لب‌خوانی در کتیبه‌ی شوش

دو کلیپ زیر را ببینید. یکی‌شان از گروه موسیقی‌ی Nickelback است و دیگری از کیوسک.
(امیدوارم دیدن‌اش برای کسان‌ای که عرض‌باند کم‌ای دارند خیلی سخت نباشد.)
به خواندن ادامه دهید

Advertisements

زامبی‌شدن

شاید -و فقط شاید- همه‌مان در گذر به سمت زامبی‌شدن باشیم. زامبی‌شدن صد البته کلمه‌ای است ساختگی. معنای‌اش اما -از نظرم- چیزی است شبیه به جسم‌شدن موجود زنده، کاهش بعد به سمت صفحه‌ای تخت یا حتی خطی، و زندگی نه برای زندگی که به خاطر مفهوم‌ای خارجی -و بیگانه- از آن.
زامبی‌شدن در دنیای مدرن به تدریج رخ می‌دهد. چیزی تو را گاز نمی‌گیرد. خود خواسته‌ است. جلو می‌روی، جلو می‌روی، و ندانسته -و تو واقعا نمی‌دانی- تبدیل می‌شوی به موجودی بین جسم و انسان که برای تنها یک هدف طراحی شده است و آن هدف نه از دل می‌آید و نه از خواهش که از خواست و خواهش دیگران می‌آید. دیگرانی که خود نیز زامبی‌هایی بیش نیستند.
هنگامی که زامبی می‌شوی، هیچ تفاوت ظاهری‌ای با یک انسان -آن‌گونه که پیش‌ترها می‌شناختیم- نداری. اما اگر کس‌ای تو را در طولانی مدت زیر نظر بگیرد، تفاوت‌ها به تدریج بیرون می‌زنند.
اگر از زامبی بپرسی هدف‌ات از زندگی چیست، چیزهایی می‌گوید که بیش‌تر به توصیف شغلی می‌ماند تا هدفِ شایستنی‌ی فرد از زندگی،‌ و اگر از نهایت‌اش بپرسی، سخت در عجب فرو می‌رود. البته نباید خوش‌حال شد. زامبی‌بودن را فراری نیست – هر چقدر هم که تلاش کنی و در عجب فرو روی.
زامبی‌بودن با شادی رخ می‌دهد. ابتدا شادی که در مسیری افتاده‌ای که تو را در ظاهر به پیش می‌برد. تو -البته- چیزی از سرنوشت‌ات نمی‌دانی. کمی که گذشت،‌ شادی‌ات فروکش می‌کند و آن‌چه می‌ماند فرورفتن تدریجی‌ی تو در باتلاق روزمرگی است. هنگامی که آن‌قدر فرو رفتی که هر دست و پا زدنی بی‌فایده است، دیگر حتی نخواهی فهمید که دست و پازدن‌ات بی‌فایده خواهد بود. آن‌قدر در عمق باتلاق فرو رفته‌ای که حتی از فرورفتن خویش نیز غافل‌ای. آنک تو یک زامبی هستی: موجودی مرده که حرکت می‌کند ولی چیزی از موقعیت خود در جهان زندگان -اگر کس‌ای مانده باشد- ندارد.
تو داری یک زامبی می‌شوی! مواظب باش!

پنج‌شنبه ۳ آگوست ۲۰۰۷

مسابقه‌ی نارسیستی


اطلاعات بیش‌تر درباره‌ی نقاشی

یک خاطره‌ی نارسیستی از خودتان تعریف کنید!

توضیح تکمیلی: نارسیسم (Narcissism) معادل خودشیفتگی، خودخواهی، خودمحوری و خود-* است. معمولا هم گویا برداشت خیلی مثبت‌ای ازش نمی‌شود. اما منظور من الزاما خودشیفتگی‌های بیش از حد نبود. همین‌که روزها موهای‌مان را جلوی آینه شانه می‌کنیم نیز اندکی خودشیفتگی در خود دارد. و البته وجود چنین مکانیزم‌هایی برای بقای‌مان در جامعه لازم است. بگذریم … شما تعریف کنید!

حال اگر بپرسید قضیه‌ی این کلمه چیست و چرا می‌گوییم نارسیسم و نه مثلا «سِلف‌نا-عشقنا» باید بگویم که ماجرا مطابق معمولِ این کلمه‌های عجیب و غریب زیر سر اساطیر یونان است و ماجراهای عاشقانه‌شان.
جان‌ام برای‌تان بگوید که داستان از این قرار بوده که نارسیسوس پسر خوش‌تیپ و خوش‌گل و خوش بر و بالایی بوده است که راه می‌رفته و جانِ هواخواهان‌اش را می‌گرفته، اما دریغ از یک جو التفات متقابل و محبت متعامل و توجه متعادل!
تا این‌جای‌اش طبیعی است، اما مشکل وقتی پیش آمد که دختر خوش‌گل‌ای -که اسم‌اش را هم به‌تان نمی‌گویم- سر راه نارسیسوس ظاهر می‌شود و محبت نمی‌بیند. دختر مورد نظر در این مورد کمی حساس بود و در نتیجه وردی خواند و کار دست نارسیوس داد کارستان!
از فردای آن روز (بعضی‌ها می‌گویند از همان شب‌اش) نارسیسوس پس از عمری سنگ‌دلی یک‌هو یک دل نه صد دل عاشق شد (یک چیزی در حد و حدود عشق دخترهای ۱۶ ساله). عاشق کی؟ مگر این مسابقه نیست؟ پس گزینه‌ی مناسب را انتخاب کنید (نمره‌ی منفی هم دارد):

۱) دختر مورد نظر
۲) دختر هم‌سایه
۳) پسر زئوس
۴) مادرش
۵) بچه‌اش
۶) همه
۷) هیچ‌کدام!

بگذارید گزینه‌ها را با هم بررسی کنیم:

۱) این گزینه درست نیست. این زئوس بود که عاشق دختر مورد نظر شد و مطابق معمول اصول اخلاقی را زیر پا گذاشت. در ضمن قضیه‌ی زئوس یک نمه پیش از این ماجراها بود و با این‌که بی‌تاثیر نبوده، اما گزینه‌ی صحیح هم نیست.
۲) اسکندر عاشق دختر هم‌سایه شد و نه نارسیسوس.
۳) هکوبا (Hecuba) عاشق پسر زئوس شد و نه نارسیسوس!
۴) ادیپ!
۵) استغفرالله!
۶) نوچ!

پس از بررسی‌ی ۶ گزینه‌ی پیش و نشان‌دادن نادرستی‌شان، چاره‌ای نمی‌ماند جز این‌که گزینه‌ی ۷ را انتخاب کنیم. توجه کنید که این راه‌حل تستی بود و در امتحان تشریحی قابل پذیرش نیست.
پاسخ درست تشریحی چنین چیزی است: «سزای نارسیسوس این بود که عاشق عکسِ خودش در یک برکه‌ی آب بشود!». بعدها به دلایل اسطوره‌شناختی (که خارج از حوصله‌ی بحث است)،‌ نارسیسوس به یک گل تبدیل شد! چطوری‌اش بماند.

نکته: اطلاعات اسطوری‌شناختی‌ی این نوشته دقیق نیست. مثلا اصلا معلوم نبوده که زئوس واقعا عاشق دختر مورد نظر شده و بعد به امر غیراخلاقی پرداخته یا این‌که از اول‌اش شهوت بر او غلبه کرده بود یا که چه!

تکمیلی ۲: دوستان اظهار تمایل کردند به دیدن نارسیوس و دختر مورد نظر (که من هم‌چنان از گفتن نام‌اش پرهیز می‌کنم؛ تکمیلی‌تر: پایین‌تر اسم‌اش را خواهم آورد). نقاشی‌ای از این دو عزیز پر پر شده گذاشتم آن بالا (نقاشی کار John William Waterhouse است).

البته خیلی‌ها -به درستی- تذکر می‌دهند که دوران چنین صحنه‌های رومانتیک‌ای گذشته است و نه عاشقان وقت گذشته را دارند و نه معشوقان جمال سابق را. بحث پیش می‌آید که آیا روایت‌ای نارسیستی-اک…یستی [هاه! تقریبا گفتم!] در دوران امروز وجود دارد یا خیر. وجود دارد و مشابه‌اش همین است که می‌بینید؛ صحنه‌ای در مترو، پسرکی بی‌توجه، دخترکی شیفته (و البته ده دقیقه‌ی دیگر هر کدام راه خود را می‌گیرند و می‌روند).


Courtesy of
David Revoy

تکمیلی ۳: اسمِ دختر خوش‌گل مورد نظر که نارسیسوس به او بی‌محلی کرد و بلا دید، اکو (echo) بود/هست (مگر می‌توان اکو بوده باشد و دیگر نباشد؟ نباشد؟ نباشد؟). داستانِ زندگی اکو را این‌جا بخوانید.