شیادی‌ی پست‌مدرن: سوء استفاده از علم

چند روز پیش (5 اردی بهشت)، شرق مقاله‌ی جالبی را از ریچارد داوكینز (Dawkins) معروف در بخش معرفی‌ی كتاب‌اش چاپ كرده بود كه مزه‌اش هنوز در دهان‌ام هست. ماجرا از این قرارست كه فیزیك‌دانی به نام آلن سوكال (Sokal)، مقاله ای در نشریه «متن اجتماعی» (Social Text) منتشر كرده بود به نام «شكستن مرزها: هرمنوتیك دگرگشتاری گرانش كوانتومی» (Transgressing the Boundaries: Towards a Transformative Hermeneutics of Quantum Gravity ) (مقاله را از این‌جا بخوانید). آن مقاله پر بوده است از اصطلاحات رایج پست‌مدرن‌ها و هم‌چنین مفاهیم پیش‌رفته‌ی فیزیكی. نكته‌ی هیجان‌انگیز در این است كه مقاله، خودآگاهانه بی‌ربط و چرند محض بوده است به قصد سخره گرفتن ادبیات رایج در پست‌مدرنیسم.
پس از آن اتفاق فاجعه‌بار، او و ژان بریكمونت (Bricmont) كتابی به نام «شیادهای روشن‌فكری» (Impostures Intellectuelles) منتشر می‌كنند كه در آن نادرستی و اشتباهات فاحش رایج در متون پست مدرن پرده بر می‌دارند: پست مدرن‌ها نوشته‌های‌شان را پر می‌كنند از اصطلاحات علمی بدون آن كه آن‌ها را درست به كار ببرند.
چند نمونه از متون پست مدرن را كه در این مقاله داوکینز از آن كتاب نقل شده است، می آورم (نام مترجم در نسخه ی اینترنتی روزنامه نبود. بعدا تصحیح اش می كنم). پیشاپیش از مزخرف‌بودن‌شان عذر می‌خواهم:

… «فیلسوف» فمینیست، لوس ایریگاری (Irigaray) یكی دیگر از كسانی است كه سوكال و بریسمون فصل كاملی را به آنها اختصاص داده اند. ایریگاری در یك قطعه كه یادآور توصیف یك فمینیست بدنام از كتاب «اصول» نیوتن (تحت عنوان «راهنمای تجاوز جنسی») است، می گوید كه E=mc^2 یك «معادله وابسته به جنسیت» است. چرا؟ به خاطر آنكه برای «سرعت نور نسبت به سرعت‌های دیگری كه ضرورتاً برای ما لازم هستند «تبعیض» قائل می شود.» (هدف من از اینكه با سرعت به سراغ این جمله رفتم رسیدن به معنای نهفته واژه «تبعیض» است.) نظر ایریگاری درباره مكانیك سیالات درست به همین اندازه شاخص مكتب فكری مورد بررسی است. خواهید دید كه سیالات نیز نامنصفانه فراموش شده اند. «فیزیك مردانه» برای اشیای جامد و صلب «تبعیض» قائل می شود. كاترین هیلیس (C.Hayles) شارح آمریكایی آرای ایریگاری مرتكب این اشتباه می شود كه اندیشه‌های او را به زبانی (نسبتاً) روشن بازگو می‌كند. برای یك بار هم كه شده این فرصت را پیدا می كنیم كه بدون مانع و مزاحمت نگاهی به امپراتور بیندازیم و بله، واقعاً لباسی به تن ندارد: او (ایریگاری) تبعیض مكانیك جامدات به مكانیك سیالات و در واقع ناتوانی بنیادی علم از پرداختن به شار تلاطمی را به ارتباط میان سیالیت و زنانگی نسبت می دهد. در حالی كه مردان اندام های جنسی دارند كه بیرون زده و صلب می شوند، زنان منافذی دارند كه خون قاعدگی و مایعات مهبلی (واژینال) از آن تراوش می كنند… از این منظر جای شگفتی نیست كه علم نتوانسته است در مورد تلاطم به مدل موفقی برسد [!!!‍]. مسئله شار تلاطمی نمی تواند حل شود، زیرا مفاهیم سیالات (و نیز زنان) چنان فرمول بندی شده اند كه الزاماً بقایای ناگفته را به حال خود رها كنند.
نیازی نیست فیزیكدان باشید تا بوی یاوگی سفاهت باری كه از این نوع بحث ها برمی خیزد را استشمام كنید (لحن آن خیلی آشناتر شده است)، اما در دست داشتن كتاب سوكال و بریسمون از این نظر می تواند كمك كند كه به ما می گوید دلیل واقعی دشوار بودن مسئله شارتلاطمی آن است كه حل معادلات ناویر-استوكس ‌‌[Navier-Stokes] دشوار است [معادلات ناویر-استوکس، معادلات دیفرانسیل جزئی‌ای هستند که حل کلی آن‌ها -به مانند هر معادله PDEی دیگری- پیچیده است].

و یا مثلا كمی هم خنده‌ی آشوب‌ناك:

… سوكال و بریسمون به شیوه‌ای مشابه، خلط نسبیت (relativity در فیزیك – م) و نسبیت‌باوری (relativism در فلسفه – م) توسط برونو لاتو (B.Lataour) را افشا كرده و مفهوم «علم پست مدرن» نزد لیوتار (Lyotard) و سوءاستفاده‌های پردامنه و پیش‌بینی‌پذیر او از قضیه گودل، نظریه كوانتوم و نظریه آشوب را رسوا می سازند. ژان بودریار (J.Baudrillard) پرآوازه تنها یكی از بسیار كسانی است كه نظریه آشوب را ابزاری مفید برای پیچاندن و گمراه كردن خواننده می‌یابند. سوكال و بریسمون با تحلیل این ترفندهایی كه زده می شود بار دیگر به روشن شدن ما كمك می كنند. جمله زیر گرچه با اصطلاحات علمی ساخته شده اما از نقطه‌نظر علمی بی‌معنا است: «شاید خود تاریخ را نیز باید همچون تشكیلاتی آشوبی در نظر گرفت، كه در آن شتاب به خطی بودن پایان می دهد و تلاطمی كه در اثر شتاب ایجاد شده تاریخ را به طور قطع از پایان خویش منحرف می سازد، درست همان طور كه چنین تلاطمی معلول‌ها را از علت‌هایشان دور می كند.»[!!!] نیازی به نقل قول بیشتر نخواهد بود زیرا همان طور كه سوكال و بریسمون می گویند متن بودریار «به تدریج در جهت چرندیات اوج می گیرد.» آنها بار دیگر توجه ما را به «تراكم بالای اصطلاحات علمی و شبه علمی» جلب می كنند كه «در جمله‌هایی وارد شده‌اند كه تا جایی كه ما می‌دانیم عاری از معنا هستند.» جمع‌بندی آنها از بودریار را می توان درباره هر یك از نویسندگانی كه در اینجا نقد شده اند و در سرتاسر آمریكا از عزت و احترام برخوردارند معتبر دانست: خلاصه آنكه در آثار بودریار واژگان علمی را به فراوانی می توان یافت، كه با بی‌توجهی محض به معنایشان و بالاتر از همه در شرایط متنی كه به وضوح با آن بی‌ارتباط هستند به كار رفته اند. آنها چه به عنوان استعاره تلقی شوند چه نشوند، دشوار می توان دریافت كه چه نقشی ایفا می كنند، جز آنكه به اظهارنظرهایی پیش پا افتاده درباره جامعه‌شناسی یا تاریخ، نمایی از اندیشه عمیق ببخشند. …

وبلاگ‌های فلسفی

در پست قبل نوشتم که به نظرم خوب است وبلاگ‌ها به سمت محتوای عینی حرکت کنند: راجع به موضوعاتی بنویسند که برای طیف گسترده‌ای از خوانندگان بهره‌ساز باشد. به عنوان نمونه، جدیدا توجه‌ام به وبلاگ‌هایی که درباره‌ی موضوعات تخصصی می‌نویسند جلب شده است. طبیعی‌ست که شمارشان اصلا کم نیست و نمی‌توان به سادگی لیست کاملی از آن‌ها جمع و جور کرد، اما معرفی‌ی یکی دو تای‌شان مفیدست. در این پست چند نمونه‌ای از وبلاگ‌های فلسفی‌ای را که به طور اتفاقی پیدای‌شان کرده‌ام و ازشان خوش‌ام آمده، می‌آورم. هدف‌ام نشان دادن این است که چنین کارهایی هم ممکن است. نمی‌دانم اگر درصد بگیریم، آیا در بین وبلاگ‌های انگلیسی‌زبان، وبلاگ جدی –چون این‌ها- چقدر پیدا می‌شود (و آیا واقعا تعدادشان زیادست یا نمونه‌های من استثنا بوده‌اند)، اما در بین وبلاگ‌های فارسی،‌ چنین وبلاگ تخصصی‌ای خیلی کم‌تر پیدا می‌شود. مخصوصا که آکادمیون وبلاگ‌دار در ایران بسیار کم‌اند، در حالی که به نظر می‌رسد در بین وبلاگ‌های انگلیسی چنین پدیده‌ای بیش‌ترست (اما باید بگویم که این پدیده نیز برای خودشان جالب و مهم است و خیلی معمول نمی‌نگرندش).

اولین وبلاگی که می‌خواهم معرفی‌اش کنم، Philosophy Blog نام دارد که توسط استاد فلسفه دانش‌گاهی به نام Tom Stoneham نوشته می‌شده است. بعضی از مطالب آن وبلاگ را خواندم که جالب بودند. خواندن‌اش توصیه می‌شود. اما جدا از این، او برای درس فلسفه‌ی برکلی (بارکلی)‌اش، وبلاگی زده است که در آن به خوانش دوباره‌ی کتابی از بارکلی و … می‌پردازد. آن وبلاگ مطمئنا برای علاقه‌مندان بارکلی جالب است. می‌توانید آن را در این‌جا بخوانید.

وبلاگ دیگر فلسفی‌ای که معرفی می‌کنم، وبلاگ Thought Argument and Rants نام دارد که توسط دکتر فلسفه‌ی جوانی به نام Brian Weatherson از دانش‌گاه Brown نوشته می‌شود. جالب‌تر این‌که او وبلاگی به نام Online Papers in Philosophy نیز دارد که در آن روزانه مقالات جدید فلسفه‌ای را که به صورت online قابل دست‌رس‌اند اضافه می‌کند. این مسلما کاری‌ست بسیار جالب و مفید برای کسانی که به طور حرفه‌ای دنبال فلسفه‌اند.
حالا که بحث مقاله شد، این سایت را نیز ببیینید. در این سایت، David Chalmers (گمان‌ام قبلا به او مقاله‌ای از او لینک داده بودم) فهرست فلاسفه‌ای را که مقالات‌شان را در اینترنت می‌گذارند قرار داده است.

عینیت در وبلاگ‌ها

بیایید یک تقسیم‌بندی‌ی دو دسته‌ای از وبلاگ‌ها داشته باشیم:

1-وبلاگ‌هایی که فهم و ارتباط با نوشته‌های‌شان نیاز به در-متن {وبلاگ، شخص}- قرارگیری ندارند.
2-وبلاگ‌هایی که فهم و … نیاز به … دارند.

توضیح بیش‌تری می‌دهم: فرض کنید وبلاگی وجود دارد که نویسنده‌اش درباره‌ی خاطرات روزانه‌ی خود می‌نویسند. اگر خاطرات او اندکی هیجان‌انگیز باشد، ممکن است من خواننده مشتاق خواندن‌اش بشوم. اما چه وقتی چنان خاطراتی هیجان‌انگیزست؟ به عبارت دیگر،‌ چرا باید خاطرات فردی برای من جالب باشد؟ یک حالت این است که خاطرات او یا به جهان بیرونی‌ی آن‌قدر آشکاری اشاره کند که من نیز بتوانم با آن ارتباط برقرار کنم. مثلا اگر کسی به بم رفته باشد و از زلزله‌ی بم بنویسد، مسلم است که من خواننده آن را با ولع می‌خوانم – مخصوصا اگر قبل‌اش پنجاه گزارش مشابه نخوانده باشم. حالت دیگر این است که خاطرات او به آن بخش جهان درونی‌ی او اشاره کند که بدون نیاز به داشتن اندیشه‌ی مشترک، من نیز می‌توانم آن را درک کنم و در ضمن، آن بخش نیز هیجان‌انگیز باشد. فرضا او می‌تواند خاطرات اروتیک بنویسد (مشابه این همه وبلاگ سکسی‌ی فارسی. در ضمن کاری ندارم چنین کاری اخلاقی‌ست یا خیر). اما اگر او درباره‌ی این‌ها خاطره ننویسد، بلکه خاطرات متعادل و نه چندان عجیب و غریبی داشته باشد –مثلا خاطرات روزانه‌ی مدرسه، مسافرت‌اش به شمال کشور (که چیز عجیبی برای من نوعی نیست. لازم است توجه کنید که اگر درباره‌ی خاطرات سفرش به هاوایی بنویسد، وضع فرق می‌کند چون مثلا من تا به حال آن‌جا را ندیده‌ام)- آن‌گاه تنها در حالتی من علاقه‌مند خواندن وبلاگ‌اش می‌شوم که بتوانم او را به عنوان یک انسان کامل و آشنا –و نه مشتی کلمه- ببینم. این در دو حالت رخ می‌دهد: یا با استمرار خواندش وبلاگ‌اش (و در نتیجه ساخت موجودی مجازی در ذهن‌ام. این مورد البته بسیار جالب است برای‌ام) و یا دیدن خود شخص او (دوست هم دانشگاهی‌ام باشد). این مورد آخر،‌ همان چیزی‌ست که در بند 1 به آن اشاره کردم و بقیه‌ی موارد (خاطرات بم،‌ ماجرای اروتیک،‌ سفر هاوایی و …) بخشی از بند 2 تقسیم‌بندی‌ی من است.
اما به نظرم موارد مهم دیگری نیز می‌تواند در بند 2 جای بگیرد. در این بند، من، خواننده را بی‌نیاز از در-متن وبلاگ یا شخص بودگی قرار داده‌ام. یکی از موارد چنین بی‌نیازی‌ای این است که آن‌چه نوشته می‌شود به ذات درونی‌ی افراد ارجاع داده شود (نوشته‌های اروتیک) و مورد دیگر این است که به وقایع و مفاهیم عینی ارجاع داده شود. نمونه‌ی وقایع عینی، زلزله‌ی بم بود که هر ایرانی‌ای از آن با خبر شده بود و می‌توانست از متن اجتماعی (و نه متن وبلاگی یا فردی) برای فهمیدن آن استفاده کند. حالا بیش‌تر به این نوع وبلاگ‌ها می‌پردازم.
تنوع چنین نوع وبلاگ‌هایی می‌تواند به تعداد مفاهیم و وقایع عینی باشد. به عنوان مثال، وبلاگ‌های خبری،‌ وبلاگ‌های تحلیل اخبار {سیاسی، اجتماعی و …}، وبلاگ‌های {علمی، فلسفی}، وبلاگ‌های تکنولوژیکی، وبلاگ‌های جهان‌گردی و … از این نوع‌اند. برای فهم این‌ها نیازی به قرار گرفتن در متن خیلی خاص و شخصی‌ای نیست و کافی است انسانی زنده به علاوه‌ی اندکی آگاهی در زمینه‌ی خاصی باشید تا بتوانید از آن‌ها استفاده کنید. یعنی لازم نیست شخص X را بشناسید تا وبلاگ‌اش را بفهمید، بلکه فرضا تنها کافی‌ست بدانید فلانی رییس‌جمهور فلان کشورست تا از وبلاگی خبری بهره ببرید، یا این‌که HTML و XML و … چیست تا از وبلاگی درباره‌ی تکنولوژی‌ی وب سر در بیاورید (اگر کسی گمان می‌کند زیادی سهل‌گیرانه برخورد کرده‌ام – و مثلا تکنولوژی‌ی کامپیوتر چیزی بیش از این‌هاست- مرا ببخشاید!!). وبلاگ‌هایی با محتوای عینی، ویژگی‌ی منحصر به فردی دارد و آن هم این است که می‌توانند در گفتمان جهانی شرکت کنند. خاطرات من نوعی هیچ اهمیتی برای جهان ندارد، اما نوشته‌های احتمالی‌ی من درباره‌ی سفرهای دور دنیای‌ای –اگر به سیاق نه چندان شخصی نوشته شده باشد- به درد خیلی‌های دیگر ممکن است بخورد (دوستان‌ام می‌توانند این‌جا اعتراض کنند!!)، و یا نوشته‌های یک وبلاگ علمی ممکن است به کار همه‌ی افرادی که در آن زمینه‌ی علمی کار می‌کنند بیاید.
خب … اگر این دسته‌بندی‌ی مرا قبول کنید اکنون می‌توان نگاهی به وبلاگ‌های دور و بر انداخت و دید چقدر در این طیف جای می‌گیرند. به نظرم اکثر وبلاگ‌ها جزئی از همان «بند 1» محسوب می‌شوند. باز هم به نظرم (چون تحقیق علمی‌ای نکرده‌ام)،‌ پس از جنبش اولیه‌ی وبلاگ‌ها فارسی که سعی در ماهیت‌سازی برای خود داشتند،‌ یورش حجم عظیم نسل بعدی‌ی وبلاگ‌ها –که با تاسیس سرویس www.persianblog.com شروع شد- به شدت وبلاگ‌ها را شخصی کرد و زمان لازم برای ایجاد تنوع و گوناگونی را از بین برد. اکثر وبلاگ‌های فارسی به شدت شخصی هستند و با این‌که با چنین شخصی بودنی اصلا مشکلی ندارم (و یکی از مزیت‌های وبلاگ‌ها را به خاطر همین امکان این همه شخصی بودن‌شان می‌دانم)، اما به اعتقادم جنبشی در تاسیس وبلاگ‌های با محتوای عینی بایستنی‌ست.
پی نوشت: اگر موافق نوشته‌های بالا هستید، لزومی به خواندن آن‌چه در زیر می‌آید نیست. اما اگر نیستید یا اگر کنجکاوید تحلیلی دقیق‌تر بر ادعاهای‌ام ببینید، آن‌گاه به چند سطر زیر نیز نگاهی بیندازید:

اولین ادعای‌ام،‌ تقسیم وبلاگ‌ها به دو دسته‌ی مختلف است. آیا این تقسیم‌بندی، جامع و مانع است؟ به دلیل آن‌که آن دو دسته، متناقض هم هستند –با فرض باور به منطق کلاسیک- آن‌گاه حالت دیگری پیش نمی‌آید. یعنی این دو مجموعه، همه‌ی وبلاگ‌ها را می‌پوشاند. اما ناگفته نماند که چنین تقسیم‌بندی‌ای به‌ترست تعمیم فازی یابد. این‌که چگونه این تعمیم را انجام دهیم،‌ خیلی مشخص نیست،‌ اما چنین موردی پیش‌نهاد می‌شود:
فازی‌بودن (Fuzziness) در دو سطح رخ می‌دهد: سطح هر پیام (پست) و کل وبلاگ. یک نوشته‌ی مجزا، می‌تواند درجه‌ای از عینیت و یا فردیت را داشته باشد. این اولین فازی‌بودگی‌ی ماجراست. مرحله‌ی بعد،‌ کل وبلاگ است. یک وبلاگ می‌تواند دارای پست‌های خیلی شخصی و پست‌های کاملا قابل فهم برای بقیه باشد. می‌توان تابع عینیت بر حسب زمان یک وبلاگ را تعریف کرد. حال اگر بخواهیم بعد زمان را از حذف کنیم (چون مثلا می‌خواهیم بگویم ضدخاطرات وبلاگی است با فلان درجه‌ی عینیت و نه این‌که ضدخاطرات در فلان تاریخ عینی بود و در فلان تاریخ دیگر کاملا شخصی)، به ناچار درجه‌ی عدم قطعیت‌مان زیاد می‌شود و این می‌تواند به صورت عدم قطعیت امکانی فازی (possibility) در نظر گرفته شود. روش دیگر توصیف، استفاده از مجموعه‌ی فازی‌ی مرتبه دوم است. البته به نظرم تا وقتی مساله‌ی خاص مورد بررسی‌ای نداشته باشیم (مثلا نخواهیم اندازه‌گیری‌ای انجام دهیم)، همین توصیف کلی و کیفی کفایت می‌کند.
ادعای مهم دیگرم‌، «بایستنی بودن» تاسیس وبلاگ‌هایی با محتوای علمی‌ست. این حرف،‌ البته، بی‌معناست. تا جایی که می‌دانم، هیچ دلیلی برای «بایستن» هیچ امری وجود ندارد مگر این‌که پیش از آن گزاره‌هایی از جنس «باید» در اختیار داشته باشیم و آن گزاره‌ها حداقل خیلی راحت قابل دست‌رس نیستند و به نظر می‌رسد تنها ناشی از یک «انتخاب» یا به‌تر بگویم، «ایمان» هستند. به هر حال، گزاره‌ی فعلی‌ی من هم در صورتی درست است که به چنین [فرا]روایتی[هایی] باور داشته باشیم:
-«انسان باید به حداکثر بازدهی برسد.»
-«بازده یعنی حجم بیش‌تر و برتر اطلاعات و دانش.»

و آن‌گاه می‌توان امکان درست بودن گزاره‌ام را در نظر گرفت.

سخنرانی‌ی N. Kanwisher

به زودی (13 تا 16 اردی‌بهشت) سلسله سخنرانی‌های Nancy Kanwisher از دانش‌گاه MIT در پژوهش‌کده علوم شناختی واقع در مرکز تحقیقات فیزیک نظری و ریاضی (IPM) برگزار می‌شود. موضوع سخنرانی‌ها، fMRI Investigation of Visual Object Recognition است که البته به طور مستقیم یا حتی نیمه مستقیم به من ربطی ندارد (چون نه neuroscientist هستم و نه روی vision کار می‌کنم)، اما می‌تواند الهام‌بخش باشد. برای دیدن برنامه‌ دقیق و زمان‌بندی و … به این‌جا نگاه کن.

عبادت شبانه: کنترل چندمتغیره

خنده‌دار است – کمی بیش از حد! اما الان از ساعت 4 صبح نیز گذشته است و من همین الانِ الان مشق‌های‌ام را تمام کردم. راستی نه فکر کنی تازه همین از یکی دو پیش شروع کرده‌ام به نوشتن، نه!، خودت که شاهدی، از دیروز (درست‌ترش: پریروز) داشتم می‌نوشتم. تاکید می‌کنم که خنده‌دارست این ماجرا که نوشتن تکلیف، آن هم این آخر عمری این همه طول بکشد. نمی‌دانم اگر زمان بچگی می‌دانستم چنین وضعی ممکن است رخ دهد،‌ چه فکری می‌کردم. یک پاداش گنده آخر کار؟ کدام پاداش؟ هممم … نه! پاداش آخر کاری وجود ندارد، همه‌اش همین لذت سر و کله زدن‌های زمان حال است – حتی اگر این لذت باعث شود که همه‌ی ناخن‌های‌ام را بخورم.
(خودمانیم، اصلا فکر نمی‌کردم ساعت 4 شده باشد، آخرین بار که به ساعت نگاه کردم حدود یک و خورده‌ای بود و اصلا متوجه گذشت این همه مدت نشدم). آها! حالا برای ثبت در تاریخ بنویسم که این‌ها مشق کنترل چندمتغیره بودند و تازه هنوز هم همه‌شان حل نشدند.

وبلاگ‌خوانی شبانه

ناگهان نام او از میان جملات خسته‌اش پرید جلوی چشم‌های‌ام و گفت: «ایست!». شوک‌زده میان سطرها و پاراگراف‌ها و روزها به دنبال رد پایی از خود و کوه‌ رفتن‌های‌مان،‌ بالا و پایین رفتم. کلمات‌اش می‌گفتند که او نیز درست مثل من از همان کوه‌های مه‌آلود بالا رفته است ولی همیشه رد پاک‌کن‌ای در تصاویرش بود. ول‌اش کن: پنجره را بستم و رفتم.

مستندسازی و.س. اجرا

بعضی وقت‌ها که وزنه بین مستندسازی و اجرا، به سمت اولی سنگین می‌شود، اعصاب‌ام حسابی به هم می‌ریزد. آخر چه چیزی را باید این وسط ارائه کرد وقتی چیز جدیدی وجود ندارد؟! نه!!!!
(البته دکتر لوکس هم همین را می‌گفت، گرچه در مورد این‌که اعصاب‌اش هم خراب می‌شد یا نه چیزی یادم نمی‌آید.)

رنج مجازی

… حس می‌کنم اسطوره خواهم شد. این را از همین الان حس می‌کنم. اسطوره‌ای واقعی ولی مخفی. مرا واقعیت از بین نمی‌برد،‌ مجاز از بین می‌برد. من در دنیای مجازی خودم رنج می‌کشم و شکست می‌خورم و نابود می‌شوم. این خوب است؟ این بد است؟ یاد سیزیف افتادم. او هم رنج می‌کشید، و من هم. او تا ابد محکوم به رنج بود. خدایان او را محکوم به آن کرده بودند. من هم رنج می‌کشم بدون لزوم حضور خدایی: رنج را خودم می‌آفرینم. «رنج را خودم می‌آفرینم». عجب جمله‌ای. این با قبلی از زمین تا آسمان فرق دارد. رنجی که وجود خارجی ندارد چیز عجیبی است. ولی حس‌اش می‌کنی. و شاید هم بیش‌تر از وقتی که واقعیتی داشته باشد. سیزیف نجات پیدا کرد با فراموشی آن رنج: پس از مدتی دیگر اسم آن رنج نبود. اما من چه؟ رنج از درون‌ام می‌جوشد. باور می‌کنی؟ باور می‌کنم؟ نه! این‌ها حقیقتی ندارد. …
[20 فروردین ماه 1381 خورشیدی]

ویار

دل‌ام چیزی می‌خواهد، نمی‌دانم دقیقا چه، شاید کمی فشار – فشار فیزیکی (لطفا بیش از پنجاه هزار پاسکال فشار وارد نکنید، دنده‌های‌ام می‌شکند).

خمیازه

به کلمه‌ی yawn می‌رسم. از معنای‌اش مطمئن نیستم، خمیازه‌ای می‌کشم، مطمئن می‌شوم.
سوال: در واقع کدام زودتر رخ داده است؟ خمیازه کشیدن و فهمیدن‌اش (آن‌طور که ادعا می‌کنم) یا فهمیدن و سپس خمیازه کشیدن (و من عملا دارم یک پدیده‌ی نه چندان عجیب را عجیب بازنمایی می‌کنم)؟

شکارچیان در راه‌اند: تحلیلی بر کامنت شبح

[چندی پیش، شبح نقل قولی از «نظم گفتار» میشل فوکو آورده بود. در کامنت‌های آن پست، بحثی درگرفته بود که به نظرم لازم آمد درباره‌اش توضیح بدهم. با این‌که معمولا علاقه‌ای به این‌گونه درگیری‌ها ندارم،‌ اما این‌بار نتوانستم اجتناب کنم و حاصل ناپرهیزی‌ام، نوشته‌ی زیر شد. می‌خواستم ابتدا این را در همان کامنت‌دانی‌ی شبح بگذارم،‌ اما هر چه کردم نشد. پس آن را در این‌جا می‌گذارم با این نیت اضافه که از آن‌جا که چنین نوع گفتمان‌های دعواگونه‌ای معمول بسیاری از گفتگوهای‌مان بوده است (و خواهد بود)،
به خواندن ادامه دهید

نه چون او، بلکه من!

دق می‌کنم اگر نگویم که به نظرم دلیلی ندارد معنای رسمی‌ی چیزی را بدانی تا برای‌ات مهم باشد. یا به عبارت دیگر، خیلی چیزها ممکن است معنایی کاملا متفاوت با چیزی که برای دیگران (حتی سازنده‌اش) دارد برای تو داشته باشد. مثلا تفسیر من از آهنگ‌ها، مثلا آهنگ‌های Pink Floyd و به طور خاص آلبوم The wallاش ربطی ندارد به آن‌چه در فیلم آن می‌گذرد: حتی اگر موزیک‌اش را سازنده‌ برای خود ساخته باشد و حتی اگر متن‌اش معنای مرا القا نکند. او شیشه‌ها را نمی‌شکند چون X (فیلم)، بلکه چون Y (من).

تاملاتی بیش‌تر درباره‌ی لذت‌جویی

به نظر می‌رسد لذت‌جویی معادل با یک مساله‌ی multi-objective optimization باشد.
و ابتذال (به معنای دقیق کلمه)، گیرافتادن در یک اکسترمم محلی باشد، مگر این‌که فرض کنیم عامه‌ی مردم حداکثر لذت ممکن را از زندگی می‌برند.

مایل‌ام بیش‌تر توضیح دهم: می‌توان سیستم عصبی را به بخش‌های مختلفی تقسیم کرد که هر کدام‌شان کارکرد(های) ویژه‌ای دارند (به هر کدام از این بخش‌ها «عامل» (agent) می‌گویم). هر کدام از این عامل‌ها می‌بایست رفتاری از خود نشان دهند تا کل سیستم بدن انسان پایا بماند. برای انجام چنین کاری، آن‌ها توسط محرک‌هایی که در اختیار دارند سعی در تنظیم یا تامین خروجی‌ی مورد نظرشان دارند. گاهی آن‌ها به سادگی می‌توانند به هدف‌شان برسند و گاهی نیاز به هم‌کاری با دیگر عامل‌های بدن دارند. مثلا اگر دست ضربه‌ای ببیند، آن‌گاه عامل‌هایی از سیستم عصبی فورا واکنش نشان می‌دهند و باعث عقب کشیده‌شدن‌ دست می‌شوند. در بعضی از موارد –مخصوصا رفتارهای بازتابی- این رفتار نیازی به بهره‌گیری از عامل‌های دیگر ندارد. اما بعضی اوقات، مکانیزم‌های دیگری نیز فعال می‌شوند و به آن عامل برای حفظ بقا و پایداری‌ی سیستم کمک می‌کنند. فرضا اگر شخص تصور کند که ضربه‌ ممکن است ادامه داشته باشد، می‌بایست رفتار پیچیده‌تری انجام دهد: مثلا فرار کند (چون لابد دوستی بنا به کتک‌زدن‌اش کرده است). برای چنین کاری، نیازست که عضلات پای‌اش فعال شوند، ضربان قلب‌اش بالا رود و … . شاید بتوان گفت که مجموعه‌ی شواهد جمع شده از طریق سنسورهای مختلف، لازم می‌دارد تا فرد به تحرک واداشته شود و برای چنین کاری، عامل‌هایی در مغز -مثلا آن‌ای که کنترل ترس را برعهده دارد (البته به فرض وجود چنین چیزی به این صورت مستقیم)- فلان عامل دیگر را که باعث ترشح آدرنالین می‌شود تحریک می‌کند. کاری ندارم که این رفتارها دقیقا چگونه ایجاد می‌شوند چون نه در حوزه‌ی تخصصی‌ی من است و نه اهمیت چندانی برای این موضوع دارد. نکته‌ی مهم در این است که برای انجام رفتاری، عامل‌ای از مغز گاهی می‌تواند به تنهایی نیازش را برطرف کند و گاهی نیاز به به‌کارگیری‌ی دیگر قسمت‌ها دارد. شق دوم را باز به دو دسته تقسیم می‌کنم: حالت‌ای که چندان ارادی نیست و حالت ارادی. مثال حالت اول،‌ همان ترس و ترشح آدرنالین است، اما برای مثال حالت دوم می‌توانم به رفع گشنگی اشاره کنم. تفاوت این دو در چیست؟ شاید تفاوت در پیچیدگی‌ی رفتاری‌ی دومی باشد. می‌بایست رفتارهای زیادی انجام داد تا چنین نوع مساله‌ای حل شود و معمولا بخش‌هایی از این رفتارهای پیچیده و چند مرحله‌ای، به صورت به کارگیری از عامل‌های تصمیم‌گیری‌ سطح خودآگاه و سمبولیک انسان نمود پیدا می‌کند. به نظرم چنین نوع رفع نیازهای عامل‌های مغزست که تامین‌شان مایه‌ی «لذت» و کم‌بودشان باعث «نیاز» می‌شوند. البته خود به این مساله شک دارم که آیا مرز خیلی مشخصی برای این‌که چه چیزی لذت است و چه چیزی نیست، وجود دارد یا خیر. اما جدا از این‌ها، می‌خواستم نشان دهم لذت تامین نیاز، رفتارهای (درونی) پیچیده و چند مرحله‌ایست و به همین دلیل ما یک نوع لذت نداریم، بلکه انواع مختلفی داریم که هر کدام به عاملی از مغز وابسته‌اند.
دلیل این‌که لذت‌جویی و کسب حداکثر لذت را معادل مساله‌ای multi-objective optimization دانستم، دقیقا همین بود. در چنان مساله‌ای، ما توابع مختلفی داریم که هر کدام‌شان اکسترمم‌های مجزایی دارند. هدف، بهینه‌سازی‌ایست که تا حد ممکن به حد بهینه‌ی همه‌ی آن‌ها نزدیک شود. کسی که می‌خواهد حداکثر لذت را ببرد، می‌بایست باعث تامین نیاز چندین و چند عامل مختلف مغز بشود. توجه به این‌که ممکن است با بهینه کردن یکی از آن توابع (نیازها)،‌ میزان برآورد شدن بقیه‌ی توابع کم شود،‌ اهمیت دارد. چه می‌توان کرد؟
البته من آشنایی چندانی با multi-objective optimization ندارم،‌ اما اگر خیلی کلی بگویم راه حلی که در نظر می‌گیرند، تعریف تابعی است که برآیندی است از میزان تامین شدن هر کدام از objectiveها. مثلا جمع وزن‌دار آن‌ها، با انواع قیدهایی که می‌توانند سخت یا نرم باشند (من همیشه طرف‌دار قیدهای نرم بوده‌ام!) و یا توابع غیرخطی‌ای از میزان تامین شدن آن‌ها مثل نرم بی‌نهایت (که مثلا در حوزه‌ی کنترل،‌ مثال معروف‌اش، تابع هزینه Hinf است) یا چیزی از آن دست. به هر حال لازم است تابعی داشته باشیم که دارای رابطه‌ی ترتیب باشد. لذت‌ها هم همین‌گونه‌اند. اگر بخواهیم حداکثر لذت ممکن را ببریم،‌ حتی اگر فرض کنیم میزان یک لذت را به گونه‌ای بتوان به صورت کمی درآورد (مثلا میزان زمانی که صرف تامین آن لذت شده است، یا میزان انرژی‌ای که صرف آن می‌شود و … . این‌ البته مساله‌ی بسیار مهم و شک‌پذیری‌ست) نمی‌توان خیلی راحت تصمیم گرفت بیش‌تر لازم است به کدام لذت بپردازیم. دقیقا باید مانند مساله‌ی MOO،‌ تابعی با رابطه‌ی ترتیب انتخاب کنیم. مثلا می‌توان تابعی وزن‌دار انتخاب کرد و به بعضی از لذت‌ها بیش‌تر اهمیت داد،‌ یا مثلا شرط کنیم که بعضی از لذت‌ها حتما باید از حدی بیش‌تر باشند و بقیه نیز با شیوه‌ای دیگر –مثلا به صورت وزن‌دار- تامین شوند، یا فرضا نگذاریم هیچ لذتی کم‌تر از اندازه‌ای شود. این‌که چگونه این‌ها را باید انتخاب کنیم (یا این‌که چگونه انتخاب می‌شوند)، مساله‌ی مجزایی است که به «بافت» (context) حل چنین مساله‌ای برمی‌گردد. بعدا بیش‌تر درباره‌اش می‌نویسم، اما فقط لازم است اشاره کنیم که چنین موضوعی خیلی شبیه به همان بحث‌های اخلاق عینی و حقیقت و … می‌شود. درباره‌اش خواهم نوشت.

لذت‌جویی

به نظر می‌رسد لذت‌جویی معادل با یک مساله‌ی multi-objective optimization باشد.
و ابتذال (به معنای دقیق کلمه)، گیرافتادن در یک اکسترمم محلی باشد، مگر این‌که فرض کنیم عامه‌ی مردم حداکثر لذت ممکن را از زندگی می‌برند.

یک روز خیس بارانی خنک

آبشار نیاگارا با بچه‌های برکلی،
فحش‌های آب‌نکشیده زیاد می‌دهند (مهم نیست).
نهار با آن‌ها هم‌راه با جین و عرق رزماری تصعیدشده
کبوتر نامه‌رسان امروزین به دولورس
انتظار در میدان ترافالگار
بوران شدید
دولورس
پیاده تا خیابان شانزه‌لیزه (پایین برج پیزا)
سا‌ل‌گرد نمی‌دانم چه‌ی دْم مادر ترزا (اهمیتی ندارد)
پیاده تا مک‌دونالد داگلاس و شرکا
شام با هم
رساندن آلفاقنطورس
بازگشت
دعوت به ککتل‌پارتی
تلفن از شگفتی
حوا حرف‌های جالبی زده است: خب، با هابیل دوست شو! یا برید با هم چت کنید! (چت چیست؟ چیست؟ ای یگانه‌ترین یار؟ جز جای‌گزین تلفن‌هایی که ساعت 2 نصفه شب دیگران را بیدار می‌کند ؟)
چت کردن: با دیگران
اینک یادداشت!
شاید: شهر اولین‌ها
احتمالا: خواب!

جلسه سخنرانی دومین سال‌گرد تاسیس رستوران …

و اکنون سخنرانی‌ی عضو برجسته‌ی هیات مدیره، خانم … با عنوان: «تبیین میدان کوانتومی‌ی ساندویچ‌های ژامبون و ضدژامبون و ارزش غذایی آن».