درک‌نشده

دی‌روز آمده بود پیش من و هق هق گریه می‌کرد که کسی طنز PAB بودن را نمی‌فهمد. به‌اش گفتم «اشکالی نداره. همه که مثل تو VC-dimension حالی‌شون نیست که!» ولی شاگردم اصلا این چیزها به کت‌اش نمی‌رفت و هی می‌گفت «کسی منو دوست نداره» و هی دماغ‌اش را می‌کشید بالا.

1) VC-dimenstion: Vapnik-Chervonenkis dimension
2) PAB: Probably Approximately Better

لوس ایریگاری

پیش‌تر که درباره‌ی کار آلن سوکال (Alan Sokal) –فیزیک‌دان‌ای که حمله‌هایی اساسی به کاربردهای شبه‌علم متداول در علوم اجتماعی و به طور خاص آن موجودات پست‌مدرن‌شان وارد کرده بود- چیزهایی نوشته بودم،‌ با نام لوس ایریگاری (Luce Irigaray) آشنا شده بودم. او کسی است که آلن سوکال به طور مشخص درباره‌اش بسیار پرداخته است و حمله‌های نابی به او مطرح کرده – آن‌چنان که اسم‌اش از خاطرم فراموش نمی‌شود (البته اگر سرم به چیزی نخورد). حتی در نمایش‌گاه کتاب سال پیش نیز کتابی از ایریگاری دیدم، ولی به دلیل آن‌که اصلا ربطی به حوزه‌ی کاری‌ام –و حتی زمینه‌ی مطالعه‌ی فعلی‌ام- نداشت از خیر خریدش صرف‌نظر کردم. همه‌ی این‌‌ها را گفتم تا بگویم پویان با استادی مقاله‌ای درباره‌ی او را ترجمه کرده است. خواندن مقاله‌اش را –با این‌که برای من دشوار بود- پیش‌نهاد می‌کنم.

پیش‌گویی

من نه یک کلمه درباره‌ی ادوارد چیس تولمن خوانده‌ام و نه آلبرت بندورا. تنها می‌دانم روان‌شناس بوده‌اند و کارهایی درباره‌ی روان‌شناسی‌ی یادگیری انجام داده‌اند -خب،‌ این که دیگر بدیهی است! باید اضافه کنم که من تنها عکس‌‌ای ازشان دیده‌ام و با توجه به همان عکس اجازه دهید پیش‌گویی کنم که تولمن روان‌شناسی بوده است که به شخصه روان‌درمانی انجام می‌داده، رییس دانش‌کده یا موسسه‌ی تحقیقاتی‌ای بوده و مهم‌تر از همه روی روان‌شناسی‌ی بزرگ‌سال بیش‌تر کار کرده است. یعنی محال است مثل ژان پیاژه نشسته باشد و رفتار بچه‌ها را مورد بررسی قرار داده باشد یا این‌که این‌کار را کرده ولی نظریه‌ی روان‌شناسی‌اش بی‌خود بوده است. در عوض، بندورا با بچه‌ها سر و کله می‌زده است، مطالعات میدانی‌ی زیادی داشته –یعنی می‌شود انتظار داشت در کوچه‌ها ساعت‌ها می‌نشسته و بچه‌ها را نگاه می‌کرده است- و احتمال هم دارد روی مدل‌های developmental کار کرده باشد. چی؟! نه! من فقط حس می‌کنم این‌ها این‌طوری باشند. حالا بعدا خواهم گفت که واقعا این‌گونه بوده‌اند یا نچ!


Albert Bandura

Edward C. Tolman

کنفرانس بینایی ماشین

سه سال است روی بینایی ماشینی کاری نکرده‌ام، اما امروز صبح بیدار نشده شنیدم که مقاله‌ای به یک کنفرانس بینایی فرستاده‌ام و صد البته خودم خبر ندارم. عیب‌اش این است که در آن مقاله‌ی کذایی، حتی یک سنسور فاصله سنج هم وجود ندارد چه برسد به دوربین و از این حرف‌ها. هممم … دنیای عجیبی شده است: بعد هی شما بگویید به معجزه باور ندارید و نوشته‌های‌ام در مورد آشوب را نخوانید!!!
[راستی الان که یک نگاهی به کنفرانس انداختم، سوال عجیبی برای‌ام پیش آمد: آیا طبیعی است رییس یک کنفرانس از موضوع کنفرانس هیچ اطلاعی نداشته باشد؟! یعنی ریاست افتخاری و این حرف‌ها … ؟!]

فاطمه

فاطمه به دنیا آمد! فاطمه اولین بچه‌ی جمع دوستان نزدیک‌ام –و حتی هم دوره‌ای‌های‌ام- حساب می‌شود. ترسناک نیست؟! بگذریم … مامان‌اش! باباش! مبارک باشه! (: امیدوارم بچه‌ی خوب و سالم‌ای داشته باشید (البته فراموش نشود که خوبیت نسبی است!).

ویوا نیروی انتظامی!

دی‌شب می‌خواستم بروم ببینم آخر سر می‌توانم با فانوس دریایی زوج ویرجینیا وولف/صالح حسینی ارتباط برقرار کنم یا نه. رفتم روی مبل جلوی تلویزیون نشستم، بعد دیدم بد نیست کمی این طرف و آن طرف کنم ببینم تلویزیون میهن آریایی‌مان چیز به درد بخوری –مثلا فوتبال- دارد یا نه که بعد اراده نشان دهم و خاموش‌اش کنم. دیدم برنامه‌ی پرسمان شبکه‌ی یک برقرارست و با چند نفر از مسوولین نیروی انتظامی صحبت می‌کند. آن هم چه مسوولینی: نایب فرمانده‌ی نیروی انتظامی، رییس آگاهی، رییس پلیس 110، فلانی، بیساری و … ! درجات‌شان مرا کشته بود: هیچ‌کدام‌شان سردار به پایین نبودند. هممم … نمی‌گویم چه گذشت و … ولی نتیجه‌ی نهایی‌اش این بود که آدم متقاعد می‌شد نیروی انتظامی عجب جای فوق‌العاده‌ایست و هوس می‌کرد هر چه زودتر به دلیلی دست‌گیر شود تا از امکانات فوق‌العاده‌ی نیروی انتظامی –از برخورد خوب ماموران که دوره‌های سه ساله برخورد با مشتری دیده‌اند تا سیستم بسیار سریع سراسری‌ی اطلاعات آن‌جا- بهره‌مند شود. تازه باز هم هوس می‌کرد تا با وجود برخورد خیلی خوب‌شان به دلیلی بسیار واهی –مثلا این‌که آدامس اوربیت اکالیپتوس نداشته‌اند- از آن‌ها به 197 شکایت کند تا در عرض 48 ساعت با سبد گل به عذرخواهی درگاه‌اش بیایند.
نمی‌دانم … شاید هم واقعا همین‌طوری است. من دید خوبی نسبت به نیروی انتظامی ندارم. یکی دو بار چند سال پیش –قبل از راه‌اندازی‌ی سیستم 110- کارمان به‌شان افتاده بود که مطلقا بی‌فایده بود. جدا از آن، وقایع 18 تیر نیز چهره‌ی محبوبی از آن‌ها برای‌ام نساخته است. هم‌چنین شنیده‌ها و …ام چندان در راستای دوست داشتنی کردن‌شان نبوده است. اما خدا را چه دیدی، شاید واقعا هم فوق‌العاده شده باشند در این چند سال. به هر حال –با وجود آن‌که یکی از مسوولین آن‌جا می‌گفت هدف ما این است که همه‌ی ایرانی‌ها از هر قشری پای‌شان به کلانتری باز شود- خدا به دور! (آها! راستی گذرنامه هم جزو نیروی انتظامی محسوب می‌شود دیگر، نه؟!)

خ×طر×ت 3 آ×ا× ×××× خورشیدی

مدتی است دی‌روز امتحان دادم. آخر سر شد! آن‌چه امتحان بدهم شد. را که امرداد دادم و امتحان هم صبح. دو همان‌هایی همه غولی برافراشته بودند. که و راضی‌ بود. را نمی‌دانم. دارم شود. هم نمی‌آید چندان بد بشود.
جدا بخش verbalاش بود –و هم داشت- quantitativeاش اگر بی‌دقتی‌ای کرده، احتمال می‌شود باید خوب برای این، نمره‌ست برای گرفتن کامل حداکثر دو غلط داشته– که حتی این هم نیستم. این‌ها همه شدند. حالا بروم دنبال دیگر. مقاله مانده است که زودتر باید شود و فرستاده. بعد به احتمال روی دیگر کار کنم. /تکامل توام، کار سیگنال و هم‌چنین احتمالی‌ای که SSA انجام بودم و البته خطا بر یادگیری–در واقع دو دقیقه‌ی پیش خارج بود- مقاله‌ای کامپیوتر ایران سر هم. حتی تصمیم که چه را می‌بایست مقاله و بفرستم. به فرصت و حوصله‌ی من –که نسبتا پایین – برای‌اش به زحمت.

… – البته ابتذال اصطلاح من است. من البته بر این باورم که نه تنها به ابتذال کشانده نخواهد شد که اصلا راه نمی‌افتد. چنین کاری آن‌قدر سنگین است که هر جرقه‌ی اولیه‌ای decay می‌کند. گو این‌که اگر نکند لابد مبتذل خواهد شد. نمی‌دانم، روی‌اش فکر خواهم کرد. من می‌روم آماده شوم برای …

سوال موسیقیایی

کسی می‌داند به چه ابزار موسیقی‌ای آخر آهنگ Who by Fire از Leonard Cohen نواخته می‌شود؟! مرا یاد Monkey Island می‌اندازد! احتمالا آن‌جا هم همین‌طور می‌زدند. یک جورهایی شبیه به گیتار است، ولی به نظرم گیتار نیست. شاید مثلا یک ویولون چلویی باشد که با دست می‌زنند یا سبیل گربه‌ای یا چیزی از آن دست. بگویید که من در دل‌ام ماند!

متوسط‌ها و مساله‌ی تعامل

چند وقت پیش درباره‌ی آشوب و مساله‌ی تعامل گفتم. محمد به‌ام تذکر داد که خداوند لزومی ندارد که برای انجام معجزه از زمان خیلی قبل برنامه‌ریزی کند بلکه می‌تواند از همان احتمال‌های خیلی کم و نادر عدم قطعیت استفاده کند. مثلا درست همان‌طور که احتمال دارد ذرات بدن من در حال حاضر در چند هزار کیلومتری‌ی مکان فعلی‌ام –مکان‌ای که من تصور می‌کنم در آن‌جای‌ام- باشد، خداوندگار نیز می‌تواند با همین احتمالات مرا هر کاری بکند. با این موضوع تقریبا موافق‌ام. البته گمان‌ام مشکل اساسی‌ای به نظرم وارد نیست. در واقع اگر او بخواهد پدیده‌ها در تمام لحظات طبیعی به نظر بیایند و مثلا به جای رخ دادن یکی دو معجزه برای موفقیت من در یک کار (مثلا نوشته شدن مقاله‌ی من بر کاغذ بر حسب تصادف)، می‌تواند از سلسله‌ای طولانی از اتفاقات کوچک استفاده کند که در آن صورت احتمال چنان چیزی به سمت احتمال متوسط آن‌چه ما متوسطش می‌نامیم میل می‌کند. می‌توان گفت متوسط‌های کوانتومی همان مسیری هستند که خداوند در بیش‌تر اوقات از آن طریق با جهان کنش دارد و معجزات و … همان احتمالات بسیار کم هستند.

کاپوچینو

کاپوچینو چه‌اش شده؟ مدت‌هاست خبری ازش نیست (یا حداقل هر بار که من وصل می‌شوم چیز جدیدی نمی‌بینم). آخرین شماره‌اش به بیستم شهریور ماه برمی‌گردد. کاپوچینویی که همیشه مرتب و سر وقت به روز می‌شد، ناگهان به کما رفت. نگران‌ام نکند این بار آخری باشد که منتشر شده است. آهای!! پرستو؟! خورشید؟ شیده؟!

تحلیل مقادیر ویژه‌ی فروتری‌ی نسبی‌ی شرق و غرب

دو تفسیر از «X از Y بد‌تر است و Y از X بد‌تر است» می‌توان داشت. یکی تفسیر جبری است که نتیجه می‌دهد XsmallerY و YsmallerX که یک تناقض است مگر آن‌که فرض کنیم در میدان X (و Y) رابطه‌ی ترتیب اصلا قابل تعریف نیست و در نتیجه این جمله نه صادق و نه کاذب که اشتباه است. اما تفسیر دیگر، تفسیر دینامیکی از آن است که بدین صورت است: «بدتر شدن X از Y بیش‌تر است و بدتر شدن Y از X بیش‌تر است» که در آن صورت می‌توان نوشت:

dX/dt = (1+a)Y
dY/dt = (1+a)X

که در آن a>0 است (برای سادگی هر دو ضریب یک‌سان گرفته شده است وگرنه تعمیم ماجرا کاری ندارد). نتیجه می‌شود که این سیستم دارای دو مقدار ویژه‌ی (1+a) و –(1+a) است که در نتیجه یکی‌شان پایدار است و دیگری ناپایدار. با بررسی‌ی بردارهای ویژه مشخص می‌شود که بردارهای ویژه پایدار و ناپایدار در هر دو متغیر حالت X و Y‌تاثیر دارند و در نتیجه هم X و هم Y هر دو دارای مدهای پایدار و ناپایدارند. خلاصه‌اش این‌که چنین سیستمی هر روز بدتر از دیروز می‌شود یا به عبارت دیگر: «هر دوی‌شان بدتر از هم‌ند».

نرم‌دل

در شرایط سختی، دل‌های‌تان نرم می‌شود!
مثلا: اگر از کسی سوال‌ای کرده‌اید و منتظر پاسخ مناسب‌اش هستید، آن‌گاه به همه‌ی کسان‌ای که از شما سوال می‌پرسند پاسخ مناسب خواهید داد.
(یعنی این‌که این روزها من آدم خوبی شده‌ام و مسایل علمی و اخلاقی‌تان را حل می‌کنم. البته فقط به صورت ای-میل چون فقط منتظر ای-میل هستم.)

مخالفت با اعدام و سنگسار

دقیقا مشخص نیست به چه چیزی باید غر زد چون موارد شکوه‌دار از شمارش خارج‌اند.
یکی‌شان ماجرای فاطمه حقیقت پژوه است. او همسر صیغه‌ای خود را در سال 1376 به دلیل آن‌که همسرش قصد داشت به دختر 15 ساله‌اش تجاوز کند به قتل رساند. او محکوم به اعدام می‌شود و قرار بود حکم اعدام دی‌روز اجرا شود که گویا نشده است. به نظر می‌رسد که روند دادگاه او مشکل‌دار بوده است. امضا جمع‌کنی‌ای راه افتاده است. اگر مخالف حکم اعدام‌اید، لطفا آن را امضا کنید. برای توضیحات بیش‌تر هم به وبلاگ فرین عاصمی (ترزا) مراجعه کنید. مثلا این پست.

این از اعتراض اول … مشکل دیگر ژیلا است! ژیلا دختر 13 ساله‌ی مریوانی‌ایست که به جرم روابط نامشروع با برادرش محکوم به سنگسار شده است. بله! درست خواندید، 13 ساله! ناهید ریاضی از کانون رهایی زن (این دیگر چیست؟) مسوول پی‌گیری‌ی این موضوع شده است و خواسته است که با ارسال نامه‌هایی به آقایان خاتمی،‌ هاشمی شاهرودی، و اتحادیه اروپا (کجای‌اش؟) درخواست توقف چنین کاری را بکنیم. جزییات بیش‌تر را می‌توانید در این‌جا بخوانید ولی مثلا نامه‌ی من به حضرات را در همین زیر می‌آورم. شما هم اگر دوست داشتید، چنین نامه‌ای به یکی بنویسید.

—– Original Message —–
From: SoloGen the Great
To: khatami[at]president[dot]ir ; irjpr[at]iranjudiciary[dot]org ; civis[at]europarL[dot]eu[dot]int
Cc: nahid[at]mail[dot]danbbs[dot]dk
Sent: Thursday, October 14, 2004 9:17 PM
Subject: Against stoning Zhila

Dear President Khatami,
I heard that Zhila, a 13 years old girl in Marivan, was sentenced to be stoned. It is against the human right to stone and kill a child; so I ask you to consider this case and order to stop that maddish act.
Best regards,
SoloGen the Great
cc: Ayatollah Shahroudi, Europen Union, Nahid Riazi

(مشخص است که برای این‌که رییس جمهور محبوب و خانم ریاضی دچار spam نشوند، @ها و … تبدیل به [at] و … شده‌اند).
اعتراض‌های دیگر چون مساله‌ی مرگ و زندگی در میان نیست، به پست‌های بعدی موکول می‌شود. راستی یک سوالی … شما موافق حکم اعدام هستید یا خیر؟ اگر مخالف هستید، نظرتان در مورد جنایت پاکدشت چیست؟ بیجه باید کشته شود یا خیر؟

پ.ن: در ادامه‌ی خبر ژیلا بگویم که می‌توانید در این امضا جمع‌کنی شرکت کنید و یا به این سایت سر بزنید و یا هر دو کار را با هم بکنید.

ایران-قطر

چرا همیشه وقتی می‌خواهیم بازی‌های تیم ملی‌ فوتبال ایران را ببینیم باید سیستم عصبی‌ی مرکزی‌مان از حلق‌مان بیرون کشیده شود؟ علت خاصی دارد یا همین‌طوری است؟! به هر حال، پیروزی اعصاب خردکن ایران بر قطر مبارک باشد!

یک یک به ضرر دو طرف: نشانه و نشانه‌شکن

بازی‌ی جالبی است مرگ هم‌زمان این دو: ژاک دریدا و کریستوفر رییو!
از یک طرف ابراهیم نشانه‌ شکن سرطان می‌گیرد و می‌میرد و از طرف دیگر بت اعظم هالیوود دچار حمله‌ی قلبی می‌شود و از بین می‌رود.

دریدا را تقریبا نمی‌شناسم و شناخت‌ام نسبت به او محدود به از کنارش رد شدن‌هاست. دریدا، فیلسوف ساختارشکن یکی دو روز پیش از دنیا رفت.
کریستوفر رییو (Christopher Reeve)، اما، شخصیت شناخته‌شده‌ای برای‌ام بود. هیچ‌گاه اولین برخوردم با او را فراموش نمی‌کنم – برخوردی پر از ستایش و تعجب. یادم می‌آید مهمانی‌ای رفته بودیم –که از اقوام شوهر خاله‌ام بودند- و آن‌جا برای این‌که من‌ شش هفت ساله را که حوصله‌ام سر رفته بود سرگرم کنند پیش‌نهاد دادند تا فیلم‌ای ببینم. من تصور کردم منظورشان از آن فیلم،‌ همان زورو است (اسامی را قاطی کرده بودم) و مخالفت کردم چون از زورو خوش‌ام نمی‌آمد. با این همه چندان طول نکشید که کاری کرد که از عهده‌ی هیچ زورویی بر نمی‌آید: آسانسور برج ایفل را تا فضای خارج جو برد و در آن‌ها رهای‌اش کرد تا انفجار بمب درون آن به کسی آسیب نرساند! بله! حالا می‌شد اسم‌اش را باور کرد – آخر او واقعا سوپرمن بود!
دریدا را آن‌قدر نمی‌شناختم که ناراحت شوم، اما سوپرمن جزو همان مجموعه نشانه‌هایی است که شبکه‌ی پیچیده‌ی معانی‌اش (معنای سوپرمن بودن) در ناخودآگاه کودکی‌ام تنیده شده است و رفتن چنین افرادی –درست مثل لارا برانیگان- حس خاص‌ای به من القا می‌کند که هنوز اسم‌ای برای‌اش ندارم ولی ترکیبی است از نوستالژی‌ی دوران کودکی و ضربه‌هایی به ناخودآگاه در-کودکی شکل گرفته‌ام و چیزهای دیگری که هنوز درک درستی از آن‌ها ندارم. آیا می‌بایست یواش یواش به چنین چیزهایی عادت کنم؟

پ.ن: اگر می‌خواهید در مورد دریدا چیز بیش‌تری بدانید، می‌توانید برای شروع به این نوشته‌ی پویان مراجعه کنید.

بهره‌کشی از کامپیوتر

یکی از کارهای لذت‌بخش برای‌ام، به کار کشیدن کامپیوترهاست. خوش‌ام می‌آید ببینم کامپیوتری برای حل مساله‌ای ساعت‌های متوالی به زحمت می‌افتد و البته در آخر جواب مورد نظرم را می‌یابد. اولین تجربه‌های‌ام به 14-13 سال پیش و زمان C64 باز می‌گردد و این‌که کلی ضرب و تقسیم و … پشت سر هم ردیف می‌کردم و بعد می‌گفتم حساب‌اش کند و کامپیوتر 1 مگاهرتزی‌ی بی‌چاره دو – سه ثانیه‌ای طول می‌داد تا پاسخ بدهد. کاربرد طولانی‌ی دیگرم، کشیدن فراکتال مندلبرات بود که فکر کنم کمِ کم یک ساعت طول می‌داد – گرچه برنامه‌اش از خودم نبود و فقط تایپ‌اش کرده بودم. پس از آن نیز مسایل دیگری پیدا می‌شد که کامپیوترم طول می‌داد و عشق من سریع‌تر کردن آن‌ها بود. همیشه از سریع‌تر ساختن برنامه‌ها لذت می‌بردم و حتی به یاد دارم که کد اسمبلی می‌نوشتم تا برنامه سریع‌تر شود (گمان کنم دیگر کم‌تر کسی در این روزگار چنین کاری کند). از جمله‌ی این برنامه‌های زمان‌بر و البته سریع شده، برنامه‌ی دفتر تلفن‌ام بود که با لیست‌های هزار تایی هم سر و کله می‌زد (خوب به خاطر دارم که چقدر زحمت کشیدم تا بتوانم به صورت تطبیقی از حداکثر فضای باقی‌مانده‌ی 640KB قابل استفاده در DOS استفاده کنم) و در زمان خیلی کمی لیست‌ها را مرتب می‌کرد. در ضمن همه‌ی روتین‌های نمایش‌اش هم مستقیم به حافظه‌ی تصویر می‌نوشت که آن زمان کار بسیار جالبی بود. همم … گاهی فکر می‌کنم که اگر مطابق آن‌چه از قبل انتظار می‌رفت مهندسی‌ی کامپیوتر را انتخاب کرده بودم، الان چه اتفاقی برای‌ام می‌افتاد. گرچه الان خوش‌حال‌ام که در آن مسیر نیافتادم. بگذریم، داشتم از عملیات زمان‌بر می‌گفتم. درست که همیشه سعی می‌کردم تا کارهایی بکنم که حسابی طول بکشد، اما کم پیش می‌آمد برنامه‌ای می‌نوشتم که زمان محاسبه‌اش از چند دقیقه فراتر می‌رفت. خوش‌بختانه زیاد طول نکشید تا به روش‌های تکاملی آشنا شدم. روش‌های تکاملی –اگر برای حل مساله‌ای استخوان‌دار به کار رود- معمولا به چند دقیقه محاسبه رضایت نمی‌دهد و حتی یکی دو ساعت زمان نیز برای‌شان غیرطبیعی نیست. مسایل زیادی را با این روش‌ها حل کرده‌ام و همیشه هم دوست داشته‌ام که مسایلی را انتخاب کنم که محاسبه‌ی fitnessاش (میزان تطابق موجود با محیط) حسابی طول بکشد. یادم نیست رکورد این ماجرا چقدر است ولی به هر حال کم نبوده است و فکر کنم یکی از بیش‌ترین‌های‌اش همین چند وقت پیش بود و حدود 5 ساعت طول کشید. البته خوش‌بختانه دنیا پر است از چیزهایی که محاسبه‌شان وقت‌گیرست – مثلا حل معادلات دیفرانسیل با روش‌های عددی. یک مورد دیگر –که رکورد من حساب می‌شود- استفاده از شبکه‌ی عصبی‌ی هاپفیلد (Hopfield) برای حل مساله‌ای بهینه‌سازی است که فکر کنم یکی از اجراهای‌ام 36 ساعت متوالی طول کشید. نمی‌شود باور کرد که چقدر کیف می‌دهد وقتی می‌بینی کامپیوتر بیچاره‌ات واقعا کند شده است و به زور یک صفحه‌ی جدید را باز می‌کند. اممم … نه،‌ اسم این سادیسم نیست ولی بی‌شباهت هم نیست!

مساله تعامل، اراده‌ی خداوندی و تئوری آشوب

دی‌روز در راه دانش‌گاه به مساله‌ی تعامل (interaction) و اراده‌ی خداوندی فکر می‌کردم. اگر قرار باشد از ماورا طبیعت ارتباطی با طبیعت صورت بگیرد و در همان حال قوانین فیزیک برقرار باشند، چه راهی می‌توان تصور کرد؟ می‌دانیم که اگر بخواهیم قوانین فیزیک بر این جهان (فیزیکی/طبیعی) صادق باشد، باید بتوان تنها با دانستن حالت جهان، در مورد آینده‌اش نظر داد. اما شاید این فرض، درست نباشد. مثلا می‌دانیم که اگر به محدوده‌ی عدم قطعیت برسیم، آن‌گاه قطعیتی در مورد وضعیت سیستم نداریم. تنها چیزی که می‌دانیم، هاله‌ای از نایقینی است که تفسیر احتمالاتی دارد. دو روی‌کرد در مورد عدم قطعیت فیزیکی به ذهن می‌رسد: 1-عدم قطعیت ذاتی جهان فیزیکی است. 2-عدم قطعیت ناشی از درک ناقص ما از قوانین فیزیکی است. اگر برداشت (1) را باور داشته باشیم، آن‌گاه مساله‌ی تعامل بسیار هیجان‌انگیز می‌شود: تعامل –اگر بخواهد وجود داشته باشد- در جایی رخ می‌دهد که عدم قطعیت وجود دارد. در واقع، عدم قطعیت زیرفضایی (از فضای کل کیهان) است که جهان فیزیکی با جهان متافیزیکی «می‌تواند» تعامل داشته باشد. حال برگردیم به اراده‌ی خداوندی. اگر بخواهیم قوانین فیزیک را تا حد ممکن حفظ کنیم –و مثلا تفسیر فعلی‌ی فیزیک از جهان را حفظ کنیم و نه به مکانیک کوانتومی کاری داشته باشیم و نه به مکانیک نسبیتی- می‌توانیم به خداوندگار اجازه دهیم از طریق این زیرفضای عدم‌قطعیتی به دنیا دست‌رسی داشته باشد (شاید خدا برای این‌که ما را خوش‌حال نگاه دارد، اجازه داده تا حد ممکن دنیا را در اختیار داشته باشیم ولی برای از بین نرفتن کنترل کامل‌اش به جهان،‌ از طریق سوراخ‌های ریزی هم‌چنان با جهان تعامل‌اش را حفظ کرده). حال این سوال مطرح می‌شود که آیا خداوند با داشتن چنین زیرفضایی، قادر به اعمال قدرت لایتناهی خودش هست یا خیر؟ نگاهی ممکن است بر این باور باشد که این محدوده‌های کوچک، آن‌قدر قدرت کمی برای تعامل با جهان دارند که مثلا به خداوند اجازه نمی‌دهند که کوهی را منفجر کند یا حتی سنگی را تکان دهد. اما راه حل من این است: خداوند می‌تواند از تئوری‌ی آشوب استفاده کند! خدا اگر بخواهد در زمان t اتفاقی بزرگ در جهان ایجاد کند، می‌بایست از زمان t-T (که T هم خیلی کم نیست) شروع کند به برنامه‌ریزی. خداوند –که مدل و حالت جهان را دارد- می‌تواند با تغییری بسیار کوچک (که از طریق همان سوراخ‌های ریز نیز قابل اعمال است)، حالت بعدی‌ی جهان را بسیار متحول کند.

پی‌نوشت: 1) این نوشته مربوط به چند هفته‌ی پیش می‌شود، در نتیجه من دی‌روز به دانش‌گاه نرفته بودم. 2) MT می‌گویند که این 1000امین پست این وبلاگ است. با این حساب، در این دو-سه سال اصلا کم ننوشته‌ام. گرچه تنها حدود 200 پست‌اش برای شمای خواننده قابل دست‌رسی است. 3) خوش‌حال می‌شوم اگر کسی در این‌باره نظری دارد، برای‌ام پیام -چه کامنت و چه نامه- بگذارد. من هنوز درباره‌ی مساله‌ی تعامل جز یکی دو راه حل متفاوت چیز بیش‌تری نمی‌دانم، اما با این‌حال به نظرم می‌آید که مساله‌ی حل شده‌ای نیست.

دعای‌تان مستجاب شد: غیبت صغری به آخر رسید.

خب، مدتی در ضدخاطرات و آن یکی وبلاگ‌ام ننوشته بودم که دلیل اصلی‌اش مشکل فنی‌ی سایت‌ام بود. MT زده بود و پایگاه داده‌اش را نصفه و نیمه پر کرده بود و حال دیگر راه‌وار نمی‌شد تا پست جدیدی بنویسم و او هم بفرستد به این مکان بزرگ‌وار. کوتاه بگویم که باز هم خواهم نوشت.