آی آدم‌ها! سلام!

آهای!! سلام به همه شما!
سلام به همه خواننده های نوشته های من!
آنهایی كه میشناسمشان و آنهایی كه نمیشناسمشان.
خیلی خوشحالم كه میدانم عده ای هستند كه نوشته های من را میخوانند. نوشته هایی كه به نوعی برای آنها نوشته شده است ولی نه فقط برای آنها: برای خودم و برای آنها.
من برای تو مینویسم: چه بشناسمت و چه نشناسمت.
اگر بشناسمت جملاتی مخصوص تو در این میان قرار میدهم. جملاتی كه گاهی تو را خطاب میكنند – گاهی حرفهایت را و گاهی تفكراتت را.
اگر نشناسمت هم به خاطر بستر حیات تقریبا یكسانی كه داریم اشتراكاتی با هم پیدا میكنیم. آخر همه مان یك جورهایی انسانیم!

در این مدت چند نامه ای دریافت كرده ام: نه خیلی زیاد. چند نفری را هم میشناسم كه به اینجا سر زده اند – چند نفری را هم میشناسم كه همیشه به سر میزنند و چند نفری را هم میشناسم كه تا به حال این كار را نكرده اند: یكیشان جان كوچولوست.
برای ام نامه بنویسید اصولا خوشحال میشوم. اگر نظرتان را درباره مطالبی كه مینویسم هم بگویید كه چه بهتر. تازه ممكن است یك بحثی هم اینجا راه بیندازم: بحث من و تو! (با اینكه اینجا جای این كارها نیست. بیشتر به كار ضدخاطره می آید.)

جامعه وبلاگ‌نویسان فارسی

هنوز كه هنوز است احساس تشكیل جامعه نمیكنم. جامعه وبلاگ نویسان فارسی را میگویم. بهتر بگویم: من هنوز واردش نشده ام آنچنان.
بقیه هم وضعیتی كمابیش مشابه دارند. اگر جامعه ای تشكیل شده باشد خیلی محدود است. كسانی هستند كه برای هم پیام رد و بدل میكنند ولی محدود. لامپ و ندا و هودر و … ! ولی باز خیلی كوچكتر و محدودتر از یك رفتار اجتماعیست. این هنوز با Forumهای ماورا خیلی تفاوت دارد. افراد آنجا هویت اجتماعی داشتند. اما اینجا تنها هویت فردی است كه به وجود می آید – اگر بیاید!
كدام بهتر است – كدام بدتر است؟! معلوم است: هیچ كدام! دو چیز متفاوت اند. اشتباه است فكر كنیم این نقشی شبیه به آن قبلیها را بازی میكند (نه از نظر صوری كه تفاوتشان آشكار است – از نظر نقش روانی-احتماعی).

بنویسم یا ننویسم؟

یكی دو روزی میشود كه كمتر از قبل نوشته ام. دلیل خیلی خاصی نداشت. نمیشود گفت سرم شلوغتر از قبل بود یا اینكه حوصله نداشتم. بهتر بگویم دلیل خاصی نداشتم كه بنویسم.
شاید بگویید آن شور اولیه از بین رفت و از این حرفها. موافقم كاملا! باید این كار را مقداری تجربه میكردم و بعد درباره اش تصمیم میگرفتم. هنوز به حدی نرسیده ام كه تصمیم گیری ای بكنم. هنوز نمیتوان گفت وبلاگ نویسی چیز خوب یا بدی است. گرچه بعید میدانم هیچ وقت بتوان درباره خوبی یا بدی اش نظری داد. خوب و بد چندان معنایی ندارد. باز هم مینویسم – آن هم نه الزاما كمتر. تنها تفاوت این است كه بیشتر میفهمم چه كاری دارم میكنم.

چرا این‌جای‌ایم؟

«كه چه؟!»
باز هم همان مساله قدیمی: كه چه؟!
ما انسانها در این دنیا هستیم كه چه كنیم؟! عجیب نیست؟ من باورم نمیشود كه آمده باشیم تا آزمایش پس بدهیم. اما باز این ایده آزمایش هم خیلی عظیم است. فكرش را میكنم سرم سوت میكشد. كه بود؟ شاید پویان. او هم میگفت مساله آزمایش نیست. بودن را تجربه كردن است؟ نه! بعید است این باشد. آخر این به طور مطلق بی معناست. تجربه وقتی معنا پیدا میكند كه موجودی از وضعیتی به وضعیت دیگر درآید. اما وقتی قبل از آن موجود نبودی چنین چیزی معنایش را از دست میدهد.
تو در هستی ات چیزی را تجربه نمیكنی – خود تو

رقابت ضدخاطرات و دفترک اندیشه‌های‌ام

خوش ام آمد!
امروز خیلی خوب پوزش را زد. احساس رقابت میكرد؟ بیخود میكرد! این رقیب او شود؟! محال است.
وای! آنقدر عالی خودنمایی كرد كه عشق میكردم از دیدنش.
این حكایت دفتر «اندیشه ها» و دفتر «ضدخاطرات» (همینی كه میبینید) من هست. مدتی بود آن دفتر قبلی خلوت مانده بود ولی امروز كاری كرد كه صد سال هم این یكی نمیتوانست از عهده اش برآید. لذت بردم!

انسانی از گوشت و پوست

بعضی وقتها از اینكه میفهمم از گوشت و خون ام خیلی خوشحال میشوم: موجودی كه واقعی است – در تصمیماتش اشتباه میكند – درد و رنج دارد و میتواند چلاسیده شود.
آری! خیلی وقتها دوست داریم ایده آل باشیم. موجودی كاملا عقلی (اینكه «عقلی» چیست زیاد هم چیز معلومی نیست.) بدون هیچ اشتباهی. موجودی كه درد نمیكشد چون درد حاصل یك اشتباه است و اشتباه با تفكر بیشتر و بهتر قابل حل است و یا اگر غیرقابل حل باشد دیگر هیچ كاری اش نمیشود كرد و عقل به گذشت از آن دستور میدهد. ولی نه … من اشتباه میكنم و رنج میكشم. این واقعیت زندگی من است.
(چون تا به حال به جای هیچ كس دیگری رنج نكشیده ام نمیدانم راست است بگویم این واقعیت زندگی «ما»ست یا نه. ولی دیده ام رنج میكشی … دیده ام درد میكشی … دیده ام چگونه میشوی و وقتی میخواهم كمكت كنم به اوج بازماندگی خودم پی میبرم: هیچ كاری نمیتوانم بكنم. و این بدترین اوقات است. دیوانه ام میكند همین … میفهمی؟ میشود فهمید اصلا؟ وای! خدای من … دیروز – ماه پیش – سال پیش – این روزها – این ماهها و این سالها همه اش اینگونه میشد. هیچ كاری نمیتوانستم برایت بكنم. میخواستم سرم را به دیوار بزنم. ولی تنها میتوانستم قدم بزنم. تنها راه بروم. تنها لبخندی تحویل این و آن بدهم. ولی مگر آدمی كه فكر میكند به این میتواند لبخند هم بزند؟)

مودهای خوشی و اندوه

امروز بیش از هر چیزی در حس تعجب هستم. نه از آن مدل تعجبها كه دهانت گرد میشود (چیزی كه در یاهو! مسنجر داری) بلكه از مدلی كه باید ابروهایت را بالا بیندازی و چشمهایت بالایی را نگاه كنند با تمایل به راست (و شاید هم چپ).
دلیلش را دقیق نمیدانم. بعضی از موجبهایش را تشخیص میدهم ولی نحوه تاثیرشان را نمیفهمم.

یادم نیست همین جا نوشتم یا جایی دیگر: ما انسانها آنچه میخواهیم میشویم. تصمیم میگیریم خوشحال باشیم پس خوشحال میشویم. (یادم آمد كجا نوشتمش! یك نامه بود …!) تصمیم میگیریم ناراحت باشم و حتما هم ناراحت میشویم. بعضی آدمها زندگی شان میرود در مود ناراحتی و بعضی برعكس. بعضیها فكر میكنند و بعضیها نه. همه اینها اختیاریست. ولی اختیاری كه خیلی هم دست من و تو نیست كه به راحتی سوئییچش كنیم. من اگر خوشحالم نمیتوانم بروم در وضعیت غم و اندوه به این سادگی. (لحظه ای چرا ولی نه كلی) و برعكس. راستش خیلی وقتها از این یك كیلو و نیم آب و چربی و پروتئینی كه آن بالا ریخته است حرصم میگیرد. بعضی وقتها زیادی میتواند عذابت دهد. گرچه گاهی اوقات نیز ازش خوشم می آید.

اراده

امروز حس جدیدی را تجربه كردم: حس اراده! اراده ای را مقابل اراده خودم حس كردم. اراده ای كه مقابل آنچه حس میكردم قرار میگرفت و آنچه خود تشخیص میداد را عمل میكرد. لذت بردم!

توضیح چهار سال بعد (می ۲۰۰۶): خب! توضیح ندهم به‌تر است. همیشه در حال مصلحت‌ات را درست تشخیص نمی‌دهی. لذت‌ چهار سال پیش من، از جنس همان لذت‌ای است که وقتی با لثه‌ی زخمی‌ات ور می‌روی کسب می‌کنی. لذت‌ای با خون و درد.

این را بسیار دوست میدارم.

این را بسیار دوست میدارم.
دوستش دارم چون ایده آل امروزم – این روزهایم- همان است. چون واقعی است. چون لحظه لحظه اش زندگی تنهایش هست. تنهاییش وجود دارد و برای همین دوستش دارم.
این برمیگردد به هشتم ماه هشتم سال هشتاد. وقتی خاطره آن روزهایم را دوباره خواندم (خاطره ای كه این شعر بعدش نوشته شده بود) ترسیدم. خیلی واقعی بود. خیلی مهم بود.

عصیان (شعر)

جیغ میكشم
داد میزنم
فریاد میكنم
مخالفتی دارید؟
پس سنگی به پنجره رویای فردایتان پرت خواهم كرد
ببخشید كه میپرسم
آن بیرون خبری هم هست آقایان؟!

خلاف هر رودی كه پیدا شود
سختترین سنگها را
چه در دل كوه باشد
و چه در دل شما
خرد خواهم كرد
طی خواهم كرد
مشكلی است خانمها؟!

كتابها را
یك به یك در بخاری می اندازم
-هر چه میخواهند باشند
دود آن را به آسمانها
با اشكهایم میدوزم
و سقف آبی اش را با تیزترین ناخنهایم
خش خواهم داد
تا روز شما
روز آفتابی شما
درست آن هنگامی كه دراز كشیده در ساحل به دیروزهایتان فكر میكنید
زیر توفان فریاد و هیاهوی ام
غرق شود

این سنگها و رودها و كتابها
اشكهای من زیر ناخنهای كثیف خاك خورده
صورت چركین
قلب پاك
-نه از آن نوعی كه شما میشناسیدش
و آرزوهایی به بزرگی آنچه تصور نخواهید كرد
-چون نمیخواهید
و پرهای سبك شناور در فضا
بی آنكه مقصدی به انتظارشان نشسته باشد
و صدای گریه ممتد كودكی تنها
این است دنیای من
نمیخواهیدش؟
چه كنم؟!

دوست دارم!
این را بسیار دوست میدارم
كه وقتی بر گوشم نواختی
سرخ نشوم از شعله های خشم
دوست دارم لبخندی بر چهره ام بینی
هنگامی كه مستقیم به چشمهایت مینگرم
و لحظه ای بعد
زیر خنده بزنم
و گاهی كه بر زمینی نشستم و تو از خنده من خشمگینی
صورت ام را بالا گیرم و قطره های اشك
-نه از آنها كه مزه شادی بدهند
آرام به ات چشمك بزنند
و چون تپه ای شنی در كنار ساحل خروشان
لحظه لحظه بر زمین فرونشینم
و آنگاه شماها آرام آرام دور آن تپه شنی نااینجا
-قصر كنار ساحل آرزوهایم
بگردید
و دیگر كسی به رویای فردایتان لبخند نزند.

من خوشحالم … من خوشحالم

من خوشحالم … من خوشحالم … من آنقدر خوشحالم كه نگو!
دوست دارم تبدیلم بكنند به یكی از همین زرد-لبخندها و بعد میلم كنند این طرف و آن طرف!
چرا خوشحالم؟! مگر باید دلیلی داشته باشد؟
شاید داشته باشد … بله دارد … ممكن است داشته باشد … به هر حال اگر دلیلی داشته باشد جزو بخش خاطرات من میرود كه نمیشود اینجا نوشتش. دلتان بسوزد!

درز خاطره به ضدخاطرات و ارتباط من با آقای آندره مالرو

صدای رنگدانه ها كه می آید باید شروع كنی به دنبال نور گشتن.
«صدای پای آب» كه می آید باید به دنبال سرچشمه بگردی.
و صدای خاطرات كه می آید باید به دنبال بخش ضدخاطره اش بگردی!
این ماجرای پیتزافروش یك ضدخاطره نبود – خاطره بود. نمیگویم كه دچار عذاب وجدان شده ام ولی به هر حال كمی با قیافه اش مشكل پیدا كرده ام. شیطان كه نه -خودم- میگوید بروم و پاكش كنم. ولی بعضی وقتها یك نوایی (كه غیبی هم نیست گرچه دیده نمیشود) می آید و میگوید باید ضد هر چیزی را هم در آن بگذاری تا خودش را نشان دهد. این بیشتر شبیه به تئوری های دكوراسیون خانه و قاب عكس میماند. به هر حال با گذاش�ن ضدضدخاطرات میتوانم خیال خودم را كمی ماست مالی كنم.

در مورد ضدخاطرات یك كشف جالب كردم: آندره مالرو هم یك چنین چیزی داشت. این را از قبل میدانستم. ولی فكر میكردم تنها برگردان فارسی هردویشان یكی است. مال او چیزی مثل
Anti-Diary هست كه به «ضدخاطرات» برگردانده شده و مال من هم Anti-Memoirs است. (آخر Memoirs دقیقا به معنای خاطره نیست.) اما كشف جدیدم این بود كه نخیر! مال او هم همین Anti-Memoirs هست.
حالا نمیدانم او باید خوشحال شود – من باید خوشحال شوم – هر دویمان با هم باید خوشحال شویم – او باید ناراحت شود – من باید ناراحت شوم و یا اینكه هر دویمان باید ناراحت شویم. به هر حال سخت مساله ایست!

پیتزایی طماع

آخرشه …!
به پیتزایی زنگ زدم گفتم یك پیتزا مخصوص برایم بیاورد. یك جواب خیلی باحال شنیدم:
«لطفا تعدادش رو بیشتر كنید!»
«هاه؟!»
«یك پیتزا برای ما نمی صرفد!»

خیلی عالی بود. لابد انتظار داشت من ده پیتزا سفارش بدهم و فریز كنم.

چه؟ میگویید خوب یك پیتزا سفارش نده؟ چكار كنم وقتی غذا ندارم؟ همه اش كه نمیتوانم شیر بپزم و بخورم!

من خل‌ام

بعضی وقتها به نظرم می آید كه واقعا خل ام. البته این چیز عجیبی نیست. اما جالبش اینجاست كه هر دفعه متوجه میشوم در زمینه های جدیدی خل بودنم را نشان میدهم.
به یك چیزهایی بیخود واكنش شدیدی نشان میدهم در حالی كه میدانم واقعیت ندارند. كاش میشد هیچ وقت …

نکته آشپزی

نكته آشپزی لحظه:

ممكن است شما هم مثل من تازه از بیرون آمده باشید و سردتان شده باشد و بخواهید علاوه بر اینكه مقداری انرژی وارد بدنتان میكنید كافئین خونتان را هم زیاد كنید(چرا این كار را میخواهید بكنید؟! چون … از بغل دستی تان بپرسید.) چه كار میكنید؟ شیرقهوه میخورید. (اگر قهوه خالص میخورید لازم نیست بقیه مطلب را بخوانید جز یكی دو خط آخرش را.)
شیرها به خودی خود گرم نیستند. باید به وسیله ای آن را داغ كرد. این كار را همه ما آشپزها بلدیم. اما مساله وقتی حیاتی میشود كه قبلش سراغ كامپیوترتان رفته باشید و شیر كف كرده باشد و نزدیك سر رفتن باشد.
گزاره: شما دوست ندارید كف شیر بخورید.
پس باید یك فكری به حال این شیر بكنید وگرنه خامه مانندی كه ایجاد شده است بالایش (كه از قدیم به آن میگویند سرشیر و ممكن است شما هم مثل من از آن خوشتان نیاید.) موقع شیرقهوه خوردن آزارتان میدهد. مطمئن باشید!
یك راه این است كه فوت كنید تا كف شیر بخوابد. این راه خوبی اش این است كه فكر میكنید خوب كار میكند ولی عملا فایده ای ندارد چون سرشیر باقی میماند.
و اما كشف من …
ظرفی را كه شیر در آن گرم میكنید بردارید و تكان اش دهید. جوری كه شیر حسابی بالا پایین شود. اگر هنوز نمیدانید چگونه این كار را باید بكنید به خاطرات زنگ آزمایشگاه شیمی و نحوه ساختن محلول با ارلن (همین بود اسمش؟!) مراجعه كنید. پس از این كار هر چه سرشیر است دوباره در شیر حل شده است.

خیلی لوس بود؟ حوصله تان سر رفت؟ تكنیك آشپزی ام خیلی بیخود است؟! باشد! قبول … فقط یك سوال: چرا در جامعه یك عده ای باید این كارها را بلد باشند و یك عده ای نه؟

تو هم خل‌ای؟

بعضی وقتها به نظرم می آید كه واقعا خل ام. البته این چیز عجیبی نیست. اما جالبش اینجاست كه هر دفعه متوجه میشوم در زمینه های جدیدی خل بودنم را نشان میدهم.
به یك چیزهایی بیخود واكنش شدیدی نشان میدهم در حالی كه میدانم واقعیت ندارند. كاش میشد هیچ وقت …

کرونولوژی ضدخاطرات – اولین برداشت‌ها

آقایان و خانمها!
دوستان قدیمی و دوستان جدید …
اجازه دهید یك كرونولوژی كوتاه از این وبلاگ بنویسم:

روزهای اول: رابطه وبلاگ و دفترخاطرات رابطه ای رقابتی است. سولوژن باید تصمیم بگیرد چه چیزهایی در این نوشته شود و چه چیزهایی در آن. قرار میشود در اینجا ضدخاطرات نوشته شود و در آنجا خاطرات. اما خیلی زود اعتراف میكند كه ضدخاطرات نوشتن كار سختی است. خیلی وقتها پهلو میزند به همان چیزی كه قرار است در خاطرات نوشته شود.

روزهای بعدتر: حس مشكل پیدا كردن با حریم خصوصی. من تا چه میزان میتوانم خودم را منتشر كنم؟ چه كسانی این نوشته را میخوانند؟ كسانی كه ده سال است با من دوستند و یا كسانی كه هنوز ندیده امشان؟ (اگر اعتراض دارید به هر چیزی در این مورد نگاهی به نوشته های چند روز قبلم بیندازید. شاید مشكل حل شد.) دیگران چه تصوری از این نوشته ها میكنند؟ دیوانه ام میپندارند – احمق ام میدانند یا چیزی دیگر؟

حس كردم دوست دارم بعضی وقتها یك چیزهایی را چند روزی پیش خودم خصوصی نگه دارم. اما رزیتا در این مورد یك چیز جالبی گفت: «آدم اگر قبول داشته باشه كه همه چیز در او و بیرون از او جزئی از هستی بیكران و واحده دیگه هیچ چیز براش خصوصی نمیمونه.»

میدانید … یكی از آرزوهای من یكی شدن ذهنهاست. اتحاد واقعی برای جلوگیری از «سو تفاهم»ها. چنین چیزی ممكن است؟ حتا بین دو نفر؟ بعید میدانم. بسیار بعید میدانم.

بارون درخت‌نشین

بارون درخت نشین تمام شد. كلی لذت بردم از خواندنش.
بیشتر از بچگی نینو خوشم آمد: بزرگ كه شد شخصیت مطلوبم نبود. ولی باز آدم مهمی بود. كاش یك چیزهایی را بهتر میدانست. چه چیزهایی را؟ نمیدانم.

كتاب بعدی به احتمال زیاد جاودانگی كوندرا خواهد بود. از اسمش خیلی خوشم آمده – برخلاف كتاب نیمه كاره قبلی ای كه از او خواندم: سبك و سنگین یا بار هستی. اگر كتاب خوبی باشد با میلان كوندرا آشتی میكنم. با اینكه آن كتاب نیمه تمام ماند ولی نسبت به شیوه نگارشش موضع گیری كردم. نوشته مهمی بود: یا مزخرف یا خیلی خوب. مساله این است كه شاید آن زمان در موقعیتی نبودم كه دركش كنم. درست مثل بار اولی كه تهوع را میخواندم. نیمه تمام رهایش كردم. اصلا هیچ حس نزدیكی به داستان نداشتم. (لازم است بنویسم كه هیچ اعتقاد ندارم كه لزوم خوش آمدن یك داستان همذات پنداری خواننده و شخصیتهاست. مهم وجود درك متقابل (و البته معمولا یك طرفه) خواننده و شخصیتهاست. (گفتم متقابل … ممكن است داد و هوارتان در آمده باشد. بعضی وقتها فضای شخصیتی آنقدر غنی است كه ارتباط متقابل بین شما و شخصیتها هم به وجود می آید.) دیگر بس است پرانتز! لیسپ بازی كه نمیكنم.) اما بار دومی كه خواندمش آنقدر حس نزدیكی به داستان كردم كه در قسمتهای زیادی از داستان شخصیت اصلی را كاملا درك
میكردم و انگار صاحب تجربه های مشتركی بودیم.

عادت

یك سوال سخت …
تو كی به چیزی عادت میكنی؟ چه چیزهایی برایت عادت شده اند و چه چیزهایی برایت عادت نشده اند و حقیقی اند؟
تو خوشحال میشوی. من هم. تو ناراحت میشوی و من هم. نمیدانم تو گریه میكنی یا نه ولی من این كار را میكنم. عادت كرده ایم به همه اینها؟
یعنی میخواهی بگویی همه آنچه فكر میكنم خوبست و یا بدست بخشی از آن عادت بزرگی است كه ما را در بر گرفته؟ عادتی كه از بیرون از عرف اجتماع شروع میشود و از داخل با گشنگی ات؟ بعید میدانم همه چیزهای من از روی عادت باشند حتا اگر تكراری به نظر برسند.

خودآزاری

خودآزاری عمل عجیبی نیست. بیشتر شبیه به خندیدن می ماند. درست مثل خنده ناگهان شروع میشود و مانند قهقهه ای بی پایان ادامه پیدا میكند. اطرافیان ات تصور میكنند كه تو باید خودت را آزار دهی درست مثل كسانی كه تصور میكنند باید بخندی. اما ناگاه كه از خنده باز می ایستی و فكر میكنی به دلیل خنده ات متوجه پوچی دلیلش میشوی. درست مثل دلیل خودآزاری. دلایل هر دو تاثیرگذارند ولی مانند هر دلیل بشری دیگری واقعا اهمیتی ندارند.
نوشته ی قبلی میتوانست یك خودآزاری به تمام معنا باشد. بهتر بگویم ناشی از یك خودآزاری به تمام معنا. خوشبختانه اینگونه نبود. حداقل خیلی سریع خفه اش كردم. تنها خواستم یك صحنه ی كوچك را خلق كنم. صحنه ای كه میتوانست واقعی باشد. نه! خود ماجرا را نمیگویم. صحنه خلق داستان به عنوان خودآزاری نویسنده مورد نظرم هست.
حالا جدا از این حرفها شما میتوانید چهره دیگران را به خاطر بیاورید؟ مثلا اگر من را قبلا دیده باشید میتوانید چهره ام را به یاد بیاورید؟ چه شكلی بودم؟ من چطور؟ شما را میتوانم به خاطر بیاورم؟ تو چه شكلی بودی؟ كاش میدانستم.

نمی‌دانم اسم‌اش چیست

«خسته شده ام از این وضع. دیگر بریده ام. امروز كه از خواب (اگر اسمش را بتوان خواب گذاشت) بیدار شدم به یادش افتادم – به یاد او و آن روزها. خواستم رویای آن زمانها را كه زیر درخت بلوط با هم مینشستیم دوباره به یاد بیاورم. چهره اش را ببینم كه به من لبخند میزند و گوش فرایم میدهد. خواستم خنده اش را تصور كنم و دستش را كه به آرامی به سوی من می آید. اما نتوانستم.
نه چهره اش را به خاطر آوردم نه صدایش را توانستم دوباره بشنوم و نه هیچ چیز دیگر را. چه شكلی بود؟ یادم هست موهای كوتاهی داشت. چشمهایش مشكی بودند و چهره ای گندمگون داشت. ولی نه … موهای او بلند بود. چشم هایش مشكی نبودند. این را خوب به خاطر دارم. پس چه رنگی بودند؟ نمیدانم … نمیدانم …
او چه شكلی بود؟ من چه شكلی هستم؟ دستی به موهایم میكشم. بلندند. خیلی بلند. ولی به نظرم می آید كه آن زمانها خیلی كوتاه بودند. شاید تصور فرد كوتاه موی چشم مشكلی گندمگون به خودم بازگردد. نمیدانم. خودم را هم دیگر به یاد نمی آورم. چه شكلی بودم؟ چه شكلی بود؟ صدایش چگونه بود؟ صدای من چگونه بود؟ یادم نمی آید آخرین باری كه با كسی صحبتی كرده ام به كی بازمیگردد. ده سال پیش – بیست سال پیش؟ هیچ نمیدانم. چند وقت است كه در اینجایم؟ نمیدانم. نمیتوانستم كه بدانم. در این تاریكی مطلق هیچ چیزی خاطره ندارد. او چه شكلی بود؟ من خاطره او را میخواهم.»

اولین نامه

باید اعتراف كنم كه انتظارش را نداشتم. خوشحال شدم. از چه؟! از اینكه سپیده از آن طرف دنیا بیاید و نامه ای به من بدهد و در مورد كتاب جاودانگی و بارون درخت نشین راهنمایی ام كند. جالبی اش این است كه من تا پیش از این او را نمیشناختم ولی الان فهمیدم كه وبلاگم یك خواننده غریب دارد. یك سری به سایتش بزنید!
راستی از دیشب شروع كرده ام به خواندن بارون درخت نشین. جاودانگی هم به شدت توی صف منتظر است.

اجتماع و اشتراک ذهن‌ها

جهانهای شخصی ما. دنیاهایی منحصر به فرد برای هر كداممان ولی با اشتراكی از جنس واسط اجتماع. در یك چنین چایی زندگی میكنیم؟!
منظورم چیست؟!
میخواهم بدانم ذهنیت من و ذهنیت شما چقدر با هم شباهت دارد؟ این شباهتها از كجا ناشی شده است؟ تفاوتهایمان چه؟
این همان سوال قدیمی (برای خودم) تفكر است. همه این ماجراها از یك كاسه آب میخورند: چگونه یادمیگیریم – چه چیزی را یادمیگیریم – چگونه فكر میكنیم – اراده مان به چه معناست و از این دست.
هنوز هیچ پاسخ قطعی ای برای اینها پیدا نكرده ام. انتظار وجود پاسخ را هم ندارم. حداقل فعلا. یادم باشد بعدا در این باره یك چیزی بنویسم: درباره ممكن بودن وجود پاسخ برای این سوالها.

حساب دوستی‌ها

اجازه دهید حساب دوستیهایمان را مرتب روی كاغذ بنویسیم تا بفهمیم چقدر هم دیگر را باید تحویل بگیریم.
چند شب پیش با پویان (كه میبایست زودتر یك وبلاگ بزند وگرنه مجبورم از شیوه های درستتری استفاده كنم) صحبت میكردم كه درست مثل همه بحثهای خواب آلود دیگر به اینجا رسید كه بدانیم قدمت دوستی مان چقدر است. آخر سر نفهمیدم این به چه زمانی برمیگردد. سال اول دبیرستان یا سال دوم و یا سال سوم؟! برایم عجیب بود.
یكی از موارد مشابه همین روزبه خودمان هست كه زود موضع خودش را روشن كرد و گفت كه من این ترم وبلاگ نمیزنم كه نمیزنم. (البته یادم رفت به او تذكر بدهم كه این ترم تمام شده است!) او تكلیفش مشخصتر است. از تابستان سال اول دبیرستان با او آشنا شدم. یا حداقل یك همان حدودی. درست میگویم قربان؟! فقط هنوز یادم نمی آید آن روزی كه من را هول داد و مجبورم كرد كه در اثر تعاملی كه با زمین داشتم زخمی شوم تابستان سال اول بود یا سال دوم. حدس میزنم سال دوم.
خوب به این میگویند قدمت دوستی. میتوان گفت كلا چیز مهمی است ولی نه مهمترین چیز دنیا. خوبی اش این است كه مشخص میكند یك وضعیت دوستی تا چه میزان یك هیجان است (به قول خودمان Transient response) و تا چه حد یك چیز پایدار.
قبل از ادامه باید به این نكته اشاره كنم كه این حرفم به معنای این نیست كه بعد از پنج سال میتوانی بگویی این شخص این است و یك تابع برای او تعریف كنی. اتفاقا به نظر جالبش همین تغییر است. اگر تغییر نباشد بعد از مدتی حوصله همه از همه سر میرود. (و توجه میكنید كه «سر رفتن حوصله» یك رفتار مرتبه دوم است و نه مشكل اصلی.)
راستی یك سوالی … كسی شخصی به نام «مانلی كیكاووسی» میشناسد؟ دختر فریده لاشایی است؟! چطور؟! هیچی! میخواهم قدیمیترین دوستم را از میان خرابه های زمان پیدا كنم. جالب است-نه؟!
خلاصه اگر میشناسید آره و اینا! (:

بارون درخت‌نشین و جاودانگی

با اینكه به عنوان یك موجود خواب آلود خسته ام ولی این یكی را هم مینویسم:
من در حال حاضر دو كتاب جدید دارم: یكی «بارون درخت نشین» از ایتالو كالیونیو (كه به سفارش چند ماه پیش پویان گرفتم) و دیگری هم جاودانگی میلان كوندرا (كه به سفارش چند ماه پیش ركسانا گرفتم) است. از هر كدام دو جمله خواندم و خوشم آمد. (من به عنوان مدعی تخصص در این امر كافیست یكی دو جمله از هر چیزی بخوانم تا دستم بیاید با چه طرف هستم. اگر هم وسط كار دیدم دارم به شدت كنف میشوم به روی مباركم نمی آورم …!) حالا شما پیشنهاد میكنید كه من كدام را بخوانم؟! جاودانگی یا بارون درخت نشین؟! (خوبی هر دو كتابش این است كه تقریبا دارد میپوسد.)

رفع شبهات

به علت سوالهای مكرر موجودات مختلف لازم دیدم رفع شبهه كنم:
پرسیده شد: «تو كه خوابیدی چی خواب دیدی؟!»
«باید بگویم كه انسانهایی كه خسته نیستند و از سر تفریح میخوابند خواب میبینند. خسته ها توان خواب دیدن ندارند.»
پرسیده شد: «ما كه خواب میبینیم یعنی كه چه؟!»
«باید بگویم كه از دید یك فرد خسته آره و اینا!»
پرسیده شد: «اگر بین انسان A و انسان CD رابطه R برقرار باشد آیا لزومی به وجود برقراری همان رابطه بین A و CM وجود دارد؟! (به صرف شباهت اولین حرف رشته نام دو موجود.)
پاسخ این است كه «خیر!»

یک خمیازه به افتخار من

نه! فایده ای ندارد … وقتی كه میبایست بخوابی لابد باید بخوابی دیگر. ادای كتاب خواندن و فعالیت مثبت در آوردن ندارد دیگر …
از اولش خوابم می آمد امروز: بیخود منكرش میشدم. یكی نیست بگوید تو كه خوابت می آید چرا میخواهی بروی قدم زنان؟!
رسیدم خانه, كمی ادای فعالیت در آوردم و بعد Zzzzz!
سوال: چرا الان بیدارم؟!
پاسخ: هر آدمی باید علاوه بر بازسازی ساختارهای درونی خود انرژی هم كسب كند-این است شهوت كسب انرژی كه آدم چسبیده به تخت را بلند میكند.

یك سوال: آخرین خواب با تم نظامی ای كه دیدید چه بود؟
من بروم پی كارم! یك خمیازه به افتخار من!

خواص ماه‌ها

ماه ها برای خودشان خواص مختلفی دارند: خواص درمانی – فیزیكی – شیمیایی و حتا كامپیوتری.
مثلا خاصیت شیمیایی اردی بهشت ماه خواب آوری آن است. یا خاصیت فیزیكی امرداد تبخیر همیشگی مایعات است – چه این مایع آب لیوان روی میز باشد و چه آب سلولهای شما.
اسفند خاصیت درمانی ویژه ای دارد. درست مثل یك دیازپام عمل میكند و هر چه كسالت است از وجودتان میزداید. البته این از صدقه سر فروردین و عیدش هست. به هر حال آدمها در اسفند كلی امید برای فردایشان میكارند و با تمام مصائب احساس خوشحالی مرموزی فرامیگیردشان. مثلا پارسال – اواخر اسفند – من از بس خوشحال بودم تقریبا خودم را گاز میگرفتم و از بس ناراحت بودم موهایم را میكندم. درست آن زمان بود كه لغت Passion را فهمیدم.
این ماهها خواص دیگری هم دارند: خرداد با اینكه از اول برای امتحانات اختصاص داده شده است ولی جان میدهد برای نوشتن دفتر خاطرات. برخلافش مهر یا آبان است. من در این مدتی كه خاطره مینویسم (كه به حسابی میشود چند سال!) در هر آبان ماهی دچار مشكل شده ام. یك بار كه دفتر خاطرات پرید روی هوا و دود شد – بارهای دیگر هم حس اش نبود واقعا.
از دیگر خواص اوقات بنویسم … دی ویژگی خاصی دارد. مخصوصا آخر دی: 27ام به بعد. آدم در آن زمانها دوست دارد داستان بنویسد. آن هم نه داستانهای لحظه ای (چیزی كه خارجیها به آن میگویند Sudden Fiction) بلكه یك داستان بلند برنامه ریزی شده.
البته خوبی من و حرفهایم این است كه حساب و كتابی ندارند. یعنی اگر روزی آمدید و گفتید «من نه تنها در اواخر دی كه هیچ وقت دیگری هم داستان نمینویسم» من میتوانم با ظرافت هر چه تمامتر یقه خودم را از دستتان بیرون بكشم و خودم را به كوچه علی چپ بزنم.

جز اینها امروز ضدخاطره دیگری ندارم.

از خواب‌ها نترسید

همین الان از خواب بیدار شدم. هیج حس خاصی ندارم. بهتر بگویم از تجمع احساسات در وضعیتی مبهم قرار دارم: دنیا كدر – ذهن پر از نوشتن و پر از هیچ نگفتن – حوصله نداشته – خمیازه – برنامه ریزی برای امروز (كه از همین الان مشخص است باید چه كار كنم-حداقل چند ساعتش را) و …
آها! یك خواب بامزه دیدم. تا به حال به این فكر كرده ای (منظورم كیست؟ خوب معلوم است! من برای تو مینویسم دیگر!) كه دنیای خواب چقدر بامزه است؟ منطق اش چندین وجب نوری با دنیای معمول فرق دارد ولی با این حال چندین وجب نوری مربع هم با تو اشتراك دارد-اشتراكش را حس میكنی. در این آخرین خواب یك عده ای را (یكی دو نفر را) به شدت غافلگیر كردم- یك كار غیرمنتظره. خودم خوشم آمد. یك كار غیرمنتظره … باز هم یك كار غیرمنتظره … هیجان! هیجان!