تحلیل کل‌گرایانه‌ی امر مشکل بر اساس کارکردهای ساختاری و رفتاری آن

کارهای مشکل -برخلاف تصور رایج- تنها دشوار نیستند، بلکه دارای یک یا چند ویژگی‌ی دشواریت، زمان‌بری، خسته‌کنندگی، حل‌ناپذیری و یا تاسف‌برانگیز بودن هستند.

مضرات لینک‌دانی

همانا آنان که دیگ اطلاعات نپخته را در لینک‌دانی‌های‌شان به هم می‌زنند و به امید پیش‌رفت علم و معرفت آسوده نشسته‌اند از خطاکارانند؛ و چه ایشان دیر باورند.

برکت

بعضی وقت‌ها آرزوهایی چون «سال پربرکتی داشته باشی» کلی به‌ام کیف می‌دهد. بار متافیزیکی‌ی خوش‌آیندی به ماجرا اضافه می‌کند که گاهی حسابی چسبیدن به آن‌ها غلغلک‌ام می‌دهد.

ارسطو

1) اینک می‌خواهم یادداشت‌هایی در مورد فصل ارسطو کتاب فلاسفه‌ی بزرگ بنویسم. مصاحبه شونده، پروفسور مارتا نوس‌باوم (Martha Nussbaum)، استاد دانش‌گاه براون است. به نظرم زن خوش‌اخلاقی آمد!
به خواندن ادامه دهید

خشانت

خب، بعضی‌ها خشن‌اش را دوست دارند.
در ضمن،
گاهی آدم دل‌اش می‌خواهد بگوید «گور بابای دنیا!» یا اگرم دل به چنین خشانتی راضی نشد، بگوید «گور بابای هم‌سایه‌ و در و دیوار و تمدن!»
نه این‌که فکر کنید اعصاب اینا ندارم‌ها – همین‌طوری!

مسوولیت‌های اول سال

خب، تمام شد! مسوولیت سختی بود. آخر شما که نمی‌دانید برنامه‌ریزی تحویل سال –به طوری که زمین درست در لحظه‌ی از پیش تعیین شده از اعتدال بهاری بگذرد- چقدر سخت است. بله! خوش‌بختانه در این لحظه که در خدمت شما هستم با افتخار می‌توانم بگویم که از عهده‌ی این امر مهم به خوبی برآمدم و شما ساکنان زمین بدون هیچ نگرانی و تردیدی می‌توانید از تقویم‌تان استفاده کنید. راست‌اش انجام این کار چندان سخت نیست. سال‌هاست که این وظیفه به عهده‌ی من قرار گرفته است و هر بار هم به راحتی رفع رجوع می‌شده است. یعنی حتی طوری که هم به تمیز کردن خانه می‌رسیدم، هم لباس‌های نو می‌خریدم، هم چند روز قبل‌اش به چهارشنبه‌سوری می‌رسیدم و همً زمان تحویل سال را درست آن‌طور که مقرر بود تنظیم می‌کردم. اما امسال وظیفه‌ام کمی سخت‌تر شده بود: از هفته‌ی پیش که خداوند طی وحی جدیدی مرا به نمایندگی‌ی خود در کهکشان آندرومدا منسوب کرده، حسابی سرم شلوغ شده است. نمی‌دانم می‌دانید یا نه که در آن کهکشان هم حدود پانصد میلیون سیاره وجود دارد که بنا شده است درست با زمان‌بندی‌ی کره‌ی زمینِ منظومه‌ی شمسی‌ی خودمان چرخش‌شان انجام شود (توضیح تخصصی‌ی بیش‌تر را می‌توانید در Interstellar Journal of Cosmology بخوانید). البته من آن ابتدا به این جریان نقدی داشتم و آن هم این‌که برای آن سیارات که اکثرشان هم خالی از موجود هوش‌مندِ صاحبِ تقویم است نیازی به زمان‌بندی‌� دقیق نیست ولی خداوند تاکید کردند که ایشان پروردگار عالم هستند و من به‌ترست در زمینه‌های تخصصی‌ی خودم فعالیت کنم. البته بعدش درگوشی –به طوری که بارگاه از این صمیمیت دل‌خور نشود- می‌گویند که «قبول دارم سولوژن! همه‌ی عالم را با نظم و ترتیب و ساعت هم‌زمان چرخاندن بهینه نیست. حتی هزینه‌اش بر بارگاه ملکوتی‌ی ما هم گاهی فشار می‌آورد. اما در عوض، مطمئن می‌شویم که همه از الطاف الهی‌ی ما به یک‌سان برخوردار می‌شوند. جدا از این،‌ به قول شماها، این‌طوری گردش عالم robustتر می‌گردد! » و بعد می‌فرمایند: «سولوژن! اینک وظیفه‌ی برقراری‌ی نظم و ترتیب را در آندرومدا و منظومه‌ی شمسی برعهده می‌گیری».
بله! دقیقا به همین دلیل است که امسال موقع سال تحویل سرم حسابی شلوغ بود و از آن آب می‌چکید. آخر برای این‌که خانواده از این مسوولیت‌ها با خبر نشود، مجبور بودم بروم زیر دوش حمام و از همان‌جا سفر فضایی‌ی خود را آغاز کنم. خب، تمام شد! سال نوی‌تان مبارک!

آخرین پست سال

سال خوبی بود؟! سال بدی بود؟!
ممنون؟! متشکر؟! بد گذشت؟ خوش گذشت؟ از او چه خبر؟! داره زمان می‌گذره؟ داریم نزدیک می‌شیم؟ الان زمین از یک جایی رد می‌شه که هیچ وقت قبلا رد نشده بود؟ سال پیش رد شده بود؟ کجاییم ما؟ کی؟! چی؟! آخر سال؟! یک ساعت دیگر؟ کم‌تر؟! اوه! خداحافظ!

درهم و برهم‌هایی در روز ملی شدن صنعت نفت

-آیا هیچ دقت کرده‌اید که ما از فسیل‌ها نان می‌خوریم و به دانش‌گاه می‌رویم و کشف علم می‌کنیم؟ ما نفت داریم، پس خوب‌ایم!

-29 اسفند شده است! روز ملی شدن نفت و این جور قضایا. چند سال پیش بود که کلی آدم فامیل و غیرفامیل زحمت می‌کشیدند تا ما به یک نوایی برسیم. خب، خسته نباشید! فاتحه بخوانید.

-راستی جالب نیست که خیلی از آدم‌های نام‌آور، روزگاری یک ربطی به این خانه داشته‌اند؟ از همان دری که من هر روز –هر روز که نه!- از آن رد می‌شوم رد شده‌اند، در �مان حوض (استخر؟) که من در بچگی شنا می‌کردم،‌ وضو می‌گرفتند و به همین تلفن ما زنگ می‌زدند. جالب است که خیلی چیزها پشت همین میزی که چند متر آن‌طرف‌ترم قرار گرفته است نوشته شده است و خیلی چیزهای دیگر. حضور روح‌ها را حس می‌کنی؟
به خواندن ادامه دهید

کشور آخرین‌ها

1) اتاق‌ات تنها و گرفته است. پنجره را باز می‌کنی و هوای خاکستری‌ی شهری تیره و تار با ابرهایی که معلوم نیست از کجا شروع شده‌اند و به کجا ختم شده‌اند –اما همیشه استوار و قطور حضور دارند- به درون اتاق‌ات هجوم می‌آورند. نه! هیچ چیزی تفاوت نمی‌کند: هوای اتاق‌ات مثل سابق، ساکن و گرفته است. «انتظار ندارم اوضاع را درک کنی. تو هیچ چیز ندیده‌ای و حتی اگر سعی کنی نمی‌توانی این وضع را تجسم کنی». این‌جا همه چیز بی‌زمان و بی‌مکان است و در مه‌ای خسته فرو رفته است. زندگی، روزها نه آغاز می‌شود و نه شب‌ها می‌ایستد. زندگی‌ در این شهر، مرده است. اما نه مرده‌ای که ساکن باشد، مرده‌ای که با حرکت کرم‌های زیر پوست‌اش، شب و روز در تکاپوی تغییر است. بماند که تغییرش سوی و جهتی ندارد، اما هر چه باشد حرکت است. گاهی شک می‌کنم نکند حرکت‌اش جهتی مخفی داشته باشد، جهتی که «امید» القای‌اش کرده است. آن‌گاه از خودم می‌پرسم: کدام امید؟ «دیر یا زود می‌کوشم همه چیز را نقل کنم. این‌که چه چیزی در کجا گفته شود تفاوتی ندارد، این‌که آن‌چه اول گفته شود دومی باشد یا دومی آخرین. همه‌چیز هم‌زمان در ذهنم می‌چرخد».
به خواندن ادامه دهید

جان‌گیر

آیا می‌توان جان کس‌ای را گرفت؟ آیا می‌توان غذای‌اش را قطع کرد، آب به او نرساند تا آخر سر بمیرد به امید این‌که از زندگی‌ی گیاهی‌اش نجات یابد؟ سردم شد وقتی این را می‌خواندم.

برج میلاد کج‌شده

باور کردن این‌که ملت خبرهایی از جنس کج شدن برج میلاد را باور می‌کنند برای‌ام دشوار است! نمی‌دانم کس‌ای چگونه می‌تواند از پس جمله‌هایی نظیر «طبق محاسبات این مؤسسه، برج میلاد اگر با زمین برخورد كند دوباره بلند می شود و در تپه های عباس آباد، دقیقاً بر روی ساختمان جدید كتابخانه ملی سقوط خواهد كرد» یا «اگر برج میلاد مانند برج پیزا برای همیشه كج باقی بماند، این برج از پرداخت عوارض شهرداری معاف خواهد شد»بر می‌آیند (و مثلا چشم‌های‌شان گرد نمی‌شود) و آن را باور می‌کنند؟! عجیب است!!!
راستی می‌دانستید قرار است تا پنج سال دیگر برخوردی شدید بین ما و یک غول سرخ رخ دهد؟!

این آدم‌های موافق

بگذارید این را هم بگویم و بعد بروم و دنیا را به خود واگذارم: در عجب‌ام که چرا آدم‌ها این همه در کامنت‌دانی‌ی هم‌دیگر (و در تاکسی، و در بحث‌های پیش از شام، و در سخنرانی‌های انتخاباتی، و در غیره!) موافق هم‌دیگر هستند ولی در عمل جور دیگری رفتار می‌کنند. برای درک این موضوع ، کافی است به یک وبلاگ‌ای سر بزنید که تعداد کامنت‌های هر پست‌اش بیش از 15 تا باشد و ببینید حدود ده درصد فحش می‌دهند و ده درصد نظرات خاص خودشان (غیر از فحش البته) را دارند و بقیه طرف‌دار سینه‌چاک مطالب آن پست هستند. این درصد کمی بالا نیست؟!
این پست، کامنت نخواهد داشت!!!

یادنگار چهارشنبه سوری

1) چهارشنبه سوری –از آن موقع که به یاد دارم- هیچ‌گاه بی سر و صدا نبوده است. سر و صدای‌اش هم نه از قاشق و صدای سوختن بته و هیزم که از انفجار مواد شیمیایی بوده است. راست‌اش را بگویم،‌ هیچ‌گاه قاشق‌زنی‌ای را ندیده‌ام.

2) حس مثبت‌ای نسبت به چهارشنبه سوری ندارم. شاید تنها خوبی‌اش برای‌ام خاصیت تداعی‌کنندگی‌ی عید آن بوده باشد. هیجان این روز برای‌ام زیادی است: میل‌ای به هیجان‌اش ندارم.

3) آن روزها: فشفشه، دارت، زرنیخ، اکلیل-سرنج (سرنگ) و نارنجک، کپسول گاز، و این روزها: سیگارت، کپسول (نوعی متفاوت)، آبشار، سفینه،‌ پروانه، موشک سه پایه و … .
به خواندن ادامه دهید

این دختره‌ی لوس

این دختره خیلی لوس تشریف دارد! من فعلا دارم تایپ می‌کنم تا از خر شیطان بیاید پایین و به خودش کتک بزند تا دل من خنک شود! ولی نمی‌دانم چرا تا به حال هیچ واکنشی نشان نداده است. یالله واکنش نشان بده دختره‌ی لوس ننر! پس چرا جواب نمی‌دهی؟ بدو! یک چیزی بگو … حوصله‌ام سر رفت! پر روووو!!!! آهای! مردم! یکی مرا نجات دهد. کس‌ای نیست مرا یاری رساند؟ آهای! این را می‌گذارم در وبلاگ‌ام‌ها! به‌ات اخطار کردم‌ها. بعدا نگویی چرا نگفت. خوب؟! باشه؟! آهای!!! چرا پس هیچ صدایی ازت در نمی‌آید؟! هی؟! تو!!!

مجتبی سمیعی‌نژاد و حکم ارتداد

گمان‌ام پیش‌تر از مجتبی سمیعی‌نژاد (وبلاگ) نوشته بودم. امروز در کامنت‌های‌ام خواندم که او متهم به ارتداد شده است. در دو سه وبلاگ دیگر نیز چنین چیزی نوشته شده بود (‌وبلاگ خسن آقا، وبلاگ هاله،‌ بیانیه کانون وبلاگ‌نویسان، وبلاگ ایران برای ایرانیان) و حتی ایسنا نیز به نقل قول از محمد سیف‌زاده، وکیل مدافع او،‌ چنین خبری را منتشر کرده بود.
البته این موضوع وبلاگ‌نویسان دست‌گیر شده کمی برای‌ام عجیب است. یعنی گمان می‌کنم اکثر بازداشت‌شدگان به دلیلی غیر از وبلاگ‌شان بازداشت شده باشند چون تا جایی که به یاد دارم اکثرشان تا پیش از دست‌گیری یا وبلاگی نداشته‌اند یا فعال وبلاگی نبوده‌اند (گمان‌ام حنیف مزروعی و امید معماریان از این دست باشند). به تفسیری، وبلاگ‌دار اعلام شدن آن‌ها حربه‌ای بود برای اعمال فشار بر فضای وبلاگستان و متشنج کردن آن. گرچه شاید برعکس این نیز صادق باشد: وبلاگ‌دار بودن آن‌ها حربه‌ای بود برای جمع و جور کردن نیروی وبلاگستان در مبارزه و اعتراض به بازداشت‌ها (با این حساب، حتی افسانه نوروزی هم وبلاگ داشته است – فقط کس‌ای آدرس‌اش را ندارد). البته شاید اشتباه می‌کنم و همه‌ی بازداشت‌شدگان وبلاگ‌نویس، واقعا هم وبلاگ‌نویسان قدری بوده‌اند. اما فعلا در این‌باره چیزی نمی‌خواهم بگویم. موضوغع پراهمیت اکنون،‌ نوع رفتار با یک انسان است –چه وبلاگ‌نویس باشد چه نباشد. اتهام ارتداد خیلی سنگین است و من به هیچ‌وجه نمی‌توانم درک کنم که چگونه دستگاه فکری‌ای می‌تواند به دلیل باور نداشتن –یا بازگشت- شخص‌ای از ایده‌آل‌های‌اش، فردی را محکوم به مرگ کند. مخصوصا این‌که اکثر ایرانیان نه به دلیل بررسی‌ی همه‌ی ادیان و تصمیم بر انتخاب دینی، که به صورت خود به خودی مسلمان زاده می‌شوند. به این موضوع به‌تر است کاری نداشته باشم و فقط اشاره کنم که چنین چیزی تنها در صورتی قابل قبول است که به طور اکیدی به بنیان ماوراطبیعی‌ی پشت چنین دستگاه فکری‌ای رجوع کنیم و آن را باور داشته باشیم. بگذریم … می‌خواستم بگویم که با این حکم مخالفت کنید و اگر زیر این تومار را امضا نزده‌اید، حتما همین الان اقدام کنید.

رضا امیرخانی و ادبیات متعهد

رضا امیرخانی را مدتی است می‌شناسم: حدود چهارده سال. معلم صور خیال‌ام –همان انشاء- بود و در کلاس‌اش چیز‌هایی یاد گرفتم. با این‌که هیچ وقت معلم ایده‌آل‌ای برای آموزش نوشتن‌ام نبود. سبک نگارش‌ام در آن زمان و شوخ و شنگی‌های‌اش به آن‌چه او از صور خیال در نظر داشت نمی‌خورد. نتیجه این شد که از اوج علاقه به نوشتن و تجربه کردن‌اش در سه ماه آغازین اولین سال دوران راه‌نمایی‌ام در کلاس رضا(؟) سروری –که همیشه به همین دلیل دوست‌اش دارم و به او احترام می‌گذارم- به وضعیت ناخوش‌آیند کلاس‌های انشای آقای امیری و فجیع دوره‌ی محمد ایوبی در سال سوم رسیدم. سال‌ای که احساس می‌کردم یک ذاتا بدنویس هستم و همان نمره‌های چهارده و پانزده اوج کارم است. این تغییرات برای‌ام عجیب بود: انشایی که سال اول از نظر آقای سروری بسیار عالی انتخاب شده بود، در سال سوم –و البته بازنویسی شده‌اش- به یک اثر لایق چهارده تبدیل شد. من هیچ‌وقت سلیقه‌ی حضرت محمد ایوبی را –که جدیدا سایت خزه نیز بر گرده‌های ایشان بنا شده است- درک نکردم و البته بعید است از نوشته‌های‌اش هم خوش‌ام بیاید. جالب آن‌که سال بعد از نظر آقای طبایی(؟) تبدیل شده بودم به یک نویسنده‌ی خوب. بگذریم … این‌ها که ربطی ندارد به رضا امیرخانی‌ای که سبک‌اش را نمی‌پسندیدم ولی برای‌ام آدم خوب و مهربانی بود و هست.
این‌ها را نوشتم که نسبت من و او مشخص شود و هم‌چنین بگویم –همین الان- که تاکنون هیچ کتابی از او نخوانده‌ام (چه «ارمیا» باشد و چه «منِ او») و نمی‌دانم چگونه می‌نویسد جز همان تک نوشته‌هایی که همان سال‌ها سر کلاس درس برای‌مان می‌خواند. در ضمن، این‌ها را نوشتم تا بگویم که همین الان مصاحبه‌ای با او را در شریف نیوز خواندم که بگویی نگویی توی ذوق‌ام زد. مصاحبه‌گر ارزشی –بی‌شرمانه و دریده- به همه چیز حمله می‌کرد و آقای امیرخانی‌مان نیز محافظه‌کارانه تایید می‌کرد. بیش‌تر می‌گویم و مثال می‌آورم:
به خواندن ادامه دهید

سرما خوردگی و عفاف

«خوش‌نودی جلوی سرماخوردگی را هم می‌گیرد. هرگز هیچ زنی که می‌داند قشنگ لباس پوشیده سرما خورده است؟! مرادم هنگامی است که چندان چیزی هم نپوشیده باشد» (فردریش نیچه، غروب بت‌ها – نمی‌دانم واقعا نقل قول درستی است یا نه (آخر من یک نیچه‌شناس قدر قدرت هستم!) ولی من از وبلاگ آستانه کش رفته‌ام!)
در نتیجه: اگر سرماخورده‌ای، لابد به این دلیل است که زیاد می‌پوشی.

فمینیست بودن خوب است؟

1) فمینیست بودن خوب است یا بد؟! مهم نیست! من یک زمانی اعلام می‌کردم فمینیست هستم،‌ اما الان دیگر چنان ادعایی ندارم. درست همان‌طور که خودم را آنارشیست یا لیبرال معرفی نمی‌کنم. از همه‌ی این‌ها چیزهایی را می‌پسندم و چیزهای دیگری را نه. برچسب‌ها –برخلاف نظر خیلی‌ها- گاهی خوب‌اند! بدون نیاز به بررسی‌ی مورد به مورد مسایل مشخص می‌کند که با چه آدمی طرف‌ایم. درست است که خیلی دقیق نیست، اما مگر لازم است خیلی هم دقیق باشیم وقتی خود شخص نمی‌داند به چه باور دارد؟ آدم‌ها خود نیز با یک سری برچسب خود را می‌شناسند.

2) برابری‌ی حقوق زن و مرد، امر بدیهی‌ای نیست. پیش از آن باید بگوییم چه «حق»ای مورد نظرمان است. حق در دستگاه قضایی؟ حق در اداره؟ یا چیز دیگر؟ مرد از زن باهوش‌تر است؟ زن از مرد باهوش‌تر است؟ مهم نیست! فعلا فرض را بر این می‌گذاریم که می‌خواهیم یک سری حقوق «اولیه» را –همان چیزهایی که زیاد در مورد لزوم وجودشان فکر نمی‌کنیم و یک ضرب قبول داریم- به هر دو جنس بدهیم. مثلا وقتی یک نفر می‌میرد، دیه‌اش برابر باشد و از این حرف‌ها. باشد! بیاییم تلاش کنیم. من موافق‌ام!
به خواندن ادامه دهید

بلندای کارها

به بلندای آسمان کار دارم: باید فلان مقاله را بخوانم، فلان برنامه را بنویسم، فلان کتاب را بخوانم، به فلان موضوع فکر کنم –و البته این کار همیشه انجام می‌شود- و درباره‌ی بهمان چیز بنویسم و غیره و حتی ذلک. خوش‌بختانه امروز کارهای‌ام سبک‌تر شده است: قبلا به بلندای هفت آسمان کار داشتم. صبح‌ها پای کامپیوتر بیدار شدن، شب‌ها پای کامپیوتر خمیازه کشیدن، سوختن چشم‌ها،‌ و نخواندن حتی یک رمان. وبلاگ‌گردی، البته، وجود دارد! می‌شود گفت تنها تفریح‌ام همین است که آن هم باز هم چشم سوختن دارد. بگذریم … وضعیت خیلی هم بد نیست. در واقع، راضی‌کننده است. هاه! رضایت هم از آن چیزهای عجیب و غریب است. نیست؟

روز زن

اگر کمکی می‌کند: روز زن مبارک! (حتی اگر هم نکند، باز هم!)
بگذارید آرزو کنم بشریت به زودی روزی را شاهد باشد که جنسیت به همان اندازه‌ای که باید در روابط اجتماعی‌ی انسان‌ها تاثیر بگذارد.
راستی بگذارید یک آرزوی دیگر هم بکنم … آرزو می‌کنم دیگر احتیاجی به وجود روز زن مشخص‌ای نباشد!

پ.ن:‌این نوشته‌ی خورشیدخانم را دوست دارم.

روز زالوی انرژی

باید اعتراف کنم که امروز روز خسته‌کننده‌ای بود: نه به این خاطر که خیلی این طرف و آن طرف دویدم –که البته در مقیاس آکادمیک خیلی هم کم نبود- و یا این‌که خیلی خلاقیت به خرج دادم –که واقعا به خرج ندادم- بلکه به این دلیل که دچار زالوی انرژی شده بودم. خب،‌ ولی بالاخره تمام شد، نه؟

روبات وروجک!

این عالی‌جناب حسابی شلوغ کرده! هی پای کامپیوتر می‌نشیند و از این وبلاگ به آن وبلاگ می‌رود و هی می‌خواهد پست کند. این روزها سرم حسابی شلوغ بود و نمی‌رسیدم خودم چیزی بنویسم. دی‌روز که آمدم چیزی بگویم، دیدم حضرت روبات گرفته است و پسورد وبلاگ‌ام را عوض کرده. این‌اش را دیگر ندیده بودم. مجبورم کرد یکی دو ساعت باتری‌های‌اش را دود بدهم تا حساب کار دست‌اش بیاید. حالا احتمالا مدتی خودم بیش‌تر می‌نویسم.