ضدکتاب‌خانه

من کتاب‌فروشی‌رفتن و کتاب‌خریدن را خیلی دوست دارم. دوست دارم کتاب‌ها را از قفسه‌ها بیرون بکشم، پشت جلدشان را بخوانم، نگاه‌ای به صفحه‌ی عنوان مطالب بیندازم، اولین صفحه‌ی کتاب را بخوانم، استخاره‌وار کتاب را باز کنم و پاراگراف‌ای بخوانم، و در نهایت با مشورت با جیب‌ام تصمیم بگیرم که آیا دوست دارم این کتاب را به عضویت کتاب‌خانه‌ام در بیاورم یا نه. اما از طرفی یکی از عذاب‌وجدان‌های‌ام همیشگی‌ام این بوده است که کتاب‌ای بخرم و بعد نخوانم. در نتیجه در این چند سال همیشه قید می‌گذاشته‌ام که کتاب‌ای بخرم که همان روز شروع به خواندن‌اش کنم. صد البته کتاب‌ها الزاما تا آخر خوانده نمی‌شوند. حال یا کتاب آن‌قدرها که تصور می‌کرده‌ام جذاب نبوده است، یا این‌که کتاب تازه‌تری چشم‌ام را گرفته، یا که اصلا دغدغه‌های دیگر زندگی آن‌قدر متورم شده‌اند که کتاب‌خوانی را برای مدتی به حاشیه رانده است.

تا چند وقت پیش در این ملغمه‌ی هوس و گناه غوطه‌وران از این سو به آن سو تاب می‌خوردم که اتفاقی نقل‌قول‌ای از امبرتو اکو خواندم که از مفهوم ضدکتاب‌خانه صحبت می‌کرد. اکو از این می‌گوید که حجم کتاب‌های نخوانده‌شده‌ی کتاب‌خانه‌ی شخصی‌ی هر فردی مهم‌تر از تعداد کتاب‌های خوانده‌شده‌ی اوست. او می‌گوید که ارزش کتاب‌های نخوانده‌شده اتفاقا بیش‌تر از کتاب‌های خوانده‌شده است چون آن‌های‌اند که قرار است بخش‌های نادانسته‌ی معلومات فرد را پر کنند. کتاب‌های نخوانده‌شده، ابزارهای پژوهش‌اند. کتاب‌های خوانده شده، همان فضایی را پر می‌کنند که در حال حاضر می‌دانیم.

می‌توان پاسخ داد که خب، می‌توان از کتاب‌خانه‌ی عمومی یا دانش‌گاه استفاده کرد. و بعد اکو شاید پاسخ بدهد که آن‌ها دوردست‌تر از آن‌اند که بتوانید نیم‌شب بازشان کنید و بخوانیدشان.
می‌توان گفت که کتاب‌خانه‌های شخصی باعث قطع‌شدن درختان می‌شوند. و اکو شاید شانه‌های‌اش را بالا بیاندازد و شاید هم بگوید که فروش کتاب به نفع کتاب‌فروشی‌ها و ناشرهاست و اتکای همیشگی‌ی همه‌ی افراد به کتاب‌خانه‌های عمومی باعث تضعیف ناشران و کتاب‌فروشی‌ها و از این قبیل می‌شود و در ضمن بزند پشت‌مان و بگوید خیلی نگران قطع درختان نباشیم چون این درختان برای همین کارها کاشته شده‌اند.
شاید بگویید که هر کتاب‌ای بخواهید را می‌توانید فورا داون‌لود کنید. در این حالت اکو عاقل اندر سفیه به‌تان می‌نگرد.

لازم نیست با حرف امبرتو اکو موافق باشید. من که کاملا موافق نیست. اما برای کس‌ای که کتاب‌خریدن را دوست دارد، این حرف اکو بهانه‌ی خوبی است برای کاهش حس عذاب‌وجدان. از وقتی این نقل‌قول را خوانده‌ام، بیش‌تر از پیش کتاب خریده‌ام. البته نه این‌که اسراف کرده باشم خدای نکرده؛ در بازار نادانسته‌ها سرمایه‌گذاری کرده‌ام. گفتم به‌تان بگویم، شاید شما هم دنبال بهانه باشید برای گسترش ضدکتاب‌خانه‌تان.

پ.ن.۱: اول می‌خواستم لینک‌اش را توییت کنم. بعد دیدم که می‌خواهم بیش از دو سه جمله بگویم. چند وقتی هم هست که در ضدخاطرات ننوشته بودم. چه بهانه‌ای به‌تر از این. به هر حال وب‌لاگ برای همین چیزهاست دیگر، نه؟

پ.ن.۲: در ضمن سال نو مبارک!

Advertisements

زندگی تراژدیک جسیکا اینزکو

جسیکا اینسکو (Jessica Ainscough) بیست و دو ساله سرطان صعب‌العلاجی(۱) گرفت. پس از این‌که نوع خاص‌ای از شیمی‌درمانی(۲) جواب نداد و تنها گزینه پیش روی‌اش قطع کل دست و شانه‌اش بود،‌ تصمیم گرفت افسار سلامتی‌اش را خود به دست بگیرد و زیر یوغ طب مدرن نرود. تا این‌جای‌اش را کم و بیش درک می‌کنم. حتی تصور قطع دست و شانه وحشتناک است و تصمیم بر این‌که فرد چنان مسیری را نرود با این‌که شاید از دید بعضی‌ها غیرعقلانی باشد، اما باز هم تا حدی قابل هم‌دلی است.

جسیکا تصمیم گرفت که به شیوه‌ی درمانی گِرسون (Gerson) پناه بیاورد که شامل نوشیدن کلی آب میوه در روز (مثلا معادل ده کیلو میوه) و چندین تنقیه با قهوه در روز بود. بله، تنقیه با قهوه!

شیوه‌ی درمانی گرسون مصداق بارز شارلاتانی است. هیچ شاهد موثق‌ای وجود ندارد که شیوه درمانی گرسون موثر است. شواهدی وجود دارد که می‌تواند خطرناک باشد. شیوه درمانی گرسون گران قیمت هم هست. با این حال درک می‌کنم که غریق به هر چه نزدیک‌اش باشد، دست می‌یازد – هر چقدر هم که از دید مایی که خارج از گود نشسته‌ایم نابخردانه باشد. به هر حال تنقیه با قهوه به‌تر از نداشتن دست و شانه است، نیست؟ و شاید نکته اساسی‌تر این‌که شخص اجازه دارد هر کاری دوست دارد با خودش و بدن‌اش انجام بدهد. می‌توان تصمیم جسیکا تا این‌جای کار را با این لنز نگریست.

بخش تاسف‌بار این‌که جسیکا شروع کرد به تبلیغ همین شیوه‌ی درمانی و به دروغ ادعا کرد که سرطان‌اش را کنترل کرده و مداوا شده است. جس نام «سلح‌شور سلامتی» (Wellness Warrior) را برگزید و گویا جزو آدم‌های مشهور اینترنتی -مخصوصا در استرالیا- شد و برای خودش دکان‌ای دو نبش راه انداخت. عدد و رقم ندارم و احتمالا نداریم، اما معقول می‌نماید که درصدی از خیل طرف‌داران‌اش تصمیم گرفتند که سرطان‌شان را به شیوه‌ی او مداوا کنند. شیوه‌ای که نه تنها از لحاظ علمی درستی‌اش ثابت نشده که حتی از دید علم امروزی نادرست و خطرناک هم هست و مهم‌تر این‌که شاهدی برای موثربودن‌اش در درمان سرطان وجود ندارد و از همه مهم‌تر این‌که ممکن است باعث شود فرد شیوه‌های متداول پزشکی را دنبال نکند و در نتیجه شانس مداوای‌اش کم شود. این‌که چند نفر به همین دلیل مردند را نمی‌دانم، اما می‌دانم خود مادر جسیکا که سرطان پستان گرفته بود تصمیم گرفت شیمی‌درمانی نکند و گرسون‌درمانی کند و در نهایت هم یکی دو سال پیش به خاطر سرطان مرد.

این بخش تبلیغ عام‌اش را دیگر درست نمی‌فهمم. گم‌راه‌کردن آدم‌ها؟ هدایت‌شان به بن‌بست؟ کم‌کردن شانس زنده ماندن‌شان؟ رهبری‌شان به بستر مرگ؟ از نظرم چنین کاری جنایت است – گیریم دست مبلغ مستقیم به خون‌ای آلوده نشده باشد و فرمان مرگ‌ای را هم به طور مستقیم امضا نکرده باشد.

یا شاید همه‌ی این‌ها نشانه‌ی ترس است؟ گول‌زدن خود است؟ جسیکای وحشت‌کرده از سرطان به راه حل‌ای رو آورده که به نظرش طبیعی و منطقی آمده است (به هر حال آب هویچ و قهوه طبیعی‌تر از شیمی‌درمانی و قطع عضو می‌نمایند) و حالا برای دل‌گرمی خود هم که شده، دیگران را به همین راه دعوت می‌کند. مردم از دختر جوان خوش صحبت‌ای چون او خوش‌شان می‌آید، به حرف‌های‌اش گوش می‌دهند و برای‌اش دست می‌زنند؛ او هم در چرخه‌ی باوریدن می‌افتد و بیش‌تر و بیش‌تر به راه‌اش مومن می‌شود. نمی‌دانم جسیکا خود می‌دانست که دقیقا دارد چه می‌کند یا خیر. آیا جسیکا متوهم بود یا شیاد؟(۳)

نمی‌دانم بگویم بدبختانه یا خوش‌بختانه که در نهایت چند روز پیش جسیکا اینسکو مرد.

بدبختانه از این لحاظ که از دیدن مرگ دیگری غم‌گین می‌شوم و می‌دانم که او مسلما در این چند سال کلی زجر کشیده است. اگر به او بود، مطمئن‌ام ترجیح می‌داد سرطان نگیرد تا این‌که بخواهد سلح‌شور سلامت بشود.

خوش‌بختانه از این لحاظ که با مرگ‌اش دست‌کم تبلیغات گم‌راه‌کننده‌اش خاتمه می‌یابد و بعضی‌ها حتی ممکن است در باورشان به درمان گرسون تجدیدنظر کنند و در نهایت جان افراد بیش‌تری نجات یابد.

داستان زندگی جسیکا نمونه‌ی مدرن یک تراژدی است: دختر جوان موفق‌ای شادان و خوش‌حال در کوهستان مه‌آلود زندگی‌اش قدم می‌زد که ناگهان ابرها کنار رفتند و کوه‌ای صعب‌العبور، زشت و پلید در پیش روی‌اش ظاهر شد. کوه‌ای که تلاش برای عبور از آن مستلزم این است که زیبایی‌اش را با شانس سلامت تاخت بزند. دختر تصمیم گرفت که به جای از کوه بالارفتن و زخمی‌شدن قطعی، از جاده منحرف شده از مسیر دیگری کوه را دور بزند. مسیری که کوه‌نوردان خبره او را از آن برحذر داشته بودند. دختر حرف گوش‌نکن یک‌دنده‌مان مسیر خودش را می‌رود و دیگران را نیز به همان مسیر دعوت می‌کند. تعداد بی‌شماری آدم شادان و خوش‌حال به دنبال‌اش راه افتادند و به ریش خبرگان خندیدند. اما در نهایت کوهستان با چرخش‌ای ناگهانی غافل‌گیرشان کرد و همه‌شان به قعر دره‌ای تاریک سقوط کردند.

(۱): Epithelioid sarcoma
(۲): Isolated limb perfusion
(۳): در این کامنت شخص‌ای ادعا می‌کند که از دوستان خانوادگی جسیکا است. می‌گوید جسیکا به کارش باور داشت تا یکی دو ماه پیش از مرگ‌اش. آن آخرها فهمیده بود که در بازی زندگی تصمیم اشتباه را گرفته بوده است.

ده فرمان بچه‌داری از برای دیگران

۱) نگویید باید زودتر شوهر کنید یا زن بستانید که دیگر دارد دیر میشود.
۲) نگویید چه خبر از بچه.
۳) نگویید کاش اسم بچه‌تان را چیز دیگری میگذاشتید.
۴) به زن شیرده نگویید اینجا یا آنجا شیر ندهد.
۵) نگویید این چه لباسی است که تن بچه‌تان کرده‌اید.
۶) نگویید چرا اسباب‌بازی برای دخترتان ماشین خریده‌اید و برای پسرتان عروسک.
۷) نگویید چه پسر باهوشی و چه دختر خوشگلی.
۸) بچه‌هایتان را با هم مقایسه نکنید.
۹) به بچه‌های غریبه زل نزنید و بهشان هدیه ندهید.
۱۰) بچه‌های دیگران را آزار نرسانید.

ده فرمان بچه‌داری از برای اولیا

۱) آدم‌ها میزایند چون تقدیر تکاملی بر آن است.
۲) بچه‌ها را واکسن بزنید.
۳) هر روز از بچه‌ها‌یتان برای دیگران حرف نزنید و در فیسبوک عکسشان را نپُستید.
۴) به بچه‌هایتان ناسزا نگویید.
۵) آخر هفته روز بازی با بچه‌هاست.
۶) پدربزرگان و مادربزرگان را احترام بگذارید.
۷) بچه‌ها را نزنید.
۸) به خانواده‌تان توجه کنید.
۹) به بچه‌ها دروغ نگویید.
۱۰) چشم طمع به اتاق بچه همسایه، اسباب‌بازیها و یا دایه‌اش نداشته باشید.

سگ واغ‌واغو و خواب نازنازو

بیدار شدم
با واغ‌واغ سگ‌ای تنها
ترسیده
لرزان
از صدای ناشناس‌ای پشت در

نترس ای سگ
این صداهای غریب بی‌مکان نیز
روزی بگذرد
ولی این رویای پاره پاره‌ی ما
دگر باز نیاید

پارادایم شیفت فردی

بعضی آدم‌ها گاهی در زندگی‌شان از یک چارچوب مهاجرت می‌کنند به چارچوب‌ای دیگر. گاهی این اتفاق با مهاجرت رخ می‌دهد، گاهی هم ربطی به تغییر مکان فیزیکی ندارد. اسم این کار را بگذاریم پارادایم شیفت فردی.

هر پارادایم ارزش‌ها، روش‌ها و آداب خودش را دارد. نمی‌شود فرد را با ارزش‌های پارادایم قبلی قضاوت کرد. نباید پرسید چرا برای پیش‌رفت کاری‌ات جوری رفتار می‌کنی که با روش ما فرق دارد. نمی‌شود پرسید چرا قبله‌ات سمت دیگری است. خطاست. یک جور تقسیم بر صفر است.

حال آدم‌ها وقتی از پارادایم‌تان خارج شدند، هر چقدر هم گوجه فرنگی پرت کنید بر نمی‌گردند. هر چقدر انگ بزنید و بی‌شرم‌شان بخوانید، هر چقدر نابخردشان بدانید، تفاوت‌ای نمی‌کند. فقط دل‌شان می‌شکند و شاید سرشان را به افسوس از کوته‌بینی‌تان تکان دهند. ول‌شان کنید!

پ.ن: اصطلاح پارادایم شیفت را از آقای تامِس کون (Thomas Kuhn) به عاریت گرفته‌ام. او درباره‌ی علم و انقلاب‌های علمی و تغییر پارادایم در آن‌ها صحبت می‌کند. کتاب The Structure of Scientific Revolutions خواندنی است و چشم و گوش بازکن. مخصوصا برای دانش‌مندان و دانش‌پیشه‌ها و علوم دقیقه‌خوانده‌ها.

داستان‌های زندگی تو و دیگران

من ژانر داستانی‌ی علمیتخیلی را دوست دارم. برخلاف خیلیها پیف‌پیف نمی‌کنم که ارزش ادبی این داستان‌ها کجاست. علمیتخیلی ژانر ایده‌هاست. تصور جهان‌هایی متفاوت با جهان فعلی و تلاش برای کشف و درک آن. یک علمیتخیلی خوب نه تنها سرگرم‌کننده است، بلکه اجازه می‌هد تا چیزهایی درباره‌ی جهان فعلی‌مان هم یاد بگیریم. وظیفه‌ی داستان همین‌هاست دیگر، نه؟

گذشته از این مقدمه، که مدت‌ها روی دل‌ام مانده بود جایی بنویسم، باید بگویم که کشف نویسنده‌های علمیتخیلی برای‌ام هیجان‌انگیز است. نویسنده‌هایی که در ایران می‌شناختم محدود بودند و به تدریج همه‌شان مردند (آسیموف که خیلی وقت پیش از شروع نوشتن در این وبلاگ؛ آرتور سی. کلارک و استانیسلاو لم و مایکل کرایتون هم در دهه‌ی گذشته). در این مدت چند نفر تازه هم کشف کرده‌ام که تازه‌ترین‌شان نویسنده‌ایست به نام تد چیانگ (Ted Chiang). تد چیانگ امریکایی است. شاید طبق بعضی تعریف‌ها به‌تر باشد او را نویسنده‌ی ادبیات گمانه‌زنانه (speculative fiction) دانست چون همه‌ی داستان‌های‌اش بار «علمی» ندارد.

تد چیانگ از حدود سال ۱۹۹۰ شروع به انتشار داستان‌های‌اش کرده است و تا به حال چهارده اثر بیش‌تر منتشر نکرده. همهی آثارش یا داستان کوتاه بودند یا رمانک (novella و novellete). به خاطر همین کم‌کاری‌اش، هیچ‌وقت در کتاب‌فروشی‌ها نام او به چشم‌ام نخورده بود. نام او را به گمان‌ام اولین بار به طور اتفاقی در نقد اثری دیگر خواندم. نگاه‌ای به صفحه‌ی ویکی‌پیدای‌اش انداختم و مطمئن شدم که باید حتما چیزی از او بخوانم. از کیفیت کار او همین بس که بگویم تا به حال ۴ بار جایزه نبولا (Nebulaبرده است و ۳ بار جایزه هوگو (Hugo). این دو از اصلی‌ترین جایزه‌های ژانر علمیتخیلی و فانتزی هستند.

کتاب‌ای که از او خواندم مجموعه‌ای هشت داستان‌ای بود به نام Stories of Your Life and Others. ویژگی خیلی جالب این داستان‌ها این بود که خیلی با هم تفاوت داشتند. انگار هر کدام را یک نویسنده متبحر در زیرژانر خویش نوشته است. برای این‌که درک‌ای از گستره‌ی داستان‌ها پیدا کنید، خلاصه‌ای از هر کدام را می‌نویسم (و هم‌چنین برای این‌که چند وقت بعد خودم هم یادم بیاید داستان راجع به چه بود؛ وبلاگ است دیگر). با این‌که تلاش می‌کنم که خیلی از داستان لو نرود، اما به هر حال مواظب باشید و یکی از چشم‌های‌تان را ببندید و کلمات را یک در میان بخوانید.

برج بابل (Tower of Babylon): برج بابل زمین را به سماوات (heavens) متصل میکند. این داستان روایت معدن‌چی‌ایست از سفر چند ماهه‌اش برای رسیدن به سقف آسمان و ورود به سماوات. فضای داستان را دوست داشتم. گرم بود.

تقسیم بر صفر (Division by Zero): روایت ریاضی‌دان‌ایست که کشف می‌کند که ریاضی ناسازگار (inconsistent) است. به طور هم‌زمان از داستان زندگی زناشویی‌اش نیز می‌خوانیم. خواندن علمیتخیلی‌ای که از پروژه راسل و وایتهد در اثبات حساب از منطق بگوید و از Godels Incompleteness Theorems بنویسند برای‌ام خیلی جالب بود.

فهم (Understand): دارویی کشف شده است که کمک می‌کند تا نورون‌های افرادی که دچار آسیب مغزی شده‌اند دوباره رشد کنند. مشاهده می‌شود که نه تنها آسیب مغزی قهرمان داستان از بین می‌رود، بلکه او باهوش‌تر از پیش هم شده است. تزریق‌ای دیگر و باز هم تزریق‌ای دیگر. داستان جالب بود، گرچه من کمی نسبت به داستان‌های راجع به انسان‌های خیلی باهوش‌تر از معمول حساسیت دارم.

داستان زندگی تو (Story of Your Life): تلاش زبانشناسای برای کشف زبان موجودات فرازمینی و در عین حال روایت زندگی دخترش. زبان فرازمینیان بسیار با زبان انسان‌ها تفاوت دارد و در تلاش برای کشف رمزگشایی از آن زبان، زبان‌شناس می‌فهمد که درک آن‌ها از مفهوم زمان با انسان‌ها تفاوت دارد. بیش‌تر از این چیزی نمی‌گویم جز این‌که این وسط می‌فهمیم که اصل وردشی (variational principle) اهمیت دارد. این داستان عالی است! هم روایت‌اش، هم فیزیک‌اش، هم زبان‌شناسی‌اش.

تکامل علم انسانی (The Evolution of Human Science): روایت‌ای کوتاه از زمان‌ای که ماشین‌ها باهوش‌تر از انسان‌ها می‌شوند و خود شروع به تولید علم می‌کنند. علم تولیدشده دیگر برای انسان‌ها مفهوم نیست. آیا انسان‌ها هم‌چنان می‌توانند تولیدکننده‌ی علم باشند یا صرفا می‌توانند تلاش کنند تا روایت‌گر علم ماشین‌ها باشند؟ یاد کتاب‌های ترجمه‌ای و کبکبه و دبدبه‌ی بعضی مترجمان کتاب درسی‌ها می‌افتم (و یک جورهایی این نوشته هم از چنان جنس‌ایست).

هفتاد و دو حرف (SeventyTwo Letters): داستان در زمان گذشته رخ می‌دهد، احتمالا قرن نوزدهم میلادی. انسان‌ها می‌توانند با نوشتن «کلمه» از خاک موجود متحرک بیافرینند که کارهای دل‌خواه‌شان را انجام دهد (در واقع گولم Golem). یک جور روبات. همچنین انسان‌ها هنوز درک‌ای از ژنتیک و تکامل ندارند. حال این وسط کشف می‌شود که بقای بشریت در خطر است. کلمه چگونه می‌تواند بشریت را حفظ کند؟ این داستان را هم خیلی دوست داشتم. یک جور علمیتخیلی با بن‌مایه‌ی علم قرن‌ها پیش و هم‌چنین اثری در ژانر تاریخ جای‌گزین (alternative history). چنین ژانری به پانکِ بخار (steampunk) معروف است.

جهنم نبود خداست (Hell is the absence of God): روایت جهان‌ایست که فرشتگان به طور مرتب بر مردمان ظاهر می‌شوند و در هر ظهورشان عده‌ای را شفا می‌بخشند و عده‌ای را ناقص می‌کنند و عده‌ای را می‌کشند. شخصیت اصلی داستان، که خدادوست نیست، هم‌سر مومن‌اش را در یکی از این ظهورها از دست می‌دهد. داستان تلاش اوست برای «عشق»ورزیدن به خداوند تا بتواند در آخرت به هم‌سرش بپیوندد. نگاه‌ای تازه به تعامل انسان و خدا. تا یکی دو صفحه‌ی آخر، این داستان را دوست داشتم. یک جورهایی یاد فیلم AI کوبریک و اسپیلبرگ می‌افتم که فیلم می‌توانست زودتر تمام شود و ضربه‌ی محکم‌تری بزند. این‌جا هم همین‌طور بود. به هر حال داستان خوبی است و متفاوت با هر داستان «مذهبی» دیگری که تا به حال خوانده‌ام.

دوست‌داشتن آن‌چه می‌بینید: یک روایت مستند (Liking What You See: A Documentary): میزان زیبایی انسان‌ها در نوع برخوردمان با آن‌ها تاثیر می‌گذارد. چیزی که به آن اثر هالهای میگویند. این داستان که به صورت مجموعه‌ای مصاحبه نوشته شده است درباره‌ی اختراع‌ایست که اجازه می‌دهد انسان‌ها درک‌ای از زیبایی دیگران نداشته باشند. چنین چیزی اجازه می‌دهد که دیگران را آن‌گونه که هستند و رفتار می‌کنند بشناسیم و نه از ظاهرشان. اگر کس‌ای را دوست داریم، به این خاطر دوست داریم که مثلا خوش‌رفتارست و نه این‌که زیباست. طبیعتا عده‌ای موافق چنین اختراع‌ای هستند و عده‌ای مخالف. این داستان مستندگونه روایت‌ایست از تلاش این دو گروه. داستان‌ای اجتماعی/فمینیستی.