آلمان-آرژانتین

آلمان این‌گونه برد: تا نزدیکی‌های محوطه‌ی جریمه می‌آمد، بسیار کم موقعیت خطرناک بر دروازه‌ی آرژانتین ایجاد کرد، با توپ‌های ساده که راه از پیش نبرد، دروازه‌بان آرژانتین را از بازی بیرون کرد و در آخر در ضربات پنالتی با روحیه‌ی بالا بازی را برد. آلمان از جام ملت‌های اروپای ۱۹۷۶ تاکنون در ضربات پنالتی نباخته است.

آرژانتین این‌گونه باخت: پس از گل اول بازی عقب کشید، یک پنالتی‌شان را نگرفتند، دروازه‌بان‌شان که بیرون رفت دفاع‌شان ضعیف شد (و دروازه‌بان جدید مطمئن نبود) و همین!

آرژانین تیم محبوب من نیست (تیم محبوب خان داداش است!) اما نمی‌توانم انکار کنم که تیم قوی‌ای است و فوتبال را زیباتر از آلمان،‌ ایتالیا و فرانسه بازی می‌کند (حتی اگر بازی‌ی جوان‌مردانه‌ای انجام ندهند). فوتبال آلمانی را نمی‌پسندم. زیبا نیست. مرا یاد کارخانه‌های تولید خودرو می‌اندازد.

GapMinder

امشب یک سایت جالب پیدا کردم که انواع آمارهای مختلف کشورهای گوناگون را بر اساس World Development Indicators 2006(!) به شکل گرافیکی نمایش می‌دهد(+). من که از بازی‌کردن با آن خوش‌ام آمد و مطمئن‌ام چنین داده‌هایی و این شیوه‌ی نمایش آن برای جامعه‌شناسان و مردم‌شناسان و احتمالا اقتصاددانان مفید خواهد بود. نگاهی به‌اش بیندازید.

در ضمن یک سوالی … در جامعه‌شناسی (و علوم دیگر) چگونه رابطه‌ی علی‌ی بین دو متغیر را کشف می‌کنند؟ یعنی از کجا به این نتیجه می‌رسند که دو متغیر نسبت به هم چنان رابطه‌ای دارند یا این‌که هر دو مثلا معلول متغیر دیگری‌اند؟ می‌دانم که آدم‌هایی بوده‌اند که حسابی روی این پژوهش کرده‌اند (مثلا یکی‌اش Judea Pearl است که کتاب‌ای به نام Causality هم به تازگی منتشر کرده است). اما خب، من چیز زیادی در مورد کارش نمی‌دانم.

Intellectuality Maniac

چرا ما باید این همه از کلمات روشن‌فکر، روشن‌فکرانه، روشن‌فکرنما، روشن‌فکر ظاهری، روشن‌فکری، روشن‌فکرمابانه و غیره به عنوان ارزش و ضدارزش -توام- استفاده کنیم؟

مساله و راه‌حل

می‌گوید این مساله نیست، راه‌حل است. دنبال راه‌حل‌ها نرو، مساله‌های‌اند که مهم‌اند.
می‌گویم یا شیخ، مساله چیست؟
و می‌گوید اما مسالة! [و چیزهایی می‌گوید]
و من می‌گویم که این مساله نیز که خود راه‌حل‌ای است برای مساله‌ای دیگر.

شیخ تایید می‌کند و می‌گوید که موضوع تنها این است که چیزها را چگونه بنمایانی.
من لبخند می‌زنم، مولاهم لبخند می‌زند، وقت تمام می‌شود، خداحافظی می‌کنم و می‌روم.

و حالا که به حرف‌های‌اش فکر می‌کنم می‌بینم که خیلی هم مخالف نیستم. ما بیش از آن‌که به مساله‌ها فکر کرده باشیم، به راه‌حل‌ها اندیشیده‌ایم. راه‌حل‌های مساله‌هایی که وجود ندارند.
سوال این است: مساله چیست؟

تاریخ‌شان

دولت مردان وقتی می‌خواهند چیز مهم‌ای به هم بگویند، این‌طوری‌ها می‌نویسند:

April 24, 1945
Dear Mr. President,
I think it is very important that I should have a talk with you as soon as possible on a highly secret matter.
I mentioned it to you shortly after you took office but have not urged it since on account of the pressure you have been under. It, however, has such a bearing on our present foreign relations and has such an important effect upon all my thinking in this field that I think you ought to know about it without much further delay.
Faithfully yours,
Henry Stimson
Secretary of War
(+)

این یک کلوم حرف مهم اعلام اختراع چیزی بود که سه چهار ماه بعد دویست هزار نفر را فرستاد آن دنیا.
مرده‌شور برده‌ها!

تکمیلی:
و اگر می‌خواهید بدانید دولت‌مردان چگونه تصمیم‌گیری می‌کنند، نوشته‌ی محرمانه‌ی زیر را ببینید. این سند آگوست ۲۰۰۵ آزاد شده است:
صورت جلسه‌ی تصمیم‌گیری برای انتخاب اهداف حمله‌ی اتمی [جلسه سه ماه پیش از حمله‌ی اتمی برگزار شد و کیوتو، هیروشیما، یوکوهاما و زرادخانه‌ی کوکورا(؟) به عنوان اهداف مناسب تشخیص داده شدند. سه ماه پیش‌تر از حمله!]

برای اطلاعات بیش‌تر هم صفحه‌ی ویکی درباره‌ی حمله ی اتمی به هیروشیما و ناکازاکی را ببینید.

در نهایت تاثیر عمل دولت‌مردان را از فاصله‌ی خیلی دور ببینید. فاصله‌ی نزدیک‌اش برای روحیه‌ی آدم خیلی خوب نیست (راستی شما تا به حال شنیده‌اید که با بمب اتم طرف بخار شد، نه؟ (البته در واقع تصعید!). در جستجوهای‌ام یک عکس‌ای دیدم که تنها چیزی که از طرف مانده بود سایه‌اش بر پلکان بود!)

تصویر ناکازاکی پیش و پس از حمله را از این‌جا ببینید.

نوبل اقتصاد، توهم توطئه و تعامل سیاست و علم

جملات زیر را بخوانید:

… it was easier to resolve conflict within long-term relationships, than single encounters.
… the ability to fight back is sometimes more useful than defending oneself from an attack.

من چیزی از روند تاثیر علم بر سیاست نمی‌دانم. یعنی نمی‌دانم آیا وقتی ثابت کردیم در این شرایط به‌ترین کار این است (در مدل‌ای ریاضی) آیا واقعا در سیاست �م از آن استفاده می‌کنیم یا نه؟ اما نگاه‌ای به موسسات‌ای که این دو برنده‌ی جایزه نوبل اقتصاد در آن‌ها کار می‌کرده‌اند بیاندازید و بعد نگاهی به سیاست دولت‌های این دو فرد بیاندازید و ببینید آیا مثل من تعجب می‌کنید یا خیر

Robert J. Aumann, 75, is a professor at the Centre for Rationality at the Hebrew University of Jerusalem, was cited for his work in looking how real-world situations can affect the theory. He showed that it was easier to resolve conflict within long-term relationships, than single encounters.
Thomas C. Schelling, 84, is a professor at the University of Maryland’s department of economics and a professor emeritus at Harvard. He successfully applied Game Theory during the Cold War, explaining that the ability to fight back is sometimes more useful than defending oneself from an attack.
(Read more)

اگر کس‌ای که اقتصاد می‌خواند (مثلا حامد که می‌شناسم‌اش یا هر آگاه دیگری) توضیح‌ای بدهد خوب است.

Today’s motto: Rao-Blackwellization

یک سری وردهایی است که آدم دوست دارد هی با خودش تکرار کند. شاید هم خیلی زیاد سر در نیاورد که معنای‌اش چیست، اما خوش‌آهنگ است باز هی تکرار می‌کند!
امروز از پنج دقیقه پیش از بیرون‌رفتن از خانه تا دو دقیقه قبل از ورود به اتاق حاجی هی داشتم با وزن Rao-Blackwell و Rao-Blackwellized آواز می‌خواندم. اسم‌اش قشنگ نیست؟ به نظرم یکی از چیزهایی است که هر کس‌ای باید اسم‌اش را بلد باشد و وقتی لازم شد برای کوری‌ی چشم دشمنان استفاده کند. حالا این‌که بداند دقیقا معنای‌اش چیست خود موضوع مجزا و بی‌ربطی است. موضوع تنها Rao-Blackwellization گفتار است.

تبلیغ برای ویکیپدیای فارسی

جادی در یکی از کامنت‌های پیشین برای‌ام این را نوشته بود:

«آگهی بازرگانی قبول می کنی سولوژن ؟‌ ما یک گروه داریم که داریم یک پروژه تعریف می کنیم برای فعال کردن بیتشر ویکیپدیای فارسی. اگر کسی در ایران است، وبلاگ نویس است و به جریان علاقمند، با من تماس بگیرد: jadijadi@gmail.com دو هفته یکبار جلسه ای داریم و دنبال تعریف یک پروژه جدی هستیم.»

این از آن نوع کالاهایی است که مجانی تبلیغ‌اش را می‌کنم. (;
[من هیچ اطلاع‌ای از این‌که قرار است این پروژه چه چیزی باشد و از این حرف‌ها ندارم. اما حدس نمی‌زنم چیز بدی باشد.]

ناتور دشت

… و آن روزگاری که همه‌گان ناتور دشت را خوانده‌اند و نویسنده‌ی مورد علاقه‌شان سلینجر است.

(شبیه روزگار تهوع و سارتر و دیوار است. البته این یکی ده سالی است از مد افتاده.)

ایران-آنگولا: شکایت از روزگار، هوا و دیگر قضایا

[خوانندگان عزیز! این نوشته آب دوغ خیاری است!]

آقای برانکو!
مربی‌ی [سابق] تیم ملی‌ی ایران،

عبارات زیر از ذهن شما برآمده است:
به خواندن ادامه دهید

در باب هواداری‌ی فوتبال

من در فوتبال معتقد به هواداری‌ی رئالیستی-تجربه‌گرایانه با بروزی مرکزگرا هستم. بر این عقیده پافشاری می‌کنم که هوادار فوتبال می‌بایست درک‌ای رئالیستی و بر پایه‌ی تجربه‌ی واقعی با توپ و زمین داشته باشد. برداشت‌های رئالیستی‌ی جادویی (با سرچشمه‌ی کارتون فوتبالیست‌های ژاپنی)، سورئالیستی (باور به وجود تیم کهکشان‌ها) و رمانتیستی (طرف‌داری از تیم ایتالیا) به دور از واقعیت رئالیستی -و خشن- فوتبال است. هم‌چنین مخالف هواداری‌های موهومی و جعلی‌ای چون طرف‌داری از بازی‌ی زیبا، هواداری از فوتبال پسران خوش‌تیپ، طرف‌داری از تیم مظلوم، تشویق تیم برنده و هواداری به خاطر در-جمع-قرارگرفتگی هستم.
مکانیزم ایجاد هوادار فوتبال متفاوت از مکانیزم گسترش مد، تکیه‌کلام و یا حتی علاقه‌مند شدن به فلان کاندیدای ریاست جمهوری است. هوادار فوتبال موجودی است با درکی قائم به تجربه و کاملا رئالیستی؛ و هواداری‌ی فوتبال مفهوم‌ای است مرکزگرا و بر ضد هرگونه چندگونه‌گی و تغییر کوتاه مدت.

عجایب المخلوقات و غرایب الموجودات، وبلاگستان و ویکی

یادداشت‌ای برای خودم،
که بعدا نگاه کنم
این سایت را
عجایب المخلوقات و غرایب الموجودات .

حضور زبان فارسی در اینترنت با وب‌سایت‌هایی با صفحه‌های کم و بیش ثابت بود.
اما انفجار محتوای فارسی زیر سر وبلاگ‌ها بوده است.
وبلاگ‌ها فوق‌العاده بودند،
هم از نظر صورت و هم از نظر محتوا.
اما …
نه!
نمی‌خواهم بگویم زمان وبلاگ‌نویسی به سر آمده است. اما به نقطه‌ی اشباع‌اش نزدیک شده است. وبلاگستان فارسی یکی دو سال‌ای است هیچ تغییر اساسی‌ای نکرده است. با این‌که هنوز جا برای پیش‌رفت وجود دارد (مثلا وبلاگستان می‌تواند آکادمیک‌تر شود، وبلاگستان می‌بایست از نظر عقیدتی متنوع‌تر باشد و غیره)، اما پیش‌رفت اساسی در محتوای فارسی‌ی اینترنت نه در وبلاگ‌هایی که خواهند آمد که در صورت/محتوای دیگری خواهد بود.
باور فعلی‌ی من این است که فرم ویکی (Wiki) و ایجاد دائره‌المعارف‌های متمرکز روی یک موضوع (علم سخت و نرم، ادبیات و غیره) می‌تواند در حال حاضر (و تا چند سال) به‌ترین راه تولید محتوای موثر به زبان فارسی در اینترنت باشد.
ویکی الزاما معادل ویکیپدیا نیست، اما ویکیپدیا نمونه‌ی بسیار خوبی از آن است. با استفاده از ویکی می‌توان چندنفره روی یک موضوع کار کرد و هم‌چنین به تدریج دامنه‌ی دانش راجع به یک موضوع کلی را گستراند و به محتوا شاخ و برگ داد. این دو، خواص‌ای است که وبلاگ از آن بی‌بهره است. به ویکی فکر کنید.

ایران-پرتغال

بدرود سرزمین ژرمن‌ها،
سلام بر کربلا!

[به این می‌اندیشم که در کجای دنیا ایستاده‌ایم که نه تنها سال‌ها است دیگر چیزی از شکوه امپراتوری‌مان نمانده است، بلکه حتی نتوانسته‌ایم در جنگ‌ای هشت ساله ارض کربلا را به خاک کشورمان اضافه کنیم و نه حتی در جام جهانی پخی شده‌ایم. هی … ]

خودسانسوری

یک چیزهایی می‌نویسم؛ به نظرم بی‌خود می‌آید یا خطرناک و بعد یا منتشرش نمی‌کنم یا این‌که پاک‌اش می‌کنم.
آخر رمان هم همین‌طوری است. اول‌اش هر جوری بخواهی می‌توانی شروع کنی، اما دیگر آخرش هر مزخرفی نمی‌توانی بنویسی (با این وجود خیلی از رمان‌ها در نهایت پایان بی‌خودی دارند. شاید به این دلیل که نمایش‌گاه کتاب معمولا نزدیکی‌های آخرهای کتاب شروع می‌شود).

توضیح اضافه: خودسانسوری از ترس ناشی می‌شود. اما ترس الزاما از حکومت و آدم‌ها ناشی نمی‌شود. در نتیجه موضوع ربطی به مستعارنویسی یا ننویسی ندارد.

نقل‌قول‌های آسمانی

می‌خواهم بگویم چرا مملکت‌ام را دوست دارم. البته همه‌ی دلایل‌اش را یک‌جا نمی‌آورم. فقط یک ذره‌اش را. جملات زیر (به جز آن‌هایی که در بین دو [] قرار دارد) از سخن‌گوی قـوه قــضـاییه است (به نقل از شرق ):
به خواندن ادامه دهید

Being Bayesian

آدم باید بیزی باشد یا نباشد؟! مساله این است!
فعلا باید بیش‌تر بدانم. بیزی‌بودن مراتب‌ای دارد و بعضی از مراتب‌اش آدم را به چاه ایده‌آلیسم نزدیک -نگویم پرت- می‌کند. این هم خوب است و هم بد. باید دید می‌خواهیم ایده‌آلیست باشیم یا نه.

ایران و مکزیک

باخت مفتضحانه‌ای بود. بازی‌ی ایران و مکزیک را می‌گوی�. از ایران انتظار بردهای قاطع، بازی‌های زیبا و یا حتی منطقی ندارم (گرچه آرزوی‌اش را چرا!)، اما حق دهید به‌ام که بازی‌ی مفتضح نیز خوش‌خوشان‌ام نکند.
به خواندن ادامه دهید

مادام نوستالژی

صفحه‌ی وبلاگ‌اش را باز می‌کنی. مدت‌هاست سراغ‌اش نرفته بودی. در طی سه هفته گزارش یک مرگ را -روز به روز- نوشته است. امید را می‌بینی که لحظه به لحظه کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر می‌شود. یاد صمد می‌افتی. او هم همین‌گونه مرد. او اما هنوز نمرده است. نه! نمرده است. وحشت می‌کنی. موسیقی‌ وبلاگ سردت می‌کند.
به پنجره‌ی دیگری می‌روی. به Orkut. فهرست دوستان‌ات را می‌بینی: پسر کوچولویی که الان برای خودش برو و بیایی دارد (۱۰ سال)، دختر خوش‌گل‌ای که زمانی دانش‌کده‌تان در حسرت‌اش می‌سوخت (۶ سال) و نمی‌دانی عاقبت‌اش چه شد، مرد جوانی که وقتی اولین بار صدای‌اش را پای تلفن شنیدی کلی تعجب کردی و همیشه هم با احترام از او یاد می‌کردی (۹ سال)، پسرک بازی‌گوش‌ای که با چرخش روزگار سر از به‌ترین دانش‌گاه‌های امریکا در آورده است (۹ سال)، دوست بامعرفت‌ و افتاده‌ات که الان دارد دکترای‌اش را می‌گیرد (۱۰ سال)، دوست پرحرف و بادغدغه‌های فرهنگی‌ی جدیدت (۱ سال)، دخترک هم‌بازی‌ی روزگار کودکی‌ات که روز به روز خوش‌گل و خوش‌گل‌تر شد (و تو نمی‌دانستی او را دوست داری یا نداری – شاید چون آن زمان کوچک‌تر از این بودی که دوست‌داشتن را درک کنی) (۱۷ سال) و دوست عزیز از دست رفته‌ات (۱۰ سال).
موسیقی‌ زیبایی‌ی وصف‌ناپذیری دارد. عبری است. آن‌قدر زیبا است که ممکن است وسوسه بشوی از پسر بداخلاق دپارتمان‌تان بخواهی کمی برای‌ات عبری صحبت کند. اگر بخواهی، اولین باری است که با او مستقیم صحبت کرده‌ای. گاهی فکر می‌کنی آیا او از تو بدش می‌آید یا تو از او بدت می‌آید یا هر دو یا هیچ‌کدام. معمولا به نتیجه‌ای نمی‌رسی. تنها می‌دانی که تا به حال با او صحبت نکرده‌ای. بعد به این نتیجه می‌رسی که نه از شارون خوش‌ات می‌آید و نه از الفنون.
آلبوم عکس دوست عزیزت را باز می‌کنی. ده دوازده عکس از سه چهار سال اخیرش است. در هیچ‌کدام از عکس‌ها نیستی؛ مهم نیست. به تاریخ عکس‌ها نگاه می‌کنی. عکس‌ای از اردی‌بهشت ۸۲ در فلان جای کشور، عکس زمستان ۸۳ در اتاق‌اش، عکس‌ای در کنار رود در فلان تابستان و کلی عکس دیگر. آخرین عکس‌اش همین چند روز پیش گرفته شده است: خرداد ۱۳۸۵. چقدر پیر شده! چقدر افسرده به نظر می‌آید.
ریتا هم‌چنان می‌خواند ولی حتی صدای محزون او مانع پیچیدن صدای آن دخترک عربده‌کش در گوش‌ات نمی‌شود (۱ ماه). به خودت قول می‌دهی از این پس جواب مردم را جوری بدهی که سر جای‌شان بنشینند. یاد حرف امروز موقع نهار می‌افتی: «طرف of nowhere سر در آورد گفت به‌ فلانی کار نداشته باش وگرنه پدرت رو در می‌آرم. من‌م جواب‌ش دادم که تو مگه مامان‌ش‌ای؟ خفه شد». یک چنین چیزی احتیاج بود. اما باز به این نتیجه می‌رسم که من نمی‌�وانم این‌گونه باشم – آزار مردم فراتر از تحمل‌ام است. اعصاب‌ام را به هم می‌ریزد. دفعه‌ی بعد باید سکوت کرد.
صفحه‌ی Orkutات را دوباره به‌روز می‌کنی. آدم‌ها هنوز همان قدیمی‌های‌اند. می‌روی به صفحه‌ی مخصوص دوستان‌ات تا لیست بقیه‌شان را ببینی. این را ببین: این هم‌کلاسی‌ات زمان‌ای خودکشی کرد (۱۰ سال). باورت می‌شد؟ هیچ وقت درست نشناختی‌اش. هنوز به خاطر داری که یک روز بهاری سال سوم دبیرستان -که تازه آن موقع‌ها شروع کرده بودی با او دوست‌شدن- در مورد آینده به من چه گفت. از سانتانا و ب. حرف زد. سانتانایی که به امریکا رفت و ب.ای که این‌جا ماند. یا این را ببین که یک‌بار موقعی که از خیابان رد می‌شدید تو را به سمت‌ای که ماشین‌ها می‌آمدند کشاند و گفت «می‌تونی پیش‌مرگ‌ام بشی!» (۱۱ سال). هیچ وقت از این پسر محبوب قلب‌ها خیلی خوش‌ات نمی‌آمد. یا این پسر را نگاه کن که وقتی اول راه‌نمایی بودم زنگ تفریح‌ها لپ‌ام را می‌کشید (۱۵ سال). الان هر روز offlineهای‌اش را می‌گیرم. فعال سیاسی/اینترنتی است. یا این دختر را که سه سال است می‌شناسم‌اش و انگار صد سال است که با هم دوست‌ایم. عجیب نیست؟ این دوست شر دبستانی‌ات را نگاه (۱۸ سال). درست به خاطر داری که چطوری با صندلی‌ی تکی‌اش درست کنار معلم کلاس، خانم خادمی، چپه شد و افتاد. یا او را نگاه کن. باورت می‌شد روزی تن‌اش را به حراج بگذارد؟ چند وقت است خبری از او نداری؟ نمی‌دانی اجازه داری دل‌ات برای‌اش بسوزد یا نه.
عکس دوست‌ات را می‌بینی. می‌بینی به دوراس علاقه دارد. می‌روی به گروه طرف‌داران مارگاریت دوراس. چقدر شبیه او است. ۲۴ سال دارد. دخترک را می‌گویی. تعجب می‌کنی. به دنبال دوراس جستجو می‌کنی. مارگاریت دوراسِ جوان، چهره‌ی بامزه‌ای دارد. اما شبیه این دوست‌ات نیست. مگی‌ی پیر نیز طبیعتا. پس کیست که شبیه دوست‌ام است؟ باز هم می‌گردی. آخر سر منشاء عکس را پیدا می‌کنی. جلد یک کتاب درباره‌ی دوراس. عکس خود او است؟ نمی‌دانی. منصرف می‌شوی از پی‌گیری‌ی بیش‌تر. مارگاریت دوراس و خاطرات قدیم‌ات را به حال خود رها می‌کنی.
دوباره چهره‌ی دوست‌ات را می‌بینی. چرا نگاه‌اش سو ندارد، چشم‌های‌اش نمی‌درخشد؟ قرار است در موردش چیزی ننویسی. اما نمی‌توانی مقاومت کنی. آدم‌ها بزرگ می‌شوند، و جهان آدم‌ها بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود و درست مثل بادکنک‌ای آدم‌های‌اش را از هم دور می‌کند. سال‌ها می‌گذرند و تو هنوز خاطرات‌ات را آن‌قدر شفاف به خاطر داری که گویا درون‌شان زندگی می‌کنی. موسیقی را قطع می‌کنی. شاپرک‌های خاطره متفرق می‌شوند. ساعت دیروقت است. به‌تر است بروی و بخوابی.
شب به خیر مادام نوستالژی!

شیما احمدی

شیما احمدی را ربوده‌اند. آن‌طور که پدرش کورش احمدی، فعال سیاسی‌ی داخل کشور، می‌گوید این کار توسط ماموران اطـلاعـات صورت گرفته است و گویا تهدید به تجاوز و قتل شده است. برای اطلاعات بیش‌تر این نوشته را بخوانید یا صدای‌اش را از این‌جا گوش کنید.

همه‌ی راه‌ها به سکوت ختم می‌شود

سیاست‌مدار ماهر، سیاست‌مدار ناشی را با گفتارش له می‌کند.
سیاست‌مدار ماهر به سیاست‌مدار ماهری دیگر تنها لبخند می‌زند: هرگونه گفتاری محکوم به شکست است.

Steve Jobs

همیشه از استیو جابز (Steve Jobs) خوش‌ام می‌آمده است. او و استیو وزنیاک (Steve Wozniak) کامپیوتر اپل با سیستم گرافیکی‌ی زیبای‌اش را به وجود آوردند. شرکت اپل که او اینک مدیر عامل‌اش است (CEO می‌شود مدیرعامل دیگر، نه؟!) یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های کامپیوتری دنیا است و کامپیوترهای‌اش -به اعتقاد من- جزو به‌ترین‌ها.
جالب این‌که استیو جابز زندگی‌ی سختی داشته است. مادر بیولوژیکی‌اش (آن‌گونه که خود خطاب‌اش می‌کند) او را به زن و مردی داد تا بزرگ‌اش کنند. پدر و مادرش او را مطابق قول‌ای که به مادر بیولوژیکی‌اش داده بودند به دانش‌گاه فرستادند اما او پس از شش ماه فهمید که ارزش دانش‌گاه کم‌تر از هزینه‌اش است و از تحصیل در دانش‌گاه انصراف داد. ماجراهای بسیار دیگری برای او به وجود آمد که از جمله نتایج‌اش ایجاد کارتون‌هایی مثل Toy Story و Finding Nemo و هم‌چنین سیستم‌هامل شیء گرایی چون NeXT و البته سیستم‌عامل فعلی‌ی کامپیوترهای اپل (Mac OS X) بوده است.

سخنرانی‌ای از او در دانش‌گاه کرنل (Cornell) را ببینید. به نظرم بسیار جالب و مشوقانه است (در ضمن سخنرانی‌اش می‌تواند به عنوان نمونه‌ی بسیار خوب فن کلام در نظر گرفته شود).

به سخن آیید هم‌جنس‌گرایان عالم

یکی از باارزش‌ترین دست‌آوردهای وبلاگستان برای ایرانیان تقویت دو باره و چند باره‌ی صداهای ضعیف و ناشنیده‌ جامعه‌مان بوده است تا این‌که پس از سال‌ها خاموشی نوای خفیف و مبهم آنان به گوش دیگران برسد. در جامعه‌ای که روزنامه‌ها و مجلات دهه‌ها پشت خط قرمزهای تنگ و خفقان‌آور سانسور و خودسانسوری گیرافتاده‌اند، و در اجتماع‌ای که خیلی حرف‌ها حتی قابل بیان در جمع‌های کوچک دوستانه نیست، ذات آزاد، ناشناس و نوشتاری‌ی وبلاگستان ارمغان بزرگی برای جامعه و فرهنگ‌مان بوده است. وبلاگستان به بخش‌ای کوچک -ولی قابل توجه- از ایرانیان اجازه داد برای اولین بار دیگران را به نزدیک‌ترین لایه‌های ذهنی‌ی خود بکشانند.

یکی از تاثیرات شگرفت وبلاگستان فراهم آوردن فضایی برای بیان احوالات درونی‌ی زنان است. سخن زنانه سال‌ها از محفل‌های کوچک و خصوصی به بیرون درز نکرده بود. زنان از مشکلات‌شان در جامعه، از نوع نگاه‌شان به دنیا و از خواسته‌ها و علایق‌شان چیزی -جز شاید به چند نفر از اطرافیان نزدیک‌شان- نمی‌گفتند. در مجلات، داستان‌ها و حتی گفتگوهای روزمره کم‌تر می‌توانستی این‌چنین از زاویه‌ی نگاه یک زن به دنیا بنگری. زاویه نگاه‌ای به کل متفاوت با نگاه غالب مردانه به دنیا، و ادبیات‌ای متفاوت با ادبیات آشنای صدا و سیما و دیگر بیان‌گران و بلندگو به دستان خشک و رسمی‌ی جامعه. اما چندان مدتی نگذشت تا وبلاگ‌هایی چون خورشید خانم، ندا، پینک‌فلویدیش، لیلای لیلی، زیتون، لنیوم، نوشی و جوجه‌های‌اش، زن‌نوشت، نورافکن، زهرا، شوریده و دیوانه، بهار صندوق‌خانه، المیرا مجیک، جاری در لحظه‌های بودن، سارای نامیرا و خیلی‌های دیگر سر و کله‌شان پیدا شد و از چیزهایی نوشتند که نه من و نه خیلی‌های دیگر هیچ تصوری از آن نداشتیم.

با این‌که هنوز برد وبلاگ‌ها بسیار کوتاه‌تر از کل جامعه است، اما این‌کنون می‌توان گفت تفکر عمومی‌ی زنانه در این فضای محدود به اندازه‌ی کافی نماینده دارد. اینک اگر کس‌ای بخواهد فضای ذهنی‌ی زنان جامعه‌مان را تا حدی درک کند می‌تواند به کنکاش در این گنج به بسیاری از ناگفته‌ها و ندانسته‌ها پی ببرد. البته این گنج دچار آفتی شده است و آن هم این‌که به تدریج دچار هم‌نواختی شده: تجربیاتی که در فرم و محتوای نوشته‌ها در اولین سال وبلاگ‌نویسی انجام شد بسیار بیش از همه‌ی تجربیاتی است که در سه یا چهار سال بعد انجام شده است. این زمان بیش‌تر وبلاگ‌ها منحصرا در این قالب یا آن قالب قرار می‌گیرند – امروزه روز کم‌تر تجربه‌های بدیع در محتوا یا فرم شاهدیم. شاید بعدها بیش‌تر در این‌باره نوشتم.

اما هم‌چنان گروه‌هایی هستند که تاکنون چندان فرصت بیان خود را پیدا نکرده‌اند. یکی از این گروه‌ها، افراد هم‌جنس‌گرای‌اند. بیش‌تر ایرانیان کم‌تر تجربه‌ای نزدیک و بی‌پرده از افراد هم‌جنس‌گرا داشته‌اند. صدای آن‌ها درست بمانند خودشان در جامعه‌مان خفه شده است. ما نمی‌دانیم دغدغه‌های یک فرد هم‌جنس‌گرا چیست، نگاه‌اش به زندگی چگونه است و زندگی را چگونه می‌بیند و تاثیر هم‌جنس‌گرایی در همه‌ی این‌ها تا چه حد است. تنها چیزی که می‌دانیم گفته‌ها و شنیده‌هایی دست چندم و به شدت سودار است.
مطمئن‌ام در وبلاگستان هم‌جنس‌گرایان بسیاری وجود دارند (گمان‌ام حدود ده تا بیست درصد افراد هم‌جنس‌گرا باشند (جادی توضیح داد که این رقم بین هفت تا ده درصد در کشورهای توسعه‌یافته است) و در نتیجه بعید است در وبلاگستان درصد این افراد کم‌تر از یک درصد باشد) اما باز هم مطمئن‌ام که نوشته‌های مربوط به این موضوع که توسط یک هم‌جنس‌گرا نوشته شده باشد آن‌قدر کم است که به سختی بتوان جمع‌بندی‌ای دندان‌گیر و معنادار در مورد تفکرات یک هم‌جنس‌گرا به‌هم زد.

به تازگی دختری هم‌جنس‌گرا به نام آرزو در وبلاگی به نام سرگشته شروع کرده به نوشتن از تفکرات‌اش. رسم ندارم وبلاگ‌های این‌چنین نوپا را معرفی کنم. اما این‌بار به نظرم آمد لازم است این منبع کم‌یاب را تشویق کرد به سخن‌گفتن. البته این دغدغه وجود دارد که معروفیت یک وبلاگ‌نویس نوپا باعث شود او بر اثر هیاهوی جمعیت از مسیر اولیه و خواسته‌اش دور شود و نتیجه‌ی نهایی وبلاگ‌ای دیگر بمانند وبلاگ‌های پیشین و مطابق میل دیگران بشود. اما الان دیگر چاره‌ای نیست چون من اولین نفری نیستم که به او لینک داده‌ام. به هر حال امیدوارم او مشوقی شود برای هم‌جنس‌گرایان دیگر تا بی‌پرده از تجربیات‌شان سخن بگویند.

سرگشته
خورشید خانم، ندا، پینک‌فلویدیش، لیلای لیلی، زیتون، لنیوم، نوشی و جوجه‌های‌اش، زن‌نوشت، نورافکن، زهرا، شوریده و دیوانه، بهار صندوق‌خانه، المیرا مجیک، جاری در لحظه‌های بودن، سارای نامیرا

Divano

Divano
Infanatoca
Si temi more regat
Impela sentra demon terra
Terra nonive
Infanatoca
Si temi more regat
Efamima dove tore
Infata dio re
Infa lati platsire
Divano divano re divano resi
Divano resido divano resia
Divano divano re divano resido
Divano resia resia resia
Infanatoca
Si temi more regat
Impela sentra demon terra
Terra nonive
Infanatoca
Si temi more regat
Efamima dove tore
Infata dio re
Infa lati plasire
Divano divano re divano resi
Divano resido divano resia
Divano divano re divano resia
Divano resia
Divano divano re divano resia
Divano resia resia resia resia…
Divano divano re divano resi
Divano resia
Divano divano re divano resi
Divano resia Divano resia
Divano divano re diavano resia
Divano resia resia resia resia…
Divano divano re divano resi
Divano resia Divano resia
Divano divano re divano resia
Divano resia resia…

Era (Eric Levi), «Divano». (Listen here!)
</center