آی آدم‌ها! سلام!

آهای!! سلام به همه شما!
سلام به همه خواننده های نوشته های من!
آنهایی كه میشناسمشان و آنهایی كه نمیشناسمشان.
خیلی خوشحالم كه میدانم عده ای هستند كه نوشته های من را میخوانند. نوشته هایی كه به نوعی برای آنها نوشته شده است ولی نه فقط برای آنها: برای خودم و برای آنها.
من برای تو مینویسم: چه بشناسمت و چه نشناسمت.
اگر بشناسمت جملاتی مخصوص تو در این میان قرار میدهم. جملاتی كه گاهی تو را خطاب میكنند – گاهی حرفهایت را و گاهی تفكراتت را.
اگر نشناسمت هم به خاطر بستر حیات تقریبا یكسانی كه داریم اشتراكاتی با هم پیدا میكنیم. آخر همه مان یك جورهایی انسانیم!

در این مدت چند نامه ای دریافت كرده ام: نه خیلی زیاد. چند نفری را هم میشناسم كه به اینجا سر زده اند – چند نفری را هم میشناسم كه همیشه به سر میزنند و چند نفری را هم میشناسم كه تا به حال این كار را نكرده اند: یكیشان جان كوچولوست.
برای ام نامه بنویسید اصولا خوشحال میشوم. اگر نظرتان را درباره مطالبی كه مینویسم هم بگویید كه چه بهتر. تازه ممكن است یك بحثی هم اینجا راه بیندازم: بحث من و تو! (با اینكه اینجا جای این كارها نیست. بیشتر به كار ضدخاطره می آید.)

جامعه وبلاگ‌نویسان فارسی

هنوز كه هنوز است احساس تشكیل جامعه نمیكنم. جامعه وبلاگ نویسان فارسی را میگویم. بهتر بگویم: من هنوز واردش نشده ام آنچنان.
بقیه هم وضعیتی كمابیش مشابه دارند. اگر جامعه ای تشكیل شده باشد خیلی محدود است. كسانی هستند كه برای هم پیام رد و بدل میكنند ولی محدود. لامپ و ندا و هودر و … ! ولی باز خیلی كوچكتر و محدودتر از یك رفتار اجتماعیست. این هنوز با Forumهای ماورا خیلی تفاوت دارد. افراد آنجا هویت اجتماعی داشتند. اما اینجا تنها هویت فردی است كه به وجود می آید – اگر بیاید!
كدام بهتر است – كدام بدتر است؟! معلوم است: هیچ كدام! دو چیز متفاوت اند. اشتباه است فكر كنیم این نقشی شبیه به آن قبلیها را بازی میكند (نه از نظر صوری كه تفاوتشان آشكار است – از نظر نقش روانی-احتماعی).

بنویسم یا ننویسم؟

یكی دو روزی میشود كه كمتر از قبل نوشته ام. دلیل خیلی خاصی نداشت. نمیشود گفت سرم شلوغتر از قبل بود یا اینكه حوصله نداشتم. بهتر بگویم دلیل خاصی نداشتم كه بنویسم.
شاید بگویید آن شور اولیه از بین رفت و از این حرفها. موافقم كاملا! باید این كار را مقداری تجربه میكردم و بعد درباره اش تصمیم میگرفتم. هنوز به حدی نرسیده ام كه تصمیم گیری ای بكنم. هنوز نمیتوان گفت وبلاگ نویسی چیز خوب یا بدی است. گرچه بعید میدانم هیچ وقت بتوان درباره خوبی یا بدی اش نظری داد. خوب و بد چندان معنایی ندارد. باز هم مینویسم – آن هم نه الزاما كمتر. تنها تفاوت این است كه بیشتر میفهمم چه كاری دارم میكنم.

چرا این‌جای‌ایم؟

«كه چه؟!»
باز هم همان مساله قدیمی: كه چه؟!
ما انسانها در این دنیا هستیم كه چه كنیم؟! عجیب نیست؟ من باورم نمیشود كه آمده باشیم تا آزمایش پس بدهیم. اما باز این ایده آزمایش هم خیلی عظیم است. فكرش را میكنم سرم سوت میكشد. كه بود؟ شاید پویان. او هم میگفت مساله آزمایش نیست. بودن را تجربه كردن است؟ نه! بعید است این باشد. آخر این به طور مطلق بی معناست. تجربه وقتی معنا پیدا میكند كه موجودی از وضعیتی به وضعیت دیگر درآید. اما وقتی قبل از آن موجود نبودی چنین چیزی معنایش را از دست میدهد.
تو در هستی ات چیزی را تجربه نمیكنی – خود تو

رقابت ضدخاطرات و دفترک اندیشه‌های‌ام

خوش ام آمد!
امروز خیلی خوب پوزش را زد. احساس رقابت میكرد؟ بیخود میكرد! این رقیب او شود؟! محال است.
وای! آنقدر عالی خودنمایی كرد كه عشق میكردم از دیدنش.
این حكایت دفتر «اندیشه ها» و دفتر «ضدخاطرات» (همینی كه میبینید) من هست. مدتی بود آن دفتر قبلی خلوت مانده بود ولی امروز كاری كرد كه صد سال هم این یكی نمیتوانست از عهده اش برآید. لذت بردم!

انسانی از گوشت و پوست

بعضی وقتها از اینكه میفهمم از گوشت و خون ام خیلی خوشحال میشوم: موجودی كه واقعی است – در تصمیماتش اشتباه میكند – درد و رنج دارد و میتواند چلاسیده شود.
آری! خیلی وقتها دوست داریم ایده آل باشیم. موجودی كاملا عقلی (اینكه «عقلی» چیست زیاد هم چیز معلومی نیست.) بدون هیچ اشتباهی. موجودی كه درد نمیكشد چون درد حاصل یك اشتباه است و اشتباه با تفكر بیشتر و بهتر قابل حل است و یا اگر غیرقابل حل باشد دیگر هیچ كاری اش نمیشود كرد و عقل به گذشت از آن دستور میدهد. ولی نه … من اشتباه میكنم و رنج میكشم. این واقعیت زندگی من است.
(چون تا به حال به جای هیچ كس دیگری رنج نكشیده ام نمیدانم راست است بگویم این واقعیت زندگی «ما»ست یا نه. ولی دیده ام رنج میكشی … دیده ام درد میكشی … دیده ام چگونه میشوی و وقتی میخواهم كمكت كنم به اوج بازماندگی خودم پی میبرم: هیچ كاری نمیتوانم بكنم. و این بدترین اوقات است. دیوانه ام میكند همین … میفهمی؟ میشود فهمید اصلا؟ وای! خدای من … دیروز – ماه پیش – سال پیش – این روزها – این ماهها و این سالها همه اش اینگونه میشد. هیچ كاری نمیتوانستم برایت بكنم. میخواستم سرم را به دیوار بزنم. ولی تنها میتوانستم قدم بزنم. تنها راه بروم. تنها لبخندی تحویل این و آن بدهم. ولی مگر آدمی كه فكر میكند به این میتواند لبخند هم بزند؟)

مودهای خوشی و اندوه

امروز بیش از هر چیزی در حس تعجب هستم. نه از آن مدل تعجبها كه دهانت گرد میشود (چیزی كه در یاهو! مسنجر داری) بلكه از مدلی كه باید ابروهایت را بالا بیندازی و چشمهایت بالایی را نگاه كنند با تمایل به راست (و شاید هم چپ).
دلیلش را دقیق نمیدانم. بعضی از موجبهایش را تشخیص میدهم ولی نحوه تاثیرشان را نمیفهمم.

یادم نیست همین جا نوشتم یا جایی دیگر: ما انسانها آنچه میخواهیم میشویم. تصمیم میگیریم خوشحال باشیم پس خوشحال میشویم. (یادم آمد كجا نوشتمش! یك نامه بود …!) تصمیم میگیریم ناراحت باشم و حتما هم ناراحت میشویم. بعضی آدمها زندگی شان میرود در مود ناراحتی و بعضی برعكس. بعضیها فكر میكنند و بعضیها نه. همه اینها اختیاریست. ولی اختیاری كه خیلی هم دست من و تو نیست كه به راحتی سوئییچش كنیم. من اگر خوشحالم نمیتوانم بروم در وضعیت غم و اندوه به این سادگی. (لحظه ای چرا ولی نه كلی) و برعكس. راستش خیلی وقتها از این یك كیلو و نیم آب و چربی و پروتئینی كه آن بالا ریخته است حرصم میگیرد. بعضی وقتها زیادی میتواند عذابت دهد. گرچه گاهی اوقات نیز ازش خوشم می آید.