Support Ceasefire

The world cannot allow the bloodshed in the Middle East to continue. Thousands of innocent civilians have been killed and wounded, 500,000 made homeless, and a catastrophic larger conflict is possible. We call on US President Bush, UK Prime Minister Blair and Israeli Prime Minister Olmert to support UN Secretary-General Kofi Annan’s call for an immediate ceasefire and an international force to stabilize the situation.

A Great Day for Freedom

On the day the wall came down
They threw the locks onto the ground
And with glasses high we raised a cry for freedom had arrived

On the day the wall came down
The Ship of Fools had finally run aground
Promises lit up the night like paper doves in flight

I dreamed you had left my side
No warmth not even pride remained
And even though you needed me
It was clear that I could not do a thing for you

Now life devalues day by day
As friends and neighbours turn away
And there’s a change that, even with regret, cannot be undone

Now frontiers shift like desert sands
While nations wash their bloodied hands
Of loyalty, of history, in shades of gray

I woke to the sound of drums
The music played, the morning sun streamed in
I turned and I looked at you
And all but the bitted residue slipped away…slipped away
A Great Day for Freedom, Division Bell, Pink Floyd

این را برای مرگ اکبر محمدی این‌جا کپی کردم. نپرسید چه ربطی دارد که خودم هم نمی‌دانم.

نامه‌ای برای کریس

چندی پیش سر قضیه‌ی تلاش برای تحریم تیم ملی‌ی فوتبال ایران از جام جهانی، گپی با جناب کریستوفر هیتن-هریس زده بودیم(+). گفتیم این‌بار هم آیا می‌توانیم سر قضیه‌ی اسرائیل نیز گپی با او بزنیم و مشکلات را چون پیش حل کنیم یا خیر. به همین دلیل هفته‌ی پیش دست به قلم شدیم و نامه‌ای عاشقانه-بشردوستانه برای‌اش فرستادیم و به انتظار پاسخ‌اش نشستیم. بار پیش خیلی زود جواب نامه‌ام را داده بود و شوق یک penpal سریع‌القلم سیاست‌مدار را به دل‌های‌مان انداخته بود. اما این بار کریس نامردی کرده است و هنوز خبری ازش نشده است. حالا نمی‌دانیم که دلیل این بوده که سرش خیلی شلوغ است این روزها یا این‌که مصلحت نمی‌دیده در این مورد نظر بدهد. به هر حال نامه را در زیر می‌آوریم، باشد شما هم تحریک شوید دوست‌ای سیاست‌مدار برای خود دست و پا کنید.

From: SoloGen
Date: July 24, 2006 1:13:00 PM MDT (CA)
To: HEATON-HARRIS Christopher
Subject: Helping to stop the middle east’s war
Dear Chris,
A few months ago, I asked you about your activity to boycott Iran and prevent her national soccer team to participate in the World Cup. You told me that «the international community is not doing enough to help the people of Iran – we have been too tolerant of Ahmadinejad, and have allowed him to harm the image of all of Iran through his unacceptable … «. Although I did not agree with your suggested way of forcing President Ahmadinejad, I have remembered you as a person who likes to solve international conflicts in genuine ways.
Now, the people of the world are confronted with an unexpected brutality in the middle east. Hezbollah guerrillas and Israeli forces are killing many innocent people in two sides and the world does not seem to do anything special about it. As a citizen of this «civilized» world, I feel pity for this cruelty in the 21st century. I wonder if you, as a member of the European Parliament in particular and a politician in general, can do some effort to help stopping this massacre.
Thanks,
SoloGen

مهر الموت

بله! من هم تایید می‌کنم!
من دوستان خیلی خوبی دارم.
که مثلا؟
نمونه‌اش همین‌ها که دو سه روز پیش با هم رفته بودند الموت. گمان نکنم کس‌ای بتواند موجودات به آن خوبی پیدا کند. مگر نه؟
یک توصیه اما می‌خواهم به‌شان بکنم. مواظب باشند چه دوستان‌ای اختیار می‌کنند. خبرها حاکی است که همه آن‌قدر که باید خوب نیستند.

اضطراب

گاهی آدم حس عجیبی داره که دقیقا نمی‌دونه چیه. یعنی نمی‌تونه بگه الان این حس رو دارم یا اون یکی رو. تنها حس می‌کنه که همه‌ی حس‌هاش توی هم رفتن. نمی‌دونه خوش‌حاله، ناراحته، غم‌گینه یا که چی. وضعیت درست شبیه به اینه که یک سیگنال تصادفی رو توی عصب‌هات فرستاده باشن تا نتیجه‌اش حواس در هم رفته بشه. فکر کنم این سیگنال تصادفی -اگر اشتباه نکنم- چیزی از جنس اضطراب است.

(فرض استعاره‌ی سیگنال تصادفی و حواس‌ام این است که تبدیل فرکانسی‌ی وضعیت اعصاب همان احساس فرد است. مشخص است که این استعاره تنها کاربرد ادبی دارد. ضرب سیگنال تصادفی با سیگنال دیگر در یک فضا باعث پخش تبدیل فرکانسی‌ی آن سیگنال دوم می‌شود. این ایده‌ی اساسی‌ی spread spectrum است.)

من و شرکت تلفن – نبرد تبلیغاتی

می‌گن این غرب بر اساس مصرف بی‌رویه و سرمایه و کپیتالیسم و غیره می‌گذرد، هی بگویید نه!
یکی دو هفته‌ی پیش نماینده‌ی شرکتِ تلفن‌ام زنگ زد و منو از خواب سحرگاهی بیدار کرد. فکر کردم به خاطر خرابی‌ی تلفن آن روزها بود و هدف حل مشکل است، اما طرف تبلیغات‌چی بود و هدف‌اش تنها و تنها فروختن سرویس‌های جدید بود. می‌گفت اگر پنج دلار بدی امکان سوت بلبلی به تلفن‌ت می‌دیم، اگر هفت دلار بدی voicemailات قابلیت ارسال پیام از طریق اینترنت خواهد داشد، اگر دو دلار بدی این‌کار رو می‌کنیم و دیگر و دگر! من به‌اش گفتم نه چون الان همه چیز خوبه و فقط اگر می‌شه این خط تلفن ما رو تعمیر کنید که دو سه روزه بوق‌اش در نمی‌آد! طرف گفت این مسایل به اون ربطی نداره و به‌تره به فلان بخش شرکت‌شان زنگ بزنم، و ادامه داد که اینترنت ما هم خیلی خوبه و سریعه و ارزونه و از این حرف‌ها و از من پرسید که از «اونا» می‌خوام یا نه! من به‌اش گفتم الان از فلان شرکت اینترنت می‌گیرم و خیلی هم راضی هستم. طرف اما باز اصرار کرد و گفت مال ما به‌تره. برای این‌که ناراحت‌اش نکنم که امروز چیزی نفروخته به‌اش گفتم خب، من بعدا فکر می‌کنم روی این موضوع و اگر خواستم عوض کنم ISPام رو، حتما خبرتون می‌دم! دیگه آخر سر طرف رو به زور از گوشی انداختم بیرون و رفتم به سراغ ادامه‌ی خواب‌ام!

دی‌شب که از سفر برگشتم دیدم یک نامه‌ای توی صندوق پستی‌ام هست که می‌گه بیاید اداره‌ی پست تا یک بسته دریافت کنید. معمولا بسته‌های بزرگ و یا سفارشی رو این‌طوری می‌کنن. یعنی خبرش رو می‌دن که بسته‌تون آماده است بیاید دریافت کنید. من هم که منتظر یک بسته‌ی خیلی مهم اداری بودم، کلی ذوق و شوق داشتم که به زودی کارم راه می‌افته و از این تخیلات. امروز یک جلسه داشتیم، بی‌خیال‌اش شدم و رفتم اداره‌ی پست. به هر حال این بسته قرار بود خیلی مهم باشه و جلسه ارزش‌اش رو نداشت. رفتم بسته رو گرفتم و دیدم که ای دل غافل، این بسته از شرکت تلفن است. گفتم حالا اشکال نداره، شاید دستگاه تلفن‌ای چیزی باشه. البته توی دل‌ام به‌شون بد و بیراه گفتم که چرا تلفن مجانی‌تون رو این‌قدر دیر برام می‌فرستید. اگر زودتر فرستاده بودن، من مجبور نبودم خدا دلار(!)‌ پول بدم برای این دستگاه سوسولی‌ی فعلی‌ام! جلسه که از دست رفت، اومدم خونه ببینم چی برام فرستادن و بعدش برم دانش‌گاه. بسته رو که باز کردم رنگ‌ام تقریبا قرمز شد! یک مودم فرستاده بودند حضرات!!! حداقل معنای‌اش این است که آقایان می‌خواهند از این به بعد یک بیست سی دلاری هم ماهانه از من بابت اینترنت اضافی(!)‌ بگیرند. نمی‌دونم چرا من هر وقت دل‌ام غم جیب‌ام رو می‌خوره، یک خرج الکی‌ی دیگه می‌آد رو دست‌م!

البته کور خوانده‌اند اگر فکر می‌کنند دنیا اساس‌اش بر مصرف‌گرایی است! فورا یک نامه برای‌شان نوشتم و پرسیدم مودم را دوست دارید با پست دریافت کنید یا این‌که بیندازم‌اش توی یکی از مراکزتان. البته این بازی به هر حال یک بازی‌ی برنده-برنده نیست (شاید برنده-بازنده باشد، شاید هم بازنده-بازنده) اما اجازه نمی‌دهم بازنده‌ی بزرگ من باشم!

بازگشت سندباد

کنفرانس تمام شد. شاید هم نشد. پایان‌اش را ندیدم. شاید پایانی نداشت اصلا. من الان در ونکوور نیستم. آیا ونکوور وجود دارد؟!

کنفرانس تمام شد. کنفرانس خوبی بود. منظورم World Congress on Computational Intelligence است که شامل سه کنفرانس International Joint Conference on Neural Network (IJCNN)، IEEE International Conference on Fuzzy Systems (FUZZ-IEEE) و Congress on Evolutionary Computation(CEC) بود. این ابرکنفرانس تا پیش این هر چهار سال یک‌بار برگزار می‌شد و از این پس قرار است دو سال یک‌بار برگزار شود. دفعه‌ی بعدی‌اش در هنگ‌کنگ است. هنگ‌کنگ هم جای دیدنی‌ای است!

کنفرانس تمام شد. کنفرانس خوبی بود. شاید هم نه. ذوق و شوق‌ام این‌بار کم‌تر بود. برای‌ام کم‌تر عجیب بود دیدن این همه آدم‌ای که پژوهش کرده‌اند و حالا دارند کارشان را ارایه می‌دهند. دیگر از ارایه‌دادن نمی‌ترسیدم. یا حداقل نه خیلی! اسلایدهای‌ام را در خود کنفرانس راست و ریست کردم. البته نیمچه‌آماده بودند. باید از یک جای دیگر برمی‌داشتم، شکل‌شان را به‌تر می‌کردم و می‌گذاشتم کنار هم. این‌بار مدل‌ام شده بود مینیمالیستی. هیچ پیش‌زمینه‌ای نداشتند اسلایدها (یکی‌شان آرم دانش‌گاه و کنفرانس را در پایین‌اش -خیلی کوچک- داشت. دومی!).

این‌بار بیش‌تر از دفعه‌ی پیش خوش گذشت. گرچه شاید دفعه‌ی پیش نوستالژیک‌تر باشد برای‌ام. دفعه‌ی پیش به مملکت‌ای رفتم که دوست‌اش داشتم. حتی مک‌دونالدش هم برای‌ام جذابیت داشت. این‌بار مملکت اما برای‌ام عادی بود. شاید هم نه …

ونکوور زیبا است؟ بله! ونکوور زیبا است جوری که انگار وجود ندارد. ونکوور را دوست دارم که هم شلوغ است و هم آدم دارد و هم تمیز و زیبا است.

چند نفری را دیدم که دیدن‌شان برای‌ام کاملا عجیب بود. انتظارش را نداشتم روزی ببینم‌شان. که‌ها را؟ لطفی‌زاده را دیدم (پدر منطق فازی)، Yager (از افراد تاثیرگذار در منطق فازی)، Bezdek (فازی کلاسترینگ(!))، Floreano (روباتیک تکاملی)، Dorigo (به وجودآورنده‌ی ایده‌ی کلونی‌ی مورچه‌ها برای بهینه‌سازی)، Fogel (از افراد مهم در محاسبات تکاملی) و چند نفر دیگر که من پیش‌تر نمی‌شناختم، اما آدم‌های مهم‌ای بودند مثل ادیتور Transaction on Fuzzy Systems. صحنه‌ی جالب دیگری که دیدم این بود که در یک بخش‌ای از مهمانی‌ی جوایز و غیره از IEEE Fellowها خواستند که برخیزند. کلی پیرمرد آن جلوی سالن بلند شدند. هممم …

کنفرانس خوب بود؟ مقاله‌های من خوب بود. ازشان راضی‌ام. ارائه‌های‌ام هم خوب بودند. از مقاله‌ی مربوط به تزم بیش‌تر خوش‌ام می‌آید، اما آن یکی هم خوب بود و به خیر گذشت! اولی جایزه‌ی به‌ترین ارائه‌ی جلسه را هم گرفت! هممم … البته من دوست داشتم جایزه‌ی به‌ترین مقاله‌ی کنفرانس را بگیرم، اما خب، نشد! یاد جلسه‌های توزیع جوایز المپیاد افتادم.

خلاصه این‌ها … !
فعلا بروم سراغ کارهای‌ام!

سندباد و مشکل سایت

همیشه وقتی من می‌روم کنفرانس این سایت‌ام باید خراب شود! دفعه‌ی پیش که برای اولین کنفرانس خارجی‌ام رفته بودم (و حسابی ذوق و شوق به‌روز کردن سایت و تعریف وقایع را داشتم) سایت‌ام کاملا تعطیل شد و این بار هم مسوولان PersianTools تصمیم گرفته‌اند برای کم‌کردن فشار spammerها، سیستم کامنت مرا از کار بیاندازند. دست‌شان درد نکند!
در نتیجه فعلا کامنت نگذارید که کار نمی‌کند و تنها اعصاب‌تان خراب می‌شود.

این‌جا وضعیت بد نیست. البته هنوز نتوانسته‌ام زیاد بگردم. بیش‌تر در کنفرانس بوده‌ام. برای فردا هم یک ارایه دارم که به نظرم به‌تر است اسلایدهای‌اش را پیش از شروع جلسه آماده کنم (بگذریم از آماده‌سازی و غیره!). حالا بعدا بیش‌تر تعریف خواهم کرد چه خبر است.
ونکوور شهر قشنگی است! البته اگر از آب و هوای ابری‌اش بگذریم، به نظرم شهر مناسبی برای زندگی می‌آید.

لطفی‌زاده، عکاسی و کنفرانس WCCI06

خب! دی‌روز چشم‌مان به جمال لطفی‌زاده، مبدع منطق فازی، روشن شد! آمده بود و یک سخنرانی‌ی اساسی و تکان‌دهنده (از این‌ها که می‌گوید شما اصلا دارید اشتباه می‌روید!) ارایه داد. من از ایده‌های‌اش -تا جایی که می‌دانم- خوش‌ام می‌آید. در ضمن از منطق فازی هم همین‌طور. هممم … در ضمن یک عکس یادگاری‌ی خیلی صمیمانه هم با هم انداختیم!

وقایع کنفرانس WCCI06

-همین الان وسط سخنرانی یک نوشابه روی زمین ریختم. قوطی‌ی نوشابه‌ام را کنار صندلی‌ گذاشته بودم، پای‌ام خورد به‌اش و موکت بود و نوشابه و حباب‌های CO2.
-کامپیوتر را گذاشتم روی صندلی‌ی کناری تا بروم پارچه بیارم و زمین را تمیز کنم (پیش‌نهاد یکی از بانوان شرکت‌کننده بود البته!). برگشتم دیدم کامپیوترم به شلوارم چسبیده. نگو صندلی‌ی کناری مربایی (یا چیزی در همان حدود) بوده است و زیر کامپیوترم را کثیف کرده و آن هم شلوارم را!
-با تف سعی کردم تمیزش کنم! به‌تر شد. (;

به روزرسانی: الان همه چیز تحت کنترل است! نگران نباشید!!!

از وسط کنفرانس

مثل این آدم‌های مرکز دنیا،
که می‌آیند و می‌گوید «انا منم!»،
باید خدمت‌تان عرض کنم که
-با ارادت و خلوص-
که من این‌جای‌ام در شهر ونکوور،
وسط کنفرانس و قضایای مربوطه!

تاکنون البته هنوز به هیچ چیزی -جز سخنرانی‌ی خودم- خوب گوش نکرده‌ام. کنفرانس‌اش عظیم است(+). گویا ۱۵۰۰ شرکت‌کننده دارد. حالا باید بروم کمی بگردم ببینم اوضاع و احوال چطور است. عیب کنفرانس همین بزرگی‌اش است. خنده‌دار نیست سه سخنران دعوت‌شده (invited talk) به طور هم‌زمان با هم برقرار می‌شود که یکی‌شان لطفی‌زاده است؟! (لطفی‌زاده پدر منطق فازی است.)

حالا سعی می‌کنم بیش‌تر بنویسم.

پراکنده از ذهن‌ام

کلی چیز است می‌خواهم بگویم، نمی‌شود! وقت نمی‌شود قربان!
فکر می‌کنی خلاصه بشود گفت‌شان؟! سعی می‌کنم:

-۱۸ تیر آمد و رفت. اتفاقی هم نیفتاد. چند سال پیش هم که ۱۸ تیر شد، خب، معلوم است که ۱۸ تیر آمد و رفت. فکر می‌کنید آن زمان اتفاقی افتاد؟

-فلسطین و اسرائیل. تمایل من این است که حق را به طرف فلسطینیان بدهم، اما آیا من به اندازه‌ی کافی از آن طرفی‌ها شنیده‌ام؟ درست است که یک طرف با هواپیما خانه‌های دیگری را آوار می‌کند، اما طرف دیگر هم آدم‌های بی‌گناه را می‌کشد. فکر کنم برای پایان‌دادن به این مساله نباید بیش از این فکر کرد که چه کس‌ای مقصرتر است. لازم است گذشته را فراموش کرد و تنها و تنها سعی کرد هیچ آدم‌ای بیش از این آزار نبیند. البته چنین موردی در تاریخ انسانیت زیاد معمول نبوده است.

-تا چند ساعت دیگر قرار است بروم ونکوور. حوصله‌اش را ندارم با این‌که می‌دانم اگر بخواهم می‌توانم حسابی خوش بگذارنم. موضوع این است که من خیلی طرف‌دار سفر نیستم.

-ممکن است در طول زمان عوض شود، اما همیشه بوی عادت‌های کودکی‌ات را کم‌رنگ یا پررنگ حس می‌کنی. ده سال پیش هم از سفر کردن خوش‌ام نمی‌آمد، بیست سال پیش هم همین‌طور! حس‌ام نسبت به آن شبیه به همین حس فعلی‌ام بود.

-حس‌ای ویژه نسبت به آشیانه‌ام دارم. بعضی آشیانه‌های‌ام را خیلی دوست داشته‌ام، بعضی را کم‌تر. اما به هر حال خوش‌ام نمی‌آید خیلی از آن دور بشوم.

-اگر ونکوورید، شاید بتوانیم هم‌دیگر را ببینیم. خبر دهید.

-یکی از دوستان‌ام از یک دانش‌گاه خوب پذیرش گرفت. خبرش را که شنیدم خیلی خوش‌حال شدم. البته بعدش اندکی غم‌گین شدم چون دیگر معلوم نیست او را -و دیگر دوستان‌ام را- چطوری می‌توانم جمع و جور کنم و یک‌جا ببینم. مضحک شده است. دنیا وقتی بخواهد اذیت‌ات کند می‌شود دشت بی در و پیکر. حالا از این پس می‌دانم که اگر هزار کیلومتر بروم سمت چپ فلانی را می‌بینم، سه هزار کیلومتر سمت راست فلانی، پنج هزار کیلومتر پایین آن یکی، پانزده هزار کیلومتر سمت راست آن دیگری و غیره! قبلاها زندگی راحت‌تر بود: ترافیک تهران فوق‌اش یک ساعت و نیم آدم‌ها را از هم دور می‌کرد. ای بابا …

-تولد چند نفر از دوستان‌ام همین روزها است. امیدوارم بتوانم به موقع به‌شان تبریک بگویم. اگر نشد، خودتان تبریک‌تان را بردارید!

Shine On You Crazy Diamond

It’s awfully considerate of you to think of me here
And I’m much obliged to you for making it clear That I’m not here.
And I never knew the moon could be so big
And I never knew the moon could be so blue
And I’m grateful that you threw away my old shoes
And brought me here instead dressed in red
And I’m wondering who could be writing this song.
I don’t care if the sun don’t shine
And I don’t care if nothing is mine
And I don’t care if I’m nervous with you
I’ll do my loving in the winter.
And the sea isn’t green
And I love the queen
And what exactly is a dream
And what exactly is a joke.

Syd Barrett (1946-2006), «Jugband Blues,» A Saucerful of Secrets, Pink Floyd, 1968.

روح پینک فلوید مرد!

آدم‌ها و کنترلر PID

گاهی می‌شود آدم‌ها را شبیه یک کنترلر PID در نظر گرفت.
معمولا ضریب Pی‌شان زیاد است و در نتیجه تا به عقیده‌ای برسند حسابی نوسان عقیدتی دارند. یک روز می‌گویند آب سرد است، فردا می‌گویند گرم است، روز بعد می‌گویند سرد است، فردای‌اش می‌گویند گرم است تا این‌که آخر سر به این نتیجه برسند که ولرم است! بعضی‌ها هم که ضریب D دارند و کافی است ناگهان متوجه بشوند که تصور فعلی‌شان از حقیقت خیلی با آن‌چه مشاهده می‌کنند فرق دارد که دیگر شروع کنند به کفر گفتن. بعضی‌ها هم ضریب I در زندگی‌شان تاثیرگذار است و آرام آرام نظرشان عوض می‌شود ولی در نهایت حسابی می‌چسبند به آن‌چیزی که دیده‌اند.

بقیه‌ی اوقات که آدم‌ها شبیه کنترلر PID نیستند، لازم است با مدل‌های پیچیده‌تر توضیح‌شان داد! (;

توضیح مختصر: کنترلر چیزی است برای کنترل کردن چیزها. چیزها هم یعنی چیزهایی مثل هواپیمای جت، بچه، ترمیناتور و غیره.
اساس کار کنترلر این است که با مشاهده‌ی تفاوت بین نتیجه‌ی کار آن چیز و آن‌چه باید باشد، تغییری در آن چیزها(!)‌ ایجاد کند �ا در نهایت تفاوت از بین برود. در واقع کنترلر نقش تربیتی دارد.
کنترلر PID بر اساس سه مشخصه از آن تفاوت این تغییر را ایجاد می‌کند. مشخصه‌ی اول میزان تفاوت است. هر چه تفاوت بیش‌تر باشد، کنترلر سعی می‌کند تغییرات بیش‌تری در آن چیز(!) ایجاد کند (این بخش Proportional کنترلر PID است). مشخصه‌ی دوم، کل تفاوت در طول زمان است. اگر گذشته‌ی یک چیزی خوب نبود لازم است هم‌چنان به تغییر در آن چیز اهتمام ورزید. نتیجه‌اش این می‌شود که اگر احساس کردیم یک چیزی خوب شده است اما بدانیم که در گذشته بد بوده، نباید یک‌هو فکر کنیم کار تمام شده و برویم پی کارمان. هم‌چنان باید مثل قبل (حالا کمی رقیق‌القلب‌تر) با آن چیز رفتار کنیم (این بخش Integrator کنترلر است). در نهایت اگر ببینیم تفاوت بین کمال مطلوب(!) و هستِ واقع(!) ناگهان زیاد (کم) شد، ما هم باید ناگهان در تصمیم‌مان تغییر ایجاد کنیم. بخش سوم کنترلر PID (یعنی بخش Derivative) به این تغییرات توجه می‌کند.
به عنوان مثال عملی فرض کنید می‌خواهید بچه‌تان را تربیت کنید تا دست توی دماغ‌اش نکند. این‌کار را با شکلات‌دادن و کتک‌زدن انجام می‌دهید. بخش P می‌گوید هر وقت بچه دست توی دماغ‌اش کرد، به میزان فرورفتن انگشت (انتظار نداشتید که بگویم تا آرنج؟!) باید کتک‌اش بزنید. هر چقدر بیش‌تر رفت، بیش‌تر کتک بزنید. کاملا به همان نسبت. بخش D می‌گوید اگر خیلی سریع و ناگهانی دست‌اش را کرد توی دماغ‌اش که مثلا به خیال خام خودش شما را غافل‌گیر کند (حتی اگر نه خیلی زیاد)، فورا خیلی محکم کتک‌اش بزنید! بخش I هم می‌گوید اگر دیدید تا همین پنج دقیقه‌ی پیش دست‌اش توی دماغ‌اش بود اما دیگر دست‌اش توی دماغ‌اش نیست، زیاد گول‌اش را نخورید، بلکه هم‌چنان کتک بزنید! در ضمن شکلات را هم خودتان بخورید. البته قبل‌اش دست‌تان را بشویید.
این‌که این روش موثر است یا خیر، موضوع دیگری است. بستگی به این دارد که آن چیزی که می‌خواهید کنترلش �نید چطوری رفتار کند. برای بعضی سیستم‌ها این خوب است، برای بعضی نه. در واقع نکته‌ی مهم این است که چقدر به هر کدام از عناصر P و I و D اهمیت بدهید. مثلا اگر به P خیلی اهمیت بدهید ممکن است باعث رفتارهای عجیب و غریب از آن چیزتان بشود. بقیه عوامل نیز همین‌طورند. وظیفه‌ی مهندس کنترل این است که متناسب با بچه‌تان، شیوه‌ی مناسب کتک‌زدن را مشخص کند. البته این موضوع هنوز در حال تحقیق است و خیلی خوب شناخته شده نیست.

انسان با نام

و اگر نام برنیاید چه؟!
گویا همه چیزمان بر نام است. نام‌ای انتخاب می‌کنیم و درباره‌اش صحبت می‌کنیم. به نام‌ها عشق می‌ورزیم و به خاطرشان کشته می‌شویم. با نام‌ها خود را معرفی می‌کنیم و به نام‌ها سر تعظیم فرود می‌آوریم.
نام‌پرستی از غرایب ما آدمیان است. صفت ویژه‌مان است. بدون نام فلج‌ایم. بدون نام سخن نمی‌گوییم – حتی فکر هم نمی‌کنیم. مگر نه این است که خداوند نام را به ما آموزاند؟

پسر فهمیده

یکی از وبلاگ‌های خوب این روزگار که معمولا از خواندن پست‌های‌اش خوش‌حال می‌شوم وبلاگ پسر فهمیده است. پسر فهمیده وبلاگ نسبتا نوپایی است که از علم و تکنولوژی می‌نویسد. در این وبلاگ از انجماد انسان برای حفظ جسم او (مثلا در شرایطی که امیدی به بهبود زندگی‌ی فرد نیست) گرفته تا تصاویر کامپیوتری‌ی بطری‌ی کلاین (که توسط خود او تولید شده است) و موتور شاتل و مقایسه‌ی ویندوز و لینوکس و حتی -با کمال تعجب و البته خوش‌وقتی‌ی من- روش مونت کارلو می‌توانید مطلب بخوانید.
ویژگی‌ی جالب پسر فهمیده این است که برای مطالب‌اش بسیار وقت صرف می‌کند. به زبان دیگر مطالب وبلاگ‌اش تالیف‌ای است و نه ترجمه و یا اقتباس از چیزی دیگر (همین الان دچار دژاوو شدم! به نظرم آمد قبلا همین حرف‌ها را زده‌ام. قبلا من این وبلاگ را معرفی کرده بودم؟!). خلاصه این‌که بخوانیدش!

ساعت‌های‌مان

ساعت‌ها که می‌گذرند تو به‌شان نگاه نمی‌کنی. می‌گویند طلای‌اند. می‌گویند می‌آیند و می‌روند و دیگر باز نخواهند آمد. می‌گویند ساعت ۲:۳۲ بعد از ظهر دوشنبه ۱۰ جولای ۲۰۰۶ میلادی دیگر نخواهد آمد. مهم نیست. پریشب زیر دوش به این نتیجه رسیدم که مهم نیست. سال‌ها است دیگر ساعت دست‌ام نمی‌کنم. بعد نامنظم می‌شوم. می‌گویند مهم است؟ می‌گویم مهم نیست. نظم خاشاک به چه کار می‌آید؟

جام جهانی۲۰۰۶ آلمان – ختم کلام

بعضی چیزها را دوست داری، بعضی چیزها را نه! از بین چیزهایی که دوست ندارم یکی جام جهانی‌ی امسال است. می‌خواهید بدانید چرا؟ بگذارید ده دلیل بیاورم:

۱-آدم‌هایی که همیشه دوست داشتم فوتبال را با ایشان ببینم هزاران کیلومتر از من دورتر بودند.

۲-ایران در این جام برخلاف جام ۱۹۹۸ بد بازی کرد. حتی گاهی آرزو می‌کردم کاش ایران اصلا در جام جهانی نبود. با این‌که از نظر عقلانی به احتمال زیاد شرکت‌اش مفیدتر از شرکت‌نکردن‌اش بوده است.

۳-تیم محبوب‌ام، برزیل، ضعیف‌تر از حد انتظارم بود.. حتی اگر گزارش‌گران و همه‌ی آدم‌ها بگویند که برزیل جادو می‌کند و بگویند مگر می‌شود در مقابل تهاجم برزیل ایستاد، اما به نظر من برزیل هم‌چنان بد بازی می‌کرد. شاید برزیل به‌تر از بقیه‌ی تیم‌ها بود (و در نتیجه که بود و در بازی با فرانسه نیز به اعتقادم به‌تر از فرانسه بازی کرد) اما افسانه‌ای نبود. من برزیل افسانه‌ای را دوست دارم.

۴-رونالدو سال‌ها است دیگر آن بازیکن چالاک بارسلونا نیست و در این جام تقریبا ثابت کرد که دیگر نباید انتظاری از او داشته باشم. رونالدو شاید مهاجم خیلی خوبی باشد، شاید خیلی فوق‌العاده دروازه را بشناسد و حتی ممکن است نتیجه‌ی کارش خیره‌کننده باشد، اما بازی‌اش سال‌ها است که دیگر زیبا نیست. حتی در جام پیش نیز زیبا بازی نکرد. رونالدو دیگر آن بازیکن محبوب من نیست.

۵-رونالدینهو فوق‌العاده نبود. رونالدینهو یک برزیلی‌ی معمول بود. نه بیش‌تر!

۶-برزیل از فرانسه باخت.

۷-آرژانتین از آلمان باخت.

۸-فرانسه از ایتالیا باخت در حالی که به‌تر بازی می‌کرد. تفاوت بازی‌ی فرانسه و ایتالیا در حد تفاوت بازی‌ی ایران و پرتغال بود. البته یک تفاوت در این میان وجود داشت و آن هم این‌که ایتالیا خطرناک حمله �ی‌کرد. من از فرانسه خوش‌ام نمی‌آید، اما بازی‌شان خیلی خوب بود.
۹-زیدان در لحظات اخر پایان زندگی‌ی ورزشی‌ی حرفه‌ای‌اش آن‌گونه اخراج شد. نمی‌دانم او چرا چنان کاری کرد. از شاخ‌ای که زد شاخ در آوردم! اما خیلی ناراحت شدم. زیدان به نظرم من به‌ترین بازیکن جام بود و حق‌اش بود با افتخار از فوتبال خداحافظی می‌کرد (اما هر کس‌ای بخواهد بگوید زیدان خودش را نابود کرد و ارزش‌اش کم شد یا حرف‌هایی از این دست، بی‌خود کرده است.).

۱۰-هممم …

و کمی هم در مورد نتیجه‌ی نهایی می‌گویم: من بین ایتالیا و فرانسه، دومی را انتخاب می‌کنم. گرچه دو دلیل باعث می‌شود که برد ایتالیا برای‌ام خیلی سنگین نیاید: ۱) ایتالیا در سال ۹۰ و ۹۴ خیلی زحمت کشید ولی چیزی عایدش نشد. نوبتی که هم باشد، نوبت ایتالیا بود (گرچه بین فرانسه و ایتالیا. وگرنه فکر کنم نوبت واقعی حق تیم دیگری بود). ۲)‌ لیگ ایتالیا برای فوتبال دنیا بسیار مهم است. خوب نیست کشوری که لیگ‌اش یکی از به‌ترین لیگ‌های دنیا است (در واقع احتمالا از نظر خیلی‌ها به‌ترین) تیم ملی‌ی خوبی نداشته باشد. قهرمانی در این جام اعتبار لیگ ایتالیا را بیش‌تر می‌کند.

نظام لایه‌ای حقیقت

حقیقت خود را چون پیاز به ما می‌نمایاند: هر چه بیش‌تر بیاندیشی به لایه‌ی عمیق‌تری می‌رسی ولی بعد از آخرین لایه به هیچ‌چیزی نمی‌رسی (البته شاید به‌ات بگویند روشن‌فکر آب‌گوشت‌خور!).
[گزاره‌ی بالا الزاما دارای حقیقت‌ای نیست.]

چال‌گیرکردگی

به این فکر می‌کنم که مسایل واقعی -آن‌هایی که لازم است حل شوند- اصلا مطرح می‌شوند؟ یا این‌که زیر انبوه مسایل الکی گم شده‌اند.
او امروز می‌گوید همه‌ی مسایل‌ای که حل می‌کنیم، آسان‌اند. موافق‌اش نیستم. یک ساعت بعد می‌گوید فقط بیست مساله‌ی آسان داریم. من چیزی نخورده‌ام!
بعد فکر می‌کنم من بهر چه این‌جای‌ام. به نتیجه‌ی خیلی خاص‌ای نمی‌رسم. پس این‌جا چرا این‌جاست؟ جبر زمانه!
با این‌حال من به کار خودم ادامه می‌دهم:
گاهی کتاب‌ها را باز می‌کنم، و بعد معمولا می‌بندم‌شان. به این فکر می‌کنم آخرین باری که کتاب‌ای در دنیا خوانده شده است کی بوده. شک می‌کنم به وجود چنین اتفاقی.
در ضمن جدیدا چکیده و بخشی از مقدمه‌ی مقاله‌ها را می‌خوانم، اگر خوش‌ام آمد چاپ‌شان می‌کنم (آخر از صدای چاپ‌گر که در اتاق مجاور ده ثانیه پس از این‌که من تکمه‌ی چاپ را فشار دادم به قارقار می‌افتد خوش‌ام می‌آید) و بعد می‌روم از اتاق چاپ‌گر بر می‌دارم و می‌گذارم‌شان روی میزم. جدیدا دیگر پشت میزم نمی‌شود نشست از پس پر از کاغذ است و کتاب‌های نخوانده. برای همین پا می‌شوم و یکی از مقاله‌ها را برمی‌دارم و می‌روم در رستوران غذا می‌خورم و مقاله می‌خوانم. بعد خوابم می‌برد. از خواب که می‌پرم بخش نتیجه‌گیری‌ی مقاله را می‌خوانم. بخش آزمایش‌ها را هم فقط نگاه می‌کنم و دو خط یکی می‌خوانم. خوب معلوم است که نتیجه‌ی آزمایش‌ها همیشه در تایید مقاله است – وگرنه مقاله چاپ نمی‌شد.
اما باز هم این سوال است: کدام مساله، مساله‌ای است که من باید حل کنم؟ و کدام مساله اگر حل شود، اتفاقی می‌افتد؟ اصلا مساله‌ای وجود دارد؟ و اشتباه نکند کس‌ای که منظور من از مساله چیزی مثل انتخاب بین Orthogonal Basis Selection for Approximating Inverse Scattering Problems و Margin Maximizing Approach for Dynamical System Estimation است‌ها! نه! مساله کلی‌تر از این‌ها است. (;

پ.ن: اسامی‌ی بالا نیمه-تخیلی‌اند!

جی.کی. رولینگ و دی.جی.سی. ماکای

یکی از به‌ترین (و بامزه‌ترین) مقایسه‌های بین دو کتاب‌ای را �ه دیدم‌ام، مقایسه‌ی کتاب هری پاتر و سنگ جادو با کتاب Information Theory, Inference, and Learning Algorithms بوده است. می‌توانید مقایسه را در این‌جا ببینید. از نظر من هر دو کتاب خیلی خوب‌اند (گرچه شاید دومی کمی به‌تر باشد).

شاتل دیسکاوری و روز استقلال

پس از دو بار توقف پرتاب شاتل دیسکاوری به دلیل وضع بد آب و هوا، امروز قرار است دوباره تلاش کنند تا ببینند که این شاتل به فضا فرستاده‌شدنی هست یا نه. این‌بار به نظر می‌رسد دوچندان مصمم‌اند چون حتی با وجود ترک‌ای که یکی دو روز پیش متوجه‌اش شدند (پس از لغو پرتاب دوم) اما هم‌چنان قرار است شاتل را بفرستند بالا. البته توجه کنید که امروز چهارم جولای است و اگر من در امریکا بودم پست پیشین‌ام را یکی دو روز پیش نمی‌گذاشتم بلکه امشب می‌فرستادم.
(قطعه‌ی کنده‌شده از لوله‌ی تغذیه‌ی اکسیژن مایع بوده است گویا)
به خیر بگذرد!

تکمیلی: رفت بالا! جالب بود. تا به حال ندیده بودم یک پرتاب را به طور کامل (البته کامل در معنای ضعیف‌اش!). لعنتی سرعت‌اش همین‌طور بیش‌تر و بیش‌تر می‌شد تا چند دقیقه. رنگ شعله‌اش را که نگو!
البته هنوز کاملا معلوم نیست همه چیز خوب پیش رفته باشد. باید صبر کرد تا بررسی کنند ببینند چیزی آن وسط آسیب ندیده باشد. این آسیب ممکن است موقع بازگشت دردسرساز باشد. قرار است اگر مشکل‌ای پیش آمد، خدمه‌ی شاتل در ایستگاه فضایی بمانند تا بعدا بیایند دنبال‌شان!‌

راستی تا به حال فکر کرده‌اید که چقدر جالب است که انسان می‌تواند به فضا برود؟ در واقع انسان به زور خودش را به فضا پرتاب می‌کند. آن‌قدر آتش می‌سوزاند تا به اندازه‌ی کافی سرعت بگیرد و از زمین دور شود. هممم … برای آشکارشدن ماجرا سعی کنید توپی را به آسمان شوت کنید!

Canada Day

روزی که کانادایی‌ها تصمیم گرفتند خوش‌حال‌تر باشند
و با اجازه‌ی مقام معظم ملکه
به خودشان بگویند کانادایی
تا دیگر مثل یانکی‌ها به Z نگویند زی،
و لازم نباشد بیش از این زندگی‌شان را پای ا� اند بیکن صبحانه‌خوردن بگذارند
اسم‌اش شد کانادا دی! (بگذریم که تا بیست سی سال پیش اسم‌اش یک چیز دیگر بود!)
Canadian legislative building behind a fence

خب!
باید قبول کرد که کانادا کشور خوبی است
چون پلیش وظیفه‌شناس،
به خواندن ادامه دهید