – اما در هر صورت من خوش‌ام نیامد. نکته‌ی جالب دیگر هم اسم قهرمان داستان –یوسف- است. یوسف در داستان چه می‌کند؟ و شما را یاد که می‌اندازد؟ شاید این مهم‌ترین نکته‌ی داستان باشد – گرچه نمی‌دانم نویسنده واقعا چنین قصدی داشته است یا نه.
در کل، می‌توانم بگویم که نیمه‌ی اول داستان استادانه نوشته شده است و نیمه‌ی دوم‌اش (جز آخرین پاراگراف‌اش که البته این هم کاملا به تفسیر خواننده بستگی دارد) جذابیت کم‌تری دارد. ویژگی‌ی مهم داستان هم همان‌ایست که گفتم: راحت می‌گذارد برداشت شخصی بکنی. (نقد 250 کلمه‌ای برای داستان 500 کلمه‌ای نوبره!)

اسم قصه‌ام (…) است (نیما

اسم قصه‌ام (…) است (نیما تقوی)

توی این كره‌ی خاكی سرزمینی وجود داره كه شبیه گربه است. تو پایتخت این سرزمین شهركی است كه آدمهاش بی‌كلاس اما فرهنگی‌اند. تو یكی از بلوكهای شهرك، بهتر بگم تو طبقة چهارمش با دو تا از بهترین آدمهای دنیا پسری زندگی می‌كنه كه من باشم. …

«اسم قصه‌ام (…) است» ویژگی‌های متعددی دارد، اما از ذکر تک‌تک‌شان خودداری می‌کنم و فقط و فقط چند نمونه‌اش را بیان می‌کنم.

«تند تند دویدم پایین دم در كه رسیدم دیدم ای دل غافل صدای ماشین با حال است یعنی آره …. وقتی كه در رو وا كردم. بله همون پیكانی‌یه بود ماشینش كه در اومده دنبال ما اومده آخه اون تو آژانس كار می‌كنه گفتم سلام.» [از بخش انتهایی داستان]

این‌جا راوی سوار آژانسی می‌شود که راننده‌اش را از قبل به طریقی می‌شناسد و می‌داند که در آژانس کار می‌کند. اما چنین چیزی را کی می‌گوید؟ دقیقا همان وقتی که لازم‌اش دارد («… آخه اون تو آژانس کار می‌کنه …») و این یعنی هیچ طرحی برای نقالی وجود ندارد. شیوه‌ی بیان کل نوشته دقیقا شبیه به زمانی‌ست که می‌خواهیم برای یک جمع آشنا واقعه‌ای را تعریف کنیم و خوب، این چندان جذاب نیست. نکته‌ی دیگر، علایم سجاوندی‌ست که در این داستان رعایت نشده است – متن نشانه‌گذاری نشده است و گمان نکنم کسی بتواند چنین عدم استفاده‌ای را با انگیزه‌ای مشابه با متن‌ای چون کوری ساراماگو در نظر بگیرد (در آن‌جا دلیل چنین کاری، محوکردن روایت بود تا شبیه به محوشدگی‌ی ذاتی در کوری باشد). جد از این، از زبان روایت نیز خوش‌ام نیامد. اعتقادی به زبان پاستوریزه ندارم، اما چنین نوع به‌کارگیری‌ای نیز به مذاق‌ام خوش نمی‌آید. در نهایت این‌که لازم است شما را به توضیحی که در نوشته‌ی خانم میرزاحسینی (تصویر آخر) درباره‌ی به کارگیری روای‌ی اول شخص گفته بودم ارجاع دهم.

30 ثانیه از یك 24

30 ثانیه از یك 24 ساعت … (آرش آزرمی)

… هیییییی !با توام ، بیا دیگه!
و او باز داشت نگاهش میكرد…
چته؟ باید خودم بردارم بكشمت تا اونجا!؟ خسته شدم بابا! دیگه نمیتونم!
و او می خواست بگوید ،ولی نمیتوانست…

یک عکس از یک فاجعه‌ی انسانی! اما نه عکسی که دوست‌اش داشته باشم. نه آن‌قدر مینیمالیست که تو را مجبور به خوانش تک‌تک کلمات‌اش بکند و نه آن‌قدر از زاویه‌ای متفاوت که مبهوت قاب‌اش بشوی. گرچه شاید تلخی به اندازه‌ای زیاد شده است که روایت ساده‌ای از آن ما را قانع نمی‌کند. نمی‌دانم!

تصویر آخر (فهیمه میرزا حسینی)

تصویر آخر (فهیمه میرزا حسینی)

در خیالم می بینم، واضح می بینم كه دیواری بر سرم فرو می ریزد و همیشه تصویر دیوار سنگین در حال ریزش درست در لحظه آخر، درست در لحظه ای كه سنگینی اش را با یستی بر جمجمه ام حس كنم از برابر چشمانم محو می شود اصولا من خیالی نارس دارم . خیالی تصویری اما گنگ و ناكامل . امكان اینكه چنین دیوار سنگینی جمجمه ام را خرد كند به نظرم بسیار است اما همین مغز متلاشی نشده سالهاست كه راه از هم پاشیده شدن را طی می كند. …

یک کابوس شخصی؟ کابوسی که از زمان کودکی با ماست اما حاضر نیستیم از دست‌اش بدهیم، گویی حرفی برای‌مان دارد که می‌بایست بفهمیم و درست زمانی که به اندازه‌ای به آن نزدیک می‌شویم تا درک‌اش کنیم، همه چیز تمام می‌شود؟ شاید چنین چیزی باشد. همه‌مان از این کابوس‌ها داریم. کابوس‌هایی که بلای جان‌مان‌اند اما بی‌آن‌ نیز حس می‌کنیم چیزی‌مان کم است.
تصویر آخر طبق معیارهای من به هر حال داستان کوتاه نیست (و صد البته داستانی می‌نیمالیستی و هزار البته رمان!). مخاطب‌اش شاید بیش‌ از یک داستان کوتاه‌خوان کلاسیک (البته چنین کلمه‌ای برای داستان کوتاه کمی خنده‌دار می‌نماید) یک خواننده‌ی شعر –آن هم مخصوصا شعر سپید- باشد. با این‌که به نقد ایرادگیر اعتقادی ندارم (و البته اکثر نقدهایی هم که می‌بینیم دقیقا از همین مدل هستند) اما می‌خواهم بگویم که مواظب به کارگیری راوی‌ی اول شخص باشید. با این‌که در ظاهر ساده‌تر از راوی‌ی سوم شخص می‌نماید، اما واقعیت چیز دیگری‌ست. روایت اول شخص، دارای این مشکل عظیم است که نمی‌توان با آن عکس گرفت! و اگر با آن عکس بگیری، خیلی ساده تبدیل به چیزی می‌شود که به آن می‌گویم گیرافتادن در چاه دفتر خاطرات! خیلی ساده نمی‌توان داستانی بدین شیوه نقل کرد مگر این‌که حیات مستقل و کامل راوی را به خواننده بقبولانی. به نظرم یکی از بهترین نمونه‌های چنین کاری،‌ رمان «سفر به انتهای شب» سلین است.

رعنا (یوسف علیخانی) هنوز اگر

رعنا (یوسف علیخانی)

هنوز اگر زنده باشد، لابد می نشیند توی تلار و رو می كند به باغستان پایین خانه كه درخت هایش از كوچه بین خانه و چپر باغچه اول شروع می شود و می رود پایین. درخت های باغچه حالا دیگر آمده اند بالا و وقت فندق چین كه برسد، می شود فندق ها را از نوك شاخه ها كه برابر پشت بام هستند، دیدار كرد.
می دید كه روی هر تك شاخه ای یكی نشسته و دارد به بچه اش شیر می دهد. بعد هم زل می زده اند به تلار و پوست تخت كه او رویش می نشسته. همه سینه هایی پر شیر دارند و به دهان بچه هایشان فرو می كنند.

این داستان با آن‌که از آن‌هایی نبود که مشتاق‌اش باشم،‌ ولی به هر حال برخلاف بسیاری از متن‌های دیگری که در این مسابقه شرکت داده شده‌اند، ویژگی‌های متداول (و البته نه الزامی) داستان کوتاه را دارد: روایت داستانی،‌ شخصیت‌پردازی، طرح کلی و مینیمالیسم لازم برای یک داستان کوتاه.
داستان از زبان راوی‌ی بیرونی‌ای نقل می‌شود که نسبت به کل ماجرا دید کافی دارد. می‌توان گفت دانای‌ی کل است، راوی‌ی در جریان نیست و دروغ‌گو هم نمی‌نماید (گرچه به نظر من دلیلی نداشت که سخنی از «دکتر»ای به میان بیاید تا نقالی توجیه شود – این توی ذوق‌ام زد). اکثر روایت نیز در زمان گذشته‌ی ساده است و این،‌ باورپذیری‌ی داستان را به صورت واقعه‌ای تاریخی بیش‌تر می‌کند (گرچه چنین زمانی، در داستان کوتاه کاملا متداول است). عدول از چنین زمانی در ابتدا و انتهای داستان مشاهده می‌شود که خیلی راحت عدم قطعیت اضافه شده در آن بخش را می‌بینیم. به نظرم انتهای داستان با این‌که ضربه‌زننده نیست (و چنین چیزی را معمولا نمی‌پسندم) اما ویژگی‌ی منحصر به فردی دارد و آن هم این‌که ما را به ابتدای داستان حواله می‌کند. این‌کار در اصل ایجاد چرخه‌ایست که با تکرار جملات ابتدایی (گرچه با کمی تغییر) انجام شده است – دقیقا به همین دلیل داستان را دو بار به طور کامل خواندم.
شاید بتوان گفت ویژگی‌ی منحصر به فرد این داستان، زبان روستایی آن است. با این‌که چنین گفته‌ای راحت نیست،‌ اما به نظر می‌رسد چنین کاری می‌تواند باعث افزودن بافتی شود که به دلیل عدم شناخته‌بودن برای خواننده، باز هم باورپذیری‌ی آن را بیش‌تر کند – یعنی به دلیل این‌که من زبان،‌ آداب و رسوم و … آن منطقه‌ی فرضی را نمی‌دانم، سیر داستانی‌ی آن را قبول می‌کنم.
تا این‌جا بررسی‌ی ساختارگرای ماجرا بود. اما این سوال هنوز پاسخ داده نشده است: که چه؟ رعنا،‌ چیست؟ روایت یک زندگی؟ چه زندگی‌ای؟ چه ویژگی‌ی خاصی دارد این زندگی؟ چه چیزی این وسط قرار است بفهمیم؟ شاید، و فقط شاید بتوان گفت که رعنا روایت زنی‌ست که خود،‌ جهان خود را می‌سازد – یک زن مدرن روستایی!

همان‌طور که چند روز پیش

همان‌طور که چند روز پیش نوشته بودم، مسابقه‌ی داستان‌نویسی‌ به مناسبت صدمین سال‌گرد تولد صادق هدایت توسط سایت سخن برگزار می‌شود. امشب فرصت کردم تا بعضی از داستان‌های مسابقه را بخوانم و برای بعضی‌شان هم نقدکی نوشتم. اما از آن‌جایی که حس می‌کنم فرستادن نظرم در آن‌جا خیلی پرفایده‌ نیست، ترجیح می‌دهم در این‌جا نیز قرارشان دهم. خوبی‌ی این‌کار این است که بعضی داستان‌های خوب ممکن است کشف شوند و در نتیجه خوانده شوند (و این به‌ترین چیز برای نویسنده‌شان است). هر نقد به علاوه‌ی بخشی از داستان و هم‌چنین لینک به کل داستان را در نوشته‌های بعدی می‌آورم.

به جای انسان، انسانیت، به

به جای انسان، انسانیت،
به جای فرد، ‌جمع،
به جای قطعیت، احتمال وقوع،
به جای عشق، دوست داشتن،
به جای مطلق‌گرایی، نسبی‌گرایی،
و به جای تقدیر، اراده را جای‌گزین کنیم – ممکن است به نفع‌مان باشد!

بله! واقعیت این است که مطمئن نیستم چنین فرمولی خوب باشد. خوب چیست؟ دقیقا اولین سوال همین است. خوب چیست؟ و بعد، سوال دوم این‌گونه مطرح می‌شود: حالا که دانستیم خوب چیست، چگونه می‌توان به آن رسید. مدتی‌ست که سوال اول برای‌ام خیلی مهم بوده است و به نظرم تا حد زیادی مشکل می‌نماید (از دیدگاهی حتی شاید غیرقابل حل)، اما واقعیت این است که سوال دوم هم چندان پاسخ مشخصی ندارد. سوال دوم، حتی ‌ممکن است (تاکید می‌کنم روی این، کاملا بستگی دارد به راه حل «خوب» بودن) کاملا در حوزه‌ی عقلی باشد اما این هم جزو مسایل حل شده‌مان نیست به هر حال. حتی در یک دیدگاه ماتریالیستی هم ما نمی‌دانیم چگونه باید سیستم‌مان را کنترل کنیم تا به هدف مورد نظر برسیم. شاید مرز این دو سوال دقیقا همان مرز فلسفه و علوم (اجتماعی یا دقیق) را مشخص می‌کند.

قوانین عشق مورفی (اگر نمی‌دانید

قوانین عشق مورفی
(اگر نمی‌دانید قوانین مورفی چه هستند، می‌توانید برای شروع نگاهی به این‌جا بیندازید.)

1. همه‌ی خوب‌ها گرفته شده‌اند.
2. اگر کسی گرفته نشده باشد، حتما دلیلی دارد. (نتیجه‌ی 1)
3. هرچه زیباتر، دورتر!
4. عقل × زیبایی × قابلیت دست‌رسی = ثابت
5. میزان عشق هر کسی نسبت به تو، متناسب با معکوس عشق تو نسبت به اوست.
6. پول نمی‌تواند عشق بیافریند، اما به طور قطع تو را در موقعیت بهتری قرار می‌دهد.
7. بهترین چیزهای دنیا مجانی‌اند – و هر قران‌شان می‌ارزد.
8. هر عمل دوستانه‌ای، عکس‌العمل نه چندان دوستانه‌ای در پی دارد.
9. پسران (دختران) زیبا از همه دیرتر تمام می‌شوند.
10. اگر به نظر بیش از حد خوب می‌نماید که واقعیت داشته باشد،‌ احتمالا واقعیت ندارد.
11. در دست‌رس بودن تابع‌ای از زمان است. دقیقه‌ای که تو علاقه‌مند می‌شوی، لحظه‌ایست که او کس دیگری را پیدا می‌کند.

(تاکیدها از من است! بعضی از قوانین – مثلا 9 یا 7- اصولا بی‌ربطند. ولی چیزی مثل شماره‌ی 4، وحشت‌ناک زیباست!) در ضمن توصیه می‌شود که اصل‌اش را هم ببینید – ترجمه معمولا شاه‌کار نمی‌شود:

Murphy’s Love Laws
1. All the good ones are taken.
2. If the person isn’t taken, there’s a reason. (corr. to 1)
3. The nicer someone is, the farther away (s)he is from you.
4. Brains x Beauty x Availability = Constant.
5. The amount of love someone feels for you is inversely proportional to how much you love them.
6. Money can’t buy love, but it sure gets you a great bargaining position.
7. The best things in the world are free — and worth every penny of it.
8. Every kind action has a not-so-kind reaction.
9. Nice guys(girls) finish last.
10. If it seems too good to be true, it probably is.
11. Availability is a function of time. The minute you get interested is the minute they find someone else.