آیا بوش غلط می‌کند؟

بله! غلط می‌کند با بقیه‌ی احمق‌های مشابه جامع الاجمعین!

نکات تکمیلی:
-چرا این حرف را زدم؟ واقعا باید حتما یک لینک ارایه بدهم و مثلا بگویم بوش این کار را کرده؟ بدون لینک مشخص نیست؟
-می‌پرسند بقیه‌ی احمق‌های چون بوش چه کسانی هستند؟ گفتن دارد؟ بوش مشت نمونه‌ی خروار است.
-می‌پرسند آیا صفت درست حماقت است یا که چه؟ باید اذعان کنم که پاسخ منفی است. صفت مناسب چیزهای مختلف‌ای است از جمله حماقت به علاوه‌ی پفیوزی و عوضی‌بودن و این و آن!
-تذکر می‌دهند که در معنای «جامع الاجمعین» شک وجود دارد. به شک‌شان احترام می‌گذارم!
-اصرار می‌کنند بر لینک‌دادن و مرجع مشخص‌نمودن. بیایید،‌ این هم لینک!

خودباوری‌ی دولت مدرن

به این می‌اندیشم که آیا مفهوم مدرنِ دولت آن‌قدر چندین و چندباره برای شهروندان و خودِ دولت تکرار نشده است که به هویت‌ای مستقل و به خودی‌ی خود با ارزش تبدیل شود؟
دولت‌ای که هدف‌اش کمک به انسان‌ها برای زندگی‌ی راحت‌تر و بی‌دغدغه‌تر بوده است (با حفظ امنیت، کمک به برقراری‌ی پیش‌رفت اقتصادی و چند مورد دیگر) اینک به موجودی زیینده و دارای حق تبدیل می‌شود که اجازه دارد برای حفظ ارگانیسم‌های زنده‌سان خودش از همان مردم قربانی بگیرد.
به خواندن ادامه دهید

سرشیر

داشتم از گالن چهار لیتری شیر سر پرِ تازه بازشده شیر می‌ریختم در یک لیوان پیزوری‌ی کوچک که شیر سرریز کرد و ریخت روی کابینت. یادم افتاد آن شیرهای شیشه‌ای گذشته‌های نه چندان دور را که آن اول باید سرشیرشان را ناخنک می‌زدی تا چیزی از بطری بیرون بیاید (نظیف بودی با قاشق چای‌خوری، نبودی هم که شیوه معلوم است) و بعد به نظرم آمد این تکنولوژی‌ی دست-و-گیر هموژنیزه‌کردن همه چیز (از جمله آب پرتقال، برنزه‌گی‌ی مصنوعی و نظرهای مردم در فرآیند رای‌گیری‌ی دموکراتیک) خیلی وقت است نعمت دست‌یازی به سرشیر خامه‌ای (و تنوع نظرها!) را از من گرفته است.
حتی این روزها دیگر مطمئن نیستم شیری که می‌خورم از گاوی واقعی با چهارپای تمام است یا از اندام‌ای پـسـتان شکل که از یک طرف لاکتوز و دو درصد چربی (یا یک درصد – اگر مشتری رژیم داشته باشد) و پنج شش تا چیز دیگر دریافت می‌کند و آن طرف‌اش هم شیر دوشیده می‌شود. دنیای لامروت مدرن!

استغنا

استغنا بر هفده اقلیم است و هر اقلیم بر صد و بیست و هفت آسمان.
هر آسمان را که بالا روی، یک سوم به آسمان‌های پیش روی‌ات اضافه می‌شود و هر اقلیم را که بکاوی، پانصد و هفتاد و هفت هزارم بر اقلیم‌های نجوییده‌ات افزون می‌گردد.
استغنا بر مراتب است و مراحل؛ و مراحل‌اش را نمی‌فهمی تا درک‌اش بر تو نازل شود. و درک‌اش چه کند و جان‌فرسا حاصل می‌شود.
باشد که خداوند همه‌ی ما را از موهب مستغنی‌شدگی نمایی مستفیض نماید.

-پاپ سولوژنیوس اول

آشفته‌گویی‌های شفته‌شده‌ی شایان شک

می‌گوید:

«It seems that you are too busy, which is unusual during PhD studies abroad. Take a look at being too busy as a symptom and try to find the cause :-)»

به فکر فرو می‌روم. مشکل دقیقا چیست؟ این؟ آن؟ این و آن؟ آیا واقعا مشکل‌ای هست؟
گفته‌های بعضی‌ها را قبول دارم – حتی اگر خیلی زود متوجه نشوم که باید قبول داشته باشم.

داشتم درباره‌ی ارتباط متافیزیک با سیاست این دنیایی فکر می‌کردم که عوارض ناخوش‌آیند این دنیای مادی بر من نازل شد. کمی سعی کردم تلقین کنم که من در مرکز دنیای آیده‌الیست‌ی سولیپسیستیک‌ای هستم و این وقایع ماهیت‌ای خارج از ذهن من ندارد. خیلی موثر نبود. بعد فکر کردم شاید همین شاهد بدی نیست برای این‌که قبول کنیم چنین نوع فلسفه‌های ایده‌آلیستی‌ای نگوییم غیرمنطقی ولی باورناپذیرند. در همین حین یاد ابوعلی سینا (احتمالا!) افتادم و مثال این‌که محکم طرف را زد تا جبر و اختیار را به او حالی کند (شک دارم ابوعلی سینا بوده باشد. اما فرض می‌کنیم او بوده!). و البته باز به این فکر کردم که شاید برای همین است که آدمیان می‌روند دنبال شغل‌هایی که دنیا را برای‌شان بخرد. و باز …

گاهی وقایع ناخوش‌آیند کم‌تر از تاثیر غیرمستقیم‌شان ناخوش‌آیندند. یا جوری دیگر: چه بسیار اوقات‌ای که شرور قلیل به تالم کبیر منجر می‌شود در حالی که شرور کبیر به تالم کثیر خاتمه نمی‌یابند (بگذریم از این‌که آیا مفهوم شر معنادار هست یا نه).

بعضی وقت‌ها فکر می‌کنی چرا گاهی اوقات فرع بر اصل (آن‌گونه که خود تعریف‌اش می‌کنی) غلبه می‌کند. تفکر عقل‌گرا گاهی پاسخ‌ای برای این سوال دارد، اما که گفته است انسان‌ها از چنان نوع تفکری استفاده می‌کنند؟

گویا بایسته است به این وبلاگ، به کوله‌ام، به کتاب‌های‌ام و به هر چیز مربوط دیگری خرمهره آویزان کنم! می‌توانید از این پس خرمهره‌های فیروزه‌ای برای‌ام -به انضمام بقیه‌ی چیزها- هدیه بفرستید.