این هوش مصنوعی‌ی چابک

هوش مصنوعی بسیار سریع پیش‌رفت می‌کند و به طور مشخص پیش‌رفت‌های‌اش –اگر اشتباه نکرده باشم- بیش‌تر در به کارگیری‌ی ایده‌ها و تئوری‌های پیشین است. مثلا Junior –که شطرنج‌باز ماهری است- از ایده‌های شناسایی الگو برای هدایت جستجوی‌اش استفاده می‌کند و با این‌کار، بدون نیاز به کند و کاو عمیق درخت حالت‌ها، مسیرهای مهم را پیدا می‌کند. جستجو درخت چیز جدیدی نیست و هم‌چنین شناسایی‌ی الگو. یا مثلا روبات‌هایی که تا چند سال پیش تصورشان نمی‌رفت (روبات‌هایی که بر روی دو پا راه می‌روند، روبات‌هایی که در صنعت غیرکارخانه‌ای کمک می‌کنند (مثلا سیب‌زمینی می‌کنند) و یا اسباب‌بازی‌هایی مثل AIBO که نمونه‌ای از تجاری شدن چنین چیزهایی هستند) کم کم سر و کله‌شان پیدا می‌شود. سرعت و حافظه‌ی کامپیوترها هم هر روز بالاتر می‌رود و هزینه‌ی محاسبات نیز کم‌تر می‌شود. البته هنوز باور ندارم که راه حل نرم‌افزاری‌ی مناسبی و مقیاس‌پذیری (scalable) برای رسیدن به هوش‌ای در حد انسان یافته‌ایم، اما هم‌چنان به همان singularityی 20 یا 30 سال دیگر باور دارم. اما بوی نزدیک شدن را به خوبی حس می‌کنم!

در ضمن، یادم نرود که می‌خواستم بگویم از روبات‌های رزمنده می‌ترسم. به نظر می‌رسد تحقیقات جدید –و جالبی- درباره‌شان انجام می‌شود: از روبات‌هایی که دقیقا نقش یک سلاح خودکار را دارند گرفته (یک تانک کوچک مثلا) تا ایده‌های بدیعی مانند استفاده از ایده‌های swarm agents و حشره‌هایی که نیش می‌زنند (این یکی را همین امروز دیدم)!!!

تنوع زبانی و تنوع فکری

تنوع زبانی و تنوع فکری
هم‌چنین موضوع مرتبطی که خیلی وقت‌ها ذهن مرا مشغول به خود کرده، تفاوت بین زبان‌های گوناگون است. آیا زبان‌های بشری‌ی متفاوت باعث ایجاد تفاوت در طرز تفکر متکلمان آن زبان‌ها می‌شوند؟ مثلا من فارسی‌زبان جور دیگری نسبت به انگلیسی‌زبان فکر می‌کنم؟ به گمان‌ام چنین چیزی تا حدی صحت داشته باشد. به هر حال این مشخص است که من در اکثر مواقع به فارسی فکر می‌کنم و این تفکرم باعث تغییر رویه‌ی نزدیکی‌ی من به مساله‌ی مورد نظرم می‌شود (گاهی به نظرم می‌آید که من کاملا هم فارسی فکر نمی‌کنم). مثلا:

«وقتی این نوشته رو تموم کردم،‌ باید یک دور از اول بخونم ببینم خوب شده یا نه»

“I must re-read this essay after finishing its writing”

(اذعان می‌کنم که سعی در نوشتن آن‌چه در-لحظه در ذهن‌ام می‌گذرد کار سختی است.) این دو جمله ترجمه‌ی دقیق هم نیستند، بلکه جمله‌هایی هستند که وقتی من می‌خواستم یک مفهوم را بیان کنم، بدین شکل گفته شدند. این دو جمله تفاوت‌هایی با هم دارند. مثلا در بیان فارسی، ابتدا قید زمان می‌آید و پس از بیان آن، الزام –که دوباره خواندن است- آورده می‌شود. برخلاف آن،‌ در انگلیسی ابتدا الزام می‌آید و بعد شرط زمانی‌ی آن. می‌توان گفت نسخه‌ی انگلیسی «دستوری‌»تر است (دستوری به معنای imperative و نه کاربرد زبان‌شناختی‌ی آن). هم‌چنین مشخص است که در نسخه‌ی انگلیسی چیزی در مورد کیفیت کار (خوب یا بد بودن) نوشته نشده است ولی در عوض در نسخه‌ی فارسی‌اش، کیفیت بیان شده. این شاید نشان‌گر تسلط نسبتا بیش‌تر من به فارسی باشد که راحت‌تر مفاهیم را بیان می‌کنم (البته تقریبا بدیهی است که چنین چیزی را در انگلیسی نیز می‌توانستم بیان کنم. اما شاید برای‌ام به آن سادگی و بدیهی‌بودن آن دیگری نباشد). باید توجه داشت که من در این‌جا نشان دادم که کاربرد انگلیسی و فارسی برای منِ مشخص و خاص با هم تفاوت دارد و مثلا گفته‌ی من درباره‌ی قدرت بیان کیفیت کار در فارسی، الزاما به معنای ضعیف‌تر بودن چنین کیفیتی در انگلیسی نیست. برای بررسی‌ی دقیق چنین چیزی، می‌بایست جملات نمونه‌ی زیادی از دو زبان انتخاب شود و با هم مقایسه شوند. مشکل چنین کاری هم بافت (context) دو متن است که الزاما یکی نیستند. مثلا چگونه می‌توان نوشته‌ای درباره‌ی آب و هوا سرد و مرطوب را (فرضا توصیفی ناحیه‌ای از انگلستان به زبان انگلیسی) را با اخباری درباره‌ی دعواهای اصلاح‌طلبان و محافظه‌کاران مقایسه کرد؟ پاسخ این است که این دو متن باید تا حد ممکن در یک بافت قرار گرفته باشند و مثلا هر دو درباره‌ی توصیفی از طبیعت باشند یا هر دو درباره‌ی سیاست باشند. حتی با چنین قیدی نیز کار آسان نیست. چگونه می‌توان طبیعت ایران –که اکثرا خشک است- را با طبیعت خیس(!) انگلستان مقایسه کرد. یا چگونه می‌توان گفتمان سیاسی‌ی جامعه‌ی پیشا-دموکرات ایران را با جامعه‌ی دموکرات انگلستان مقایسه کرد؟ (بله! بله! می‌دانم که انگلستان تنها کشور انگلیسی زبان نیست!! شلوغ نکن!)
ممکن است حتی با چنین دیدگاهی بتوان دلیل به وجود آمدن و تقویت فلسفه‌ی تحلیلی در انگلستان و حتی آلمان، به وجود آمدن شبه فلسفه‌های هستی‌گرا در آلمان و فرانسه (مشخص است که من از سارتر فیلسوف دل خوشی ندارم!)، فلسفه‌های انسان‌گرا در فرانسه و فلسفه‌های کاربردگرا در امریکا –که زبان را آسان‌تر از انگلیسی‌ها به کار می‌برند- را توجیه کرد.

زبان و تفکر

مدتی است به تاثیر زبان در تفکر باور کرده‌ام. گمان‌ام پیش‌تر درباره‌اش نوشته بودم: به اعتقاد من تفکر سطح بالای ما انسان‌ها –که فعالیت‌هایی چون تصمیم‌گیری‌های سطح‌ بالا (و نه reactiveهایی مانند جلوگیری از برخورد به در و دیوار)- به شدت با ساختارهای زبانی‌ی ما تنیده شده است. به بیان دیگر، وقتی ما فکر می‌کنیم در اصل از ساختارهای زبانی‌مان استفاده می‌کنیم. همه‌ی نتیجه‌گیری‌های منطقی‌ای که در تصمیم‌گیری‌ها انجام می‌شود، درست از همان مکانیزم‌هایی (و حتی بخش‌های مغزی) استفاده می‌کند که در تولید زبان طبیعی استفاده می‌کنیم. این‌که این بخش‌ها چگونه کار می‌کنند و … را مطمئن نیستم. اما مدتی است (یک سال و نیم؟! یا سه سال؟) این‌گونه باور دارم. حالا اتفاق خوبی که افتاده است و مرا خوش‌حال کرده، مقاله‌ایست (در New Scientist) که در آن گزارش شده است که قبیله‌ای در برزیل که در زبان‌شان تنها اعداد 1 تا 3 وجود دارد از انجام بسیاری از کارها باز می‌مانند. البته این هنوز خیلی ساده‌تر و جزیی‌تر از ادعای من است، اما به هر حال شاهد خوبی است.

نوشتن یا ننوشتن

نوشتن
و علیل به دنیا آوردن
نانوشتن
و مرگ یک لحظه.

نوشتن
و علیل به دنیا آمدن
ننوشتن
و کشتن.

نوشتن – و ناقص‌الخلقه به دنیا آوردن،
نانوشتن – و به قتل رساندن صداهای درونی.

نوشتن یا ننوشتن، مساله این است!

می‌نویسی و تحلیل می‌بری، نمی‌نویسی و فراموشی می‌کنی.

لحظه‌ها را ثبت می‌کنی و تنها عکسی از آهن تفته‌ی روزگار باقی می‌ماند،
از خیر ثبت لحظه‌ها می‌گذری و هر از گاهی درد داغ تو را در هم فرو می‌برد.

بحثی درباره‌ی شیوه‌ی کار و بند اول منشور پنلاگ

[برای یادآوری، دو بند ابتدایی منشور را به حاشیه اضافه می‌کنم:
1-آزاديِ اندیشه و بیان و نشر در همه‏يِ عرصه‏هايِ حیاتِ فردی و اجتماعی بی هیچ حصر و استثنا حقِ همگان است. این حق در انحصارِ هیچ فرد، گروه یا نهادی نیست و هیچ‏كس را نمی‏توان از آن محروم كرد. كانونِ وب‌لاگ‌نویسانِ ایران از این حق در تمام عرصه‌ها به خصوص عرصه‌ی فضاهای اینترنتی و وب‌لاگ‌ها دفاع می‌کند.
2-كانونِ وب‌لاگ‌نویسانِ ایران با هر گونه سانسورِ اندیشه و بیان مخالف است و خواستارِ امحايِ همه‌يِ شیوه‌هایی است كه، به صورتِ رسمی یا غیررسمی، با فیلترینگ یا تهدید یا دستگیری مانعِ فعالیت وب‌لاگ‌ها و سایت‌های اینترنتی می‌شود.]

1-پیش‌تر در گروه یاهوی گروه و قبل از تشکیل این وبلاگ، نظرات‌ام را درباره‌ی منشور و اساس‌نامه‌ی پنلاگ نوشته بودم. احتمالا بعضی از اعضا آن را خوانده‌اند و به احتمال زیاد، تعداد بیش‌تری هم آن را نخوانده‌اند. در آن زمان سعی کرده بودم بخشی از منشور و اساس‌نامه را نقد کنم. با این‌که در آن زمان (حدود یک ماه پیش) بیش‌تر اعضا درگیر راه‌اندازی و سازمان‌دهی‌ی فنی‌ی ماجرا بودند، اما باز هم بخش‌هایی از نقدم موثر واقع شد و باعث تغییر بندهایی از منشور شد. در واقع شبح با بعضی از قسمت‌های نوشته‌ی من موافق بود و تغییراتی در منشور داد. با این‌حال، بخش‌های بیش‌تری از کل ماجرا به بحث گذاشته نشد. دلیل چنین موضوعی واضح است و زیاد به آن نمی‌پردازم. به جای‌اش آن نوشته‌ها را در جای در دست‌رس‌تری قرار می‌دهم (مثلا در همین جایی که می‌بینید) تا اگر کسی خواست آن‌ها را بخواند و به آن‌ها فکر کند. به هر حال …

2-فعلا قرارست تنها درباره‌ی دو بند اخیر منشور نظرمان را اعلام کنیم. اما من همان‌طور که پیش‌تر گفته بودم، با چنین روشی موافق نیستم. بررسی‌ی بند-بند یک نوشته‌ی دقیق (یا حداقل نوشته‌ای که قرارست دقیق باشد)، با این‌که لازم است اما کافی نیست. دلیل‌اش آشکارست: من نوعی بند 1 را می‌خوانم. به نظرم بد نمی‌آید و با آن موافقت می‌کنم گرچه در گوشه‌ی ذهن‌ام به خاطر می‌سپارم که باید یک جایی مساله‌ام اصلاح شود. بعد می‌روم سراغ بند 2. درباره‌ی آن هم همین نظر را دارم ولی مثل قبل منتظر بندهای دیگر می‌مانم. در همین حال،‌ نکته‌ی بند 1 (که مثلا هفته‌ی پیش بحث‌اش شده بود) تقریبا از یادم می‌رود و توجه من معطوف به مساله‌ی بند 2 می‌شود. این بازی ادامه پیدا می‌کند تا به بند آخر می‌رسم. آنک دستگاهی از گزاره‌ها خواهم داشت که با هر کدام از بندهای‌اش تا حد خوبی موافق‌ام ولی وقتی بعدا می‌خواهم از کلیت آن برای حل مشکلی استفاده کنم به سختی گیر می‌کنم: آن گزاره‌ها اصلا کلیت ندارند!!!
با این‌که علاقه‌ای ندارم به عنوان ساز مخالف شناخته شوم، اما بر خود لازم (و بلکه واجب انسانی) دیدم نظرم را بیان کنم. آیا راه حلی پیش‌نهاد می‌کنم؟ بله!
پیش‌نهاد می‌کنم دو سری پست به طور موازی تعقیب شود. یک سری پست درباره‌ی بند بند منشور باشد (مثل همین‌ای که هست) و یک‌ای هم درباره‌ی کلیت منشور. در دومی،‌ هر کسی می‌تواند نظرش را درباره‌ی کل منشور اعلام کند و در سری‌ی اول نیز آرام آرام درباره‌ی هر بند با دقت بیش‌تری پیش می‌رویم. در آخر، دوباره از بند اول بحث می‌کنیم و به بند آخر می‌رسیم (یعنی دو بار کل بندها را مرور می‌کنیم و یک بار هم به طور موازی کلیت آن را بررسی می‌کنیم). اگر پس از مرور دوم همه چیز منطقی و سازگار می‌آمد که سراغ ادامه‌ی کار –یعنی اساس‌نامه- می‌رویم وگرنه این دور را تکرار می‌کنیم. آیا این روش خیلی خوب است؟ مطمئن نیستم.

3-بند 1 منشور به دلیل وجود کلمه‌ی آزادی بحث‌انگیز است. یکی از اعضا مثال پورنوگرافی‌ی کودکان را مطرح کرد و گفت این با بند 1 تناقض دارد. درست مثل هر بحث دیگری، عده‌ای موافق بودند و عده‌ای مخالف. عده‌ای می‌گفتند می‌بایست منشور تغییر پیدا کند و مثلا بیان بدارد که اگر آزادی باعث آسیب به دیگران می‌شود، جایز نیست. عده‌ای دیگر -به درستی- اعتراض می‌کردند که این شیوه به همان روش حکومت‌های توتالیتر منتهی می‌شود و جای تفسیر قدرت‌مندان را باز می‌گذارد (چه کسی می‌گوید نوشته‌ی من باعث تشویش اذهان عمومی می‌شود یا خیر؟ چه کسی حق دارد چنین چیزی بگوید؟ هیچ کس! البته در همین جمع خودمان و از بین طرف‌داران بی حد و حصر آزادی‌ی بیان چنین چیزی به من گفته شد و یک بار تقاضا شد که دیگر حرفی نزنم. بگذریم …).
مشکل چیست؟ مشکل در این است که «آزادی» مفهوم مشخصی ندارد. پورنوگرافی کودکان،‌ نشان دادن صحنه‌ی قتل دیگران و‌ فحش و ناسزا گفتن بی برو برگرد از مصادیق آزادی‌ی بیان است. در ضمن اگر کسی از پورنوگرافی‌ی کودکان خوش‌اش نمی‌آید –که من هم خوش‌ام نمی‌آید و آن را غیرانسانی می‌دانم- نمی‌تواند با اضافه کردن بندی در اساس‌نامه که در آن صاحبان سایت‌های پورنوگرافی‌ی کودکان اجازه‌ی عضویت ندارند، مشکل را حل کند چون با همین بند منشور تناقض پیدا خواهد کرد. قبول دارم که حل چنین مساله‌ای –حدود آزادی- بسیار پیچیده و بغرنج است، اما اگر آن را در این‌جا حل نشده رها کنیم بعدا بدجوری یقه‌مان را می‌گیرد. به گمان‌ام این مهم‌ترین کاری است که می‌توانیم بکنیم.

تبریک به خودم! ضدخاطرات از مرز 20 هزار بازدیدکننده گذشت! (:

طبق آمارها NedStats در فاصله‌ی اوایل آبان 1381 تا همین امروز که می‌شود حدود یک سال و ده ماه، 20 هزار نفر بازدیدکننده داشته‌ام. البته این رقم دقیق نیست چون سیاست‌های شمارنده‌گذاری‌ی من در طول زمان تفاوت کرده است. فرضا در ساختار پیشین وبلاگ‌ام بدون توجه به این‌که بیننده چقدر در صفحه‌ها جلو و عقب برود و آرشیو را بخواند یا نه،‌ فقط یک بار شمرده می‌شد و یا مثلا در ساختار جدیدم، شمارش تنها برای بازدیدهای از صفحه‌ی اصلی حساب می‌شود و بازدیدکنندگانی که از طریق جستجو آمده‌اند از آن‌جا که مسیرشان معمولا به یکی از آرشیوها ختم می‌شود شمرده نمی‌شوند (آن هم عدد و رقم خاص خودش را دارد لابد!). هممم … در ضمن حدود هفت یا هشت ماه هم این وسط تعطیل بوده‌ام. با در نظر گرفتن کل این ماجراها روزانه حدود 30 بازدیدکننده از صفحه‌ی اصلی داشته‌ام که در مقابل وبلاگ‌های عمومی قابل اعتنا نیست. به هر حال همه که قرار نیست بتوانند ضدخاطرات را بخوانند! (:

انتخاب طبیعی و چشمان قشنگ شما

گویا رومی‌ها از سربازان‌شان تست بینایی‌سنجی می‌گرفتند و آن‌هایی را که قدرت بینایی‌شان ضعیف بوده در صف اول جنگ قرار می‌دادند تا به عنوان سرباز پیاده نقش ایفا کنند و آن‌هایی را که دقت‌شان بالا بوده به پشت صف‌ها منتقل می‌کردند تا تیراندازی کنند. برای انتخاب چنین چیزی از ستاره‌ی دوگانه‌ای در دب اکبر (اگر اشتباه ترجمه نکرده باشم: نام صورت فلکی Big Dipper است و ستاره‌اش هم Mizar. اگر لنا –یا هر کس دیگری که می‌داند- درست‌اش را به‌ام بگوید، ممنون می‌شوم) استفاده می‌کردند. اگر کسی آن را دو ستاره‌ای می‌دید (ستاره‌ی دوم، Alcor نام دارد) چشمان‌اش قوی بود.
حالا نکته‌ی بامزه و جالب این‌جاست که بعد از مدتی این تست منحصر به فردی‌ی خود را از دست داد چون اکثر آدم‌های نسل‌های بعد می‌توانستند آن دو ستاره را تفکیک کنند. دلیل‌اش هم ساده بود: انتخاب طبیعی و بقای اصلح!
(حالا جدا شما دو تا می‌بینید؟!)

افزوده: لنا در کامنت‌ها توضیح داده است [افزوده: کامنت‌های این پست به علت خرابی فنی پرید!] که Big Dipper تنها همان هفت ستاره‌ایست که گفته بودم –همان‌ای که شبیه ملاقه است- ولی دب‌اکبر یا Ursa Major ستاره‌های بیش‌تری را در برمی‌گیرد که آن ملاقه زیرمجموعه‌شان است. در ضمن نام آن دو ستاره گویا عناق و سها است که یک دوگانه‌ی ظاهری است و گرانش‌شان بر هم اثر (قابل توجه) ندارد (لابد درست شبیه تاثیر گرانشی‌ی میز کامپیوتر من بر آدامس شما).
علاوه بر این‌ها، پویان نیز نوشته‌ی جالبی درباره‌ی نوشته‌ی من نوشته است(!) که می‌خوانید. این‌که دقیقا چه چیزی است را لو نمی‌دهم.
اممم … قبول دارم که این افزوده‌های‌اش زیاد داروینی نبود. آها … لازم است بگویم که لنا می‌گوید از خوشه‌ی پروین هم برای بینایی‌سنجی استفاده می‌شده است و مهم‌تر این‌که من هم می‌توانم خوشه‌ی پروین را ببینم (البته با دوربین، خب، به‌تر می‌بینم!!).

در می‌کده

رضا خداحافظی کرد و رفت.
خب، نمی‌گویم ناراحت، اما کمی غم‌گین شدم. خداحافظی کردن یک وبلاگیست –مخصوصا کسی که فعلا به طور مستقیم نمی‌بینی‌اش و تنها راه خبر گرفتن از او این‌گونه است- چندان خوش‌آیند نیست. با وجود آن‌که او حتما دلایل خودش را دارد، اما امیدوارم خیلی زود آن دلایل منتفی شوند و دوباره شروع کند به نوشتن. موافقی رضا؟

افلاطون‌یابی

من نمی‌دونم ماجرا از چه قراره که هر چند وقت یک‌بار به بچه‌ها پروژه‌ی افلاطون می‌دهند وهمه‌شان هم از سایت من سر در می‌آورند. چنین موضوعی هم خوش‌حال کنندانه است و هم تاسف‌آور. اممم … راستی اکثرشون هم از سرزمین اعراب و اسرائیل هستند.

نظرات من درباره‌ی منشور و اساس‌نامه‌ی کانون وبلاگ‌نویسان ایران

[توجه کنید که این متن مربوط می‌شود به حدود یک ماه پیش. منشور یکی دو بند تفاوت داشت.]

سلام به همه! (:

منشور و اساس‌نامه‌ی پیش‌نهادی را خواندم. چند نکته‌ای برای‌ام مطرح شد که می‌خواهم بیان‌شان کنم. اگر کسی درباره‌ی هر کدام از این‌ها نظر داشت،‌ ممنون می‌شوم پاسخی برای‌ام بنویسد.

1-در مورد جزییات اساس‌نامه هنوز نمی‌توانم نظر بدهم چون حداقل نیاز دارد چندین و چندبار خوانده شود و اشکالات یا نقاط ضعف‌اش مشخص شود. چند موردی را بعضی از دوستان اشاره کردند (نامناسب بودن عنوان «عضویت پیوسته»، و …) که به نظرم بحث درباره‌شان واجب است. اما پیش از آن –یا حداقل هم‌زمان با آن- می‌بایست به بحث‌های کلی‌تر پرداخت. متاسفانه نمی‌شود به راحتی در این گونه بحث‌ها به توافق رسید و چون استدلال‌هایی که در میان چنین بحث‌هایی می‌شود نیاز به باورهای اولیه‌ای دارد که نم‌توان خیلی راحت اثبات‌شان کرد (یا اصول اثبات‌ناپذیرند)، معمولا بحث به گره کور برمی‌خورد. مثال‌اش همین «علنی بودن» یا «علنی نبودن» بحث‌های اولیه بود که بعضی‌ها اعتقاد دارند «علنی نبودن» مخالف روح فعالیت آزادی‌خواهانه است و بعضی‌ها هم اعتقاد دارند به دلیل مشکلات مختلف (فنی، پیچیدگی‌ی زمانی و …) علنی بودن ممکن نیست و می‌بایست ابتدا منشوری بیاید و بعد روی‌اش بحث کنیم. خلاصه این‌که چنین بحث‌هایی به نظرم بسیار مفیدند به شرطی که با متانت پیش بروند.

2-یکی از سوال‌های مهم‌ای که برای‌ام پیش آمده است، هدف چنین کاری است. در منشور،‌ هدف به طور مشخص «1- تحقق آزاديِ اندیشه و نشر آزاد بیان در فضای اینترنت»، «2- اعتلايِ وب‌لاگ‌نویسی» و «3- پشتیبانی از حقوقِ صنفی و فنیِ اعضا» گفته شده است. این‌ها یعنی چه؟ پیش از ادامه، این موضوع را مطرح می‌کنم که اگر یادتان باشد پارسال (یا حتی قبل‌تر) گروهی آمدند و NGOای تاسیس کردند با اسمی مشابه با کانون و اهدافی مطرح کردند که در همین حدود بودند. به گمان من هر کسی بخواهد یک چنین انجمن‌ای تاسیس کند، چنین چیزهایی را نیز در اهداف‌اش می‌گنجاند (قبول ندارید؟). فرق این کانون با آن‌ها چیست؟ آن‌ها حکومتی بودند؟ دیگر چه؟ یعنی چطور می‌شود که من‌ای که هیچ‌کس را از میان این جمع نمی‌شناسم،‌ حاضر باشم بیایم و عضو کانون شوم؟

3-یکی از ایرادهایی که به آن NGO مطرح می‌شد –و مطمئنا به این هم وارد خواهد شد- تناقض‌اش با غیرمتمرکز بودن وبلاگستان است. البته در بند 5 منشور – «كانون با تك‌صدایی بودنِ وب‌لاگ‌ها مخالف است و خواهانِ چند‌صدایی شدنِ وب‌لاگ‌ها است»- به نوعی این غیرمتمرکز بودن (یا به‌تر بگویم، «نمود» این عدم تمرکز) لحاظ شده است، اما با این همه هرگونه تشکلی نوعی تمرکز می‌آورد. در این‌باره چه اندیشیده‌ایم؟ به نظرم راه حل این موضوع این نیست که بگوییم تمرکزی «وجود ندارد» –که دارد (حداقل به اعتقاد من)- بلکه می‌بایست بگوییم چرا این تمرکز «لازم است». مثلا راه‌حل‌اش شاید چیزی از جنس لزوم ایجاد کانون قدرت به بهای از دست دادن اندکی (؟) از قدرت آزادی‌ی ذاتی‌ی وبلاگ‌ها باشد.

4-باز هم به هدف‌ها برگردیم که مهم‌ترین قسمت کارمان است. چرا در اساس‌نامه این همه کم درباره‌ی اهداف صحبت شده است؟ در مورد اهداف –در نگاه گذرای‌ام- تنها در دو ماده‌ی 4 و 11 بحث شده است. البته در «منشور» بیش‌تر توضیح داده شده که به آن هم خواهم پرداخت.

5-«تحقق آزادی‌ی اندیشه و نشر آزاد بیان در فضای اینترنت» به چه صورت خواهد بود؟ در اساس‌نامه توضیح مشخص‌ای داده نشده است جز شاید آن‌که کانون می‌تواند رای‌گیری‌ای بگذارد و از این جور موارد. بله! احتمالا کانون قرار نیست از طریق قدرت نظامی اعمال نظر کند، اما این‌که رای‌گیری‌اش چگونه تاثیر می‌گذارد نیز مشخص نیست. ممکن است کسی بگوید که کانون درباره‌ی یک موردی رای‌گیری می‌کند و امضاها را می‌فرستد برای فلان‌جا. دو مساله مطرح می‌شود که یکی‌اش این است که به «کجا» خواهد فرستاد و دیگری‌اش این‌که «درباره‌ی چه» رای‌گیری خواهد کرد؟ سوال اولی از آن‌جا اهمیت پیدا می‌کند که فکر کنم بعضی از دوستان به دلیل قبول نداشتن جمهوری‌ی اسلامی ایران، حاضر نیستند امضاها را برای فرضا رییس‌جمهور کشور بفرستند (چون آن‌ها را مشروع نمی‌دانند) در حالی که بعضی دیگر در وبلاگستان بر این باورند که چنین نوع فشارهایی نیز ممکن است و ایرادی ندارد. چنین مواردی در اساس‌نامه مشخص نشده است اما از آن‌جا که احتمالا در نهایت یک عده‌ی مشخص بیانیه‌های کانون را می‌نویسند (چه به دلیل شبکه‌ی ارتباطی‌ی قوی‌شان و مقبولیت کلی‌ای که دارند و چه به دلیل همت بالاترشان و چه سواد حقوقی‌ی بالاتر)، این موضوع اهمیت پیدا می‌کند. چنین چیزهایی اگر در اساس‌نامه مشخص نشود، بعدا مشکل‌زا خواهد شد. آخرین نمونه‌اش هم بحث فیلتر کردن اینترنت بود و دو گروه شدن امضاکنندگان. بحث دیگر،‌ «درباره‌ی چه‌ها» است. در بند 2 منشور گفته شده است که «کانون … با هر گونه سانسور اندیشه و بیان مخالف است و …». آیا این فقط در فضای اینترنت صدق می‌کند یا عمومی‌ست؟ مثلا می‌خواهم بدانم آیا روزگاری خواهد آمد که کانون بیانیه‌ای صادرکند علیه دستگیری‌ی زندانیان سیاسی یا خیر؟

6-باز هم از اهداف کانون … «اعتلای وبلاگ‌نویسی» که در بند (ب) ماده‌ی 4 اساس‌نامه آمده است، چه معنا می‌دهد؟ مثلا Blogger سهم عمده‌ای در اعتلای وبلاگ‌نویسی داشته است و هم‌چنین حسین درخشان و راه‌نمای‌اش (در ضمن من هم 10-20 نفر را به وبلاگ‌نویسی تشویق کرده‌ام!!). اعتلای وبلاگ‌نویسی از چه طریق؟ کمک فنی؟ اضافه کردن اعضای جدید؟ کانون چگونه » رشد هنری، ادبی و فنی وب‌لاگ‌ها» (بند 4 منشور) را انجام می‌دهد؟

7-در میانه‌ی کار بگویم که همه‌ی این حرف‌ها به این دلیل نیست که می‌خواهم بگویم «کانون …» چیز بدی‌ست و نباید باشد. می‌خواهم نقد کنم تا اگر کانون‌ای به وجود آمد (که احتمالا به وجود می‌آید)، تا حد ممکن بنیان‌های قرص و محکمی داشته باشد.

8-یکی از ایرادهایی که به کانون –تاکنون- وارد شده است، نوع پوشش آن است. آیا کانون قرارست همه‌ی وبلاگ‌نویسان ایرانی را در بربگیرد یا خیر؟ چیزی در این‌باره در اساس‌نامه نمی‌بینم (گرچه شاید باشد)، ولی ذکر آن را –همان‌طور که بعضی از دوستان گفته‌اند- مفید می‌دانم. اما مهم‌تر از آن، به نام «کانون وبلاگ‌نویسان ایران» ایراد دارم. از این نام حداقل دو چیز برمی‌آید: 1-«کانون» بودن آن. کانون باعث هم‌گرایی می‌شود، کانون همه را در خود جمع می‌کند و به طور واحد و یک‌سان عمل می‌کند. به اعتقاد من لفظ «کانون» در تضاد با غیرمتمرکز بودن وبلاگستان است (در بخش 3 نیز در این باره گفته‌ام). 2-«وبلاگ‌نویسان ایران» همه‌شمول است. ولی آیا کانون می‌خواهد همه‌ی وبلاگ‌ها را زیر بال و پر خویش بگیرد؟ یاد تشکیلات سوسیالیستی می‌افتم! (شوخی بود!). من پیش‌نهاد می‌کنم از لفظ «انجمن» (Forum) به جای «کانون» استفاده شود. Forum به گردهمای‌ی عمومی‌ای گفته می‌شود که برای بحث آزاد گذاشته شده است. ریشه‌ی آن به رم باستان باز می‌گردد که در Forums تجارت انجام می‌شد و قضاوت (خب، شاید قضاوت تجارت می‌شد). هم‌چنین برای این‌که پوشش کانون (هنوز که انجمن نشده است!)، همه‌شمولیت اجباری نداشته باشد (ولی همه‌شمول حمایتی داشته باشد)، می‌توان از عبارت «انجمن حمایت از وبلاگ‌نویسان ایرانی» استفاده کرد (پیش‌نهاد خیلی رادیکالی بود؟!).

ادامه دارد!

کانون وبلاگ‌نویسان ایران و من

خوانندگان عزیز وبلاگ‌ام،
ای کسانی که هر روز به وبلاگ‌ام سر می‌زنید و نوشته‌های‌ام را که می‌خوانید، فکر می‌کنید،
بدانید که شما جویندگان (احتمالا) واقعی‌ی (ضد) حقیقت هستید.
هممم …
از این به بعد گاهی ممکن است نوشته‌هایی از من درباره‌ی کانون (انجمن) وبلاگ‌نویسان ایران ببینید. احتمالا در وبلاگ‌های دیگر خوانده‌اید که عده‌ای از وبلاگ‌نویسان -و حواشی- به این فکر افتاده‌اند که تشکلی برای حمایت از وبلاگ‌نویسان و سایت‌داران ایرانی به هم زنند. آن‌ها فعلا در این‌جا مستقر شده‌اند و بر منشور و اساس‌نامه‌ای کار می‌کنند.
بگذارید پیش از ادامه بگویم ارتباط من با آن‌ها چیست: حدود نیمه‌های تیر ماه بود که از من دعوت شد تا برای تشکیل چنین کانون هم‌کاری کنم (چرا من دعوت شدم و نه شما؟ احتمالا دلیل‌اش این بود که یکی از بنیان‌گذاران کانون از دوستان اینترنتی‌ی من است و مرا می‌شناسد وگرنه این وبلاگ آرام کجا و هیاهوی وبلاگ‌های سیاسی کجا!). نامه‌نگاری‌های و بحث‌های زیادی شد و بیش‌تر از آن هم –مطابق آن‌چه از چنین تشکیلاتی انتظار می‌رود- دعوا و اتهام و … بین‌مان رد و بدل شد (اما لازم است خیال‌تان را راحت کنم و بگویم چون من معمولا یک ضدخاطره‌نویس هستم، نمی‌توانم زیاد در دعواها شرکت فعال داشته باشم. آخر دعوا مدتی که بگذرد جز خاطرات افراد می‌شود). به هر حال آخر سر توانستند وبلاگی علم کنند و مدتی است عضوگیری‌شان را شروع کرده‌اند و دارند بر روی دو بند منشور کار می‌کنند. مطابق معمول بحث‌ها خیلی راحت منحرف می‌شود و افراد فراموش می‌کنند دنبال چه چیزی بوده‌اند و چگونه می‌توانند به آن برسند. تقصیر آن‌ها که نیست، خودش می‌شود!! بگذریم …
از آن‌جا که من خیلی خوب‌ام، گاهی سعی می‌کنم برای دیگران مشخص کنم که دارند چه می‌کنند. نتیجه‌اش می‌شود بعضی از نوشته‌هایی که به زودی خواهید خواند. در ابتدا و پایین این پست، منشور اصلاح شده را قرار می‌دهم و بعد در پست بعدی نظرات‌ام را نسبت به منشور و اساس‌نامه‌ی اولیه خواهم نوشت. بعضی از آن نوشته‌های‌ام اینک مصداقی ندارند چون یا مربوط به همان زمان بوده‌اند و یا این‌که در منشور اصلاح‌شده، لحاظ شده‌اند اما برای ثبت در تاریخ و دیگر قضایای مرتبط می‌آورم‌شان. بعد از آن هم پست دیگری را که همین امروز در آن‌جا گذاشته‌ام –و در آن توضیح داده‌ام چرا شیوه‌ی کارشان مورد پسند من نیست- می‌آورم تا در میان آن همه نوشته‌ی پراکنده، گم نشود.

در زیر، روایت فعلی از منشور -که شبیه به منشور کانون نویسندگان است- را می‌بینید. لازم به توضیح نیست که نویسنده‌ی منشور من نیستم.

به تاریخِ هیجدهمِ تیرماهِ 1383
منشورِ وب‌لاگ‌نویسانِِ ایران
1-آزاديِ اندیشه و بیان و نشر در همه‏يِ عرصه‏هايِ حیاتِ فردی و اجتماعی بی هیچ حصر و استثنا حقِ همگان است. این حق در انحصارِ هیچ فرد، گروه یا نهادی نیست و هیچ‏كس را نمی‏توان از آن محروم كرد. كانونِ وب‌لاگ‌نویسانِ ایران از این حق در تمام عرصه‌ها به خصوص عرصه‌ی فضاهای اینترنتی و وب‌لاگ‌ها دفاع می‌کند.
2-كانونِ وب‌لاگ‌نویسانِ ایران با هر گونه سانسورِ اندیشه و بیان مخالف است و خواستارِ امحايِ همه‌يِ شیوه‌هایی است كه، به صورتِ رسمی یا غیررسمی، با فیلترینگ یا تهدید یا دستگیری مانعِ فعالیت وب‌لاگ‌ها و سایت‌های اینترنتی می‌شود.
3-وب‌لاگ‌ها وطن ندارند و نویسنده یا نویسندگان‌شان، در محدوده‌ی وب‌لاگ‌ها، ملزم به رعایت قوانین محل زندگی خود نیستند. تنها ملزم به رعایت قوانین عام و جهان‌شمول هستند.
4-كانون رشد و شكوفایيِ زبان‌هايِ متنوعِ كشور را از اركانِ اعتلايِ فرهنگی و پیوند و تفاهمِ مردمِ ایران می‌داند و تلاش می‌کند امکانات فنی برای طراحی فوت یا نشر وب‌لاگ‌های زبان‌های متنوع کشور را میسر کند.
5-كانون رشد هنری، ادبی و فنی وب‌لاگ‌ها را از اهداف خود می‌داند و تمام مساعی خود را برای اعتلای وب‌لاگ‌نویسی ایرانیان به کار می‌بندد.
6-هویت مجازی نویسنده یا نویسندگان وب‌لاگ‌ها یا کسانی که در نظرخواهی‌ها شرکت می‌کنند یا به هر نحو دیگری در فضای اینترنتی فعالیت می‌کنند محترم است و افشای آن تحت هیچ شرایطی و به هیچ بهانه‌یی مجاز نیست.
7-نویسنده یا نویسندگان وب‌لاگ‌ها را نمی‌توان تحت هیچ شرایطی و به هیچ بهانه‌یی به نوشتن یا ننوشتن مطلبی مجبور کرد.
8-كانون از حقوقِ مادی و معنوی، حیثیتِ اجتماعی و امنیتِ جانی، حرفه‌یی، وبلاگ‌نویسانِ ایران دفاع می‌كند.
9-كانونِ وب‌لاگ‌نویسانِ ایران مستقل است و به هیچ‌ نهادی (جمعیت، انجمن، حزب، سازمان و …)، دولتی یا غیرِ دولتی، وابسته نیست.
10-هم‌كاريِ وب‌لاگ‌نویسان در كانون با حفظِ استقلالِ فرديِ آنان بر اساسِ اهدافِ این منشور است.

حقیقت، واقعیت، و اجزای واقعیت

بیاییم برداشت از دنیا را به چند بخش تقسیم کنیم:
1) برداشت کلی و همه‌گیر (بگذارید به آن بگویم «حقیقت»)
2) برداشت سوژه از دنیای اطراف‌اش (واقعیت)
2-الف) واقعیت کهکشان راه شیری
2-ب) واقعیت منظومه‌ی شمسی
2-پ) واقعیت کره‌ی زمین
2-ت) واقعیت اجتماعی
2-ت-1) اجتماع انسان‌ها
2-ت-2) جامعه‌ی شهری من
2-ت-3) جامعه‌ی خانه‌ی من
3) عوامل پشت پرده‌ی «برداشت» داشتن: همان چیزهایی که باعث تفاوت دنیا در نگاه‌های مختلف‌ام در زمان‌های مختلف می‌شود. همان‌هایی که وقتی مواد مخدر مصرف می‌کنم، جور دیگری دیده می‌شود. یا آن‌هایی که باعث می‌شوند منِ شاد و منِ ناراحت، وجبی نیم کف دست تفاوت داشته باشیم.

کدام‌شان اصالت دارند؟ حقیقت؟ واقعیت یا اجزای زیرین واقعیت؟ آیا این اجزای واقعیت نیستند که واقعیت را می‌سازند و آیا این تصوری از واقعیت –چه درست و چه غلط- نیست که حقیقت را می‌سازد؟ شاید تا به حال مساله را برعکس نگاه می‌کردیم.

بخار

چیزهایی می‌خواهم بگویم –یا حتی فکر کنم- که دقیقا نمی‌دانم چه هستند. گویی پشت لایه‌ای بخار قرار گرفته‌اند که اگر بخار را کنار بزنی، به لایه‌ای دیگر از بخار می‌رسی که لایه‌های دیگری را در برگرفته است.

ایرانیان – مردمانی با فرهنگ متفاوت

گاهی وقت‌ها رفتارهایی از آدم‌ها می‌بینی که از بس عجیب و غیرقابل تصور است، حتی ناراحت یا عصبانی‌ات هم نمی‌کند. آدم‌ها کارهایی می‌کنند که تو می‌مانی چه باید بکنی. نمی‌خواهم زیاد درباره‌شان بنویسم، اما این را می‌دانم که آدم‌ها آن‌قدرها هم که به نظر می‌رسد، خوب نیستند. کسی که روابطش با دیگران را بر پایه‌ی صداقت، روراستی، انسان‌دوستی (بله! همان کلمه‌ی بی‌مفهوم همیشگی!) بنا کند مطمئنا ضرر می‌کند. اما متاسفانه اکثر کسانی که دور و برم می‌بینم کم و بیش رگه‌هایی از این مشکلات دارند و خیلی بیش‌تر از آن‌ها، آدم‌های غریبه‌ای که از دور می‌بینم‌شان. نمی‌گویم من از همه‌ی این ویژگی‌ها بری هستم، اما حداقل گاهی سعی می‌کنم جلوی وقوع‌شان را بگیرم.

یک مورد خنده‌دارش را بخوانید: شخصی ناشناس (پ) برای یکی از دوستان‌ام (د) نامه‌ای می‌زند و از او می‌خواهد که کمک‌اش کند. دوست من از او می‌پرسد چه کمکی لازم داری و پاسخ می‌شوند که آن غریبه عاشق دو دختر شده است و از آن‌جا که دوست من هم‌ مدرسه‌ای آن دخترها بوده است، می‌خواهد که آن دو را برای او پیدا کند. بعید می‌دانم که دوست من حتی آن دو نفر را بشناسد (صرف هم مدرسه‌ای بودن که باعث آشنایی نمی‌شود. به عنوان مثال من با یک محدوده‌ی 20-30 ساله هم‌مدرسه‌ای هستم، اما بیش از ده درصدشان را هم نمی‌شناسم). علاوه بر این‌ها، آن شخص غریبه در همان نامه از او دعوت می‌کند تا قراری بگذارند و او دوست مرا ببیند. جالب نیست؟! جالب‌تر هم می‌شود. دوست من واکنشی نشان نمی‌دهد. فرد غریبه در نامه‌ی بعدی به او تذکر می‌دهد که تا به حال عاشق کسی نشده است و درد عشق را نمی‌فهمد و در آخر تاکید می‌کند که «تو موجود خیلی احمقی هستی». رفتار این فرد برای‌ام جالب است. عاشق دو دختر شده است و علاقه دارد با دختر دیگری قرار بگذارد تا از نزدیک ببیندش. من نه می‌توانم این را هضم کنم که چرا او می‌خواهد با دختر دیگری قرار بگذارد و نه درک کنم که چرا هم‌زمان عاشق دو دختر شده است. به گمان‌ام می‌خواهد هر چه زودتر 4 جای خالی‌ی شرعی‌اش را پر کند. دوست من باز هم چیزی نمی‌گوید اما فرد مورد نظر در نامه‌ی بعدی او را محکوم به «ترسووووووووووووو» بودن می‌کند (تقریبا این‌طوری نوشته بود). باید دید در نامه‌ی بعدی چه چیزی خواهیم دید.

به نظرتان در این شرایط چه باید کرد؟ نادیده گرفت؟ آیا می‌توان برای همیشه نادیده گرفت؟ به گمان‌ام خیر. به نظرم می‌بایست با این ضعف فرهنگی مبارزه کرد. چه نوع مبارزه‌ای؟ نمی‌دانم! شاید خیلی بستگی داشته باشد به بافت موضوع. ضعف فرهنگی‌ای که نمودش در کلام ناپاک خیابانی است –که حتی متاسفانه میان مغز دوستان‌ام هم نفوذ داشته است و مرا مجبور به عقب‌نشینی‌‌ای ناخواسته می‌کند- با ضعف فرهنگی‌ی بارز در محیط‌های مجازی تفاوت دارد و هر دوی این‌ها با ضعف فرهنگی‌ای که باعث عدم رعایت بهداشت می‌شود نیز فرق دارد. مثلا همین مورد محیط‌های مجازی و استفاده ایرانی‌ها از اینترنت … فرهنگ به نام قوی‌ی ایرانی چه ارمغانی برای اینترنت داشته است؟ می‌توانم به جرات بگویم که تنها چند درصد استفاده‌کنندگان اینترنت ایرانی،‌ هر از گاهی استفاده‌ی مفیدی از اینترنت می‌کنند و درصد کم‌تری گاهی نیز چیزی به آن می‌افزایند. از جماعتی که چت کردن ویژگی‌ی غالب اکثریت‌شان است (نمی‌گویم که من چت نمی‌کنم که می‌کنم. اما نه این‌که تنها هدف‌ام باشد و نه آن‌که به اتاق چت بروم تا افراد جدیدی به خیل آشنایان‌ام بیفزایم. من با دوستان‌ای که در محیط واقعی نیز می‌بینم‌شان و درصد نه چندان بالایی از کسانی که در همین محیط با آن‌ها آشنا شده‌ام –مثلا از طریق وبلاگ‌ام- چت می‌کنم. آن‌ها هم کسانی هستند که دلیلی برای صحبت با آن‌ها دارم. جدا از این، چندان از چت کردن هم خوش‌ام نمی‌آید و روز به روز این علاقه‌ام کم‌تر می‌شود.) چه انتظاری می‌رود وقتی که صاحب تریبون‌ای می‌شوند و فرضا وبلاگی راه می‌اندازند جز آن‌که قشون‌کشی کنند و به وبلاگ‌های دیگری حمله کنند؟ برای‌ام عجیب است – خیلی! ناراحت‌کننده است که درصد بالایی از همین افراد اولین چیزی که از تو می‌پرسند asl است و یکی از مهم‌ترین چیزهای زندگی‌شان پیدا کردن دختر یا پسری از طریق همین اینترنت است بدون توجه به آن‌که طرف مقابل‌شان چه کسی است و چگونه می‌اندیشد. همه‌ی این‌ها مشکل فرهنگی است دیگر، نه؟ و آفریننده‌ی این مشکلات فرهنگی چه کسانی هستند؟ نه! نمی‌گویم حکومت اسلامی –به دلیل محدودیت‌های غیرعقلانی‌اش- خالق همه‌ی این خوبی‌هاست. نه! پروردگار این ناهنجاری‌ها علاوه بر آخوندها، خود ما، پدران و مادران ما و اجدادمان هستیم. درود بر ما مردمان سرزمین فرهنگ و هنر!

بعضی حقایق کوچک و دوست‌داشتنی

شاید زبان‌مان بعضی از پرسش‌ها را به اشتباه مطرح کند، و مطمئنا برای بسیاری از آن‌ها پاسخ‌ای نمی‌یابد، و البته حقایق بسیاری هستند که پرده‌گشایی از آن‌ها بسیار لذت‌بخش و دشوار است و کلنجار رفتن با آن‌ها، تنها خاص بعضی از آدم‌هاست (و تو دوست داری جزو آن‌ها باشی)، اما، می‌دانم بعضی از حقایق ساده و کوچک وجود دارند که تو آن‌ها را حس می‌کنی –حتی بدون آن‌که بدانی «حس کردن» به چه معناست- و از صمیم قلب از وجودشان خوش‌حالی. بعضی حقایق کوچک و دوست داشتنی!

آتش‌بازی آسمانی

به زودی (پنج‌شنبه صبح) بارش شهابی‌ی برساووشی امسال به اوج خود می‌رسد. دیدن‌شان مطمئنا جذاب خواهد بود. برای اطلاعات بیش‌تر به این مقاله مج�ه نجوم نوشته‌ی ذوالفقار دانشی مراجعه کنید. کلی لینک مربوط دیگر را هم می‌توانید از این‌جا ببینید.
در ضمن از این‌جا هم می‌توانید کلی فیلم و عکس از آذرگوی‌های مختلف –شهاب‌سنگ‌هایی که به اندازه‌ی کافی بزرگ هستند که آتش‌بازی‌ی درست و حسابی‌ای راه بیندازند- ببینید.

الگوهای معاشقه

گاهی مقاله‌های بخش علمی‌ی شرق حسابی جالب توجه است. مخصوصا تا وقتی که بحث علم عامه در میان باشد و نخواهی دنبال متن تخصصی بگردی. گرچه بعضی وقت‌ها مقالات بسیار پرتی هم چاپ می‌شود (مانند همان شتاب‌دهنده ذرات و تولید انرژی مفت). به هر حال برای من که هم به زیست‌شناسی علاقه دارم و هم این‌که رشته‌ام هیچ ربط مستقیمی به آن ندارد، مقالات زیست‌شناسی‌ی آن جالب‌اند. یکی دو روزی هم هست که شرق بند کرده است به راز و رمزهای ژنتیک و اتفاقا مقالات جالب و خواندنی‌ای چاپ می‌کند. مقاله‌ی امروزش (یک‌شنبه 18 امرداد) –که راهبردهای فرهنگی تولید مثل نام دارد- درباره‌ی چگونگی‌ی نزدیکی جنسی‌ی مگس‌های سرکه بود و از این نوشته بود که چگونه ژن خاصی باعث ایجاد رفتار تدریجی برای تقرب(!) نر به ماده می‌شود. مگس نر، به آرامی و مرحله مرحله به ماده‌اش نزدیک می‌شود تا به مرحله‌ی جفت‌گیری برسد. بخش‌های خاصی از سلول‌های عصبی‌ی مرکزی موجود باعث این زمان‌بندی‌ی دقیق می‌شود و در صورتی درست کار نکردن آن، مشکلات زیادی برای مگس به وجود می‌آید (اگر آن بخش آسیب ببیند، مگس نر به جای رفتار تدریجی و دل‌برانه حمله می‌کند).

بخش‌هایی از مقاله را در زیر بخوانید:
«… ما متوجه شدیم كه ژن نازایی در واقع ژن مسئول ساخت مدار عصبی تنظیم‌كننده رفتار معاشقه در مگس‌های نر است. این مدار كه در داخل مغز و طناب عصبی شكمی مگس شكل می گیرد دربرگیرنده حدوداً ۱۵۰۰ نورون است – تقریباً یك درصد از تعداد كل سلول های عصبی موجود در یك مگس سركه.
مانولی و بیكر در مقاله چاپ شده در مجله نیچر نشان دادند كه ۶۰ سلول از آن سلول های عصبی نقش مهم و حیاتی تنظیم مراحل رفتار معاشقه در یك مگس سركه نر را به عهده دارند. هنگامی كه این سلول‌ها وظیفه خود را به درستی انجام نمی‌دهند، احتمال اینكه مگس نر بتواند جفت‌گیری موفقی داشته باشد به شدت كاهش می‌یابد. به اعتقاد بیكر: «رفتار معاشقه یك دروزوفیلای نر یك توالی پیچیده و غیراكتسابی از رفتار های كلیشه ای است كه در طول دوره نمو در او شكل می‌گیرد. مگس‌ها عملاً چیزی را یاد نمی‌گیرند. آنها درحقیقت ۲۴ ساعت پس از خروج از مرحله شفیرگی آماده جفت‌گیری هستند.»
رفتار معاشقه مگس‌های سركه در ۶ مرحله خلاصه می‌شود. در ابتدا مگس نر حضور مگس ماده را احساس و او را تعقیب می‌كند. در ادامه مگس نر با پای جلویش به آرامی به مگس ماده ضربه زده و بدین وسیله ترشح فرومون را موجب می شود. در مرحله سوم، مگس نر یك بالش را باز كرده و شروع به لرزاندن آن می‌كند. با این‌كار یك آواز معاشقه مختص گونه تولید می شود. در مرحله چهارم، مگس نر، ژنیتالیای ماده را با خرطوم خود لیسیده و بدین ترتیب تلاش‌ها برای جفت‌گیری آغاز می شود (مرحله پنجم). مرحله ششم یا پایانی نیز جفت‌گیری دو مگس است.

اغلب ژن های اصلی تكوین كه نقشه بدن و سیستم‌های اندامی متنوع را می‌سازند در انسان و مگس‌های سركه مشابه یكدیگرند. آیا ژن‌هایی كه جنسیت را در مگس‌ها كنترل می‌كنند همان نقش را نیز در جنسیت انسان ایفا می‌كنند یا خیر؟ به گفته بیكر: «اگر شما در اساس رفتار یك مگس دقت كنید متوجه می شوید كه ما نیز همانند مگس ها دارای یك توانایی ذاتی در شناسایی افرادی هستیم كه می‌توانیم با آنها سكس خوبی داشته باشیم. ما به سمت آنها رفته و توجه آنها را به خودمان جلب می كنیم. در ادامه ممكن است برای آنها آواز عاشقانه سرداده و به این ترتیب این رابطه اندك اندك به پیش می‌رود. بنابراین می‌بینیم كه اصول اولیه رفتار معاشقه در انسان و مگس‌ها كاملاً شبیه یكدیگر بوده و نهایتاً می تواند به یك جفت‌گیری موفق و تولید زادگان منتهی شود. البته، شیوه واقعی، همانی است كه انسان‌ها به نمایش می گذارند – خواه شما به یك كنسرت راك بروید یا به یك اپرا – و این شیوه كاملاً فرهنگی بوده و به چگونگی تربیت شما بر می‌گردد. اما استراتژی پایه تولید مثلی ممكن است در همین مسئله نهفته باشد.»

این مقاله توسط مارک شوارتز در شماره‌ی 29 جولای 2004 مجله‌ی Science Daily نوشته شده است و توسط زینب همتی هم ترجمه شده. در ضمن این سوال هم برای‌ام پیش آمد که چیزی مانند oral sex چقدر در موجودات شایع است؟ به نظر می‌رسد این موضوع اصلا اختراع انسان نباشد.

هممم … در ضمن، این هم یک سری لینک و … : از این‌جا می‌توانید مقاله‌ی مارک شوارتز (Marh Shwartz) را بخوانید که برخلاف چیزی که در شرق نوشته شده است، من در Stanford News Service پیدای‌اش کردم. در ضمن، این‌جا هم سایت بروس بیکر (Bruce Baker) است که این تحقیقات زیر سر اوست. تعداد زیادی مقاله و … هم هست که لابد می‌تواند جالب باشد. آخر سر هم این‌که در این‌جا (پروژه FlyBrain) می‌توانید نقشه‌ی سیستم عصبی و … مگس سرکه را بیابید.

اعتیاد عاشقانه

داشتم مقاله‌ی «بازخوانی کتاب حیات انسان – آیا 25 هزار ژن برای ساختن انسان کافی است» شرق امروز (شنبه 17 امرداد) را می‌خواندم که به پاراگراف زیر رسیدم. خوش‌ام آمد! (:

«… وجود یك عبارت ۴۰۰ حرفى از متنى تكرارى در ناحیه تشدیدكننده یا پروموتور ژن گیرنده هورمون وازوپرسین در موش علفزار باعث تك‌همسرى در این جونده می‌شود. این عبارت نوكلئوتیدى محل بروز این ژن را در مغز جونده به نحوى تغییر مى‌دهد كه فعال شدن بخشى از مغز به نام پالیدوم قدامى (ventral pallidum) را باعث مى‌شود. این بخش مغز كه حاوى سلول هاى عصبى مولد دوپامین است مسئول ایجاد رفتار معتادانه است. بنابراین موش علفزار به دنبال جفت گیرى با زوجش «از لحاظ اجتماعى به او معتاد مى شود.» یا به عبارت دیگر عاشق او مى شود. در موش هاى علفزار فاقد این عبارت ۴۰۰ حرفى در ژنوم چنین اتفاقى رخ نمى دهد.
انسان ها نیز داراى عبارت نوكلئوتیدى تكرارى متناظرى در همان ناحیه ژنوم هستند، هر چند در ازاى این بخش در انسان‌ها كوتاه‌تر از موش علفزار است. در زمان نگارش این مقاله، ناحیه متناظر در ژنوم شمپانزه رمزگشایى نشده است، اما پیش‌بینى من این است كه این بخش از بخش متناظر در انسان كوتاه تر است، چرا كه انسان ها معمولاً روابط همسرى درازمدت ایجاد مى كنند، در حالى كه شمپانزه‌ها فاقد چنین روابطى هستند. …»

[حالا راست و دروغ‌اش با خود نویسنده‌ی مقاله که گویا مت ریدلی نامی است و این مقاله را در شماره جولای 2004 مجله‌ی Propsect Magazine چاپ کرده است.]

قلمروی متن

متن چیست؟ چه چیزی متن است و چه چیزی نیست؟ اگر تحلیلی درباره‌ی متن –به طور کلی- داشته باشیم، آن‌گاه به چه نمونه‌های خاص‌ای می‌توان تعمیم‌اش داد؟ آیا اصولا متن بدون مشخص کردن نوع‌اش، قابل وارسی‌ست؟ آیا هر آن‌چه قابل تعبیر باشد متن است؟ متن نوشته، متن موسیقی، متن دانش، متن زندگی؟

خوانش غار

بگذارید این‌گونه شروع کنم: متن‌ای برای اولین بار جلوی‌تان قرار گرفته است. دو کار می‌توانید بکنید. شروع به خوانش‌اش بکنید یا از کنارش بگذرید. اگر گزینه‌ی اول را انتخاب کردید، متن غار می‌شود و شما غارنوردی با مشعلی که تنها چند قدم اطراف‌تان را روشن می‌کند. جلو می‌رود و جلو می‌روید تا نمی‌دانم یا از آن سوی غار سر در بیاورید و یا دوباره به نقطه‌ی آغاز برسید. به هر حال اگر خواننده‌ی خوبی بوده باشید، غار را پیموده‌اید.
اینک زمانی دیگرست. متن را دوباره پیش روی‌تان گذاشته‌اند. سه کار می‌توانید بکنید و یک کار نمی‌توانید بکنید. می‌توانید اصلا وارد غار نشوید – چون مثلا تجربه‌ی کاوش پیشین‌تان دردناک بوده است. می‌توانید وارد غار شوید و سعی کنید همان مسیر قبلی را دوباره طی کنید. مشعل هم‌راه‌تان هست ولی بود و نبودش فرق چندانی ندارد. متن چیزی برای کشف شدن ندارد. اگر همان مسیر قبلی را طی کنید، تنها به قول پویان به وارسی‌ی دوباره‌ی آن پرداخته‌اید. تمام سوراخ‌ها و حفره‌ها و برجستگی‌های غار را از پیش می‌شناسید. می‌دانید که اگر صد قدم جلو بروید، به چشمه‌ای سرد و زلال می‌رسید که درست در کنار پرتگاهی مهیب قرار گرفته است. شما با این روش نمی‌توانید متن را دوباره کشف کنید. اما راه آخر زیرکانه‌تر و حرفه‌ای‌ترست. این‌بار مشعل برنمی‌دارید، بلکه غار را به آتش می‌کشید. غار خودش روشن می‌شود. از حفره‌های‌اش آتش زبانه می‌کشد و درک پیشین شما تنها رونمایی از عمق آن بوده است. غار جدید، کم‌ترین شباهت را با غار پیشین دارد. غار جدید، متن‌ای نوست. متن‌ای که ارتباط خودش را با هر متن دیگری بریده است. چگونه؟ نمی‌توانم راه‌حل‌ای پیش‌نهاد کنم. هر متن‌ای، شیوه‌ی به آتش کشیده خاص خودش را دارد و بعضی از غارها آن‌قدر در مقابل هر تغییری مقاومت می‌کند که خواننده را از پای در می‌آورد. راستی یادم نرود که بگویم الزاما قرار نیست غار به آتش کشیده شود. می‌توانید خورشید را در آن بارور کنید یا همه‌ی آن را به زیر اقیانوس بکشانید. هر کدام راه‌ای دارد و هیچ‌کدام راه‌ای ندارد. متن، اینک، نه روخوانی که بازخوانی شده است.
[این نوشته‌ی پویان و هم‌چنین نوشته‌ی مجتبی گل‌محمدی –که نمی‌شناسم‌اش- الهام‌بخش این نوشته بوده است. البته رولان بارت هم لابد ناخودآگاه در انحراف فکری‌ی (چرا انحراف؟!) من موثر بوده است.]

ادبیات [بوگندوی] اداری

نمی‌دانم ادبیات اداری‌ی ما حاصل ابتکار کدام کاتب و نویسنده بوده است،‌ اما می‌دانم که حال‌ام ازش به هم می‌خورد. جالب این‌جاست که خیلی وقت‌ها فرم دیگر نگارش مورد قبول نیست و باعث تمسخر می‌شود. امروز نامه‌ای برای درخواست هم‌کاری بخش از دانش‌گاه نوشته بودم. نامه را بردم پیش دکتر … و اول چپ چپ به‌ام نگاه کرد و بعد لبخندی زد و پرسید این نامه را چه کسی نوشته است – انگار نقاشی یک شاگرد مهدکودک را می‌بیند. بعد گفت این نامه‌ی شما formal نیست و باید فلان گونه باشد و بهمان! (راست‌اش را بخواهید،‌ همین فلان و بهمان‌اش آن‌قدر کلی بود که نفهمیدم چه باید بکنم. بالاخره رفتم و نامه‌ی کسانی که از این روند به سلامت بیرون آمده‌اند را گرفتم و تغییر دادم).
آخر چه زیبایی‌ای دارد که نوشته‌ای را با » احتراماً به استحضار می رساند شركت آقای … » شروع کنیم و با » لذا خواهش‌مندست اقدامات لازم جهت … » ادامه دهیم و با » متمنی است دستور فرمائید اقدامات مقتضی جهت تأدیه هزینه ثبت نام و پرداخت کمک هزینه خرید بلیط از محل گرانت پژوهشی معمول گردد» تمام کنیم؟ اه! (حالا هیچ چیزی از روند اداری‌ی مزخرف‌اش نگفته‌ام. حالا وقتی مجبور شدم کمی آفتاب بخورم،‌ از آن هم خواهم نوشت).

درباره‌ی احساسات ماشین

مطمئن نیستم، اما گمان می‌کنم که پرسیدن از امکان وجود ماشین‌ای احساساتی، بگویی نگویی غلط است. یعنی ماشین هوش‌مند همه‌منظوره –یعنی مثلا روباتی که در محیط واقعی قرار بگیرد و درست مانند انسان در بافت‌های گوناگونی فعالیت کند و نه سیستم‌هایی که فقط قرارست شطرنج بازی کنند یا چیزی از آن دست- نمی‌تواند بر دو گونه‌ی احساساتی و بی‌احساس ساخته شود. هر چیزی از این دست، بی‌شک، همان ویژگی‌های احساساتی‌ی انسان را نیز خواهد داشت. شاید به‌ترین توجیه برای چنین چیزی، توصیف ماروین مینسکی از احساسات باشد و لزوم آن. ماشین بی‌احساس –ماشین‌ای که نه خشم‌گین می‌شود، نه می‌ترسد و نه به چیزی بیش از حد علاقه‌مند می‌گردد (به این یکی می‌گویند عشق)- تک مدی‌ست (unimodal) و نمی‌تواند در شرایط مختلف فعالیت کند. هوش‌مندی –به آن معنایی که ذکر کردم- بی‌برو برگرد نیاز به multi-modal بودن عامل‌اش دارد. پس، اگر روزی روبات هوش‌مندی ساختید، منتظر این باشید که روزگاری او را گوشه‌ای کز کرده و بی‌حوصله ببینید.

جشن یک‌سالگی

ترغیب یک دوست به هر کاری (چه خوب و چه بد)، و ادامه یافتن آن کار به مدت طولانی جدا از خوش‌حالی و ناراحتی‌ی ممکن‌اش، شکوه‌مند است. این‌که کسی را به مسیری سوق‌دهی که چندین سال در آن گام بردارد –چه آن مسیر موفق باشد و چه ره به ناکجا ببرد- واقعه‌ای عظیم است. یک ساله شدن یک وبلاگ نیز چنین چیزی است. یک سال وبلاگ نوشتن در میان این توده‌ی انبوه وبلاگ‌های دو-سه پست‌ای، کاری قابل توجه است. تولد شاه‌زاده��ی آسمان‌ها مبارک!

کورش ضیابری

گاهی چیزهایی می‌بینی یا می‌شنوی که از صحت‌شان مطمئن نیستی. می‌توانی باورشان نکنی و صورت مساله را پاک کنی و در عوض همیشه عذاب وجدان‌ای از جنس دور زدن مساله داشته باشی یا از طرف دیگر می‌توانی باور کنی ولی گاهی به این فکر بیافتی که عجب ساده‌لوح بوده‌ای (راستی «ساده‌لوح» از همان ایده‌ی Tabola Rasaی (لوح سفید) فیلسوفان یونان باستان (احتمالا افلاطون) نمی‌آید؟). به هر حال، به گمان‌ام زودباوری تا حدودی ناشی از صداقت است. تا وقتی صادقانه با دنیا برخورد کنی، انتظار داری که دیگران نیز با تو آن‌گونه برخورد کنند و در نتیجه حرف‌ها و گفته‌های‌شان را قبول می‌کنی.
خب … زیاد به حاشیه رفتم. کورش ضیابری، جوانی‌ست که به تازگی با او آشنا شده‌ام. همین دی‌روز برای‌ام کامنت گذاشت و یکی دو هفته‌ی پیش هم در یک وبلاگ دیگر کامنت‌اش را دیدم. دوست کوچک من،‌ 14 سال سن دارد و نویسنده‌ایست قهار: 300 مقاله این طرف و آن طرف نوشته است و دو کتاب‌اش هم چاپ شده است. پس در واقع آشنایی‌ی او با من، باعث معروفیت من می‌شود و نه او. دل‌اش می‌خواهد به موفقیت برسد و هدف‌اش –یا حداقل یکی از اهداف‌اش- ریاست سازمان ملل متحد است. به‌ترست پیش از سرزدن به سایت‌اش، کامنت خودش را بخوانید.
به خواندن ادامه دهید