این هوش مصنوعی‌ی چابک

هوش مصنوعی بسیار سریع پیش‌رفت می‌کند و به طور مشخص پیش‌رفت‌های‌اش –اگر اشتباه نکرده باشم- بیش‌تر در به کارگیری‌ی ایده‌ها و تئوری‌های پیشین است. مثلا Junior –که شطرنج‌باز ماهری است- از ایده‌های شناسایی الگو برای هدایت جستجوی‌اش استفاده می‌کند و با این‌کار، بدون نیاز به کند و کاو عمیق درخت حالت‌ها، مسیرهای مهم را پیدا می‌کند. جستجو درخت چیز جدیدی نیست و هم‌چنین شناسایی‌ی الگو. یا مثلا روبات‌هایی که تا چند سال پیش تصورشان نمی‌رفت (روبات‌هایی که بر روی دو پا راه می‌روند، روبات‌هایی که در صنعت غیرکارخانه‌ای کمک می‌کنند (مثلا سیب‌زمینی می‌کنند) و یا اسباب‌بازی‌هایی مثل AIBO که نمونه‌ای از تجاری شدن چنین چیزهایی هستند) کم کم سر و کله‌شان پیدا می‌شود. سرعت و حافظه‌ی کامپیوترها هم هر روز بالاتر می‌رود و هزینه‌ی محاسبات نیز کم‌تر می‌شود. البته هنوز باور ندارم که راه حل نرم‌افزاری‌ی مناسبی و مقیاس‌پذیری (scalable) برای رسیدن به هوش‌ای در حد انسان یافته‌ایم، اما هم‌چنان به همان singularityی 20 یا 30 سال دیگر باور دارم. اما بوی نزدیک شدن را به خوبی حس می‌کنم!

در ضمن، یادم نرود که می‌خواستم بگویم از روبات‌های رزمنده می‌ترسم. به نظر می‌رسد تحقیقات جدید –و جالبی- درباره‌شان انجام می‌شود: از روبات‌هایی که دقیقا نقش یک سلاح خودکار را دارند گرفته (یک تانک کوچک مثلا) تا ایده‌های بدیعی مانند استفاده از ایده‌های swarm agents و حشره‌هایی که نیش می‌زنند (این یکی را همین امروز دیدم)!!!

Advertisements

تنوع زبانی و تنوع فکری

تنوع زبانی و تنوع فکری
هم‌چنین موضوع مرتبطی که خیلی وقت‌ها ذهن مرا مشغول به خود کرده، تفاوت بین زبان‌های گوناگون است. آیا زبان‌های بشری‌ی متفاوت باعث ایجاد تفاوت در طرز تفکر متکلمان آن زبان‌ها می‌شوند؟ مثلا من فارسی‌زبان جور دیگری نسبت به انگلیسی‌زبان فکر می‌کنم؟ به گمان‌ام چنین چیزی تا حدی صحت داشته باشد. به هر حال این مشخص است که من در اکثر مواقع به فارسی فکر می‌کنم و این تفکرم باعث تغییر رویه‌ی نزدیکی‌ی من به مساله‌ی مورد نظرم می‌شود (گاهی به نظرم می‌آید که من کاملا هم فارسی فکر نمی‌کنم). مثلا:

«وقتی این نوشته رو تموم کردم،‌ باید یک دور از اول بخونم ببینم خوب شده یا نه»

“I must re-read this essay after finishing its writing”

(اذعان می‌کنم که سعی در نوشتن آن‌چه در-لحظه در ذهن‌ام می‌گذرد کار سختی است.) این دو جمله ترجمه‌ی دقیق هم نیستند، بلکه جمله‌هایی هستند که وقتی من می‌خواستم یک مفهوم را بیان کنم، بدین شکل گفته شدند. این دو جمله تفاوت‌هایی با هم دارند. مثلا در بیان فارسی، ابتدا قید زمان می‌آید و پس از بیان آن، الزام –که دوباره خواندن است- آورده می‌شود. برخلاف آن،‌ در انگلیسی ابتدا الزام می‌آید و بعد شرط زمانی‌ی آن. می‌توان گفت نسخه‌ی انگلیسی «دستوری‌»تر است (دستوری به معنای imperative و نه کاربرد زبان‌شناختی‌ی آن). هم‌چنین مشخص است که در نسخه‌ی انگلیسی چیزی در مورد کیفیت کار (خوب یا بد بودن) نوشته نشده است ولی در عوض در نسخه‌ی فارسی‌اش، کیفیت بیان شده. این شاید نشان‌گر تسلط نسبتا بیش‌تر من به فارسی باشد که راحت‌تر مفاهیم را بیان می‌کنم (البته تقریبا بدیهی است که چنین چیزی را در انگلیسی نیز می‌توانستم بیان کنم. اما شاید برای‌ام به آن سادگی و بدیهی‌بودن آن دیگری نباشد). باید توجه داشت که من در این‌جا نشان دادم که کاربرد انگلیسی و فارسی برای منِ مشخص و خاص با هم تفاوت دارد و مثلا گفته‌ی من درباره‌ی قدرت بیان کیفیت کار در فارسی، الزاما به معنای ضعیف‌تر بودن چنین کیفیتی در انگلیسی نیست. برای بررسی‌ی دقیق چنین چیزی، می‌بایست جملات نمونه‌ی زیادی از دو زبان انتخاب شود و با هم مقایسه شوند. مشکل چنین کاری هم بافت (context) دو متن است که الزاما یکی نیستند. مثلا چگونه می‌توان نوشته‌ای درباره‌ی آب و هوا سرد و مرطوب را (فرضا توصیفی ناحیه‌ای از انگلستان به زبان انگلیسی) را با اخباری درباره‌ی دعواهای اصلاح‌طلبان و محافظه‌کاران مقایسه کرد؟ پاسخ این است که این دو متن باید تا حد ممکن در یک بافت قرار گرفته باشند و مثلا هر دو درباره‌ی توصیفی از طبیعت باشند یا هر دو درباره‌ی سیاست باشند. حتی با چنین قیدی نیز کار آسان نیست. چگونه می‌توان طبیعت ایران –که اکثرا خشک است- را با طبیعت خیس(!) انگلستان مقایسه کرد. یا چگونه می‌توان گفتمان سیاسی‌ی جامعه‌ی پیشا-دموکرات ایران را با جامعه‌ی دموکرات انگلستان مقایسه کرد؟ (بله! بله! می‌دانم که انگلستان تنها کشور انگلیسی زبان نیست!! شلوغ نکن!)
ممکن است حتی با چنین دیدگاهی بتوان دلیل به وجود آمدن و تقویت فلسفه‌ی تحلیلی در انگلستان و حتی آلمان، به وجود آمدن شبه فلسفه‌های هستی‌گرا در آلمان و فرانسه (مشخص است که من از سارتر فیلسوف دل خوشی ندارم!)، فلسفه‌های انسان‌گرا در فرانسه و فلسفه‌های کاربردگرا در امریکا –که زبان را آسان‌تر از انگلیسی‌ها به کار می‌برند- را توجیه کرد.

زبان و تفکر

مدتی است به تاثیر زبان در تفکر باور کرده‌ام. گمان‌ام پیش‌تر درباره‌اش نوشته بودم: به اعتقاد من تفکر سطح بالای ما انسان‌ها –که فعالیت‌هایی چون تصمیم‌گیری‌های سطح‌ بالا (و نه reactiveهایی مانند جلوگیری از برخورد به در و دیوار)- به شدت با ساختارهای زبانی‌ی ما تنیده شده است. به بیان دیگر، وقتی ما فکر می‌کنیم در اصل از ساختارهای زبانی‌مان استفاده می‌کنیم. همه‌ی نتیجه‌گیری‌های منطقی‌ای که در تصمیم‌گیری‌ها انجام می‌شود، درست از همان مکانیزم‌هایی (و حتی بخش‌های مغزی) استفاده می‌کند که در تولید زبان طبیعی استفاده می‌کنیم. این‌که این بخش‌ها چگونه کار می‌کنند و … را مطمئن نیستم. اما مدتی است (یک سال و نیم؟! یا سه سال؟) این‌گونه باور دارم. حالا اتفاق خوبی که افتاده است و مرا خوش‌حال کرده، مقاله‌ایست (در New Scientist) که در آن گزارش شده است که قبیله‌ای در برزیل که در زبان‌شان تنها اعداد 1 تا 3 وجود دارد از انجام بسیاری از کارها باز می‌مانند. البته این هنوز خیلی ساده‌تر و جزیی‌تر از ادعای من است، اما به هر حال شاهد خوبی است.

نوشتن یا ننوشتن

نوشتن
و علیل به دنیا آوردن
نانوشتن
و مرگ یک لحظه.

نوشتن
و علیل به دنیا آمدن
ننوشتن
و کشتن.

نوشتن – و ناقص‌الخلقه به دنیا آوردن،
نانوشتن – و به قتل رساندن صداهای درونی.

نوشتن یا ننوشتن، مساله این است!

می‌نویسی و تحلیل می‌بری، نمی‌نویسی و فراموشی می‌کنی.

لحظه‌ها را ثبت می‌کنی و تنها عکسی از آهن تفته‌ی روزگار باقی می‌ماند،
از خیر ثبت لحظه‌ها می‌گذری و هر از گاهی درد داغ تو را در هم فرو می‌برد.

بحثی درباره‌ی شیوه‌ی کار و بند اول منشور پنلاگ

[برای یادآوری، دو بند ابتدایی منشور را به حاشیه اضافه می‌کنم:
1-آزاديِ اندیشه و بیان و نشر در همه‏يِ عرصه‏هايِ حیاتِ فردی و اجتماعی بی هیچ حصر و استثنا حقِ همگان است. این حق در انحصارِ هیچ فرد، گروه یا نهادی نیست و هیچ‏كس را نمی‏توان از آن محروم كرد. كانونِ وب‌لاگ‌نویسانِ ایران از این حق در تمام عرصه‌ها به خصوص عرصه‌ی فضاهای اینترنتی و وب‌لاگ‌ها دفاع می‌کند.
2-كانونِ وب‌لاگ‌نویسانِ ایران با هر گونه سانسورِ اندیشه و بیان مخالف است و خواستارِ امحايِ همه‌يِ شیوه‌هایی است كه، به صورتِ رسمی یا غیررسمی، با فیلترینگ یا تهدید یا دستگیری مانعِ فعالیت وب‌لاگ‌ها و سایت‌های اینترنتی می‌شود.]

1-پیش‌تر در گروه یاهوی گروه و قبل از تشکیل این وبلاگ، نظرات‌ام را درباره‌ی منشور و اساس‌نامه‌ی پنلاگ نوشته بودم. احتمالا بعضی از اعضا آن را خوانده‌اند و به احتمال زیاد، تعداد بیش‌تری هم آن را نخوانده‌اند. در آن زمان سعی کرده بودم بخشی از منشور و اساس‌نامه را نقد کنم. با این‌که در آن زمان (حدود یک ماه پیش) بیش‌تر اعضا درگیر راه‌اندازی و سازمان‌دهی‌ی فنی‌ی ماجرا بودند، اما باز هم بخش‌هایی از نقدم موثر واقع شد و باعث تغییر بندهایی از منشور شد. در واقع شبح با بعضی از قسمت‌های نوشته‌ی من موافق بود و تغییراتی در منشور داد. با این‌حال، بخش‌های بیش‌تری از کل ماجرا به بحث گذاشته نشد. دلیل چنین موضوعی واضح است و زیاد به آن نمی‌پردازم. به جای‌اش آن نوشته‌ها را در جای در دست‌رس‌تری قرار می‌دهم (مثلا در همین جایی که می‌بینید) تا اگر کسی خواست آن‌ها را بخواند و به آن‌ها فکر کند. به هر حال …

2-فعلا قرارست تنها درباره‌ی دو بند اخیر منشور نظرمان را اعلام کنیم. اما من همان‌طور که پیش‌تر گفته بودم، با چنین روشی موافق نیستم. بررسی‌ی بند-بند یک نوشته‌ی دقیق (یا حداقل نوشته‌ای که قرارست دقیق باشد)، با این‌که لازم است اما کافی نیست. دلیل‌اش آشکارست: من نوعی بند 1 را می‌خوانم. به نظرم بد نمی‌آید و با آن موافقت می‌کنم گرچه در گوشه‌ی ذهن‌ام به خاطر می‌سپارم که باید یک جایی مساله‌ام اصلاح شود. بعد می‌روم سراغ بند 2. درباره‌ی آن هم همین نظر را دارم ولی مثل قبل منتظر بندهای دیگر می‌مانم. در همین حال،‌ نکته‌ی بند 1 (که مثلا هفته‌ی پیش بحث‌اش شده بود) تقریبا از یادم می‌رود و توجه من معطوف به مساله‌ی بند 2 می‌شود. این بازی ادامه پیدا می‌کند تا به بند آخر می‌رسم. آنک دستگاهی از گزاره‌ها خواهم داشت که با هر کدام از بندهای‌اش تا حد خوبی موافق‌ام ولی وقتی بعدا می‌خواهم از کلیت آن برای حل مشکلی استفاده کنم به سختی گیر می‌کنم: آن گزاره‌ها اصلا کلیت ندارند!!!
با این‌که علاقه‌ای ندارم به عنوان ساز مخالف شناخته شوم، اما بر خود لازم (و بلکه واجب انسانی) دیدم نظرم را بیان کنم. آیا راه حلی پیش‌نهاد می‌کنم؟ بله!
پیش‌نهاد می‌کنم دو سری پست به طور موازی تعقیب شود. یک سری پست درباره‌ی بند بند منشور باشد (مثل همین‌ای که هست) و یک‌ای هم درباره‌ی کلیت منشور. در دومی،‌ هر کسی می‌تواند نظرش را درباره‌ی کل منشور اعلام کند و در سری‌ی اول نیز آرام آرام درباره‌ی هر بند با دقت بیش‌تری پیش می‌رویم. در آخر، دوباره از بند اول بحث می‌کنیم و به بند آخر می‌رسیم (یعنی دو بار کل بندها را مرور می‌کنیم و یک بار هم به طور موازی کلیت آن را بررسی می‌کنیم). اگر پس از مرور دوم همه چیز منطقی و سازگار می‌آمد که سراغ ادامه‌ی کار –یعنی اساس‌نامه- می‌رویم وگرنه این دور را تکرار می‌کنیم. آیا این روش خیلی خوب است؟ مطمئن نیستم.

3-بند 1 منشور به دلیل وجود کلمه‌ی آزادی بحث‌انگیز است. یکی از اعضا مثال پورنوگرافی‌ی کودکان را مطرح کرد و گفت این با بند 1 تناقض دارد. درست مثل هر بحث دیگری، عده‌ای موافق بودند و عده‌ای مخالف. عده‌ای می‌گفتند می‌بایست منشور تغییر پیدا کند و مثلا بیان بدارد که اگر آزادی باعث آسیب به دیگران می‌شود، جایز نیست. عده‌ای دیگر -به درستی- اعتراض می‌کردند که این شیوه به همان روش حکومت‌های توتالیتر منتهی می‌شود و جای تفسیر قدرت‌مندان را باز می‌گذارد (چه کسی می‌گوید نوشته‌ی من باعث تشویش اذهان عمومی می‌شود یا خیر؟ چه کسی حق دارد چنین چیزی بگوید؟ هیچ کس! البته در همین جمع خودمان و از بین طرف‌داران بی حد و حصر آزادی‌ی بیان چنین چیزی به من گفته شد و یک بار تقاضا شد که دیگر حرفی نزنم. بگذریم …).
مشکل چیست؟ مشکل در این است که «آزادی» مفهوم مشخصی ندارد. پورنوگرافی کودکان،‌ نشان دادن صحنه‌ی قتل دیگران و‌ فحش و ناسزا گفتن بی برو برگرد از مصادیق آزادی‌ی بیان است. در ضمن اگر کسی از پورنوگرافی‌ی کودکان خوش‌اش نمی‌آید –که من هم خوش‌ام نمی‌آید و آن را غیرانسانی می‌دانم- نمی‌تواند با اضافه کردن بندی در اساس‌نامه که در آن صاحبان سایت‌های پورنوگرافی‌ی کودکان اجازه‌ی عضویت ندارند، مشکل را حل کند چون با همین بند منشور تناقض پیدا خواهد کرد. قبول دارم که حل چنین مساله‌ای –حدود آزادی- بسیار پیچیده و بغرنج است، اما اگر آن را در این‌جا حل نشده رها کنیم بعدا بدجوری یقه‌مان را می‌گیرد. به گمان‌ام این مهم‌ترین کاری است که می‌توانیم بکنیم.

تبریک به خودم! ضدخاطرات از مرز 20 هزار بازدیدکننده گذشت! (:

طبق آمارها NedStats در فاصله‌ی اوایل آبان 1381 تا همین امروز که می‌شود حدود یک سال و ده ماه، 20 هزار نفر بازدیدکننده داشته‌ام. البته این رقم دقیق نیست چون سیاست‌های شمارنده‌گذاری‌ی من در طول زمان تفاوت کرده است. فرضا در ساختار پیشین وبلاگ‌ام بدون توجه به این‌که بیننده چقدر در صفحه‌ها جلو و عقب برود و آرشیو را بخواند یا نه،‌ فقط یک بار شمرده می‌شد و یا مثلا در ساختار جدیدم، شمارش تنها برای بازدیدهای از صفحه‌ی اصلی حساب می‌شود و بازدیدکنندگانی که از طریق جستجو آمده‌اند از آن‌جا که مسیرشان معمولا به یکی از آرشیوها ختم می‌شود شمرده نمی‌شوند (آن هم عدد و رقم خاص خودش را دارد لابد!). هممم … در ضمن حدود هفت یا هشت ماه هم این وسط تعطیل بوده‌ام. با در نظر گرفتن کل این ماجراها روزانه حدود 30 بازدیدکننده از صفحه‌ی اصلی داشته‌ام که در مقابل وبلاگ‌های عمومی قابل اعتنا نیست. به هر حال همه که قرار نیست بتوانند ضدخاطرات را بخوانند! (: