ضدخاطرات من

ضدخاطرات سه ساله شد.

Advertisements

دوست ندارم این وضعیت را

خب، یکی از چیزهایی که اذیت‌ام می‌کند –و دوست دارم آن را بلند بلند در این‌جا بگویم- این است که آن‌قدر که باید دوست‌های‌ام را نمی‌بینم و خبری ازشان ندارم (گویا دچار یک بیماری شده‌ام که هر چه می‌گذرد کم‌تر وقت خالی پیدا می‌کنم). طبیعی است که آن‌ها هم زیاد خوشنود از این وضعیت نباشند. اممم … نمی‌خواهم اسم تک‌تک دوستان‌ام را که دل‌ام برای‌شان تنگ شده بیاورم (که کم نیستند)،‌ اما دوست دارم بدانند که به یادشان هستم. ببخشایید از این وضعیت!

این تومار کند

برای‌ام عجیب است که چرا این تومار این‌قدر کند پیش می‌رود. خلیج فارس مهم است (چون به هویت ما برمی‌گردد)، اما مقابله با سانسور هم کم اهمیت‌تر نیست (چون به فعلیت ما برمی‌گردد). کس‌ای هست بگوید چرا دل‌اش نمی‌خواهد آن تومار را امضا کند؟!

غول پنهان زبان

من
غول بزرگ خوش‌حالی را
نمی‌شناسم که در کوهی مسکن ندارد
و مغزش را در یک گیتار برقی‌ی متالیک
می‌خراشد سفت و سفت
غول بزرگ خوش‌حالی
که روزها از یک پیشته نمی‌میرد
و شب‌ها از یک پیشته‌ی دیگر به دنیا نخواهد آمد
(-من)
و این:

من
پری کوچک غمگینی را
می‌شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دل‌اش را در یک نی‌لبک چوبین
می‌نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه می‌میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.
(-فروغ فرخ‌زاد)

چرا اولی عجیب و ناشناس است و دومی نیست؟!

دوست کواین‌زده‌ی من

یک‌ای را می‌شناسم که چون کواین خوانده بود (و لابد «دو جزم»اش را)، همه‌ی قطعیت‌ دانش‌اش نسبت به دنیای اطراف را از دست داده و تقریبا به وضعیت نیمه عارفانه‌ای رسیده بود. نمی‌دانم چرا، اما آدم به‌تر است زیاد متاثر نشود.