درباره فلسفه اسلامی (از پویان)

[در ادامه‌ی نوشته‌ی قبلی‌ام درباره‌ی افلاطون، پویان عزیزم لطف کرد و نوشته‌ای را که می‌بینید برای‌ام کامنت گذاشت. دل‌ام نیامد چنین چیزی در کامنت‌ها بماند، که هم به درد من می‌خورد (پس به‌ترست جلوی چشم‌ام باشد)، و هم مفید خواننده‌ی تعقیب‌کننده‌ی احتمالی موضوع خواهد بو�. یکی دو تغییر کوچک در متن پویان انجام داده‌ام که صرفا تصحیح اشتباهات تایپی بوده است. در ضمن نوشته‌ی پویان یادآوری کرد که خیلی لازم است بخوانم! هممم … !]

سلام. لابد باید تبریک بگم واسة دوباره نوشتنت… فکر کنم بیشتر به خودم! 🙂 در اینکه فلاسفة اسلامی از فلسفة یونانی اخذ شده شکی نیست. (اینکه مسلمانها آثار فلوطین را خوانده‌اند و او را با افلاطون اشتباه گرفته‌اند هم به نظرم چندان اهمیتی نداشته باشد! امّا فکر عرفانی فلوطین در آرای مسلمانها راه پیدا کرد… بهرحال مسلمانها ارسطوزده هستند و نه افلاطون زده!) به نظرم خیلی هم روا نباشد که بگوییم فلسفة اسلامی نداریم (اشکالی هم ندارد اسمش را کلام بگذاریم.) ولی بهرحال مثلاً جنس صحبتهای امام علی در جنگ صفین با یارانش فلسفه است به نظرم. خیلی گذرا، مأمون (واقعاً برای مخالفت با ائمه؟) در ترویج فکر فلسفی مؤثر بوده. وجود متکلّمین معتزله، اشاعره و شیعه و مشّائیها (مثل الکن�ی که همه چیز زیر سر اوست که ارسطو را به عربی برمیگرداند و اعلام میکند که با دین در تناقض نیست! – یا فارابی که ارسطو و افلاطون را آشتی میدهد: الرأی بین الآراء الحکیمین (؟) – یا بوعلی و ابن مسکویه و دیگران) و نیز فیلسوفان مستقل‌تر (مثل رازی که نبوت را نمیپذیرفت یا ابوالعلای معرّی – که با شوپنهاور قیاسش کرده اند و …) یا کسانی که فلسفه‌شان عرفانی‌تر است (مثل ابراهیم ادهم یا رابعة عدویه (اصطلاحاً اصحاب اراده) که با رواقیون قابل قیاس‌اند و تا اندازه‌ای به نظرم حتی با اگزیستانسیالیستهای جدید) همینطور اصحاب نور (از همه مهمتر شیخ اشراق سهروردی) و حتی ضد فلسفه‌ایهایی مثل غزّالی (که 7 مورد شرک و سه مورد کفر در فلسفة اسلامی یافت!) ثابت میکند که چیزی از جنس فلسفه وجود دارد. امّا چرا فلسفة اسلامی رشد نکرد؛ شاید جوابهای سریعی بشود داد؛ امّا واقعیت این است که نمیدانم! تنها اینرا میدانم که اینجور فلسفه دست کم از زمان ملاصدرا به بعد (همزمان با دکارت میشود دیگر؛ نه؟) درجا زده است…
آهان! هدفم از نوشتن اینهمه، گفتن این بود که فلسفة غرب خیلی خوب با آرای اسلامی جفت و جور میشد. مثلاً بوعلی و فارابی که ارسطو را با هیأت بطلمیوس و قرآن موافقت دادند. یا مدینة فاضلة فارابی فرض کن. حتی شیخ اشراق که از فلسفة ایران باستان (این هم خودش شد یک مسأله!) بیشتر متأثر بوده، حرف افلاطون و هرمس را به میان میکشد.
فکر کنم خیلی حرف زدم و خیلی پراکنده گفتم 🙂 فقط اینکه خواندن دورة آثار افلاطون را با ترجمة لطفی پیشنهاد میکنم… واقعاً آدم میماند حیران که اینها چطور اینجوری فکر میکردند؟!

Advertisements

افلاطون

فعالانه خواندن، البته، اندکی سخت است و خیلی وقت‌ها حوصله‌ی چنان کاری را ندارم: کاغذی برای اثبات مجدد فرمول‌های کتاب‌های ریاضی‌گون، مدادی برای حاشیه‌نویسی بر کتاب‌های فلسفی و ادبی و یا حتی نوشتن ایده‌ی داستانی در دفترچه‌ی یادداشتی. هم‌چنین است نوشتن درباره‌ی همه‌ی این‌ها به صورتی مجزا و کلی. از طرف دیگر، اما، چنین کاری کیف دارد: می‌دانی که بسیار بیش‌تر یاد می‌گیری و چیزهای بیش‌تری کسب می‌کنی، هنگام خواندن در فرآیند آفرینش موازی‌ای شرکت می‌کنی (خواننده نه به عنوان بستری برای به خاطرسپاری‌ی نوشته‌های دیگری، و نه حتی تنها به عنوان هم‌کار فرآیند خلق که به عنوان مولف اثری موازی) که بسیار لذت‌بخش است. همین می‌شود که گاهی مصمم می‌شوم با کتابی این‌گونه رفتار کنم: فعالانه بخوانم‌اش. و این‌بار قرعه به نام کتاب فلاسفه بزرگ (برایان مگی) افتاد.
این کتاب که نسخه‌ی انگلیسی‌اش The Great Philosophers: An Introduction to Western Philosophy نام دارد، مجموعه‌ی مصاحبه‌هایی‌ست که برایان مگی (Bryan Magee) با عده‌ای از صاحب‌نظران فلسفه درباره‌ی فلاسفه‌ی گذشته انجام داده است. این مصاحبه‌ها در اصل به صورت تلویزیونی و برای BBC انجام شده است و به طور هم‌زمان به صورت کتاب نیز منتشر شده. ترجمه‌ی فارسی‌ی کتاب توسط عزت‌الله فولادوند انجام شده و تا جایی که خوانده‌ام،‌ به نظرم ترجمه‌ی خوبی می‌آید.
این کتاب شامل 15 مصاحبه‌ی مختلف است که هر کدام به یک فیلسوف یا دوره‌ی فلسفی اختصاص داده شده است. انتخاب‌ها به نظرم کاملا کلیدی و مناسب است: افلاطون، ارسطو، فلسفه‌ی قرون وسطا (سنت آگوستین،‌ توماس آکویناس)، دکارت، اسپینوزا و لایب‌نیتز، لاک و بارکلی، هیوم، کانت، هگل و مارکس، شوپنهاور، نیچه، هوسرل و هایدگر و فلسفه‌ جدید اصالت وجود، پیروان آمریکایی مکتب اصالت عمل، فرگه و راسل و منطق جدید، و در نهایت ویتگنشتاین. خوبی‌اش این است که فلاسفه‌ی جدید هم تا حدی پوشش داده شده‌اند – با این‌که مایل بودم مصاحبه‌های بیش‌تری درباره‌ی معاصران می‌داشت (شاید مثلا فعلا دل‌ام این‌ها را بخواهد: کارناپ و پوزیتیویست‌های منطقی، پوپر،‌ و هم‌چنین کسانی چون جان سرل (Searle) و دنیل دنت (Dennett) و فلاسفه‌ی ذهن مشابه، و حتی سارتر با وجود این‌که خود من به شخصه او را به عنوان فیلسوفی اصیل باور ندارم). مقدمه‌پردازی کافی‌ست، برسیم به حاشیه‌نویسی‌های‌ام.

افلاطون
مصاحبه شونده: مایلز برن‌ییت (Myles Burnyeat).
چندان از فیلسوف‌های یونان باستان نمی‌دانم. در واقع، تا پیش از خواندن یکی دو فصل این کتاب،‌ مطالعه‌شان را بی‌هوده می‌دانستم. اکنون، اما وضع فرق کرده است. برای‌ام جالب‌تر شده‌اند و به طور خاص به دلیل فکر درخشان‌شان. بسیاری از مسایلی که مطرح کرده‌اند،‌ کماکان حل‌نشده‌اند و با وجود آن‌که شاید صورت بیان سوال‌شان، دقیقا آن چیزی نیست که در این روزگار باید باشد، اما درست همان سوال‌هایی‌ست که می‌بایست پرسیده شوند. در ضمن، از توصیف مباحثات سقراطی هم خوش‌ام آمد و به نظرم چیزی‌ست که نباید در این روزگار از دست داد (درست به همین دلیل، از انبوه تاییدهای سرتکان‌دهنده در حین سخنرانی‌ها خوش‌ام نمی‌آید). برای‌ام سوال‌برانگیزست که آدم‌های آن دوره آیا واقعا می‌توانستند فکر کنند یا نه. تعجب می‌کنم که می‌بینم آن‌ها هم به نظر می‌رسد کمابیش شبیه ما می‌اندیشیدند. ریشه‌ی تعجب‌ام به کارهای جولیان جینز مربوط می‌شود که به گمان‌ام قبلا جایی توضیح‌اش داده بودم. اما خلاصه بگویم، او اعتقاد داشت که پدیده‌ی خودآگاهی‌ی انسان‌ها، چندان قدیم نیست به طوری که مثلا می‌توان به خودآگاهی‌ی انسان‌های دورانی که هومر توصیف‌شان می‌کند (جنگ تروا،‌ خدایان باستانی و …) شک کرد (این‌که خودآگاهی چیست، سوال دیگری‌ست. اما اگر کسی پس از خواندن چند جمله‌ی اخیرم با خود گفت «این یارو داره چی می‌گه؟ من قبول‌ش ندارم!» خودآگاه است و اگر گفت «بله سرورم! این یارو رو باید کشت!» ناخودآگاه است). همیشه این مساله که انسان‌ها چگونه فکر می‌کنند برای‌ام سوال‌برانگیز و فکر کردن آن‌ها نیز تعجب‌برانگیز بوده است. بگذرم …
نکته‌ی جالب دیگر،‌ شباهت بسیار زیاد شالوده‌ی فلسفه‌ی اسلامی با فلسفه‌ی شخصی چون سقراط (یا افلاطون) است. با این‌که من چندان چیزی از فلسفه‌ی اسلامی نمی‌دانم (مطالعه‌ی مجزایی نداشته‌ام)، اما اگر اندیشه‌ی پشت گزاره‌های کتاب‌های دینی‌ی مدرسه و گفتارهای استادهای معارف و … دانش‌گاه به علاوه‌ی حرف‌های هر از چند گاهی‌ی آخوندهای تلویزیونی را نمونه‌ای قابل قبول از فلسفه‌ی اسلامی بدانیم،‌ آن‌گاه شباهت‌هایی به نظرم می‌رسد. در واقع جمله‌ی «ممکن نیست به آدم خوب، چه در این دنیا و چه بعد از مرگ، هیچ‌گونه آسیبی برسد» یا «ظلم به خود ظالم ضرر می‌زند و عدل به خود شخص عادل سود می‌رساند» جمله‌هایی شیک از فلسفه (عرفان؟) اسلامی‌ست (مضمون این جمله‌ها،‌ به ترتیب در دفاعیه و گورگیاس آمده است). به عبارت دیگر، خواندن چنین چیزی را من در کتاب دینی‌ی دوم دبیرستان انتظار می‌کشم و نه نوشته‌ای از هگل که به نظرم بعید می‌رسد تاکنون راهی به فلسفه‌ی اسلامی برده باشد (مثلا من تاکنون در متون دینی‌ی اسلامی، دیالکتیک خیر و شر ندیده‌ام و رابطه‌ی آن دو هیچ‌گاه زایشی نبوده است. مثلا در قرآن، همیشه خیر است که بر شر برتری می‌یابد). البته چنین چیزی چندان هم عجیب نبود. این واقعیتی تاریخی‌ست که فلسفه‌ی اسلامی بر پایه‌ی فلسفه‌ی یونانی (کدام فلسفه‌اش؟) برپا شده است. این را حتی به شخصه از معلم درس اخلاق اسلامی‌ام پرسیده‌ بودم و او نیز همین را تاکید کرده بود. چند سوال برای‌ام پیش می‌آید:
• چرا فلسفه یونانی بستر فلسفه اسلامی شد؟ به دلیل سازگاری‌ها بوده است یا نیاز اسلام به داشتن زمینه‌ای قوی در فلسفه. در مورد اولی قضاوت نمی‌کنم، اما می‌توان گفت فلسفه یونانی،‌ تنها انتخاب بوده است چون احتمالا فلسفه‌ موثر دیگری برای گرته‌برداری وجود نداشته است. نمی‌دانم فلسفه‌ اسلامی دقیقا توسط چه کسانی پایه‌ریزی شده است (امام صادق؟ ابن سینا؟ ملاصدرا؟ محمد غزالی؟)، اما به نظرم بعید می‌آید تغییرات بنیادی‌ای پس از قرن ده‌ام هجری –حدود عصر روشن‌گری اروپا- داشته باشد. پیش از آن هم به نظرم فلسفه‌ی غرب غنی‌تر از باقیمانده‌ی میراث یونانیان نبوده است و اگر هم چیزی اضافه می‌داشت، احتمالا تنها ره‌آوردی در بافت مذهبی مسیحیت بوده است که ورودش به حوزه‌ی مذهبی دیگر، سخت‌تر از ورود اندیشه‌ای غیرمذهبی است.
• آیا هم‌چنان می‌بایست روی چنین پایه‌ی فلسفی‌ای پافشاری کرد؟ به اعتقاد من، خیر! اما همان معلم درس اخلاق اسلامی،‌ چنین تداومی را نشانه‌ی ثبات و حقیقت آن می‌دانست. به نظرم حرف او بی‌هوده بوده است و اندیشه‌ای جزمی بیش نیست (اگر نه، چرا طرف سوار هواپیما می‌شود؟ آخر در فیزیک یونان، اجسام سنگین باید سریع‌تر از سبک‌ترها سقوط کنند).
• آیا این تغییر نکردن،‌ واقعا برای اسلام ضرر دارد؟
• آیا می‌توان از متون اسلامی (یا متون مذهبی)، فلسفه‌ای بیرون آورد؟
• آیا کسی هست که چنین نوع بررسی‌هایی انجام دهد؟

مورد جذاب دیگر برای‌ام، وقتی است که مگی از دوره‌ی میانی افلاطون می‌پرسد و برن‌ییت، دو نظریه‌ی مهم افلاطون را نظریه مثل و اعتقاد به یادگرفتن به عنوان نوعی یادآوری می‌داند. نظریه مثل (theory of ideas) چیز جدیدی برای‌ام نبود،‌ اما این دومی تا آن‌جا که یادم می‌آید (یاد می‌گیرم؟) برای‌ام جدید بوده است. این نظر بیان می‌دارد که معرفت، پیش از یادگرفتن‌اش به طور ذاتی وجود داشته است ولی در دست‌رس نیست. اما به طریقی (مثلا تجربه کردن یا مباحثه کردن) می‌توان آن را دوباره به یادآورد. در واقع، معرفت انسان پدیده‌ای درونی و ذاتی‌ست. این در واقع می‌تواند در کنار نظریه مثل مطرح شود و نفس معرفت را مثالی زایل نشدنی بداند که نمود آن‌ها در زندگی انسان از طریق تجربه به صورت در می‌آیند. با باور چنین چیزی،‌ نظریه مثل نیز باورپذیر می‌شود. چنین گونه باوری البته چندان جدید نیست و نسخه‌های مشابه‌اش را –درست همان‌طور که برایان مگی می‌گوید- در کتاب‌های دینی‌مان پیدا می‌کنیم که بسیار از وجدان ذاتی سخن می‌راند. در همین رابطه، مگی باز هم مثال‌هایی می‌زند و ادعا می‌کند که هنوز هم در فلسفه‌ی جدید چنین نوع باورهایی وجود دارد و نظریه چامسکی را شاهد می‌آورد (چامسکی معتقد است پردازنده‌های تجزیه و تحلیل دستور زبان جملات و تولید جملات درست به طور ذاتی در انسان وجود دارد). این ادعا، به اعتقاد من کاملا درست نیست. وجود ابزارهای ذاتی معادل داشتن معرفت ذاتی نیست. قبول دارم که معرفت انسان به دنیای اطراف‌اش به دلیل نوع ابزارهایی که دارد سمت و سوی خاصی پیدا کرده است (مثلا اگر انسان قدرت بینایی نداشت،‌ معرفت‌اش به صورت گزاره‌های تصویری بیان نمی‌شد)، اما وجود این ابزارها معادل وجود معرفت نیست و معرفت در اغلب موارد اکتسابی است.
نکته‌ی دیگری که در بحث مگی و برن‌ییت به ذهن‌ام رسید، مساله‌ی فرآیند بحث کردن است. یک مباحثه‌ی نمونه‌ی سقراطی (آن‌گونه که افلاطون بیان‌اش می‌دارد)،‌ چنین چیزی‌ست:

1-نفر اول، گزاره Pi را پیش‌نهاد می‌کند.
2-نفر دوم، گزاره‌ی معادل Pi را بیان می‌دارد (PEi) یا گزاره‌ای درباره‌ی آن می‌گوید (Qi) و از نفر اول می‌خواهد درستی‌ی آن را تایید کند.
3-اگر نفر دوم، معادل‌ای منطقی بیان کرده باشد (PEi) (این مورد به شدت مورد مناقشه است)،‌ پس نفر اول باید درستی‌ی آن را تایید کند مگر این‌که Pi غلط باشد. در واقع، PEi باعث می‌شود شخص بتواند به فرم دیگری به آن گزاره نگاه کند و از زاویه‌ی دیگری درستی‌ی آن را محک بزند.
4-اگر نفر دوم، گزاره‌ای درباره‌ی Pi بیان کرده باشد (Qi)، آن‌گاه مساله را این‌گونه بررسی می‌کنم: Qi حاصل ترکیب گزاره‌ی R و Pi است. در صورت درست عمل کردن فرد دوم، گزاره‌ی Qi نیز درست است مگر این‌که یکی از Pi یا R غلط باشد. R چیست؟ [تعبیر من] از دید افلاطون این است که یا این یکی از آن گزاره‌های درستی‌ست که به صورت معرفت ذاتی در انسان وجود دارد یا این‌که باور شخص درباره‌ی دنیای اطراف‌اش است که می‌تواند درست یا غلط باشد. در واقع چنین چیزی Pj محسوب می‌شود و نیاز به بررسی‌ای شبیه بهPi دارد.

آیا چنین روندی باعث رسیدن به حقیقت می‌شود؟ (پیدا کردن گزاره‌های درست) من شک دارم. افلاطون، اما، این‌گونه می‌اندیشد. او در واقع باور دارد که Rهای ذاتی وجود دارند و دست‌رسی پذیرند. اما من دلیلی برای چنین باوری ندارم چون اصلا اعتقادی به وجودشان ندارم. این مساله البته دقیقا همان مشکل امکان رسیدن (یا وجود داشتن) حقیقت است که پیش از این درباره‌اش نوشته‌ام. به نظرم فرآیند مباحثه، در به‌ترین حالت باعث کشف مجموعه‌ی ناسازگار با هم می‌شود. نکته‌ی جالب برای‌ام، multi-agent بودن چنین فرآیندی است که باعث می‌شود سیستم در مینیمم محلی نیافتد. مینیمم چه تابعی؟ یک چنین چیزی: تابع بیان‌گر تعداد بررسی‌های ممکن روی مجموعه‌ای از گزاره‌های بیان‌شده و هم‌چنین مستتر در بافت مباحثه. با مباحثه می‌توان احتمال گیر افتادن در نقطه‌ای که در آن نمی‌توان درستی یا غلط بودن یک گزاره (Pi) را مشخص کرد، کم کرد و شانس تجزیه‌ی گزاره به گزاره‌های دیگر (تولید Qi یا PEi) را زیاد. به عبارت دیگر، این روشی گسترده برای حل مساله‌‌ی NP-hard بررسی صدق مجموعه گزاره‌هاست. راه دیگر حل چنین مساله‌ای، نزد خویش اندیشیدن است. اما متاسفانه این‌گونه شانس گیرکردن‌مان زیاد می‌شود. اما تاسف بزرگ‌تر این است که اکثر ما هیچ‌کدام از این دو روش را بلد نیستیم.
افلاطون و سقراط بس است!