زندگی چقدر زود می‌گذره …

زندگی چقدر زود می‌گذره … این را پارسال نوشتم، تقریبا همین روزها:

فکر می‌کنم مساله‌ام یک چنین چیزی‌ست: در نقطه‌ای بحرانی قرار گرفته‌ام که همه چیز می‌بایست دوباره معنا پیدا کند. می‌دانم که برای حمله به آن نیاز به ابزارهای قوی‌ای دارم و به دیده بزرگی به آن می‌نگرم. بزرگی‌اش از دیدم آن‌قدر زیاد است که قدرت تکان‌خوردن را از من می‌گیرد. و برای همین است که مجبورم هیچ نکنم. به همین دلیل است که مدت‌ها چیزی در دفترخاطرات‌ام ننوشته‌ام: هیچ ایده‌ای و حتی هیچ خاطره‌ای. تنبلی یک بخش موضوع است، ترس بخشی دیگر. ترسی که از جنس در لاک خود فرو رفتن و در امان ماندن نیست،‌ بلکه از جنس خشک شدن است.
اما این‌گونه نمی‌توانم بمانم. باید تکان بخورم. باید فعالیت کنم. جنبش‌های ریز و مداوم بهتر است از صبر کردن برای کسب انرژی‌ای عظیم تا سد را ناگهان خرد کنم. به هر حال این‌طوری‌هاست!

و دقیقا از همین‌جا بود که رسما در گودال افتادگی‌ی خودم را اعلام کردم!

نکته‌ی جالب این‌جاست که امروز

نکته‌ی جالب این‌جاست که امروز پارسال، به جای شنبه، جمعه بود و من الان توی تاکسی بودم به گمان‌ام و تازه به خانه رسیده بودم و خوب بودم و قبل‌اش هم طرف‌های شهر کتاب کامرانیه بودم (و شهر کتاب البته نبودم) و زندگی، دوست دختر و بقیه‌ی چیزها!

لحظاتی مانده به لحظاتی مانده

لحظاتی مانده به لحظاتی مانده به لحظاتی مانده به لحظاتی مانده به لحظاتی مانده به …
ثانیه‌ای دیگر تا ثانیه‌ای دیگر، ثانیه‌ای دیگر تا ثانیه‌ی دیگر، ثانیه‌ای دیگر تا ثانیه‌ای دیگر …
کتاب لحظه‌ها و شعرها و خاطره‌ها، لحظه‌های شعرهای کتابی و خاطره‌های لحظه‌ای،
کتاب،
من،
و دیگر،
سوادکوهی‌های دانش‌گاه رفته،
سوار بادبادک آهنی شده،
سوار لحظه‌ای مانده به ثانیه‌ای تا کتاب من و دیگر هم دانش‌گاهی‌ها.

گرایش سیاسی‌ات چگونه است؟ لیبرال

گرایش سیاسی‌ات چگونه است؟ لیبرال هستی یا فاشیست؟ به اقتصاد تحت کنترل دولت اعتقاد داری یا اقتصاد کاملا آزاد؟ این تست به نظرم جالب آمد. پیش‌نهاد می‌شود.