یک قضیه‌ی وجودی هست که

یک قضیه‌ی وجودی هست که می‌گوید بعضی وقت‌ها که حال‌ات خوب نیست،‌ وجود دارند آدم‌های خوبی که می‌توانند کمک کنند و وضعیت‌ات را به‌بود ببخشند. ممنون!

درباره‌ی شناخت (4) – آیا

درباره‌ی شناخت (4) – آیا من روانی‌ام؟

طبیعی نمی‌نماید سخت‌گرفتن بعضی چیزها، نه، بهتر بگویم، منطقی نمی‌نماید، و اگر بپرسی از من که منطقی چیست چه جوابی می‌توانم به تو بدهم؟ شاید حرف از منطق زدن چندان پرمعنا نباشد – این را خودم قبلا گفته بودم. توهم چطور؟ به نظرت ماجرا از جنس توهم نیست؟ کم بودن یا زیاد بودن‌اش و این چیزی که من به نام منطقی از آن یاد می‌کنم، به حجم این توهم بازگردد؟ با این حال، این حرف نیز چندان پرمعنا نیست. چه چیزی توهم است و چه چیزی نیست؟ اصلا می‌توان ادعا کرد که مرز مشخصی بین توهم و غیر آن وجود ندارد. ماهیت همه‌ شناخت(cognition) ما یکی‌ست، تفاوت در دریافت‌هاست(perception) . بله! اگر چشم من قادر به دیدن بعضی رنگ‌ها نباشد و بعضی اجسام را به گونه‌ای دیگر ببیند و درک (و شناخت) من از چپ و راست متفاوت باشد با آن‌چه اکثریت می‌گویند، شاید بشود گفت که این دریافت من دارای نقص است –و معیار نقص طبیعی‌ بودن،‌ به معنای متداول‌تر بودن پدیده‌ایست- اما در مورد شناخت‌ای که بیش از آن‌که ناشی از دریافت‌ مستقیم حسی باشند، به پردازش شده‌ی آن‌ها و یا پردازش شده‌ی دریافت‌های زبانی (که به هر حال در مرتبه‌ای بسیار بالاتر از دریافت حسی قرار دارند) بازگردند چه می‌توان گفت؟

بیماری‌ی روانی! دیروز به این فکر می‌کردم که آیا من یک بیمار روانی‌ام یا نه؟ بدبینی، خودآزاری، دیگرآزاری، ترس از عدم تقارن، وسواس،‌ نگرانی زایدالوصف، عصبی بودن، نوستالژی، احساس تنهایی شدید، افسردگی، حیرت از وجود داشتن، حساسیت وسواس‌آلود به نشانه‌ها و گفتارها، زودرنج بودن، ترس از ناکامل بودن و نگرانی از غیراخلاقی بودن رفتار و حس وجدان‌درد، همگی ویژگی‌هایی هستند که کمابیش در خود می‌یابم. من یک بیمار روانی‌ام؟ تو، توی لعنتی‌ای که نمی‌دانم کیستی در حالی که دو ماه پیش مطمئن بودم که اسم‌ات را هم می‌دانم،‌ چه می‌گویی؟ چرا آزارم می‌دهی؟ می‌گویی بروم به روان‌پزشک مراجعه کنم؟ اعتقاد داری که این‌ها به هر حال نشانه‌هایی از بیماری‌ای هستند که البته اصلا به نظر نمی‌رسد که در تو (یعنی من) وجود داشته باشد ولی به هر حال مقصرش شرایط محیطی‌ست؟ بعید می‌دانم این را بگویی. نمی‌دانم چرا، متاسفانه نتوانستم به میزان کافی درک‌ات کنم و تو را بشناسم اما چنین چیزی را چندان محتمل نمی‌دانم. با این‌حال دیروز، پاسخ من یک چنین چیزی بود: نه!‌ بیمار روانی نیستم- چون بیمار روانی وجود ندارد! [تو در واقع لعنتی نیستی.]

قانون از کجا به وجود آمده است؟ آیا قبول دارم که قانون به هر حال یک حالت ساده‌تر و قابل فهم‌تر از اخلاق است؟ و اخلاق چه؟ می‌توان فهمید که اخلاق از کجا به وجود آمده؟ و آیا می‌شود قبول کرد که اخلاق رابطه‌ی بسیار زیادی با عرف جامعه دارد؟ یعنی بهتر نیست بگوییم همه‌ی این ماجراها در اصل حس مشترک(common sense) (یا عقل جمعی) جامعه است؟ و این حس از کجا به وجود آمده است؟ یک فرآیند بی‌ربط به نظام جامعه‌ است؟ به نظرم خیر! نکته‌ی مهم در این است که رابطه‌ی جامعه و این حس (البته به نظرم می‌آید که معادل فارسی‌ی دیگری هم داشت ولی به خاطر ندارم) کاملا متقابل و زایاست. و اگر جامعه دارای الگوهای رفتاری‌ی خاصی‌ست به هر حال به نوعی با این حس مشترک ارتباط نزدیک دارد. یعنی در حالت پایدار، هر دوی این‌ها،‌ یک نوع رفتار را تجویز می‌کنند. گرچه در عمل، یکی از این دو ممکن است در شرایط مختلف عقب‌تر یا جلوتر از دیگری باشد. دلیل این موضوع هم ورودی‌هایی‌ست که به طور خارجی وارد سیستم جامعه می‌شود: آشنایی با فرهنگ‌های جدید، شرایط ویژه (جنگ، فقر اقتصادی و …) و خیلی چیزهای دیگر. به هر حال حرف‌ام این است که این دو به هم وابسته‌اند و باعث بقای یک‌دیگر می‌شوند. حال این سوال مطرح می‌شود: جامعه چیست؟ یا بهتر است بپرسم جامعه از چه کسانی تشکیل شده است؟ و تاثیر این اجزا بر سیستم جامعه-عقل جمعی‌اش به چه صورت است؟ جامعه‌ی انسانی، از تعداد زیادی انسان تشکیل شده است که همگی اجزایی طبیعی محسوب می‌شوند و در چارچوب قوانین طبیعت‌اند (به زودی منظورم مشخص می‌شود). و تاثیر این اجزا (یا عامل‌ها به معنای agent) مرتبط ولی بسیار پیچیده است. در اصل تولید جامعه از اجزای آن، رفتاری emergent‌ است. اما به هر حال مهم این است که جامعه کاملا به عامل‌های‌اش وابسته است. و همه‌ی این‌ها که چه؟ طبیعی! موجودات اصولا طبیعی هستند – پایبند به قوانین طبیعت و در محدوده‌ی نزدیک به آن چیزی که طبیعت سمت و سوی‌اش را مشخص می‌کند یا به عبارت بهتر، نزدیک به مقدار نرمال‌ای که طبیعت باعث‌اش می‌شود به خاطر قانون اعداد بزرگ. و قانون اعداد بزرگ می‌گوید که آدم‌ها به طور متوسط،‌ متوسطند! هیچ چیز بدی این وسط وجود ندارد. تعریف متوسط همین است. و اگر قبول کنیم که در یک فرآیند تعداد تاثیرگذار است (که در اکثر موارد این‌گونه است)،‌ پس فرآیند بسیار شبیه به چیزی‌ست که متوسط اجزای آن القا می‌کنند (یادم باشد یک توضیح مهمی بدهم در مور همین حرف). اکثر افراد بنا به معیاری (که در اصل معیاری نیست جز همان کثرت‌شان)، متوسطند و اکثر افراد سمت و سوی کلی‌ی جامعه را مشخص می‌کنند و این سمت و سو،‌ می‌شود همان سمت و سوی اکثر افراد و یا به عبارت بهتر، سمت و سوی متوسط‌ها و در نتیجه،‌ اخلاق، عقل جمعی و قانون همگی یک سیستم‌ای هستند که برای آدم‌های متوسط و جامعه‌ی آن آدم‌ها بهینه شده است و نه برای outlierها!

همم!‌ شاید حرف بالای‌ام (که در پرانتزی به آن اشاره کردم)خیلی‌ هم درست نباشد. یعنی فرآیندها شبیه به متوسط چیزی که اجزای آن القا می‌کنند،‌ نباشند. مثلا فرآیندهای Winner Takes All، این‌گونه نیستند و هیچ دلیلی ندارم که یک سیستم نتواند چنین نوع فرآیندی داشته باشد. مثلا در جوامع انسانی، موجود قوی‌تر می‌تواند فرمانده شود و قوانین رسمی جامعه را مشخص کند (کسی که بهتر جنگ می‌کند، پادشاه می‌شود و قوانین توسط او مشخص می‌شود). چنین چیزی به هر حال غیرمحتمل نبوده است. از طرف دیگر، اخلاق یا عقل‌جمعی به نظر می‌رسد بیش‌تر فرآیندی متوسط‌گیرانه‌ست. سنت همیشه نخبه‌ساز نیست و خیلی وقت‌ها التفاتی به نخبه‌ها ندارد (گرچه باید ذکر کنم که این حرف کلی نیست). نتیجه این می‌شود که در یک چنین جامعه‌ای که قانون و عرف از دو روش مختلف ایجاد شده‌اند، نوعی تناقض پیش می‌آید. درگیری‌ی دائمی‌ی بین قشر مردم و قشر حکومت ناشی از همین است. هر چه عرف و قانون بیش‌تر شبیه به هم باشند (و البته باید بگویم منظورم از قانون، نوع اجرای آن هم هست و نه الزاما آن‌چه نوشته شده است. قانون اساسی یک کشور برای مدت طولانی‌ای ثابت است ولی بین دو رییس جمهور مختلف به هر حال تفاوت‌هایی هست گو این‌که ادعای هر دوی‌شان اجرای یک قانون باشد) این مشکل کم‌تر پیش می‌آید. چندین روش برای چنین کاری وجود دارد. یکی این‌که قانون شبیه به عرف شود، یعنی قانون شبیه به متوسط افراد باشد و از طریق فرآیندی چون مجلس قانون‌گذاری، شوراهای شهر و … حاصل می‌شود. روش دیگر، برعکس است: عرف را شبیه به عقاید آدم‌های نخبه‌ی جامعه بکنیم. این‌کار، البته کمی طبیعی نمی‌نماید چون در صورت حصول، همه‌ی مردم به سطح بالایی می‌رسند و این به معنای بالا رفتن متوسط جامعه است و چنین چیزی از نظر تئوری‌های زیست‌شناختی (کمِ‌کم، مساله‌ی IQ بدون توجه به این‌که واقعا معیاری کمی‌پذیر هست یا نه) چندان مقدور نیست. همم!‌ این همه بسیار مشکوک است. اصلا چه سیستم‌هایی از رفتار متوسط جمعیتی تبعیت می‌کنند و چه سیستم‌هایی از یک تعداد محدود نخبه(elite)؟ این سوالی‌ست که باید پاسخ داده شود ولی ممکن است بسیار وابسته به دینامیک سیستم باشد.

دی 1381

امشب، فیلم Red Violin را

امشب، فیلم Red Violin را دیدم. خوش‌ام آمد. فیلم درباره‌ی ویولونی بود که ویولون‌ساز مشهوری(Nicolo Busotti) در قرن 17ام آن را ساخته بود. این ویولون که بعدها به ویولون سرخ شهره شد، ماجراهای بسیاری را باعث شده بود. خط سیر داستانی‌ی فیلم غیرخطی بود و همین زیبای‌اش می‌کرد. به طور متناوب بین حراجی‌ای در دوران امروز و ماجرای ویولون در گذر زمان و هم‌چنین پیش‌گویی‌های فال‌گیری نوسان می‌کرد. و این نوسان به گونه‌ای بود که ترتیب‌شان همیشه یک‌سان نبود و از نظر زمانی شناور بودند. مثلا اولین صحنه‌ی فال‌گیر قبل از وارد شدن ویولون به داستان رخ داد ولی پس از آن به تدریج تبدیل به روایتی مستقل می‌شد. در ضمن در آخر داستان نیز جریان مستقلی (حتی از نظر زمانی) به وجود آمد که مربوط به کشف ویولون سرخ بودن آن ویولون کشف‌شده‌ی کذایی بود که قرار بود چند هفته‌ی بعد به حراج گذاشته شود. ماجراهای داستانی خود ویولون هم کاملا جذاب بودند. صاحب‌های آن و اتفاقاتی که برای‌شان رخ می‌داد. اولی قرار بود پسر ویولون‌ساز باشد –که نشد- پس از آن تعداد زیادی هنرجوی موسیقی در یک دیر مذهبی در آلمان (یا جایی که اکنون به آن آلمان می‌گویند) و صد سال پس از آن پسربچه‌ی نابغه‌ای به نام Weisse (اسم‌اش را یادم نمی‌آید، فامیل دقیق‌اش را هم به هم‌چنین) که در نهایت به شکل تاسف‌آوری می‌میرد. بعد از آن دوباره تعداد زیادی کولی که در طی صحنه‌های زیبایی ویولون‌نوازی‌شان نمایش داده می‌شود و پس از آن فردریک پوپ با آن فرآیند الهام‌گیری‌ی عجیب‌اش – که در طی رابطه‌ی جنسی زیباترین قطعات خود را خلق می‌کرد و هیجان و التهاب رابطه در موسیقی‌اش نقش می‌بست. بعد از آن، دختر بچه‌ای در چین و پس از آن نیز متخصص ویولون‌شناس‌ای در نیویورک! و این حلقه بسته می‌شود. عجیب نیست؟

یک موش، یک روبات: ترکیب

یک موش، یک روبات: ترکیب احیانا موفق!
وحشتناک است! کیف کردم ولی حسابی هم ترسیدم. انتظار به این زودی‌اش را نداشتم. این‌ها گرفته‌اند بخشی از سلول‌های عصبی موش را به عنوان کنترلر یک موبایل روبات به کار گرفته‌اند. ترسناک نیست؟!

توی خیلی چیزها حرف و

توی خیلی چیزها حرف و حدیث هست،‌ اما که چی؟! درست است که بعضی آدم‌ها می‌آیند و در همه چیز شک می‌کنند و بعد می‌مانند که چه چیزی مانده است برای شک‌نکردن به‌اش ولی همه که قرار نیست این‌گونه باشند، قرار است؟
آقای مسیح،‌ همین روزها به دنیا می‌آید. اگر معتقدید به ادیان که باید بگویم پیامبر آرامش بوده است و اگر معتقد نیستید می‌توان فرض کرد که در روایت تاریخی‌ای که از او می‌شود،‌ نشانه‌هایی از آرامش‌اش دیده می‌شود. به هر حال، بدون سخت گرفتن بیش از حد قضایا، باید بگویم که این نوشته (از جادی)، نوشته‌ی خوبی‌ست برای آشناشدن با عقاید مسیحیت. به هر حال زیاد هم بی‌مناسبت نیست، هست؟
در هر حال،‌ تولد عیسی مبارک!
(برای دوستان مسیحی‌ام بیش‌تر، برای بقیه هم هر چقدر که خواستند – یا بیش‌تر یا کم‌تر)

چند روز پیش از لرد

چند روز پیش از لرد شارلون نوشتم و نوشته‌ی جالب او. آن موقع آرشیوش مشکل داشت، پس نتوانستم لینک بدهم. لینک آن مطلب، مثلا این است. البته اشتباه بزرگی می‌کنید اگر مطالب یکی دو روز بعدش را هم نخوانید – چون توضیح آن نوشته منوط به این است! این هم برای این‌که کمک کنم برای جلوگیری از کژفهمی!
اما این بحث، به همین‌جا خاتمه نیافت. چند تئوری بنیادی‌ی دیگر هم این وسط توسط شوریده و دیوانه به وجود آمد. تئوری‌ی کلاسه‌بندی‌ی دخترها را از نظر شوریده و دیوانه بخوانید. کم‌ترین فایده‌اش این بوده است که الان خیلی حرف‌ها را راحت با 3 بیت می‌زنم و می‌گویم «آهای! تو که بیت آخرت، 1 است، چی می‌گی؟» (البته قبلا به این لینک داده بودم). مورد بعدی، یک توصیف رفتاری‌ی دخترها با استفاده از HDLمانندی‌ست که جالب می‌نماید. این را هم بخوانید،‌ خوب است. این تئوری البته احتمالا بسیار مخالف چیزی‌ست که دخترها ادعا می‌کنند. برای همین بیش‌تر تاکیدم این است که دخترها چنین نوشته‌ای را بخوانند و نظر بدهند برای‌ام در صورت امکان. گرچه باید بگویم که این تئوری بسیار شبیه به نظریات نسیم است (که البته لینکی ندارد تا جایی که می‌دانم) و خوب، آن نظرات با این‌که به نظر چندان انسان‌پسندانه نمی‌آیند ولی تا به حال تا حد خوبی سازگار نشان داده‌اند و جالب این‌که مرور زمان نشان داد که ادعاهای خلاف آن معمولا یک وهم (اگر نگوییم دروغ!) بوده‌اند.

جدا متخصص تولید نمایش‌ای زندگی

جدا متخصص تولید نمایش‌ای زندگی هستم – یک تئاتر، یک فیلم،‌ از نوع تراژدی یا شاید هم کمدی!
دارم شک می‌کنم که خودم این وسط دقیقا کجای ماجرا قرار دارم؟ من‌ای هم وجود دارد بیرون این نمایش‌ها؟

خوب … نوشتن پیش‌نهاد پروژه‌ی

خوب … نوشتن پیش‌نهاد پروژه‌ی شبکه‌ی عصبی‌ام آخر سر تمام شد: ساعت 2:50 بامداد! خوب است که یک هفته‌ایست که دقیقا می‌دانم چه موضوعی برای پروژه‌ام خواهم برداشت وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرم می‌آمد. این پیشنهاد را به زودی در بخش علمی سایت می‌گذارم.

یک کشف مهم: ٪99 Xها

یک کشف مهم:

٪99 Xها از ٪99 Yها،‌ بهترند!

این جمله بسیار جهان‌شمول است!
اول می‌خواستم چیزی شبیه به این بگویم:

90 درصد شبکه‌های عصبی با قابلیتی جداسازی فراتر از خطی، برتر از 90 درصد دخترها هستند.

و البته این از حرف سهیل که گفته بود فلان ضربه‌ی فلانی را به فلان گیتارش را به 99.9درصد دخترها ترجیح می‌دهد،‌ برگرفته شده بود. نکته‌ی مهم این است که از این دسته حرف‌ها خیلی زیادند. مثلا هر دوی این‌ها درستند:

99 درصد دخترها از 99 درصد پسرها، بهترند!
99 درصد پسرها از 99 درصد دخترها،‌ بهترند!
و الخ!

مهم این است که همیشه با یک احتمال خوبی،‌ چیزی وجود دارد که از چیزهای دیگری بهتر باشد (از دید احتمالی). دلیل‌اش ساده است: بهتر بودن بی‌معناست! همین! به همین سادگی!
چه چیزی از چه چیزی بهتر است؟ بهتر بودن به چه معناست؟ بهتر بودن در نظر من؟ این تنها تعریف ممکن بهتری‌ست؟ مگر من معیار ارزش‌گذاری‌ام؟ بله! من معیار ارزش‌گذاری هستم اما با این شرط که همیشه به خاطر داشته باشیم که همه‌ی ارزش‌گذاری‌ها نسبی و محلی هستند (و البته باز این سوال پیش می‌آید که آیا ارزشی جهان‌شمول وجود دارد یا نه! این به همان معضل حقیقت/واقعیت/طبیعت برمی‌گردد که قبلا درباره‌اش نوشته‌ام).

خوبی‌اش اینه که کوه معادل‌های

خوبی‌اش اینه که کوه معادل‌های زیادی دارد:
کوه می‌تواند یک روز، تختخواب گرم و نرم باشد،
کوه می‌تواند روزی دیگر، درس‌های عقب مانده باشد (البته یکی نیست بیاید و بگوید مگر این‌ها جلو افتاده هم می‌توانند باشند؟!)،
و صد البته جای‌گزین مناسبی برای کوه، KNTست (که البته این یکی در اغلب موارد جز یکی دو هفته‌ی اخیر آرامش بخش نبوده)،
و در نهایت این‌که نمایشگاه کتاب هم باید گزینه‌ی مناسبی به جای کوه باشد!
امروز به جای کوه رفتن (آن در برف و بوران که لابد خوب نیست (و چه کسی ارزش‌ها را تعیین می‌کند؟! بقا؟!)) می‌روم نمایشگاه کتاب! یعنی می‌خواهم بروم. آخی،‌ آخی! کلی لباس‌های‌ام را زیر و رو کرده بودم که ببینم چه ترکیبی از نظر گرمایی مناسب است. 😦
آره! این‌طوری شد که حسنی به مکتب می‌خواست بره‌ها -گیریم جمعه- اما خود مکتب کنسل شد!

حسنی به مکتب نمی‌رفت، وقتی

حسنی به مکتب نمی‌رفت، وقتی می‌رفت،‌ جمعه می‌رفت!
این‌طوریه!
ولی یک سوال مهم: آیا برنامه‌ی مکتب‌روی، کنسل نمی‌شه؟!
کی‌ می‌دونه، کی می‌دونه؟!

اصلا کی گفته آدم نباید

اصلا کی گفته آدم نباید بدجنس باشه؟! از خوش‌جنسی که به نتیجه‌ای نرسیدم!‌ (البته رسیدم، ولی به این:‌ دوست‌های خوب مخملی که دوست‌ات دارند، گاهی ازت تعریف می‌کنند اما نهایت‌شان این است: ماست!)
این را داشته باشید برای شروع: چرا سه بیت کافی‌ست؟
(دوست‌ها شروع کردند به اعتراض؟! بدجنسی بود کارم؟! خب!‌ من که گفتم.)

می‌دانم دیگر،‌ اگر بخواهم صبر

می‌دانم دیگر،‌ اگر بخواهم صبر کنم،‌ هیچ وقت انجام نمی‌شود! چی؟! صبر کنید!
لرد شارلون به طور ساختاری عوض شده است – سایت‌اش البته (از نظر دیوانگی وضعیت‌اش فرقی نکرده است). سر بزنید حتما! (یک چیز دیگر هم بود که می‌خواستم بگویم ولی چون آرشیوش فعلا در دست تعمیرات است (یک جور فیوز سوزاندن) از خیرش می‌گذرم. تنها این‌که نظریات مشعشعی در مورد بعضی از گونه‌های موجودات زنده دارد که لازم است آدم‌ها بدانند. من با این‌که تاکید می‌کنم به طور کامل قبول ندارم‌اش ولی تا حد زیادی هم قبول دارم!)

این بحث خودسوزی‌ی اخیر، انگار

این بحث خودسوزی‌ی اخیر، انگار خیلی جالب شده! یک کسی رفتار عجیبی کرده و حالا ما مانده‌ایم و نظریات مختلف‌مان درباره‌ی او! بعضی‌ها او را احمق می‌دانند که به خاطر یک دختر خودش را کشت، بعضی‌ها به او حق می‌دهند که چنین کاری کرد، بعضی‌ها او را متهم می‌کنند که چرا حقارت‌اش را با انتقامی برای آن دختر نمایان کرد و بعضی‌ها هم لابد بعضی عقاید دیگر را دارند. [1 و 2 و 3 و 4]
نمی‌خواهم نظری درباره‌ی کار او بدهم،‌ نمی‌خواهم درباره‌ی خودکشی بنویسم و این‌که آیا آدم‌ها حق دارند خودکشی کنند یا نه (و اصلا چرا چنین کاری می‌کنند)،‌ ولی تنها می‌خواهم بگویم که نباید خیلی ساده به قضیه نگاه کرد و او را متهم، تبرئه یا … کرد! راست‌اش یک مقدار رفتار دوستان‌ام (همین بالایی‌ها لابد!)‌ درباره‌ی چنین چیزی به مذاق‌ام خوش نیامد!

هاه! جدی جدی امشب زده

هاه! جدی جدی امشب زده به سرم. بعد از این‌که نتوانستم داستان‌ام را بنویسم امشب، وصل شدم به اینترنت و به طور ناخودآگاهی دارم مردم‌آزاری می‌کنم! بیچاره مهسا! راستی مهسا دوست جدید وبلاگی‌ی ماست، خوش‌ آمدی!

آره … یک چیزهایی مضحک‌اند،

آره … یک چیزهایی مضحک‌اند، خنده‌دارند و نشان از ناپختگی مفرط دارند. قبول دارم! قبول دارم!
ولی همین‌ها باعث ایجاد تراژدی می‌شوند، نمی‌شوند؟
آره! خطا ممکن است خنده‌دار باشد ولی نتایج‌اش متاسفانه اصلا خنده‌دار نیست. اگر من اشتباهی بکنم، ممکن است بعدا با هم به آن کلی بخندیم ولی خاطره‌ی لرزه‌های آن برای من باقی خواهد ماند.

هری پاتر 2! قشنگ بود،

هری پاتر 2!
قشنگ بود، خیلی خوش‌ام اومد! روز به روز بیش‌تر وسوسه می‌شوم که کتاب‌های‌اش را هم بخوانم.
راستی به هرمیون: هممم … واقعا داری بزرگ می‌شی! خوش‌حال‌ام!

زمان می‌گذرد و ثانیه‌ها سخت

زمان می‌گذرد
و ثانیه‌ها سخت می‌ترسند.
از چه چیز هوای سرد باید ترسید
قبل از آن‌که ساعت‌ها را بی‌شمار پریده باشی؟
پریده‌ای، درست نمی‌گویم؟

تو پریده‌ای؟ تو ثانیه‌ها را، ساعت‌ها را، روزها را و به طرز خنده‌داری مضحک، سال‌ها را گذرانده‌ای و الان در این روزگار ایستاده‌ای و به افق می‌نگری و دیروز را می‌بینی و فردا را می‌بینی و چه می‌دانم، هر لحظه را می‌بینی در حالی که می‌دانی همه‌اش مه‌ایست زودگذر که فردا‌ی‌اش از شب تاریکی آغاز می‌شود. بگذریم، بگذریم، موافقی؟ ترسناک است ماجرا!

نظریه‌های بزرگ، معمولا بنیادی‌اند، نظریه‌های

نظریه‌های بزرگ، معمولا بنیادی‌اند،
نظریه‌های بنیادی، معمولا از یک تفاوت اساسی با ساختارهای پیش‌فرض‌شده برمی‌آیند،
تفاوت‌های اساسی در آن ساختارها معمولا باعث اختلاف‌های اساسی بین طرف‌داران آن نظریه‌ها می‌شوند،
و در نهایت این اختلاف‌های اساسی بهترین بهانه برای بدترین جنگ‌ها هستند!

مواظب نظریه‌های بزرگ‌تان باشید، کم کم این‌که باعث سازگاری بیش‌تر آدم‌ها با هم نمی‌شود.

شاید این‌طوری باشه: -می‌خواهی کمی

شاید این‌طوری باشه:

-می‌خواهی کمی حرف نزنیم؟
سرش را به نشانه تایید تکان می‌دهد. ساکت می‌شوید. او را نمی‌دانی ولی غوغا تازه در تو آغاز شده است: حرف‌ها و فکرها

آدم‌ها گاهی قاطی می‌کنند، مگه

آدم‌ها گاهی قاطی می‌کنند، مگه نه؟
آدم‌ها گاهی خل می‌شوند، مگه نه؟
[خیلی طبیعیه که شبکه‌ی عصبی‌ی آدم بعضی وقت‌ها توی یک دینامیک ناپایدار بیوفته، قبول نداری؟ و اون وقته که هی صداها و اسامی در گوش‌ات فریاد می‌کشند و چهره‌ها جلوی چشم‌ات می‌آیند و می‌روند و امان از افکار که … بی‌خیال!]
ولی خوبی‌اش این است که این‌ها یک وقتی بالاخره به یک جایی می‌رسند،‌ نه؟!
دیگه قاطی نیستی، دنیا آرام شده،‌ فکرهای عجیب و غریب به ذهن‌ات نمی‌آید و زندگی شیرین می‌شود.
نگران نباش بچه‌جان!