زندگی چقدر زود می‌گذره …

زندگی چقدر زود می‌گذره … این را پارسال نوشتم، تقریبا همین روزها:

فکر می‌کنم مساله‌ام یک چنین چیزی‌ست: در نقطه‌ای بحرانی قرار گرفته‌ام که همه چیز می‌بایست دوباره معنا پیدا کند. می‌دانم که برای حمله به آن نیاز به ابزارهای قوی‌ای دارم و به دیده بزرگی به آن می‌نگرم. بزرگی‌اش از دیدم آن‌قدر زیاد است که قدرت تکان‌خوردن را از من می‌گیرد. و برای همین است که مجبورم هیچ نکنم. به همین دلیل است که مدت‌ها چیزی در دفترخاطرات‌ام ننوشته‌ام: هیچ ایده‌ای و حتی هیچ خاطره‌ای. تنبلی یک بخش موضوع است، ترس بخشی دیگر. ترسی که از جنس در لاک خود فرو رفتن و در امان ماندن نیست،‌ بلکه از جنس خشک شدن است.
اما این‌گونه نمی‌توانم بمانم. باید تکان بخورم. باید فعالیت کنم. جنبش‌های ریز و مداوم بهتر است از صبر کردن برای کسب انرژی‌ای عظیم تا سد را ناگهان خرد کنم. به هر حال این‌طوری‌هاست!

و دقیقا از همین‌جا بود که رسما در گودال افتادگی‌ی خودم را اعلام کردم!

نکته‌ی جالب این‌جاست که امروز

نکته‌ی جالب این‌جاست که امروز پارسال، به جای شنبه، جمعه بود و من الان توی تاکسی بودم به گمان‌ام و تازه به خانه رسیده بودم و خوب بودم و قبل‌اش هم طرف‌های شهر کتاب کامرانیه بودم (و شهر کتاب البته نبودم) و زندگی، دوست دختر و بقیه‌ی چیزها!

لحظاتی مانده به لحظاتی مانده

لحظاتی مانده به لحظاتی مانده به لحظاتی مانده به لحظاتی مانده به لحظاتی مانده به …
ثانیه‌ای دیگر تا ثانیه‌ای دیگر، ثانیه‌ای دیگر تا ثانیه‌ی دیگر، ثانیه‌ای دیگر تا ثانیه‌ای دیگر …
کتاب لحظه‌ها و شعرها و خاطره‌ها، لحظه‌های شعرهای کتابی و خاطره‌های لحظه‌ای،
کتاب،
من،
و دیگر،
سوادکوهی‌های دانش‌گاه رفته،
سوار بادبادک آهنی شده،
سوار لحظه‌ای مانده به ثانیه‌ای تا کتاب من و دیگر هم دانش‌گاهی‌ها.

گرایش سیاسی‌ات چگونه است؟ لیبرال

گرایش سیاسی‌ات چگونه است؟ لیبرال هستی یا فاشیست؟ به اقتصاد تحت کنترل دولت اعتقاد داری یا اقتصاد کاملا آزاد؟ این تست به نظرم جالب آمد. پیش‌نهاد می‌شود.

اول این مصاحبه را که

اول این مصاحبه را که خواندم،‌ حس کردم با یک دختر لوس دیگر طرف‌ام که از دیوانگی و دیوانه بودن صحبت می‌کند اما هیچ چیزش به یک دیوانه نمی‌ماند. اما وقتی رسیدم به این‌جا، فهمیدم از یک حداقل کاملا قابل قبولی برخوردارست:

ـ و بعد به شما می‌گویند دیوونه! نه؟
آره… آن موقع‌ها كه واقعاً قاطی كرده بودم و مثل نقل و نبات قرص می‌انداختم بالا و می‌مردم، بعد یكی می‌آمد و نجاتم می‌داد، مسأله خودكشی‌هایم دیگر حالتی پارودیك پیدا كرده بود و دوستانم به آن عادت كرده بودند و به نوعی برایشان مبدأ تاریخ شده بود.

این بخشی‌ست از مصاحبه‌ی شیوا ارسطویی! (شهرزاد لینک دائمی به مطالب‌اش نمی‌دهد، مجبور شدم آدرس خود وبلاگ‌اش را بگذارم. این مطلب در تاریخ 24 می 2003 نوشته شده است).

دی‌روز یک کاری کردم! حالا

دی‌روز یک کاری کردم! حالا باید دید نتیجه‌اش چی می‌شه – حدود دو هفته طول می‌کشه تا جواب بده. اینو نوشتم که که یادم نره برم ببینم نتیجه‌اش چی می‌شه.

در مورد عکس قبلی، مطلقا

در مورد عکس قبلی،
مطلقا هیچ دختری خوش‌اش نیامد،
نظر پسرها متفاوت بود: از «مامان خوبی می‌شه» تا خیلی خوب، و هم «اینم خوشگله؟»،
دسته‌ی آخر همه جزو پسرهای متاهل بودند،
نمی‌دانم،
شاید مساله حس رقابت است.

طبق تحقیقی که در

طبق تحقیقی که در دانش‌گاه Regensburg و Rostock بر روی دلایل زیبایی چهره شده است، موارد زیر مشخص شده:
-جذاب‌ترین چهره‌ی ممکن روی زمین، از آن یک انسان نمی‌تواند باشد! موجودات ساختگی به راحتی می‌توانند جذاب‌تر باشند.
-14 چهره از 16 چهره‌ای که توسط موسسه‌ی استخدام مدل انتخاب شده بودند،‌ ساختگی بودند (و دو انتخاب دیگر هم به هر حال زن نبودند).
-تاثیر جذابیت چهره بر موفقیت اجتماعی بسیار بالاست. به طوری که کسی که جذاب‌تر می‌نماید، موفق‌تر به نظر می‌رسد (در نتیجه یک چهره‌ی ساختگی می‌تواند باهوش‌تر،‌ اجتماعی‌تر و … از هر انسان دیگری به نظر برسد).
-این برای نوع بشر خطرناک است چون می‌تواند باعث شود که سطح توقع افراد بیش از حدی که انسان‌ها قابل به برآوردن‌اش باشند،‌ بالا برود (و این سطح توقع از طریق مشاهده‌ی چهره‌های پردازش‌ دیجیتال شده در فیلم‌ها و مجله‌ها و … بالا می‌رود).
چهره‌ی بالا، جذاب‌ترین چهره‌ی این مجموعه شناخته شده است که طبیعتا واقعی نیست.

برای چه می‌زی‌ایم؟! دلیلی هست؟

برای چه می‌زی‌ایم؟!
دلیلی هست؟
از خودم بگویم برای‌ات؟ از سیر تحول‌ و تکان‌های‌ام؟ یا شاید از گرمای هوا؟
ابتدا انسان در آشوب و نادانی بود، پس افسانه‌ها را به وجود آورد، سنت‌ها ایجاد شدند، تابوها، باورها، اعتقادات و آن چیزهای دیگری که سخت به‌شان معتقد شد چون برای ادامه‌ی حیات‌اش لازم بودند ولی دلیلی برای‌شان نداشت جز بازگشت به همان افسانه‌ها. پس از آن، سطح باورهای‌اش تغییر کرد و سعی کرد به جای این‌که قوانین را یاد بگیرد، راه رسیدن به آن قوانین را بیاموزد. به‌ترین ابزاری که در این میان کشف کرد –و شاید هم تنها ابزارش- عقل بود. انسان در این‌جا بود که مدرن شد چون فکر کرد عقل یعنی منطق و استدلال –و تا این‌جای‌اش با این‌که درست نمی‌گفت اما در گم‌راهی مهلکی هم نبود- و با استفاده از این وسیله‌ی جدید که خوب است به آن بگویم یک فراباور جدید، یک فراافسانه (یا به قول گمان‌ام لیوتار) و یا فراروایت جدید همه چیز را دوباره تعریف کرد. اشتباه از این‌جا شروع شد … دو سوال می‌پرسم: علم چرا خوب است؟ آیا جواب می‌تواند این باشد که علم ابزارهایی برای بررسی‌ی دقیق واقعیت اطراف‌مان به ما می‌دهد؟ به نظرم این پاسخ خوبی‌ست – اگرچه ممکن است از نظرت کمی کلی باشد. به هر حال فلسفه هم (البته با توجه به این‌که فلسفه‌ی چه مکتبی باشد) تا حدودی همین است، گیریم کمی ابزارهای‌اش فرق داشته باشد. سوال دوم‌ام این است: آیا علم می‌تواند حقیقت را به ما نشان بدهد؟ مساله در همین است. حقیقت همان واقعیت نیست. در ضمن با توجه به بینش‌ای که نسبت به دنیا داریم، دلیلی ندارد که واقعیت و طبیعت یکی باشند و به نظرم کاری که علم در واقع انجام می‌دهد تنها بررسی‌ی طبیعت است و نه واقعیت. بله! علم در بعضی از حوزه‌ها مستقیم با حقیقت سر و کار دارد اما این دقیقا همان معضلی‌ست که به شدت گرفتارش هستم: حقیقت‌ای که با آن سر و کار داریم، ارزشی ندارد چون حقیقتی قابل کشف نیست. وقتی یک سری اصل اولیه را در نظر می‌گیری و قضیه‌هایی بر آن‌ها می‌نویسی،‌ کاری که انجام می‌دهی تبدیل یک سری حقیقت به واقعیت است. قضایا، واقعیت حقایقی هستند که توسط آن اصل‌ها بیان شده‌اند. اما چه کسی گفته است این حقیقت ارزشی دارد؟ موضوع این است: ارزش باید در یک ظرف باخرد، در یک متن یا دقیق‌تر بگویم،‌ در یک محیطی که عامل‌ای خارجی بتواند با توجه به آن محیط و رفتار تو در آن، کارت را ارزش‌گذاری کند بیان شود و جهان،‌ با وجود این‌که یک ظرف است، اما یک متن نیست چون قضاوت نمی‌کند، در کل بی‌خردست. بله! قبول دارم که جهان، به هر دلیلی، گاهی دچار بخش‌های با تظاهر رفتار خردمندانه می‌شود اما این‌ها قادر به قضاوت جهان نیستند،‌ تنها قادر به قضاوت‌ای محلی در متن خود هستند. مشکل مدرنیسم همین است. مدرنیسم در انتخاب فراروایت‌ معقولانه عمل کرد (این به گمان‌ام دقیق‌ترین بیان ممکن است: مدرنیسم، رفتاری عقلایی برای انتخاب عقل به عنوان ابزار انجام داده است) اما اصلا به این نکته توجه نکرد که خیلی راحت ممکن است در دام نبود ارزش‌ها بیافتد و مجبور شود ارزش‌هایی بیافریند که واقعا وجود ندارند. ارزش‌هایی که وجود واقعی ندارند، اما حقیقت فرض می‌شود: بس مضحک! مدرنیسم،‌ در یکی از به‌ترین حالت‌های خود می‌تواند طبیعت را جانشین واقعیت کند اما باز این منوط به باور فراروایتی دیگرست و باز این‌که دلیلی ندارد که ربطی به حقیقت داشته باشد مگر این‌که فراروایت دیگری را نیز وارد ماجرا کنیم.
در این‌جاست که پست‌مدرنیسم وارد می‌شود و باعث می‌شود نوشته‌ای چون همین چیزی که اکنون در حال نوشتن‌اش هستم به وجود بیاید. پست‌مدرنیسم فوق‌العاده است،‌ دقیقا به تو می‌گوید مشکل در کجاست اما متاسفانه گند می‌زند به خیلی چیزها از جمله خودش. وقتی روایات را به دور می‌ریزی، سپس از فراروایت‌های‌ات‌ حقیقت‌زدایی می‌کنی دیگر چه چیزی برای‌ات باقی می‌ماند؟ تقریبا هیچ!
نه! من نمی‌خواهم مقاله بنویسم،‌ مدت‌هاست که دیگر حوصله‌ی چنین کاری را ندارم. نمی‌خواهم برای آدم‌هایی بنویسم که باید بخوانند و خوب بفهمند و درک‌ام کنند. شاید تنها دوره‌ای که واقعا این‌کار را می‌کردم مربوط باشد به دوران شبکه‌های ماورا و صبا. آه! چقدر وقت پیش می‌شود. بعد از آن دیگر نظرم عوض شد. سال‌هاست برای خودم می‌نویسم. حوصله ندارم بیش از حدی توضیح دهم. با این‌حال شاید کم هم توضیح ندهم. از چندباره‌گفتن چیزها خوش‌ام نمی‌آید اما اعتراف می‌کنم که نسبت به روده‌درازی‌ای که منجر به بیان دقیق –هر چه دقیق‌تر- ماجرا شود حساسیتی ندارم. یعنی حتی خوش‌ام می‌آید از چنین کاری. می‌خواهم همه‌ی جملات‌ام تا حد ممکن دقیق باشند. در حرف زدن نیز تا حد خوبی این‌گونه‌ام. بابت این موضوع تا حدی خوش‌حال‌ام. معمولا کم‌تر چرت می‌گویم. خب، دقیقا به همین دلیل کم‌تر حرف مهمی می‌زنم. نظری قاطعی در مورد سیاست ندارم. مطمئن نیستم دموکراسی واقعا چیز خوبی باشد. طرف‌دار سینه‌چاک هیچ کس نیستم. طرف‌دار متعصب عقیده‌ای هم نیستم جز یک فراعقیده که آن هم بی‌نهایت محکم نیست: چیز زیادی نمی‌توان گفت. یا شاید هم به‌تر باشد بگویم،‌ حرف زیادی نمی‌شود زد. چه می‌دانم، این هم نوعی فراروایت است. دنیای من، دنیای احتمالات است. احتمالات عدم‌قطعیت را به طور ذاتی وارد ماجرا می‌کند اما وقتی از آن استفاده می‌کنی، هیچ عدم قطعیتی نداری: با قطعیت از آن استفاده می‌کنی. این دقیقا یک فراروایت است. گ�تم، در این هم خیلی اصرار نمی‌کنم. اما باید باور کرد که وضعیت واقعا وحشتناک است.
دوباره می‌رسم به پرسش ابتدایی: چرا می‌زی‌ایم؟
امشب به کنسرت موسیقی‌ی سنتی‌ی گروه شمس رفتم. خانوادگی بود رفتن‌مان. زرین برای‌مان بلیت گرفته بود. دفعه‌ی قبل هم گویا همو این‌کار را کرده بود. دل‌آگاه را هم این‌بار آگاهانه‌تر دیدم. مدتی‌ست گاهی با هم چت می‌کنیم و می‌شود گفت رابطه‌مان خیلی بیش‌تر از سلام و علیک است: دعوا هم می‌کنیم گاهی. خوب بود … خوش‌ام آمد. برنامه‌ی قبلی‌ی تابستان هم از همین‌ها بود. عاشق موسیقی‌ی سنتی نیستم. معمولا گوش نمی‌کنم. وسط اجرای‌شان حس‌ای همیشگی به‌ام می‌گفت که چه خوب می‌شد اگر به جای تنبور، طرف گیتار برقی می‌زد و به جای تنبک،‌ درام؟ نیاز به شدت دارم، هیجان و ضرب‌آهنگ‌های قوی! دف خیلی خوب است. دوست‌اش دارم. اما دف برنامه‌ی این‌ها خیلی زیاد نیست. صدای غالب نمی‌شد. به هر حال وحشتناک بود. همین فکرهای بالایی به سرم زد وسطش. دقیق‌تر بگویم، ابتدا حس کردم عرفانی که از آن در اشعارشان می‌گویند نه تنها به من هیچ ربطی ندارد که کاملا مهمل است. به شدت حس جدایی می‌کردم. چه معنایی دارند این‌ها؟ از آن‌جا بود که این فرآیند سنت و سنت‌زدایی به یادم آمد. پس از آن همه چیز پشت سر هم زیر سوال رفت و جان سالم به در نبرد. چه می‌شد مرا؟ نمی‌دانم. وحشتناک بود. حال‌ام بد شد. یخ کردم. تمام بدن‌ام درد می‌کرد. به خودکشی فکر کردم. می‌دانی چرا؟ چون اصلا دلیلی ندیدم برای ادامه‌ی زندگی. خنده‌دارست اما مهم‌ترین چیزی که به نظرم آمد این بود که فعلا نسبت به چند مساله‌ی کنترل علاقه‌مند شده‌ام. عمومی‌تر بگویم، مهم‌ترین چیز زندگی برای‌ام آگاهی‌ست و به نظرم می‌آید بزرگ‌ترین دلیل زندگی‌ام این باشد که امید دارم به فهمیدن این‌که در این جهان دقیقا چه اتفاقی دارد می‌افتد. این سوال،‌ تقریبا مشخص است که پاسخ‌اش چیست: نمی‌توانم بفهمم. از همین الان باید بمیرم؟ نمی‌دانم. بقیه‌ی چیزها، این‌قدر فوق‌العاده نیستند. من حریص‌ام،‌ حاضر نیستم خیلی چیزها را از دست بدهم اما واقعیت این است که آن همه چیز در این چهارچوب فکری ارزش چندانی ندارد. غذا؟ چرا؟ مهم است برای زنده بودن، لذت دارد اما چرا؟ دختر؟ خیلی خوب است، ولی چرا واقعا خوب است؟ نمی‌دانم. به هر حال تنها هدف زندگی‌ام را نمی‌توانم بر مبنای چنین چیزی بگذارم. به این دلیل نمی‌توانم زنده بمانم. متاسفم. حداقل‌اش این‌که شخص خیلی موفقی نبوده‌ام و استعداد شگرفی هم در لذت بردن از آنان ندارم که بخواهم یک زندگی را به روی‌اش بنیان کنم. چه چیز؟ رابطه‌های‌ام؟ بعضی رابطه‌های‌ام آن‌قدر عزیزند که حتی دل‌ام نمی‌آید اسم‌شان را به عنوان یک ماجرای تقدس‌زدایی شده بگویم اما باز می‌دانم که این رابطه‌ها خود به خود به نظر نمی‌آید اساس کار باشند: به دنیا نیامده‌ایم برای ایجاد رابطه‌ای برای ادامه‌ی زندگی. پس چه؟ پس چه؟ پسر! به نظر می‌رسد به شدت به بن‌بست خورده‌ام. دقیقا مثل تابستان پیش و ابتدای پاییز. بعدها، به‌تر شدم. دوباره انگار دارد زیاد می‌شود. چرا؟ نمی‌دانم. شاید چند سطر بعد چیزهایی را مشخص کند.
امروز، ا. (دختر) اصلا خوش‌حال نبود. ناراحت بود. کسل بود و هزار چیز دیگر. ازش که می‌پرسیدم، می‌گفت خوب است ولی رفتارش که خوب نبود. این را کاملا درک می‌کردم. نمی‌دانم همه چنین خاصیتی دارند یا نه،‌ اما من در تشخیص این‌که کسی از چیزی ناراحت است یا نه خوب عمل می‌کنم. چند بار ازو پرسیدم. نتیجه‌ای نداد. هنگام رفتن، دم در دانشکده، سوار تاکسی شدند (او و ج.) و رفتند. من دیگر آن موقع عصبانی بودم. حتی نخواستم نگاه‌شان کنم. این، حال‌ام را خراب کرد. مدت‌ها بود چنین وضعی نداشتم. عوض‌اش پارسال و قبل‌تر از آن حسابی چنین چیزی را تجربه کرده بودم. خیلی با س. (د) ، با ب. (د) و حتی شده بود با م. (د). اما با س. که خیلی خیلی زیاد بود (خوب که فکرش را می‌کنم،‌ با م. هم کم چنین مشکلی نداشتم. تنها به جای این‌که چنین حسی ناشی از وقایع دانشگاه باشد،‌ از طریق شبکه‌ی صبا و ماورا و البته کم‌تر راه‌های دیگر در من ایجاد می‌شد. مثلا از طریق نامه‌ای، چت‌ای،‌ چیزی …). همین‌ها نابودم کرد. ممکن است بگویی تقصیر خودم هست. بله! این به خاطر حساسیت ذاتی‌ام (و البته اگر می‌گویم ذاتی،‌ نه به این معنا که ریشه‌ای ماورایی و روحی دارد، بلکه شاید تنها منظورم سابقه‌ی تاریخی‌ی ماجرا باشد، همان چیزی که در طول بزرگ شدن من در من شکل گرفته است، می‌شود به‌اش گفت شخصیت یا هویت) است اما این خیلی در اختیار خودم نیست. نسبت به بعضی چیزها نمی‌توانم خیلی بی‌تفاوت باشم گرچه در این مدت کم‌تر اهمیت می‌دهم اما باز هم کاملا خون‌سرد نیستم. نه! اصلا خوش‌آیندم نبود.
حالا چطور؟ دوست داری این‌ها را به هم ربط دهی؟ کاملا مختاری. بله! وقتی این‌گونه ورودی‌هایی به من وارد می‌شوند، سیستم‌ام دیگر پایدار نیست. من،‌ خطی نیستم. غیرخطی‌ام و به طور ذاتی ناپایدار!
باز این سوال: برای چه می‌زی‌ایم؟!

دیدن پویان در نوع خودش

دیدن پویان در نوع خودش بی‌نظیر بود! آخر سر به تفاهم نرسیدیم، اما یا یک سال و نیم،‌ یا دو سال یا سه سال بود که هم‌دیگر را ندیده بودیم. عجیب است وقتی بدانی یک روزهایی چقدر و چگونه هم‌دیگر را می‌دیدیم. عجیب است … حالا قرارست بیش‌تر ببینیم! خیلی وقت‌ها هوس می‌کنم بعضی از این دوستی‌های‌ی قدیم را بازیافت اساسی کنم. به نظرم یک چیزی‌شان بیش‌تر خیلی از جدیدی‌هاست.

نورافکن هم از جمله وبلاگ‌های‌ست

نورافکن هم از جمله وبلاگ‌های‌ست که به خاطر معرفی نکردن‌اش دچار عذاب وجدان شده‌ام. نورافکن حتی از من هم جوان‌ترست، سلیقه‌اش را الزاما دوست ندارم (مخصوصا این‌که از Eminem خوش‌اش می‌آید) اما یک ویژگی‌ی خیلی خوب دارد:‌ با خودش صادق است! مثل خیلی وبلاگ‌های دیگر زیر رنگ و لعاب زیبایی، غم و اندوه‌اش را پنهان نمی‌کند، وقتی زیادی غرغر می‌کند خودش هم می‌فهمد و خیلی ساده این‌که مسایل‌اش ساده‌اند و ساده هم می‌گویدش.
(راستی این نوشته‌ی من ربطی به آخرین پست‌اش ندارد – کاملا اتفاقی هم‌زمان شدند.)

کاوه! دوست قدیمی‌ی دوران ماورا،

کاوه!
دوست قدیمی‌ی دوران ماورا، بحث‌هایی فلسفی‌مان (و یادم باشد طرح انرژی‌ی او که قبول‌اش نداشتم)، کسی که آلبر کامو را به‌ام معرفی کرد (بت من قبل از دوران بت‌شکنی‌ی ابراهیم و پست‌مدرنیسم)، اگزیستانسیالیست (احتمالا سابق)،‌ کسی که سرش به تن‌اش می‌ارزد، احتمالا هنوز دودکش، اولین کسی که پیش‌نهاد کرد لب دختره رو ببوسم تا حال‌اش خوب بشه و دیگه از این اداها برام در نیاره (و البته من خوش‌بختانه/بدبختانه به حرف‌اش گوش نکردم)، منتقد زبان داستان «حس نوی‌»ام که من زمانی فکر می‌کردم خیلی خوب است (اما الان فکر می‌کنم خوب است)، علاقه‌مند به پزشکی و تخصص در تجویز برای بیماران دیابتی‌ی بدون شیرینی،‌ شبکه راه بینداز خفن، چند مرحله تلاش برای ریاضی‌دان شدن و گویا آخرین وضعیت عالم کامپیوتر شدن است در اکسفرد. این است دوست من!

امروز، آخرین روز اردی‌بهشت،‌ تا

امروز، آخرین روز اردی‌بهشت،‌ تا ساعاتی دیگر تمام می‌شود گو این‌که شب از همین الان با صدای اذان شروع گشته و در نتیجه به روایتی روز تمام شده است. اردی‌بهشت برای‌ام امسال،‌ خوب بود. با این‌که خیلی دقیق نمی‌دانم که پارسال بر من چه گذشت اما به نظرم خیلی به‌تر بود. حداقل جز این چند روز اخیر مشکل اساسی‌ای نداشته‌ام. سال قبل‌اش،‌ البته، اردی‌بهشت به نظرم بد نبود. اما 1379 که فاجعه بود. اردی‌بهشت، بهشت ماه‌هاست اگر گاهی این گرمای کلافه‌کننده هوس ماآزاری نداشته �اشد (ابتدا نوشته بودم «من‌آزاری»، دیدم زیادی خودخواهانه است،‌ عوض‌اش کردم). اردی‌بهشت،‌ اردی‌بهشت، زیباترین ماه سال،‌ بهشت ماه‌ها، یواش یواش خداحافظ!

چند روز پیش بر کاغذی

چند روز پیش بر کاغذی روی دیوار این را نوشته بودند: علم، گرایشی‌ست از کنترل!
قبول دارم کمی نامنصفانه‌ست اما برای‌ام جالب بود. کنترلی‌ها -مخصوصا اگر به تئوری‌ی کنترل علاقه داشته باشند و نه فیستول و …- خودشان را یک‌جوری فراتر از مهندس می‌دانند و برای مهندس‌ها ادای ریاضی‌دان بودن در می‌آورند. اما وقتی با یک ریاضی‌دان واقعی طرف می‌شوند،‌ او را مسخره می‌کنند و می‌گویند «هه! این یارو هیچ دید مهندسی نداره – ابله!». تاحالا پیش نیامده یک کنترلی بین یک مهندس و یک ریاضی‌دان با هم گیر بیافته. باید جالب باشه به نظرم …

کمی سلول عصبی،‌ یک روبات

کمی سلول عصبی،‌ یک روبات و ترکیب‌شان!
این‌ها گرفته‌اند سلول‌های عصبی‌ی یک موش (rat) را در ظرفی قرار داده‌اند، کمی الکترود به‌اش چسبانده‌اند و بعد خروجی‌ی آن را برای کنترل یک روبات (احتمالا یا Khepera بوده یا Koala – از K-Teams بود به هر حال) فرستاده‌اند و هم‌زمان،‌ اطلاعات سنسورهای روبات را نیز برای‌اش فرستاده‌اند. پدیده‌های جالبی دیده شده است. نتیجه‌گیری‌ی اساسی‌شان هم این بوده که حتما باید فیدبک سنسوری وجود می‌داشت وگرنه الگوهای فعالیت شبکه خیلی درست و حسابی نبود. تا این‌جا یادگیری وجود نداشته است اما انتظار دارند تا 6 ماه دیگر بتوانند به آن‌جا هم برسند. این مرحله، فوق‌العاده مهم و اساسی‌ست. عبور از آن تقریبا بدان معناست که سطح هوش‌مندی‌ی سیستم‌های‌مان به طرز عجیبی بالا می‌رود (با این‌که این روش را زیاد نمی‌پسندم. ترجیح می‌دهم هوش‌مندی‌ی ماشین‌ها sillicon-based باشد تا carbon-based).
(لینک بالا از NY-Times هست. به نظرم برای خواندن‌اش باید خودتان را از قبل ثبت کرده باشید.)

می‌دانم دیگر … همه‌ی این‌هایی

می‌دانم دیگر … همه‌ی این‌هایی که امشب پیج‌ام کرده‌اند و بعد نوشته‌ی پایین‌ را خوانده‌اند،‌ یک سیگنال punishment بزرگ دریافت‌ کرده‌اند و از این پس به مدت چند روز با ترس و لرز پیج‌ام خواهند کرد. هاها! بابا … یکمی سروتنین‌تان را کم (زیاد×) کنید تا سیگنال rewardتان بیش‌تر در طول زمان پخش شود! می‌بینید چقدر بامزه‌اید؟ بی‌خود نیست که می‌گویم آدم‌ها را دوست دارم – سیستم‌های پیچیده‌ی بامزه‌ای هستند.
(×): مطمئن نیستم کم باید بشود تا این زمان زیاد شود یا زیاد. فکر کنم باید کم شود. گرچه فرقی نمی‌کند – با یک آزمایش می‌شود فهمید.

جدیدا از زندگی‌ی بدون فیدبک

جدیدا از زندگی‌ی بدون فیدبک می‌ترسم. آدم باید رابطه‌های‌ عاشقانه‌اش هم فیدبک داشته باشد چه برسد به حرف‌زدن‌اش!
جدا از این، از فیدبک‌های رها هم به شدت می‌ترسم: نمی‌توانم تصور کنم چطور کسی می‌تواند مدار اسیلاتور بسازد بدون این‌که وجود limit cycleاش را اثبات کرده باشد. خدای من!

دکتر یزدان‌پناه آب پاکی روی

دکتر یزدان‌پناه آب پاکی روی رشته‌های علوم پزشکی ریخت:‌ پروژه‌ی دکترای پزشکی‌شان را هم به اندازه‌ی تکلیف درسی قبول ندارم!
هاها! خیلی خشن بود ولی کلی کیف کردم.
می‌دانید مشکل که از کجاست؟ پزشکی‌ها فیدبک ندارند،‌ مریض‌های‌شان را open-loop می‌کشند.