یک ذهن زیبا: برداشت دوم – مساله‌ی ذهن

همیشه همین‌طوری‌ست. هر وقت می‌خواهی بنویسی، کاغذ و قلم (یا معادل‌اش – کامپیوتر و کی‌برد) پیدا نمی‌کنی و هر وقت هم که پیدا می‌کنی نمی‌دانی چه باید بنویسی. تازه تازه تازه بدترش این‌که اگر همان موقع هم کاغذی چیزی به‌ات بدهند، نمی‌توانی بنویسی چون مشکل اصلا این حرف‌ها نیست. مشکل از آن‌جا پیدا می‌شود که تنها حس می‌کنی باید یک چیزی بنویسی ولی هنگامی که قرار بر نوشتن می‌شود بازمی‌مانی. بدتر بدتر این‌که حتی نمی‌توانی دقیقا بفهمی چه حسی داری و تنها حس می‌کنی که حسی داری که می‌بایست به گونه‌ای نوشته شود. خب … این‌گونه معمولا نتیجه‌اش همین می‌شود که می‌بینی: یک بازمانده‌ای مربوط –ولی نه دقیقا همان- از آن حس‌ات، یعنی درست همین نوشته.
دیروز قرار فیلم اول هر ماه شب‌های زنده‌رود بود و توانستم برای بار دوم فیلم “A Beautiful Mind” را ببنیم. خیلی دوست‌اش دارم. هر دفعه انرژی‌ی تازه‌ای به من می‌دهد. جان نش، فوق‌العاده بود. شخصیت‌اش برای‌ام خیلی جالب است. نمی‌توانم و نمی‌خواهم بگویم که دوست داشتم شبیه او باشم اما بخش‌های زیادی از زندگی‌اش را دوست داشتم. دفعه پیش هم که آن را دیدم، کلی حس جالب به‌ام دست داد. صبر کن ببینم دقیقا چه چیزی نوشته‌ام … عجیب است! هیچ چیزی ننوشته بودم. تنها انگار در وبلاگ‌ام درباره‌اش نوشته بودم. به هر حال مهم نیست. مهم این است که فیلم تاثیرگذاری بر من بوده است. یکی از بهترین فیلم‌های چند ماه اخیر. شاید هم بیش‌تر از این حرف‌ها. می‌شود گفت که یکی از معدود فیلم‌هایی که دوست دارم دوباره ببینم‌اش.

پس از این فیلم بود که دوباره یاد همان موضوع قدیمی خودم افتادم: اندیشیدن و تفکر انسانی. چه چیزی این وسط می‌اندیشد؟ اصلا اندیشه چیست؟ من چه تفاوتی با یک شبکه عصبی دارم؟ همین‌طوری می‌گویم هیچی! می‌گویم این پدیده emergence است که منجر به پیچیدگی می‌شود. می‌گویم این شبکه‌ی عصبی معمول‌ای را که به کار‌ش می‌گیرم اگر گسترش بدهیم،‌ همین مغز ما می‌شود. ولی این را از کجا آورده‌ام؟ یک دل‌خوشکنکی است که بدون حل مساله مرا قانع می‌کند؟ گمان‌ام نقش‌اش فعلا همین است. از بین انتخاب‌های متعدد حل این مساله (وجود روح یا وجود نداشتن‌اش)،‌ دومی را برگزیده‌ام با توجیهی به همین صورت. اما تنها مشخص کرده‌ام که اصول اولیه‌ی من چه هستند اما نشان نداده‌ام که این اصول اولیه چگونه با گسترش‌شان، به نتایجی منتهی می‌شوند که در طبیعت مشاهده می‌کنیم (و در این‌جا دیده می‌شود که اثبات چنین چیزهایی مبتنی بر مقایسه نتیجه و پدیده هستند و نه صداقت مسیر حرکت از اصول به قضیه). و من، اکنون، به طور قطع می‌گویم که تشنه فهم این هستم. متاسفم ولی خوش‌حال‌: مساله بسیار عظیم است! نمی‌دانم بتوانیم (من و بقیه آدم‌ها) از عهده‌اش بربیاییم ولی من تلاش می‌کنم که به آن نزدیک شوم. و به نظر می‌رسد مسیر زندگی‌ام به هر حال در حول و حوش همین تاب خواهد خورد.

یک ذهن زیبا: برداشت سوم

چند روز پیش –پنج‌شنبه‌- از کانال 1، فیلم A Beautiful Mind پخش شد. دوست‌اش دارم. می‌خواستم آن زمان چیزکی در موردش بنویسم که الان دیگر در آن حس و حال نیستم. دفعه‌ی پیش هم حس و حال خاص‌ای داشتم که همان‌طور که نوشته‌ام دیر رسیده بودم برای ثبت‌اش. اما گمان‌ام نوع‌اش با آن فکرهای چند روز پیش‌ام فرق می‌کرد. دفعه‌ی پیش از نوع مساله‌ی اندیشه بود –اگر درست یادم باشد- و این بار اصلا چیز دیگری بود. بیش‌تر به رنج جان نش فکر می‌کردم و شباهت‌اش با خودم. بگذریم … گفتن ندارد!

امروز

یک تبعه سویس در بازداشت شد
شنبه‌ شب‌ نیروهای‌ امنیتی‌ كشورمان‌، یك‌ تبعه‌ كشور سویس‌ را كه‌ از سایت‌ نیروی‌ هوایی‌ ارتش‌، فیلمبرداری‌ كرده‌ بود، بازداشت‌ كردند. بنا بر گزارش‌ بازتاب‌، زمانی‌ كه‌ این‌ تبعه‌ سویس‌ به‌ همراه‌ 3 ایرانی‌ دیگر، مشغول‌ فیلمبرداری‌ از سایت‌ نیروی‌ هوایی‌ بودند، شاهدان‌، این‌ امر را به‌ نیروهای‌ امنیتی‌ گزارش‌ می‌كنند و به‌ دنبال‌ آن‌، ماموران‌ با دریافت‌ مشخصات‌ آنان‌، موفق‌ می‌شوند فرد سویسی‌ را به‌ همراه‌ دو زن‌ ایرانی‌ ـ كه‌ گویا از بستگانش‌ بودند ـ در حالی‌ كه‌ سوار بر یك‌ خودرو سمند به‌ سمت‌ تهران‌ در حركت‌ بودند، دستگیر كنند.گفتنی‌ است‌، به‌ همراه‌ فرد دستگیر شده‌، یك‌ دوربین‌ فیلمبرداری‌، یك‌ دستگاه‌ دوربین‌ عكاسی‌ و سه‌ حلقه‌ فیلم‌ از تصاویر سایت‌ نیروی‌ هوایی‌ به‌ دست‌ آمده‌ است‌.هنوز از انگیزه‌ این‌ فرد خارجی‌ برای‌ تهیه‌ تصاویر و فیلم‌های‌ مذكور، خبری‌ در دست‌ نیست‌.
به خواندن ادامه دهید

مکر سانسور و آینه امروز

نگذاریم صدای‌مان برای همیشه خفه شود،
نگذاریم قوی‌ترین و آزادترین رسانه‌های‌مان به دست افرادی چون سعید مرتضوی روز به روز ضعیف‌تر شود!
اگر حکومت اسلامی ایران فاشیستانه سعید مطلبی را به گروگان می‌گیرد،
اگر این جمهوری‌ی دروغین می‌خواهد فریاد هیچ خانه‌ای به همسایه‌اش نرسد و روزنامه‌ها را فله‌ای می‌بندد و سایت‌ها را هزار هزار سانسور می‌کند،
بگذارید نشان دهیم که هیچ‌گاه زورش به ما وب‌زی‌ها نمی‌رسد:
به جای یک روزنامه، صدها وبلاگ شخصی سر بر می‌آورد،
به جای صد خواننده‌ی کم‌تر روزنامه از دست رفته، هزار خواننده‌ی وبلاگ اضافه می‌شود،
و به جای یک فریاد خفه شده، صدها هزار آزادی‌خواه در این فضای مجازی معترض می‌شوند.

به اصلاح‌طلبان حکومتی‌ی ایران اعتقادی ندارم – همه‌شان سر و ته یک کرباس‌اند: از عباس عبدی، اکبر گنجی و شمس الواعظین بگیر تا خاتمی گفتار درمان‌گر و کروبی و فلانی و بهمانی. با این وجود مخالف بسته شدن سایت‌های همین اصلاح‌طلبان‌ام دروغین‌ام. اطلاع‌رسانی –هر چند ملاحظه‌کارانه- کم‌ترین چیزی است که در این شرایط لازم داریم. و بستن سایت‌های خبری، اساسی‌ترین سانسوری است که هر حکومتی می‌تواند انجام دهد. برای همین هر سایت آینه‌ای –که مکر سانسور را بر باد دهد- شایسته‌ی اطلاع‌رسانی‌ی دو چندان است. آینه‌ی سایت امروز و بامداد را ببینید.
در ضمن حسین درخشان هم نظراتی در این‌باره دارد که این‌بار جالب توجه است. پیش‌نهاد می‌کنم بخوانیدش.

دانش‌گاه غیرشرعی

بعضی چیزها از بس احمقانه‌اند،‌ باعث خنده‌ات می‌شود: می‌خواهی صفحه‌ای مربوط به روباتیک از دانش‌گاه Essex انگلستان را باز کنی، می‌بینی که فیلتر شده است. کمی فکر می‌کنی تا ببینی چه چیز روباتیک غیرشرعی است، بعد یاد اسم دانش‌گاه می‌افتی و حسابی می‌خندی. ابله‌ها! (ISPاش هم ParsCyberian است).

توهم قدرت است!

از طرف خوش‌ات نمی‌آید. می‌دانی خیلی‌های دیگر هم همین‌طوری‌اند ولی نه آن‌ها چیزی می‌توانند بگویند و نه تو: طرف رییس قلدری است! تازه خوش نیامدن‌تان زیاد هم بی‌دلیل نیست، به اعتقادت او شایسته‌ی موقعیت‌اش نیست. فکر می‌کنی که آیا او هم از چنین چیزی خبر دارد و دو دستی –و با خشونت- آن بالا نشسته یا دچار توهم شده است و اصلا درک نمی‌کند. بعد نگران می‌شوی که نکند تو هم به توهم فکر می‌کنی بقیه از او خوش‌شان نمی‌آید. به چشم‌های‌اش نگاه می‌کنی و می‌روی.

خرابی موقت

اگر امروز چندین و چند بار به این‌جا سر زدید و با صفحه‌ی نصفه مواجه شدید،‌ و یا حتی گول pingهای این‌جا را خوردید و حالا حس می‌کنید به کانتر من زیادی محبت کرده‌اید،‌ زیاد از دست ضدخاطرات عصبانی نشوید. مشکل داشت کمی! در ضمن،‌ روی کانترم هم چیزی اضافه نشد چون در آن ساعات خراب بود.

Laura Branigan

صدای عجیبی بود. حس نوستاژیکی به آن داشتم. آشنا بود ولی نمی‌دانستم چیست. سال‌ها بود نشنیده بودم‌اش. به سمت تلویزیون آمدم و نگاه کردم. بله! همان بود. آخرین بار کی شنیده بودم‌اش؟ ده سال پیش؟ یا بیش‌تر؟ آن‌قدر قدیمی بود که خودآگاه‌ام نسبت به آن واکنش نمی‌داد، بلکه ناخودآگاه‌ام بود که آن را تبدیل کرده بود به خاطره‌ای نوستالژیک. یک سال پیش بود که فهمیدم این آوای عجیب، Self Control از Laura Branigan است. آن زمان‌ها که اولین بار شنیدم‌اش گمان‌ام فقط چهار پنج سال‌ام بود و تقریبا هر چه از آن زمان برای‌ام باقی مانده است در لایه‌های زیرین شخصیت و هویت‌ام پنهان است. Laura Branigan یکی از معدود خواننده‌هایی است که آن‌قدر برای‌ام عمیق و دست نیافتنی شده است که هیچ‌گاه نمی‌توانم فراموش‌اش کنم. و حالا او مرده است. او یکی دو هفته‌ی پیش در خواب مرد و در آن هنگام 47 سال بیش‌تر نداشت. روح‌اش شاد.

Self Control
Oh, the night is my world
City light painted girl
In the day nothing matters
It’s the night time that flatters
In the night, no control
Through the wall something’s breaking
Wearing white as you’re walkin›
Down the street of my soul

You take my self, you take my self control
You got me livin› only for the night
Before the morning comes, the story’s told
You take my self, you take my self control

Another night, another day goes by
I never stop myself to wonder why
You help me to forget to play my role
You take my self, you take my self control

I, I live among the creatures of the night
I haven’t got the will to try and fight
Against a new tomorrow, so I guess I’ll just believe it
That tomorrow never comes

A safe night, I’m living in the forest of my dream
I know the night is not as it would seem
I must believe in something, so I’ll make myself believe it
That this night will never go

Oh-oh-oh, oh-oh-oh, oh-oh-oh, oh-oh-oh
Oh-oh-oh, oh-oh-oh, oh-oh-oh, oh-oh-oh

Oh, the night is my world
City light painted girl
In the day nothing matters
It’s the night time that flatters

I, I live among the creatures of the night
I haven’t got the will to try and fight
Against a new tomorrow, so I guess I’ll just believe it
That tomorrow never knows

A safe night, I’m living in the forest of a dream
I know the night is not as it would seem
I must believe in something, so I’ll make myself believe it
That this night will never go

Oh-oh-oh, oh-oh-oh, oh-oh-oh, oh-oh-oh, oh-oh-oh
You take my self, you take my self control
You take my self, you take my self control
You take my self, you take my self control …

اعتراض به اعدام زیر 18 ساله‌ها

این‌که حکم اعدام –از بین بردن هستی‌ی یک فرد- قابل قبول است یا خیر، بحث گسترده‌ و پیچیده‌ایست. طبیعی است که خیلی‌ها اعتقاد دارند اعدام مجازات تنبیهی‌ی غیرقابل قبولی برای فرد است (چون او با اعدام هیچ‌گاه متنبه نخواهد شد) و هم‌چنین هیچ‌کسی –حتی قانون- اجازه چنین رفتار نسبت به هستی‌ی فرد را ندارد (چرا؟ نیاز به کمی انسان‌گرایی غلیظ داریم) و در عوض خیلی‌ها به دلایل دیگر –چه اثر تنبیهی‌ی آن بر جامعه و کاهش جرم و چه اثر ماورا طبیعی‌ی آن- بر لزوم‌اش باور دارند. فعلا کاری به چنین بحث‌هایی ندارم و نظرم را هم فعلا پیش خود نگه می‌دارم، اما در عوض با استناد به چیزهای خیلی دم دستی‌ای چون قانون می‌دانم که اعدام شخص زیر 18 سال از دید بسیاری از جوامع غیرقابل قبول است. اما حکومت ج.ا.ا. چندان به چنین چیزهایی باور ندارد. نتیجه‌اش هم عاطفه‌ای بود که چندی پیش از بین رفت و نتیجه‌ی جدیدترش هم صدور حکم اعدام برای علی، مرتضی و میلادی است که هنوز 18 سال‌شان نشده.
در این‌جا امضا جمع‌کنی‌ای راه انداخته شده است برای اعتراض به چنین حکمی و در این‌جا هم به نام مخالفت با احکام ضدانسانی در ایران چیزهایی نوشته شده است. پیش‌نهاد می‌کنم در آن امضاجمع‌کنی شرکت کنید. چنین کاری البته مسوولین را به طور مستقیم نمی‌ترساند، اما در عوض فشارهایی بر آن‌ها وارد می‌آورد –چه از طریق سازمان ملل و دیدبان حقوق بشر و چه از طریق روزنامه‌نگارانی که چنین خبرهایی را منعکس می‌کنند- و شانس در خفا کشتن و دفن کردن آنان را کم می‌کند. اگر مخالف با اعدام انسان‌های زیر 18 سال هستید، آن متن را امضا کنید و به دوستان‌تان نیز بگویید.

ابتذال شایسته ایران – توضیح اضافه

گمان‌ام مفید باشد درباره‌ی این نوشته اندکی بیش‌تر توضیح دهم:
1-من به آن حد از آزادی باور دارم که به سانسور چنین برنامه‌هایی اعتقاد نداشته باشم. گرچه به عنوان یک فرد آزاد این حق را نیز به خود می‌دهم که سعی در گسترش فکر خود درباره‌ی چنین برنامه‌هایی داشته باشم. آزادی مستلزم بی‌تفاوتی نیست که اگر باشد از جنس آزادی‌ی حیوانات پست‌تر است.
2-مبتذل خواندن چنین برنامه‌ای هیچ ارتباطی به نوع معیار «شایستگی» ندارد. برداشت نادرستی است اگر کسی تصور کند چون این برنامه می‌خواست زیباترین دختر ایرانی را انتخاب کند، از طرف من مبتذل خوانده شد. در این‌جا ابتذال بیش‌تر به فرم برمی‌گردد تا محتوی. گو این‌که هدف آن برنامه اصلا انتخاب زیباترین نبود: یعنی شایستگی را بدون معیار مشخص قضاوت می‌کرد.
3-مضحکه خواندن چنین چیزی، صد البته، به لفظ «شایستگی» برمی‌گردد. مفهوم دختر شایسته -چه معیار زیبایی (که پدیده‌ایست ذهنی و نه عینی) باشد و چه نمرات درسی- توهین برانگیز است. هیچ دلیلی وجود ندارد که دختر یا پسر شایسته انتخاب شود که بعدا شور معیارش را بزنیم. البته این ایراد فقط به این مورد و فقط به ایرانی‌ها باز نمی‌گردد: سراسر جهان پر شده است از مسابقاتی که هیچ توجیه انسانی‌ای ندارد.
4-قبول دارم که ایرانی بودن من و در این جامعه بزرگ شدن من‌ باعث تفاوت افکارم با ملیت‌های دیگر می‌شود و احتمالا درک من از آزادی متفاوت است با درک سهیل از همان مفهوم –که چون در امریکا می‌زید، تجربه‌های متفاوتی با من داشته است- اما باز هم برای‌ام سخت‌باور است شنیدن یا خواندن این‌ موضوع که درک من از آزادی علیل است و در عوض درک یک امریکایی کامل و بدون نقص است.
5-به بتسی: می‌خواهم بدانم آیا اشتباه است کشتن پشه‌ای که مستقیم به سمت صورت‌ام می‌آید و نمی‌گذارد بنویسم؟ مطمئن‌ام دردش نمی‌آید!

ابرهوش‌مندی

تا به حال چیزی درباره‌ی The Singularity و آینده‌ی بشریت گفته بودم؟ مطمئن نیستم،‌ شاید اشاره‌ای کرده باشم، اما بعید می‌دانم زیاد در این‌جا نوشته باشم. گرچه برای بعضی‌ها حسابی و مفصل توضیح داده‌ام که یعنی چه و چه اتفاقاتی ممکن است بیافتد. یکی از مهم‌ترین اتفاقاتی که به عنوان The Singularity شناخته می‌شود، رسیدن به ابرهوش‌مندی (SuperIntelligence) است. ابرهوش‌مندی، یعنی رسیدن به هوش‌ای بالاتر از هوش انسان. آیا چنین چیزی ممکن است؟ این مقاله‌ی Nick Bostrom که دکترای فلسفه را بخوانید (این‌که دقیقا چه کاره است را در سایت‌اش ببینید. البته من از قبل نمی‌شناختم‌اش و یعنی جزو ده نفر مشهورتر جهان نیست). در ضمن باید یادآوری کنم که این تنها یکی از دیدگاه‌های ممکن است.
[لینک را از طریق لینک‌دانی‌ی عصرجدید پیدا کرده‌ام که گاهی لینک‌های خیلی خوبی معرفی می‌کند.]

ابتذال شایسته ایران

امشب بر حسب اتفاق برنامه‌ای را در یکی از این کانال‌های ایرانی‌ی ماهواره‌ای دیدم که مربوط می‌شد به انتخاب دختر شایسته‌ی ایرانی. برنامه شامل یک مجری‌ی بی‌سواد، تعدادی تماشاچی تشویق‌کن،‌ دکور صحنه‌ی زشت و بی‌ربط–که با آن نه تنها می‌توان جشن پسر شایسته، که محقق برتر و هم‌چنین جشن شکوفه‌ها را نیز برگزار کرد- و چنین صحنه‌هایی بود:
مجری – خب، حالا می‌رسیم به عزیز شماره‌ی 6 که من اسم‌ش رو ندارم. می‌آی بالا دخترم؟
دختر شماره‌ی 6، از پلکان سمت چپ صحنه بالا می‌آید. مجری به سمت‌اش می‌آید و جلوی دست و پای دختر را می‌گیرد و از او می‌پرسد «اسم‌ت چیه عزیزم؟» دختر که در همان حال که پشت به صحنه است می‌گوید فلان. بعد مجری از کجای‌اش در می‌آورد که فلان عزیز، دکتر هستند و بعد توضیح می‌دهد که خانم قرارست سال آینده پزشک عمومی بشود و برای شرکت‌کنندگان آرزوی بیماری و معالجه توسط خانم دکتر می‌کند. درست در همین لحظه مجری با بی‌شرمی می‌پرسد چه برنامه‌ای برای ما داری، و باورم نمی‌شد وقتی دختر چنین چیزی گفت:
دختر- می‌رقصم!
دخترک مثلا چند سال تحصیل کرده است و حالا خودش را در این مضحکه‌ی عمومی‌‌ای قرار داده است که می‌خواهد شایسته‌ترین‌شان را انتخاب کند و دخترک برای تایید شایستگی‌اش نه به علم‌اش، نه به فکرش، و نه حتی به جسم‌اش –که بگوید بیایید و به قول دوستی از «جاذبه‌های جنسی‌ام» حظ بصر ببرید- که به کارکرد نورون‌های حرکتی‌اش می‌نازد: دخترک به چه نامیزانی می‌رقصد!
آدم‌های دیگر هم کم و بیش همین‌اند. یکی 6 سال است تذهیب کار می‌کند و نقش‌های‌اش را به تماشاچیان نشان می‌دهد و مجری هم در آخر از او می‌پرسد «ببخشید، این هنر اسم‌ش چیه دخترم؟» و وقتی دختر به او می‌گوید «تذهیب» پاسخ می‌دهد «آها! نمی‌دونستم!» و یکی دیگر هم نقاشی‌اش را به این و آن نشان می‌دهد، یکی دیگر عذر می‌خواهد که تمرین نکرده است و شروع می‌کند به خواندن و دیگری هم گویا کاتای کاراته به عرضه می‌گذارد.
حال علی رفیعی اعتراض می‌کند که مسوولان تفاوت تئاتر ملی و تئاتر بومی را درک نمی‌کنند و چند وجب آن طرف‌تر از بوروکراسی‌ی اداری‌ی ایران ناله سر می‌دهد –و هم‌دردی‌ی مرا می‌خرد- و ستونی این طرف‌تر (یا شاید هم سطری آن طرف‌تر) از فقر نمایش‌نویسان ایرانی می‌گوید که جز دیالوگ‌نویس چیزی نیستند و اگر دیالوگ‌شان را حذف کنی، چیزی از نمایش‌شان نمی‌ماند –بماند که من عاشق دیالوگ‌ام- و من ناخودآگاه به یاد تقابل ابتذال و مایه‌داری می‌افتم. امشب هم من به چه چیزهایی گیر داده‌ام – پشه‌ی دیگری کشته می‌شود.

Google’s 6th Birthday

Google عزیز! تولدت مبارک!
ما به دلیل وجود تو، باهوش‌تر و داناتر شده‌ایم. ما انسان‌ها به وجود تو افتخار می‌کنیم.

هممم … Google همه کار می‌کند: دنبال دستور آشپزی می‌گردد، مقاله پیدا می‌کند،‌ خبرها را برای‌ات جمع و جور می‌کند، گروه‌های بحث راه می‌اندازد، لوگوهای خوش‌گل –ولی ساده- پشت سر هم ردیف می‌کند تا تو را صبح‌ها به لبخند وادار کند، و جدا از آن نه تنها صاحبان‌اش را پول‌دار می‌کند که آرنولد ترمیناتور را هم پول‌دارتر می‌کند. جدا از این‌ها، گوگل معجزه هم می‌کند: گوگل تقریبا کل اینترنت را ایندکس کرده است!! من اصلا چنین چیزی را درک نمی‌کنم – محتوای وبلاگ‌های شما یک هفته بعد از نوشته شدن در گوگل ایندکس شده است.
نمی‌دانم کسی از شما زمان پیش از WWW را دیده است یا نه؟ زمانی که لیست‌های Gopher بود و Telnet آخر ارتباط بود (خب، نمی‌شود گفت که من دیده‌ام! من زمانی را دیده‌ام که WWW به وجود آمده بود ولی Gopher و … هم هنوز کاربرد داشتند. چه سالی بود؟ 1996 یا 1997 به گمان‌ام.). به وجود آمدن WWW جهش بزرگی برای بشر بود و چنین چیزی به بلوغ رسید وقتی موتورهای جستجویی چون گوگل به وجود آمدند. هممم … گوگل شما را باهوش‌تر نکرده است؟ گوگل ادامه‌ی مغز مرا تشکیل می‌دهد: اگر سوالی را به خاطر ندارم، لابد به گوگل دارم. اممم … به نظرم خیلی طول نمی‌کشد که چیپ‌هایی تولید شود که مغزمان را مستقیم به چنین موتور جستجویی ارتباط دهد. نه! صبر کنید: من از کاشتن تراشه در مغزم در هراس‌ام!

معرفی وبلاگ

چند لینک تازه اضافه کرده‌ام. بعضی‌های‌شان (مثل المیرا) در لیست پیشین‌ام بوده‌اند و در فرآیند انتقال در این لیست ثبت نشده‌اند و بعضی‌های‌شان (مثل عمق) هم از اکتشافات جدیدند.
هنوز سیاست‌ام در مورد لینک‌ها مشخص نشده است. بعضی از این وبلاگ‌ها، از آن دوستان نزدیک‌ام است و چه به روز بشوند و چه نشوند، به‌شان سر می‌زنم (در واقع اصلا برای خودم لینک نمی‌دهم: این لینک‌ها برای بقیه است تا بروند و بخوانند و هیت دوستان‌ام بالا برود و زندگی‌ی خوانندگان‌اش صفایی گیرد و هر دو گروه کیف دنیا را ببرند.). بعضی‌های دیگر کاملا به مطلب نوشته شده‌شان ارتباط دارد. اگر دیگر چیزی ننوشتند یا اصلا شروع کردند به بی‌راه نوشتن (البته از دید خودم)، اگر تنبلی اجازه دهد حتما حذف‌شان می‌کنم. بعضی‌های دیگر هم بیش‌تر نقش مرام و … را بازی می‌کنند. تجربه ثابت کرده است که اگر کسی به تو لینک داد و تو به او بازلینک(!) ندادی، به احتمال 50 درصد او لینک‌ات را در اولین تغییر templateاش حذف خواهد کرد. فعلا سیاست‌ام در مورد چنین چیزهایی مشخص نیست. اگر کسی به من لینک داد و من هم از وبلاگ‌اش خوش‌ام بیاید که حتما لینک می‌دهم، اما اگر آمدیم و خوش‌ام نیامد، دیگر مطمئن نیستم چه می‌توان کرد. در ضمن،‌ لازم به یادآوری نیست که با این‌که من الزاما برای مخاطب نمی‌نویسم و هدف‌ام تنها بالا بردن هیت‌های‌ام نیست ولی مطمئنا «خوانده شدن» برای‌ام اهمیت دارد (وگرنه فقط در همان پستوی سابق خودم می‌نوشتم) و یکی از اهداف ضدخاطرات به حساب می‌آید (گرچه پارسال همین موقع‌ها به این نتیجه رسیدم که کسی ضدخاطرات را نمی‌خواند یا اگر هم بخواند، نمی‌فهمد (هممم … جمله‌ی پیش البته کمی احتیاج به قیدهای نایقینی‌ای مانند احتمالا، شاید، ممکن است و … دارد. ولی چه باک، نمی‌فهمید دیگر!!)). در نتیجه اگر کسی خواست لینک بدهد،‌ نگرانی‌ای به خود راه ندهد.
خب، بروم سراغ معرفی‌ی وبلاگ‌هایی که در یکی دو ماه اخیر اضافه کرده‌ام و تاکنون معرفی‌شان نکرده‌ام:

صاحب م. شفق وبلاگ یکی از دوستان مدرسه‌ای‌ام است. خاطرم نیست چه سال‌هایی با مجید ساسانی هم‌کلاس بوده‌ام، اما (3/1) راه‌نمایی را به گمان‌ام بوده‌ام و دوم یا سوم دبیرستان. سال‌های دیگر نیز دور از ذهن نیست (گمان‌ام سوم راه‌نمایی هم بوده باشم، یا در کلاس‌ 3/3 یا در آن گروه «ب» آخر سال). به یاد دارم که مجید در دبیرستان نهضت فارسی‌ی سره‌گویی راه انداخته بود. سعی می‌کرد کلمات ناعربی انتخاب کند و از این قبیل کارها. نتیجه‌ی فوری‌اش، البته،‌ نمی‌دانم به چه چیزی منجر شد، اما نتیجه‌ی دراز مدت‌اش این‌که او اکنون علاقه‌مند شاه‌نامه است و مطالعات زیادی درباره‌اش داشته است. بخش بزرگی از این وبلاگ‌اش نیز به شاه‌نامه برمی‌گردد. اگر به شاه‌نامه علاقه دارید و هم‌چنین ادبیات –آن هم از نوع باستانی‌اش- خون‌تان را تازه می‌کند، وبلاگ م. شفق را از دست ندهید.

وبلاگ دیگری که معرفی‌اش می‌کنم، وبلاگ گروهی از دانش‌جویان ایرانی در انگلستان است. این وبلاگ گروهی به زبان انگلیسی منتشر می‌شود و از همه چیز در آن نوشته می‌شود: از خبرهای علمی گرفته تا خبر اعلام انتشار Microsoft Service Pack 2 و اهمیت نیایش در مسابقات المپیک. خلاصه که همه چیز در آن اطراف یافت می‌شود. در ضمن به تازگی فوتوبلاگ‌ای نیز راه انداخته‌اند که اتفاقا عکس‌های جالبی نیز در آن یافت می‌شود (برخلاف بعضی از عکس‌های لوس بعضی‌ها!).

اممم … بقیه‌ی معرفی‌ها بماند برای بعد. یک نگاهی به آن کنار بیندازید که مفیدست.

گفتارهایی در نیمه‌شب

صدای‌گان فراموشی،
شب‌های تاریک بی‌بیرق.
گفتگوها و نجواهای من و او.
در میان ستاره‌ها.
پراکنده!
نقطه!
تعجب.
ستاره‌ها می‌میرند.
ستاره‌ها به وجود می‌آیند.
شتاب‌آلود حرکت من، زمین را رسوا خواهد کرد به زخم‌هایی که نیامده‌اند. گفتار شاید تنها معنای هستی‌ی سکوت‌اندودمان باشد.
وه! شب چه سکوت‌آلود لذت دارد (و چه کم است این‌چنین شب‌هایی دیگر).
گرمای روز!
آفتابی که طلوع می‌کند برای پیدا کردن دلقکی که می‌خنداند و خود گریه می‌کند، در پای نردبان: چارچوب‌ها را حیا کنید!
آی گفتارهای سنگین خاکستری! مرا نگاه کنید که چه زیبا از ساحل سکوت به دریای خروشان گفتار پرتاب شده‌ام.
چه بخواهی با آن‌ها درگیری و چه نخواهی به هر حال وجود دارند. می‌توان گفت حال چرا نیاییم محملات دیگر وجود نداشته باشد تا بتوان گفت دیگر محملی وجود دارد؟
می‌توان گفت محملات به هر حال وجود دارند و تو چه بخواهی و چه نخواهی، با آن‌ها درگیری. حال چرا نیاییم آن‌ها را از بن شقه شقه کنیم تا دیگر محملی وجود نداشته باشد؟
می‌پرسم از شما که گفتار تنگ، در پس غروب، آیا معنا
دارد؟
خسته‌ام!
این را از همه چیز می‌توان فهمید.
و مثلا رنگ چشم‌های‌ام که به قرمزی خون‌آلودی طعنه زده است.
نه! نه! این را اگر خوانده‌اید که خود ضرر کرده‌اید.
می‌خواهم بخوابم.
بعید می‌دانم از تفسیرپذیری‌اش: چه برای تو و چه برای خودم در روزهای آینده.
می‌خوانم و می‌فهمم؟
می‌نویسم و همه‌اش را نمی‌فهمم: والاتر از درک بی‌مایه‌ی من است.
بگذریم …
ساعت از نیمه شب گذشته است.

راما

مجموعه‌ی چهار جلدی راما یکی از داستان‌های علمی-تخیلی‌ی مورد علاقه‌ی من است. چهار یا پنج سال پیش شروع کردم به خواندن‌شان و به یاد می‌آورم که حسابی ازشان لذت می‌بردم. این مجموعه که شامل میعاد با راما، راما 2، باغ راما و راز راما است توسط آرتور سی. کلارک –نویسنده‌ی بزرگ علمی-تخیلی- نوشته شده و درباره‌ی برخورد موجودات فرازمینی با موجودات زمینی است (البته در کتاب‌های دوم به بعد، جنتری لی نویسنده‌ی هم‌کار بوده است). یکی از ویژگی‌ی کلارک در این کتاب (مخصوصا در میعاد با راما) توصیف‌های بسیار دقیق و معمارگونه اوست که قوه‌ی تخیل فضایی خواننده را به چالش می‌گیرد. ویژگی‌ی دیگر او این است که برخلاف خیلی از نویسنده‌های علمی-تخیلی‌ی دیگر، داستان‌گویی‌ی او بی‌نیاز از واژگون‌سازی‌ی علم است و داستان‌های او اگر موردی از علم نباشند، حداقل چندان دور از واقعیت ممکن هم نیستند (این مثلا برخلاف استانیسلاو لم نویسنده‌ی معروف سولاریس و داستان‌های یون‌تیخی است که در آن‌ها یکی دو اصل علمی حتما زیر پا گذاشته می‌شود). اهمیت چنین ویژگی‌ای وقتی آشکار می‌شود که بدانیم بسیاری از ایده‌های کلارک هم‌اینک پیاده‌سازی شده است و یکی از معروف‌ترین و مهم‌ترین‌های‌اش –که البته گویا آن را در یک مقاله معرفی کرده بود و نه یک داستان- ایده‌ی به‌کارگیری‌ی ماهواره‌های مخابراتی بوده است. از ویژگی‌های دیگر داستان‌های او روابط انسانی‌ی آدم‌هاست و حتی می‌توان گفت از ژانر علمی-تخیلی به عنوان بستری برای مطرح کردن مسایل بشری استفاده می‌کند. شاید بتوان گفت که اگر «میعاد با راما» هیجان علمی‌ی این مجموعه را تولید می‌کند، «راما 2» روابط فردی انسان‌ها را بررسی می‌کند، «باغ راما» روابط اجتماعی‌ی آدم‌ها در سطح کلان را می‌کاود و «راز راما» به بحث فلسفی درباره‌ی وجود انسان در عالم هستی می‌پردازد (امیدوارم زیاد پرت نگفته باشم. خیلی وقت است که از خواندن‌شان می‌گذرد و جزییات را به خاطر ندارم). بگذریم … می‌خواستم بگویم که خواندن راما برای علاقه‌مندان علمی-تخیلی واجب است و دیگر این‌که شاه‌زاده‌ی آسمان‌ها نیز به تازگی درباره‌ی همین مجموعه توضیح مفصلی داده است.

Scrambiling

زمان‌ها را به هم می‌ریزی،
مکان‌ها را با هم عوض می‌کنی،
آدم‌ها را گربه می‌کنی و گربه‌ها را ببر،
تا وبلاگ‌ات را تا حد ممکن از واقعیت روزانه جدا کنی: ضدخاطرات نمی‌بایست نشان‌گر تامل تپنده‌ی تو باشد.