زندگی تراژدیک جسیکا اینزکو

جسیکا اینسکو (Jessica Ainscough) بیست و دو ساله سرطان صعب‌العلاجی(۱) گرفت. پس از این‌که نوع خاص‌ای از شیمی‌درمانی(۲) جواب نداد و تنها گزینه پیش روی‌اش قطع کل دست و شانه‌اش بود،‌ تصمیم گرفت افسار سلامتی‌اش را خود به دست بگیرد و زیر یوغ طب مدرن نرود. تا این‌جای‌اش را کم و بیش درک می‌کنم. حتی تصور قطع دست و شانه وحشتناک است و تصمیم بر این‌که فرد چنان مسیری را نرود با این‌که شاید از دید بعضی‌ها غیرعقلانی باشد، اما باز هم تا حدی قابل هم‌دلی است.

جسیکا تصمیم گرفت که به شیوه‌ی درمانی گِرسون (Gerson) پناه بیاورد که شامل نوشیدن کلی آب میوه در روز (مثلا معادل ده کیلو میوه) و چندین تنقیه با قهوه در روز بود. بله، تنقیه با قهوه!

شیوه‌ی درمانی گرسون مصداق بارز شارلاتانی است. هیچ شاهد موثق‌ای وجود ندارد که شیوه درمانی گرسون موثر است. شواهدی وجود دارد که می‌تواند خطرناک باشد. شیوه درمانی گرسون گران قیمت هم هست. با این حال درک می‌کنم که غریق به هر چه نزدیک‌اش باشد، دست می‌یازد – هر چقدر هم که از دید مایی که خارج از گود نشسته‌ایم نابخردانه باشد. به هر حال تنقیه با قهوه به‌تر از نداشتن دست و شانه است، نیست؟ و شاید نکته اساسی‌تر این‌که شخص اجازه دارد هر کاری دوست دارد با خودش و بدن‌اش انجام بدهد. می‌توان تصمیم جسیکا تا این‌جای کار را با این لنز نگریست.

بخش تاسف‌بار این‌که جسیکا شروع کرد به تبلیغ همین شیوه‌ی درمانی و به دروغ ادعا کرد که سرطان‌اش را کنترل کرده و مداوا شده است. جس نام «سلح‌شور سلامتی» (Wellness Warrior) را برگزید و گویا جزو آدم‌های مشهور اینترنتی -مخصوصا در استرالیا- شد و برای خودش دکان‌ای دو نبش راه انداخت. عدد و رقم ندارم و احتمالا نداریم، اما معقول می‌نماید که درصدی از خیل طرف‌داران‌اش تصمیم گرفتند که سرطان‌شان را به شیوه‌ی او مداوا کنند. شیوه‌ای که نه تنها از لحاظ علمی درستی‌اش ثابت نشده که حتی از دید علم امروزی نادرست و خطرناک هم هست و مهم‌تر این‌که شاهدی برای موثربودن‌اش در درمان سرطان وجود ندارد و از همه مهم‌تر این‌که ممکن است باعث شود فرد شیوه‌های متداول پزشکی را دنبال نکند و در نتیجه شانس مداوای‌اش کم شود. این‌که چند نفر به همین دلیل مردند را نمی‌دانم، اما می‌دانم خود مادر جسیکا که سرطان پستان گرفته بود تصمیم گرفت شیمی‌درمانی نکند و گرسون‌درمانی کند و در نهایت هم یکی دو سال پیش به خاطر سرطان مرد.

این بخش تبلیغ عام‌اش را دیگر درست نمی‌فهمم. گم‌راه‌کردن آدم‌ها؟ هدایت‌شان به بن‌بست؟ کم‌کردن شانس زنده ماندن‌شان؟ رهبری‌شان به بستر مرگ؟ از نظرم چنین کاری جنایت است – گیریم دست مبلغ مستقیم به خون‌ای آلوده نشده باشد و فرمان مرگ‌ای را هم به طور مستقیم امضا نکرده باشد.

یا شاید همه‌ی این‌ها نشانه‌ی ترس است؟ گول‌زدن خود است؟ جسیکای وحشت‌کرده از سرطان به راه حل‌ای رو آورده که به نظرش طبیعی و منطقی آمده است (به هر حال آب هویچ و قهوه طبیعی‌تر از شیمی‌درمانی و قطع عضو می‌نمایند) و حالا برای دل‌گرمی خود هم که شده، دیگران را به همین راه دعوت می‌کند. مردم از دختر جوان خوش صحبت‌ای چون او خوش‌شان می‌آید، به حرف‌های‌اش گوش می‌دهند و برای‌اش دست می‌زنند؛ او هم در چرخه‌ی باوریدن می‌افتد و بیش‌تر و بیش‌تر به راه‌اش مومن می‌شود. نمی‌دانم جسیکا خود می‌دانست که دقیقا دارد چه می‌کند یا خیر. آیا جسیکا متوهم بود یا شیاد؟(۳)

نمی‌دانم بگویم بدبختانه یا خوش‌بختانه که در نهایت چند روز پیش جسیکا اینسکو مرد.

بدبختانه از این لحاظ که از دیدن مرگ دیگری غم‌گین می‌شوم و می‌دانم که او مسلما در این چند سال کلی زجر کشیده است. اگر به او بود، مطمئن‌ام ترجیح می‌داد سرطان نگیرد تا این‌که بخواهد سلح‌شور سلامت بشود.

خوش‌بختانه از این لحاظ که با مرگ‌اش دست‌کم تبلیغات گم‌راه‌کننده‌اش خاتمه می‌یابد و بعضی‌ها حتی ممکن است در باورشان به درمان گرسون تجدیدنظر کنند و در نهایت جان افراد بیش‌تری نجات یابد.

داستان زندگی جسیکا نمونه‌ی مدرن یک تراژدی است: دختر جوان موفق‌ای شادان و خوش‌حال در کوهستان مه‌آلود زندگی‌اش قدم می‌زد که ناگهان ابرها کنار رفتند و کوه‌ای صعب‌العبور، زشت و پلید در پیش روی‌اش ظاهر شد. کوه‌ای که تلاش برای عبور از آن مستلزم این است که زیبایی‌اش را با شانس سلامت تاخت بزند. دختر تصمیم گرفت که به جای از کوه بالارفتن و زخمی‌شدن قطعی، از جاده منحرف شده از مسیر دیگری کوه را دور بزند. مسیری که کوه‌نوردان خبره او را از آن برحذر داشته بودند. دختر حرف گوش‌نکن یک‌دنده‌مان مسیر خودش را می‌رود و دیگران را نیز به همان مسیر دعوت می‌کند. تعداد بی‌شماری آدم شادان و خوش‌حال به دنبال‌اش راه افتادند و به ریش خبرگان خندیدند. اما در نهایت کوهستان با چرخش‌ای ناگهانی غافل‌گیرشان کرد و همه‌شان به قعر دره‌ای تاریک سقوط کردند.

(۱): Epithelioid sarcoma
(۲): Isolated limb perfusion
(۳): در این کامنت شخص‌ای ادعا می‌کند که از دوستان خانوادگی جسیکا است. می‌گوید جسیکا به کارش باور داشت تا یکی دو ماه پیش از مرگ‌اش. آن آخرها فهمیده بود که در بازی زندگی تصمیم اشتباه را گرفته بوده است.

پایان جام جهانی برای ایران

ایران – بوسنی. امروز. چهارشنبه. باختیم. ۳ بر ۱. بازی‌ی خوبی نبود.
هدف بازی‌های پیشین نباختن بود. مقتدرانه دفاع کردیم و ضدحمله‌های قابل قبول‌ای هم داشتیم.
هدف این بازی بردن بود. سعی کردیم حمله کنیم و بلد نبودیم. دفاع‌مان هم به همین خاطر بازتر بود و دیگر تیم‌ای تقریبا غیرقابل نفوذ نبودیم. نتیجه: ۳ گل خورده و تنها ۱ گل زده.

اشکال‌ای ندارد. بضاعت فوتبال ایران شاید همین باشد (راست‌اش مطمئن نیستم؛ بازی‌های داخلی را سال‌هاست که دنبال نمی‌کنم). تیم ملی دو بازی خوب داشت و یک بازی نه چندان چشم‌گیر. الان می‌دانیم که اگر بخواهیم می‌توانیم خوب بدویم و خوب دفاع کنیم. آن‌چه باقی مانده است این است که چگونه میانه‌ی زمین را در اختیار بگیریم و حمله‌های معنادار و برنامه‌ریزی‌شده ترتیب دهیم. چگونگی‌ی چنین کاری نیاز به سال‌ها برنامه‌ریزی و تمرین دارد. این‌که دینامیک مدارس فوتبال و تیم‌های لیگ و سیاست‌های پشت‌اش چگونه این مساله را حل کنند از حوزه‌ی تخصص من بسیار خارج است. اما در هر صورت هوادار تیم ملی‌ام و به آینده امیدوار.

ایران که جنگید؛ اویی که معجزه کرد

دقیقه‌ی ۸۰ نه، اما دقیقه‌ی ۸۵۸۶ بود که نیش‌ام باز شده بود که ایران مساوی را گرفته است و داشتم آماده می‌شدم برای جشن و سرور. ای کاش گل نحس مسی نبود و جشن‌مان نیاغازیده، ختم نمی‌شد. یا ای کاش ضربه‌ی رضا قوچان‌نژاد در دقیقه‌ی ۸۶ نیم قدم بالاتر بود یا ضربه سر دقیقه ۶۷ اشکان دژاگه به نوک انگشتان دروازه‌بان آرژانتین نمی‌ماسید. یا کاش داور خطای دقیقه۵۴ را درست می‌دید و پنالتی اعلام می‌کرد. ای کاش … ای کاش … بر من خرده نگیرید که چرا می‌گویم «ای کاش». فوتبال، چون زندگی، پدیده‌ای تصادفی است و «ای کاش»گفتن‌ها هم واکنش طبیعی، گیریم غیرمنطقی و غیرعقلانی، ما انسان‌هاست پس از رخ‌داد پدیده‌های تصادفی.

اگر روی یک طرف کاغذ خط‌کشی‌شده نام ایران را بنویسیم و در سوی دیگر نام آرژانتین را حک کنیم و بعد زیر اسم دو کشور، نام بازی‌کنان را تک‌تک بنویسیم و سابقه‌شان را خلاصه ثبت کنیم، سهل و ممتنع است دیدن این‌که نبرد ایران و آرژانتین، نبرد گربه خانگی با شیر صحراست. طبق هیچ محاسبه‌ای نمی‌توان و نمی‌بایست انتظار داشت که ایران جلوی آرژانتین «خوب» بازی کند، چه برسد به اینکه خوب نتیجه بگیرد. راست‌ش حتی به آمار بازی هم نگاه کنیم،‌ حق ایران نبود که آرژانتین را ببرد.

اما فوتبال کارزار حق و باطل نیست: صحبت طرف‌داری است که همان نسخه‌ی تخفیف‌یافته‌ی ایمان است. ما به تیم‌مان مومن بودیم و تیم ملی‌مان در انقلاب تابستانی ۱۳۹۳ خورشیدی هر چه در چنته داشت خالصانه در زمین فوتبال گذاشت: با جان و دل دوید و عرق ریخت و حسین فهمیده‌وار جلوی تانک‌های آرژانتینی ایستاد. تیم ملی ایران در یک کلام عالی دفاع کرد و  ضدحمله‌های تند و تیز و خطرناکی هم داشت که اگر شانس می‌آوردیم، حتی به اندازه‌ی دانه‌ای ارزن، می‌شد که پیروز نبرد باشیم.

هی … حیف که نبردیم، و آن‌چه درنهایت این بلندترین روز سال اهمیت دارد و پس از ده هزار غروب شاد و غم‌گین به یاد خواهد ماند امتیازی است که از زمین با خود بیرون نیاوردیم. باکی نیست … باشد که نشمرند، باشد که به یاد نیاورند، ولی ما شاهدان آخرین دهه‌ی قرن ۱۴ام خورشیدی دیدیم که فرزندان ایران امروز چه جانانه جنگیدند. شما را نمی‌دانم، اما من که به احترام‌شان می‌ایستم و به ایشان درود می‌فرستم و می‌گویم: شما باعث افتخار ایران‌اید!

خنده‌ات را از من بگیر، جان‌ام را نه

اگر پلیس ایران، پلیس بود، به جای این‌که برود در اقدامی ضربتی در شش ساعت (و طبق روایت‌ای دیگر یک ماه و شش ساعت) رقص شادها را به غم تبدیل کند، می‌رفت و در اقدامی ضربتی این دو ابله خودخواه را شناسایی و دست‌گیر می‌کرد.
نمی‌دانم مجازات قانونی چنین کاری در ایران (یا هر جای دیگری) چیست، اما اگر از من بپرسند پیش‌نهاد می‌دهم حق رانندگی را به مدت قابل توجه‌ای از ایشان بگیرند.

دیگر این از اولین اصول لیبرالیسم است (Harm Principle) که آزادی‌های فردی شخص نباید باعث صدمه‌دیدن به دیگران شود. آدم‌ها هر چقدر دل‌شان می‌خواهد می‌توانند نارسیست باشند و سلفی بگیرند و هدف زندگی‌شان جلب توجه باشد، اما با رانندگی‌ای این چنین جان دیگر آدم‌ها را به خطر می‌اندازند.

ممیز پارسی

اعداد اعشاری را در پارسی چگونه می‌نویسید؟ ۳.۱۴؟ ۳/۱۴؟ و یا ۳٫۱۴؟
اولی از نقطه استفاده کرده، دومی از slash و سومی از ممیز پارسی (Shift + ۳).

۱) در بیش‌تر کشورها برای جداکردن بخش اعشاری عدد یا از کاما استفاده می‌شود یا از نقطه. ریشه‌ی این کار از دانش‌مندان اسلامی می‌آید که از خطک عمودی برای جداکردن اعداد استفاده می‌کنند. بعدترها آن خطک در حروف‌چینی با کاما یا نقطه جای‌گزین شد.

۲) استفاده از کامای لاتین برای جداکردن اعداد فارسی معقول نیست (یعنی ۳,۱۴) چون نیازمند تغییر زبان صفحه کلید است. ویرگول فارسی هم شکل‌اش متفاوت است و روح آن خط را ندارد (یعنی ۳،۱۴).

۳) استفاده از slash (/) به نظر می‌آید که تقریبی‌ست برای همان رسم‌الخط دانش‌مندان اسلامی. متاسفانه مشکل این است که در ریاضی برای تقسیم هم از همین علامت استفاده می‌کنیم. در نتیجه مشخص نیست ۱/۲ آیا به معنای نیم است یا یک و دو دهم. در نتیجه نظر کارشناسی‌ی من(!)‌ این است که / را باید تحریم کنیم!

۴) ممیز پارسی (Shift + ۳) راه‌حل خوب و معقول‌ایست برای این مشکل. شکل‌اش گویا شبیه به همان‌چیزی‌ست که دانش‌مندان اسلامی استفاده می‌کردند و یک جورهایی راه‌حل «خودمان» است. جالب این‌که در این همه سال‌ای که تایپ می‌کنم از وجود چنین علامت‌ای بی‌خبر بودم.

۵) مشکل ممیز پارسی البته این است که نیاز به حرکت بیش‌تر دست‌ها روی صفحه‌ی کلید دارد. اگر کس‌ای مجبور باشد زیاد عدد فارسی بنویسد، این ماجرا آزاردهنده است.

۶) یک سوال‌ای که برای‌ام مطرح می‌شود این است که چرا از نقطه برای جداکردن بخش اعشار استفاده نشود؟ یعنی بنویسیم ۳.۱۴ به جای ۳٫۱۴؟ درست است که ممیز پارسی برای این طراحی شده که علامت ممیز باشد، اما نقطه راه‌حل ساده‌ترین به نظر می‌آید و در جهان پرکاربردتر.

منابع: این‌جا و آن‌جا!

آرزوهای نوروزی سولوژن برای تو نازنین

خواننده‌ی عزیز،
دوست نازنین،
دل‌بندم،
خوش‌گل‌ام!

مطمئن‌ام که این روزها انواع آرزوها و دعاها و غیره شنیده‌ای و خوانده‌ای. بعضی از آرزوها شاید خیلی به مذاق‌ات خوش نیامده باشد و ترجیح داده باشی که آرزوی به‌تری می‌شنیدی و از طرفی مطمئن‌ام بعضی‌های‌شان را بیش‌تر دوست داشته‌ای و بنیادین‌تر یافته‌ای. مثال: «سلامتی مهمترین چیزه! بدن سالم داشته باشیم، بقیه‌ش هم خدا بزرگه!» و یا «اصل شادیه، بقیه فرعیاتن جوون!» در مقابل «حاج آقای پدرسگ گفت ایشالله زن نجیب گیرت بیاد امسال! کی زن می‌گیره این روزا؟!» و یا «مرتیکه عقب‌افتاده گفت امیدوارم سال بعد ارشدت روی توی دانش‌گاه سراسری شروع کنی! چشم ندارن اینا! من منتظر جواب پذیرش از امریکا هستم!». بقیه‌ی مثال‌ها هم به عهده‌ی خودت ای نازنین خشم‌گین!

این‌که چه چیز را می‌پسندی بدیهی است که امری‌ست شخصی و از هر سوژه‌ی شناسا به سوژه‌ی شناسای دیگر (اگر فرض کنیم بقیه زامبی نیستند و سوژه‌های شناسای دیگری نیز وجود دارد) فرق می‌کند. با در نظر گرفتن این موضوع، اجازه بده من هم آرزو خودم را برای سال ۱۳۹۲ات بگویم:

«همه‌ی آرزوها و دعاهای این چند روزه را جمع‌آوری کن. سپس آن‌ها را به ترتیب پسندت روی کاغذ خط به خط از بالا به پایین بنویس. نوع کاغذ اهمیت چندانی ندارد، اما دقت کن که پیش از شروع به نوشتن کاغذت تمیز و بی‌نوشته باشد. تبعات نوشته‌های پیشین (مثلا شعر غم‌انگیز، نام سیاست‌مداران و فهرست هزینه‌ها و یا کارهای عقب‌افتاده بر کنج بالای کاغذ) می‌تواند عظیم باشد. حال حاشیه خالی پایین کاغذ را به دقت جدا کن. هدف این است که آن‌چه باقی می‌ماند از بالا تا پایین با آرزوها پر شده باشد. اینک کاغذ را جوری بگیر که نوشته‌ها با افق هم‌راستا باشند. حال کاغذ را افقی با قیچی به دو نیم کن. نیم پایین را با نیت «زردی من از تو» در آتش بینداز. نیم بالا،‌ آرزوهای من برای توست.»

آذربایجان، آسوده بخواب که تقدیر همگان در این شب مقدر خواهد شد (*)

زلزله می‌آید. آدم‌هایی از دست می‌روند. هم‌وطن‌‌اند. یخ می‌کنی. کاری از دست‌ات بر نمی‌آید. دل‌ات می‌گیرد. بر نمی‌آید؟ شاید نمی‌بایست این‌گونه باشد. می‌توانست این‌گونه نباشد اگر … . اگرها در گوش‌ات می‌پیچند.
بعضی‌ها در فیس‌بوک صفحه راه می‌اندازند برای کمک به ایشان. تاکنون ۱۸۰ نفر مرده‌اند. در آن صفحه آدم‌ها بحث می‌کنند که چه باید کرد. پول بفرستیم؟ نفرستیم؟ دولت پول‌ها را می‌خورد؟ چند ماه بعد از زلزله‌ی بم چادرهای امدادی‌ی امریکایی در بازار بود. دلیل نمی‌شود. ۱۳۵۰ نفر زخمی شده‌اند. اصلا چه می‌توان کرد؟ چه نیاز دارند؟ آب و دارو و پزشک و چادر؟ این‌ها جزو زیربنای کشور نیستند؟ نباید باشند؟ این‌جا آب دارد از آسمان می‌باید شر و شر. اما آب را که نمی‌شود تله‌پورت کرد. آیا اصلا من می‌توانم به ایشان کمک‌ای کنم که فایده‌ای داشته باشد؟ آمدیم و پول هم جمع کردیم. اصلا صد هزار نفر، هر کس آمد و ده دلار نه، صد دلار کنار گذاشت و فرستاد و رسید به دست خود خود مردم. سرِ سر می‌شود ۱۰ میلیون دلار. این پول به درد که می‌خورد؟ تشنه نبودند؟ گشنه نبودند؟ زخمی نبودند؟ خانه‌های‌شان را دوباره می‌سازیم؟ با ۱۰ میلیون دلار چه چیزی را می‌توان بازسازی کرد؟ یک روستا را؟ پنج روستا را؟ این پول‌های خرد کجا و میلیاردها دلار نفت کجا؟ میلیاردها دلاری که می‌توانست درهای دنیا را به روی ایران باز کند و چرخ‌های اقتصادش را تکان‌ای دهد و پول‌ها جاری کند و مردم‌اش در خانه‌هایی بزیند که با زلزله‌ای ۶.۲ ریشتری چون برگ پریشان نشود. زلزله می‌آید و هم‌وطن‌های‌ام می‌میرند و من هیچ نمی‌توانم بکنم جز ابراز هم‌دردی. تسلیت مرا بپذیرید.

تکمیلی:
(*): طبق نظر هیات دولت.
– آدرس مراکز خون‌گیری در ماه رمضان ۱۳۹۱.
– صفحه‌های فیس‌بوکی کمک به زلزله‌زدگان: (۱)، (۲)
–  بهمن‌آقا توضیحاتی درباره‌ی چگونه‌ی کمک‌رسانی دارد. خلاصه بگویم: اگر در ایران‌ هستید، خون بدهید و اگر تخصص پزشکی ندارید، به منطقه نروید. بهمن آدرس paypalاش را هم نوشته و گفته می‌تواند پول را به ایرانی‌ها برساند. من به بهمن اطمینان دارم. اما فقط دقت کنید که اگر از کشورهایی مثل امریکا و کانادا و … به پی‌پال واریز می‌کنید، نامی از ایران نبرید. ایران تحریم است.

نوروز ۱۳۹۱

تکراری است، صدها بار در همین چند روز شنیده‌اید یا که خوانده‌اید، اما باز هم بخوانید: سال نو شاد و سلامت.

برای همه‌ی خوانندگان‌ام و البته دوستان‌ام (با تعریف تعمیم‌یافته‌ی دوستی) -چه این‌جا را بخوانند و چه نخوانند- سال خوبی را آرزو می‌کنم. سال پیش خوبی‌هایی داشت و بدی‌هایی. امسال نیز چنان خواهد بود. امید دارم دینامیک ترکیب خودم و محیط به گونه‌ای باشد که خوبی‌های پیش رو بسیار بیش‌تر باشد. برای شما نیز چنین باشد!

[چند پاراگراف پس از این از جنس خاطرات است. حوصله دارید، بخوانید.]

 از جمعه/شنبه‌ی هفته‌ی پیش تا دی‌روز هوای این‌جا بسیار گرم شده بود. روزها به حدود ۲۴ درجه هم می‌رسید و مردم هم پس از زمستان‌ای نسبتا طولانی (و البته نه به حد ادمونتون) شاد و شنگول اندک‌لباس‌های تابستانی‌شان را پوشیده بودند و فضای شهر را بهاری و حتی بلکه تابستانی کرده بودند. با این وجود من حس سال نو نداشتم و هنوز هم ندارم. یعنی حس نمی‌کنم الان همان نقطه‌ی عطف سالانه است و فرداها به مراتب متفاوت با دیروزها خواهد بود.

تا دمادم لحظه‌ی تحویل سال مشغول کار بودم. به طور دقیق‌تر، تا پانزده دقیقه پیش از تحویل سال در دانش‌گاه بودم و حدود دو دقیقه پیش از آن وارد خانه شدم (که می‌شود حدود ۱:۱۳ بامداد). با تشکر [احتمالی] از چند جوان جاهل که نمی‌دانم کدام جعبه‌ی تقسیم را تقریبا جلوی من زدند و منفجر کردند، اینترنت خانه هم در همان یک دقیقه مانده به تحویل سال قطع شد (از واژه‌ی «احتمال» استفاده کردم چون از رابطه‌ی علی مطمئن نیستم. و البته نه این‌که منظورم این باشد که ممکن است قطع‌شدن اینترنت باعث شده باشد چند جوان بیایند و چیزی را منفجر کنند. ممکن است این دو رخ‌داد به طور مستقل از هم پیش آمده باشند. اما ترجیح می‌دهم تقصیر را به گردن چند جوان جاهل بیاندازم).

روز سال نو هم البته وضع به‌تر نبود. یعنی اگر قرار بود وضع به‌تر باشد که اصولا شب پیش‌اش آن‌قدر کار نمی‌کردم. ماجرا این بود که قرار بود در گروه‌مان سخنرانی‌ای کنم و ملت را چیزکی یاد بدهم. در زمان‌بندی و غیره‌اش حساب سال نو را نکرده بودم (زمان‌بندی‌اش این چنین بود: پنج هفته فلان، یک هفته تعطیل، دو هفته بهمان، بعد سه هفته برای تو جناب سولوژن و جمع این چند عدد می‌شد نوروز). در نتیجه صبح نوروز نیز به آماده‌شدن گذشت و پس از آن نیز به ارایه – که البته ارایه‌ی خوبی بود و از آن نسبتا راضی‌ام. برای آدم‌های کنج‌کاو، موضوع سخنرانی Prediction with Expert Advice بود.

پس از آن هم در نبود هیچ برنامه‌ی به‌تری رفتم و به خواندن کتاب Learning, Prediction, and Games ادامه دادم. و در همین حین هم اتفاقاتی افتاد که چندان خوش‌آیندم نبود و نیست اما این‌جا گفتن ندارد. کسانی که می‌دانند ماجرا از چه قرار است مطمئنا نظر مشخص و تفسیر خاص خودشان را دارند که ممکن است با نظر من فرق‌هایی داشته باشد. اما خلاصه‌اش این‌که نوروزهای خارجه یکی از زمان‌هایی است که به آدم یادآوری می‌کند که در غربت است!

پرستو را آزاد کنید!

پرستو را آزاد کنید! پرستوی عزیزمان را آزاد کنید! پرستوی‌مان را آزاد کنید!
پرستوها را آزاد کنید! پرستوی‌های‌مان را به ناحق دست‌گیر کرده‌اید، آزادشان کنید!
پرستو آزاد باید باشد!
پرستو را آزاد کنید!
آزادش کنید!
آزاد!
آزاد!
آزاد!

تکمیلی: و مرضیه را! و همه‌ی آن‌هایی را که به ناحق دست‌گیر کرده‌اید. از جان ایران و فرزندان‌اش چه می‌خواهید؟ ایران با فرزندان خفه و دست و پا بسته‌اش – آن‌گونه که شما بسته‌اید و خفه‌کرده‌اید- برای فرزندان خود شما نیز مادری نخواهد کرد. به سر عقل بیایید و زمین را بایر نکنید.

۲۰۱۲

امروز صبح که بیدار شدم (و به لطف جت‌لگ زودتر از معمول از خواب برمی‌خیزم)، نشستم و فکر کردم که ۲۰۱۱ عجب سال‌ای بود! هم پر بود از اتفاق خوب و هم اتفاق بد. یک جورهایی تلخ‌شیرین بود. یکی دو اتفاق خیلی بد داشت. هم‌چنین در موقعیت‌هایی قرار گرفتم که نمی‌خواهم دیگر در آن شرایط باشم. بعضی‌اش البته دست خودم بود و بعضی‌اش تا جایی که می‌فهمم نه. یکی دو اتفاق خیلی خوب هم رخ داد که البته برنامه‌ریزی‌شده بودند. در ضمن چیزهای تازه‌ای راجع به خودم درک کردم، و البته کشف کردم که خیلی چیزها را هم درباره‌ی خودم نمی‌دانم. جزییات‌اش شخصی‌تر از آن است که بخواهم این‌جا بنویسم، اما فقط این‌که صبحی نشستم و نوشتم‌شان. نه همه چیز را، بلکه کلیت سال را. یکی دو پاراگراف برای هر تجربه‌ی مهم. سه چهار صفحه‌ای شد و یکی دو ساعت هم وقت گرفت. اما تجربه‌ی خوبی بود. اگر خارج‌نشین هستید و یا این‌که سال میلادی برای‌تان بامعناست، بروید و بنویسید از آن‌چه بر خودتان گذشت. اگر هم ایران‌نشین‌اید و با تقویم خورشیدی می‌زیید، سه ماه صبر کنید و همین تجربه را به هنگام نوروز انجام دهید. یکی دو روز بعد بنشینید و بنویسید که در سال آینده چه می‌خواهید بکنید. نگاه‌ای هم به آن‌چه امروز نوشته‌اید بکنید که خیر این دنیا به برنامه‌ریزی برای آینده است و فیدبک‌گیری از گذشته.

حالا این‌ها به کنار … ۲۰۱۱ -چه خوب، چه بد و چه مخلوط و چه در هم- به زودی تمام می‌شود/شده است و می‌رود پی کارش. سال ۲۰۱۲تان پیشاپیش مبارک!

استیو جابز

استیو جابز امروز مرد. از خبرش ناراحت شدم. سال‌هاست به اسم می‌شناسم‌اش و شش سال‌ای می‌شود مشتری‌ی محصولات‌اش هستم. در بیش‌تر مواقع از محصولات‌اش خیلی راضی بوده‌ام و هویت‌ام -گیریم بخش کوچک‌ای از آن- به اپل و بنیان‌گذارش تنیده است.

استیو جابز شخصیت‌ای کاریزماتیک بود. یکی از به‌ترین سخنرانان‌ای بود که تاکنون دیده‌ام و یکی دو نکته نیز از او یاد گرفته‌ام. نمی‌دانم تاثیر مرگ‌اش چه خواهد بود، اما می‌ترسم نبود زیبایی‌شناسی‌ی اندکی نخبه‌گرایانه‌-هیپستروار او باعث کندشدن هر چند موقت پیش‌رفت آن‌چه با کامپیوتر و دیگر گجت‌های مربوط می‌توان انجام داد بشود (با این‌که می‌دانم نقش او بیش‌تر یک آیکون بوده است تا طراح یا چیزی مشابه به آن).

زلزله نیپون

الف) زلزله‌ی ژاپن مهیب بود. دیدن تصاویر سونامی، تجربه‌ای سورآل و دهشت‌بار است. چنین کم‌خسارت‌بودگی‌ی زلزله بر ژاپن -با وجود عظمت زلزله- ستایش‌شدنی است. و خواب غفلت ایرانیان و چشم‌پوشی‌ی دولت‌مردان بر زلزله‌ی مهیب تهران نکوهیدنی است.

ب) سندای زلزله‌زده را دوست می‌دارم. دلیل دوست‌داشتن‌ام چند چیز است. یک این‌که در اولین تجربه‌ی سفرم در بزرگ‌سالی به این شهر رفتم و چند روز آن‌جا بودم. دیگر این‌که اولین کنفرانس درست و درمان زندگی‌ام در آن شهر بود (کنفرانس  IROS در سال ۲۰۰۴). دیگر این‌که خود شهر نیز دوست داشتنی است: هم طبیعت به غایت زیبایی دارد و هم شهریت‌اش سرگرم‌کننده است. یکی از صحنه‌هایی که اینک یادم می‌آید این است که در خیابان‌ِ سبزِ شیب‌داری به سوی معبدی پیاده می‌رفتم و سخنرانی‌ام را از حفظ برای خود مرو می‌کردم و مروور می‌کردم و مرور می‌کردم. امیدوارم زلزله آسیب چندان‌ای به آن شهر زیبا نزده باشد.

پرسش‌ای مهم از خوانندگان ضدخاطرات

خوانندگان محترم ضدخاطرات،

سلام!

سولوژن است که با شما صحبت می‌کند. سوال‌ای برای‌ام پیش آمده است که دوست دارم با همه‌ی شما مطرح کنم. می‌خواهم بدانم دلیل اینکه دیگر این روزها کامنت نمیگذارید چیست؟

یکی از دلایل‌ای که سولوژن وبلاگ می‌نویسد این است که در بیش‌تر مواقع خواندن کامنت‌های شما خوش‌حال‌اش می‌کند. این‌که ببیند کامنت جدیدی دارد هیجان‌زده‌اش می‌کند و می‌توانم به‌تان اطمینان دهم که روزی چندین و چند بار به امید کامنت‌ای جدید وبلاگ‌اش را چک می‌کند.

شاید بتوان دلیل این موضوع را بدین‌گونه توضیح داد: وبلاگ‌نوشتن برای سولوژن و احتمالا خیلی‌های دیگر بستری برای معاشرت اجتماعی است. معاشرت البته قرار نیست محدود به وبلاگ و اصولا فضاهای اجتماعی شود، اما چه بخواهیم و چه نخواهیم فعلا بخش قابل توجه‌ای از معاشرین او اینترنتی هستند. گفت‌وگوی وبلاگی، نامه‌ی احتمالی‌ای که با یکی از شما رد و بدل می‌شود و پیام‌گذاشتن بر صفحه‌ی فیس‌بوک دوستان‌اش جزو این شیوه‌های مجازی -ولی مهم- معاشرت هستند.

اگر این‌ها را حذف کنیم تا جایی که می‌دانم معاشرت‌های روزانه‌ی رو در رو هم‌چنان باقی می‌مانند اما واقعیت این است که در وضعیت فعلی‌ی زندگی‌اش حجم شبکه‌ی اجتماعی‌ی قابل دست‌رس‌ِ مستقیم‌ سولوژن کم‌تر از مطلوب‌ است.

توضیح دلایل این وضع وقت زیادی می‌گیرد و حتی مطمئن نیستم ایده‌ی خوبی باشد که درباره‌شان با جزییات در این فضای عمومی توضیح دهم. اما از عوامل موثر می‌توان به فارغ‌التحصیل‌شدن‌ها، مهاجرت به شهرهای دیگر، تغییرات قابل و غیرقابل اجتناب در دوستی‌ها،  اختلاف سلیقه و نوع تفریح با درصد قابل توجه‌ای از آدمیان و هم‌چنان تفاوت سن اشاره کرد (بامزه است، اما بخش قابل توجه‌ای از اطرافیان سولوژن کسان‌ای هستند که در زمان‌ای که او خواندن و نوشتن بلد بود و قطار کتاب‌خوانی‌اش نفیرکشان به پیش می‌رفت هنوز به دنیا نیامده بودند. و البته این را سر تحقیر نمی‌گویم. به هر حال هر کس‌ای یک زمان‌ای به دنیا آمده است. اما از طرفی این اختلاف سن گاهی معاشرت را سخت می‌کند).

اثر کاهش ناگهانی‌ی معاشرت وبلاگی چون جداشدن از بخش‌ای از شبکه‌ی اجتماعی‌ی فرد است. واکنش او به این تغییر یا می‌تواند تلاش مضاعف برای اتصال دوباره به شبکه باشد یا تلاش برای اتصال به گروهِ اجتماعی‌ی جدید. در هر حال، تغییر در اندازه‌ی شبکه‌ی اجتماعی رخ می‌دهد و این تغییر برای انسان که موجودی به شدت اجتماعی است -حتی اگر چون سولوژن موجودی نسبتا درون‌گرا باشد- دردناک است.

ابتدا می‌خواهم نشان دهم که این تغییری که از آن حرف می‌زنم واقعی است. برای این کار تعداد میانگین کامنت‌های هر پست را برای چند ماه نمونه (ژانویه، می و آگوست) در چهار سال اخیر سنجیدم . تعداد متوسط کامنت‌ها در سال ۲۰۰۷ تا ۲۰۰۹ بین ۱۲ تا ۱۳ کامنت برای هر پست بود، اما در سال ۲۰۱۰ این مقدار به نصف، یعنی عدد ۶، کاهش می‌یابد. کم‌کامنتی در ماه آگوست امسال به شدیدترین وضع خود رسید به طوری که میانگین کامنت‌ها حدود دو و نیم کامنت بر پست بوده  است. احتمالا همین هم سولوژن را شاکی کرده، وادار به نوشتن این پست کرده است. جزییات را در شکل ببینید.

در ضمن برای ارزیابی‌ی به‌تر وضع، میانگین نوشته‌های این چند سال را هم حساب کرده‌ام. تعداد نوشته‌های امسال به وضوح کم‌تر شده است. مثلا در سال ۲۰۰۷ ضدخاطرات حدود ۱۵ پست بر ماه داشته است که این عدد به ۷ پست در ماه در سال ۲۰۱۰ تقلیل یافته است. اما این روند کاهشی در سال‌های پیشین هم وجود داشته است اما تاثیری بر تعداد کامنت‌های متوسط نداشته. مثلا در سال ۲۰۰۹ تعداد متوسط پست‌ها در ماه عدد ۸ بوده است (تنها اندکی بیش از ۲۰۱۰) اما تعداد کامنت‌های هر پست به طور متوسط ۱۳ بوده است که رکورد-دار است.

بی‌تردید یکی از عامل‌های این تغییر فیلترشدن این وبلاگ است. خیلی‌ها احتمالا دیگر این وبلاگ را نمی‌خوانند. بعضی‌ها هم از طریق خوراکخوان اینجا را دنبال می‌کنند. اما برای کسان‌ای که پشت فیلتر هستند به احتمال زیادْ خواندن این وبلاگ آسان‌تر از نوشتن در آن است. همین عامل ممکن است بتواند کاهش کامنت‌ها را تا حد خوبی توضیح دهد.

اینک شما می‌توانید به کمک‌ام بیاید. می‌خواهم بدانم آیا از نظرتان دلیل دیگری هم برای کاهش کامنت‌ها و اصولا بی‌جان‌شدن ضدخاطرات وجود دارد؟ مثلا آیا فکر می‌کنید نوشته‌های این وبلاگ دیگر کامنت‌طلب نیستند؟ (چون مثلا خیلی شخصی‌اند یا چندان بحث برانگیز و جنجالی نیستند) یا این‌که به نظرتان ضدخاطرات کلا خیلی لوس شده است و نوشته‌های‌اش نه تنها کامنت‌طلب نیست که حتی نخواندنی است.

اگر لطف کنید و نظرتان را به‌ام بگویید خیلی خوب است. می‌خواهم ارزیابی‌ای از ضدخاطرات داشته باشم. اگر نمی‌توانید کامنت بگذارید (مثلا به خاطر فیلتر) یا حتی ترجیح می‌دهید کامنت نگذارید (مثلا چون می‌خواهید مهره‌ی مار به‌ام بدهید و دوست ندارید این کار را به صورت عمومی بکنید) برای‌ام نامه بنویسید. آدرس‌ام هم sologen ات سولوژن دات نت است. اگر در کامنت یا نامه‌تان بگویید چند وقت است که ضدخاطرات را می‌خوانید حتی به‌تر است. بیش‌تر و مفصل‌تر بنویسید، بیش‌تر خوش‌حال می‌شوم – حتی اگر خواندن‌اش تلخ باشد. ضدخاطرات با این‌که برای‌ام عزیز است، اما چون سنگ سخت و چون دیوار گذرناپذیر نیست. هم من تغییر می‌کنم، هم ضدخاطرات اگر لازم باشد تغییر می‌کند و اگر نشد، کنارش می‌زنم و طرحی نو در می‌افکنم.

تکمیلی: به درخواست CADCAM، این هم نمودار ویزیوتورهای وبلاگ مطابق آمار Webalizer.

اسپانیا: چنگالی که ای کاش چاقو بود

بازی اسپانیا-پاراگوئه جالب‌تر از آن بود که گمان می‌بردم. اسپانیا وسط زمین را خیلی خوب اداره می‌کند و خط دفاع‌اش گویا از نیمه‌ی زمین حریف مقابل شروع می‌شود و البته همیشه بازی‌شان رو به جلوست. اسپانیایی‌ها شاید چون برزیلی‌ها(ره) تکنیکی نباشند، اما به اندازه‌ی کافی خوب هستند که از دیدن بازی با توپ‌شان لذت ببری. پاس‌های کوتاه و مثلث‌ساختن‌های‌شان هم قشنگ است.

اما متاسفانه اسپانیایی‌ها برندگی‌ی لازم را ندارند؛ طرف مقابل را کم‌تر سورپریز می‌کنند؛ پاس عمقی کم می‌دهند؛ روی دروازه هجوم نمی‌آورند؛ خلاصه جان آدم را در می‌آورند تا یک گل بزنند. گل هم می‌زنند، اتفاقی گل می‌شود: شوت اول به تیر می‌خورد، بر می‌گردد و می‌افتد جلوی بازیکن اسپانیا (ویا) و او هم شوت می‌کند و می‌خورد دوباره به تیر دروازه. حالا شانس می‌آورند به جای این‌که این‌وری کمانه کند، آن‌وری کمانه می‌کند و گل می‌شود (و کلی آدم را شکرگزار می‌کند).

در بازی‌ی امروز دفاع اسپانیا یکی دو بار سوتی داد، اما خیلی به‌تر از دفاع آرژانتین عمل کرد. دروازه‌بان‌شان، کاسیاس، هم خیلی خوب است. مشکل‌شان تنها این است که گل نمی‌زنند لامصب‌ها!

البته نباید ناگفته گذاشت که پاراگوئه هم خوب بازی کرد، اما چون بنده علاقه‌ی ویژهای به آن تیم ندارم مرثیه‌خوانی برای باخت تیم‌شان را می‌گذارد به عهده‌ی دیگران و فقط به این اشاره می‌کنم که یکی برود دل «کاردوزوی» جوان که پنالتی را خراب کرد شاد کند این نصفه شبی! در ضمن دروازه‌بان‌شان هم خوب بود.

بی‌خطربودن اسپانیا و کم‌گل‌زدن‌اش بدجوری مرا نگرانِ بازی‌شان با آلمان می‌کند. بازی‌شان به نظرم زیباتر از بازی‌ی آلمان‌هاست، اما بعید می‌دانم بتوانند به راحتی از سد آلمان بگذرند (ما که دعا می‌کنیم، شما هم لطف کرده یک فوتی بکنید). مثلا اسپانیایی‌ها در ۵ بازی، ۶ گل زده‌اند که ۵تای‌اش هم از دیوید ویا بوده. یعنی دیوید ویا را کنترل کنید و آن وقت معلوم نیست اسپانیایی‌ها چطوری گل می‌زنند. در همین تعداد بازی آلمان‌ها ۱۳ گل زده‌اند و ۸ تا از این گل‌ها بین دو بازی‌کن (کلوزه و مولر) به طور مساوی تقسیم شده است.

با این وجود شاید جالب توجه باشد که اسپانیایی‌ها ٪۲۵ بیش‌تر پاس‌کاری کرده‌اند. حالا این مزیت‌شان کمکی خواهد کرد یا نه را به زودی می‌بینیم. من در بازی بعدی طرف‌دار اسپانیا خواهم بود.

حالا البته همه‌ی این‌ها حرف است: مهم این است که کدام تیم ایمان قوی‌تری داشته باشد و خدای‌شان قوی‌تر باشد. متاسفانه خدای هر دو تیم کم و بیش یک‌سان است و اختلاف بیش‌تر به این باز می‌گردد که اسپانیایی‌های مذهبی بیش‌تر کاتولیک‌اند اما در آلمان میزان کاتولیک و پروتستان‌ها تقریبا یک‌سان است. پس اگر آلمان برد می‌فهمیم حق با پروتستان‌هاست و اگر نه که تکلیف روشن است – باشد که حق از باطل جدا شود [آمارها را از صفحه‌ی اسپانیا و آلمان ویکی‌پدیا برداشته‌ام].

مرثیه‌ای برای برزیل و آرژانتین

* جام جهانی بدون برزیل و آرژانتین، جام جهانی‌ای درجه دو است. جام جهانی‌ای که یک پای فینال اروگوئه یا هلند باشد، عجب بی‌خاصیت است. [سینه بزنید و اشک بریزید.]

* من طرف‌دار برزیل‌ام. از سال ۱۹۹۴ تاکنون. تا پریروز شرط‌بندی روی برزیل مسخره می‌نمود: «تیم‌ای که به این خوبی به پیش می‌رود که طرف‌داری ندارد» – خیلی‌ها چنین به‌ام گفتند. دی‌روز اما برزیل پیش از هلند به خودش باخت. دی‌روز همه‌اش غم‌گین بودم.

* آرژانتین رقیب همیشگی‌ی برزیل بوده است، در نتیجه نمی‌توانم طرف‌دارش باشم. اما همیشه برای‌ام احترام خاص‌ای داشته است. تیم‌ایست که قشنگ بازی می‌کند، خوب نتیجه می‌گیرد و اگر طرف‌دارش نیستم به این دلیل است که سالیان پیش سلول‌های مغزم در فلان موقع به جای بهمان موقع شلیک کرده‌اند و شده‌ام طرف‌دار برزیل و نه آرژانتین.

* بازی‌ی دی‌روز برزیل تاسف‌آور بود، اما بازی‌ی امروز آرژانتین گریه‌دار بود. دیدن باخت رقت‌آور چنین تیم‌ای اشک هر هوادار و علاقه‌مندی را در می‌آورد [من که های‌های گریستم!]. آرژانتین توپ را در دست داشت، اما نتوانست روزنه‌ای در تیم آلمان بیابد. و از طرف دیگر دفاع‌اش چون پنیر هلندی‌ای پر سوراخ و قاچ‌پذیر بود.

* نباید منکر بازی‌ی خوب آلمان بود. بازی‌های پیشین آلمان در این جام را ندیده بودم، اما این بازی‌اش خیلی قشنگ‌تر از آلمان معمول بود. ضدحمله‌های‌اش قشنگ بود و از طرف دیگر کل تیم به خوبی دفاع می‌کرد. اما هم‌چنان بازی‌ی آلمان مورد پسند من نیست. خیلی خطکشی‌شده‌تر از آن است که دوست‌اش داشته باشم. و جدا از آن بعید می‌دانم اگر دفاع آرژانتین چون تیم‌ای درجه دو بازی نمی‌کرد آلمان‌ها می‌توانستند به این سادگی گل بزند. یک نگاه‌ای به گل‌های آلمان بیندازید: کدام‌شان نتیجه‌ی اشتباه مهلک خط دفاع نبود؟ چهار-هیچ؟! نه، چنین بردی که هیچ، حتی برد حق آلمان نبود. [اما با این وجود به طرف‌داران آلمان تبریک می‌گم: رامین، آزاد، محمد و …!]

* چرا برزیل باخت؟ هلند تیم درجه یک‌ای نبود؛ برزیل درجه دو بازی کرد. هنوز در عجب‌ام چگونه تیم‌ای می‌تواند این‌چنین در نیمه‌ی دوم روحیه ببازد و مستاصل بازی کند.

* الان گویا تنها روزنه‌ی امیدمان برای فوتبال زیبا دیدنْ اسپانیاست. اما آخر اسپانیا … !

* نباید غصه‌دار و غم‌گین بود! آن‌ها دنبال توپ می‌دوند، فیش حقوق‌شان چندین صفر بیش‌تر از فیش حقوق من و شما دارد، هزاران هزار عاشق در این ور و آن ور دنیا برای‌شان سینه چاک می‌کنند [باور ندارید؟! یک جست‌وجو بکنید در همین گوگل]، آن‌وقت من این گوشه‌ی دنیا حرص و جوش بخورم و ناراحت شوم؟ گور بابای همه‌شان کرده!، برویم به دردِ زندگی‌ی خودمان برسیم. تازه می‌توانیم به آیه‌ای که از طرف لرد شارلون نازل شده هم گوشِ جان فرادهیم و شاد باشیم.

امریکا – غنا

از نیمه به بعد بازی را دیدم. طرف‌دار جدی‌ی هیچ‌کدام از تیم‌ها نبوده‌ام و نیستم. امریکا به نظرم به‌تر بازی کرد گرچه غنایی‌ها به مراتب حرفه‌ای‌تر به نظر می‌آمدند. امریکایی‌ها خیلی تلاش کردند ولی غنایی‌ها هم هوش‌مندانه بازی را می‌گرداندند.

آخرهای نیمه‌ی دوم بود که به نظرم آمد برد حق امریکاست، بعد دیدم که حیف است جام‌جهانی‌ای در قاره‌ای باشد و در مرحله‌ی یک چهارم نهایی‌اش هیچ نماینده‌ای از آن قاره نباشد حالا گیریم تیم به آب و آتش‌زده هم ببازد. از برد غنا خوش‌حال شدم.

تو روح حاج‌فیلتری و شرکا …

از نتایج جانبی‌ی نظرسنجی‌ی پیشین یکی این است که ملتفت بشویم ضدخاطرات چقدر شدید فیلتر شده است. تاکنون و تقریبا پس از گذشت ۳۶ ساعت از شروع نظرسنجی، تنها ۲۱ رای به صندوق‌ها(!) انداخته شده است. این در مقایسه با ۲۰۰-۳۰۰ رای‌ نظرسنجی‌های پیشین -که اگر فرض کنیم نصف‌شان از ایران بوده باشند، می‌شود چیزی حدود ۱۰۰-۱۵۰ رای‌دهنده از ایران- خطوط عصبی‌مان را قلقک می‌دهد و بخش خفته‌ی ادعیه‌ی مغزمان را بیدار کرده، به سوی روح حاج فیلتری و برادران سیگنال جان‌افروز و «جان‌گوز» می‌فرستد.

به خدای اینترنت رستگار شدم

گویا اینجا فیلتر شده است. فیلتر نمی‌شد عجیب بود. با این‌که سعی کرده بودم تا چیزی ننویسم که به قبای کس‌ای بربخورد، اما از کسان‌ای که شنیدن «بالای چشم‌ات ابروست» را نیز برنمی‌تابند جز این چه انتظاری می‌رود؟

فیلترشدن این‌جا تاسف‌برانگیز است چون دست‌کم تعداد زیادی از خواننده‌های‌ام را از دست می‌دهم. اعتراف می‌کنم که تعداد قابل توجه خواننده‌های این وبلاگ برای‌ام مهم‌ است که اگر نبود پا می‌شدم و می‌رفتم وبلاگ جدیدی راه می‌انداختم و با خیال راحت -و نه این‌طور کج‌دار و مریز- نظر صریح‌ام را نسبت به خیلی چیزها از جمله جامعه و سیاست و آدم‌های اطراف‌ام بیان می‌کردم. در واقع من در مصالحه‌ای ناخواسته‌ام: صریح بنویسم و خوانده نشوم یا این‌که حرف‌ام را در لفافه بپیچم و خوانده شوم.

تصورکردنی‌ست که این مصالحه چندان آسان نیست. ماه‌هاست به تعطیل‌کردن این‌جا فکر می‌کنم چون به نظرم سولوژن این وبلاگ نسخه‌ی آب‌رفته‌ی سولوژن واقعی است. به قول بعضی از سیاست‌مداران، گزینه‌ی تعطیلی‌ی این‌جا -حتی موقت- مدت‌هاست روی میز است. اما حالا که این‌جا فیلتر شده است، گزینه‌ی تعطیلی را تا اطلاع ثانوی در کشوی میزمان زیر تعداد زیادی نوشته قایم می‌کنیم تا لج ممیزباشی در بیاید.

حالا که این‌جا فیلترشده چه می‌توان کرد؟

به‌ترین کار مشترک RSS این‌جا شدن است و خواندن‌اش از طریق Google Reader یا ابزارهای مشابه. آدرس خوراک ضدخاطرات این است. مشترک‌اش بشوید و کار خود را آسان‌تر کنید.

راه دیگری انتشار روی آدرس جدید است که البته فعلا در اولویت‌ام نیست. باید ببینم آیا خوانندگان دایم‌ام به مشکل جدی برمی‌خورند یا نه.

ای خواننده‌های همیشگی‌ی ضدخاطرات! حال شما بگویید خواندن این‌جا چقدر برای‌تان سخت است یا این‌که ابزار فیلترشکن مرغوب به اندازه‌ی کافی دارید و به مشکل‌ای بر نمی‌خورید؟

آرزوهای نوروزی سولوژن برای خوانندگان ضدخاطرات

سال نوی همه‌ی خوانندگان وبلاگ و دوستانِ عزیزی که این وبلاگ را می‌خوانند شاد و مبارک! تلاش برای تبریک جداگانه به تک‌تک دوستان و خوانندگان غیرممکن نباشد، طاقت‌فرساست. ای‌میل‌های با مخاطبین صدنفره نیز خوش‌آیند من یکی نیستند. به جای‌اش ترجیح می‌دهم همین‌جا به همه تبریک بگویم و برای‌شان سالِ خوش‌ای آرزو کنم. به طور خاص امیدوارم که در سال جدید:
۱) سلامت باشید.
۲) شاد باشید.
۳) دم‌تان سه چهارک باشد.
۴) دماغ‌تان چاق باشد.
۵) فیلم ببینید و زیاد کتاب بخوانید.
۶) آن‌قدر ورزش کنید تا بتوانید نیمه‌ماراتن را در یک ساعت و نیم بدوید.
۷) اعتیادتان به وبلاگ‌خوانی و فیس‌بوک‌چرخی و مرتب ای‌میل چک کردن کم‌تر شده، به جای‌اش معتاد شعر و زن [مرد] و شراب و ضدخاطرات شوید (یا شاید هم فقط زن و ضدخاطرات).
۸) دوست واقعی را از آشنای بدِ سودجوی منفعت‌طلب سریع تشخیص دهید.
۹) اگر تنهایید، دوستان‌تان خوب‌تان زیاد شوند.
۱۰) اگر پشت کنکوری هستید، کنکور قبول شوید. اگر دانش‌جویید، فارغ‌التحصیل شوید. اگر منتظر پذیرش هستید، پذیرش بگیرید و ویزای پشت‌اش.
۱۱) اگر منتظر دخترِ هم‌راه زندگی‌تان هستید، دختر عاقل خوش‌گلِ باوقارِ باسواد ظاهرنبینی گیرتان بیاید.
۱۲) اگر منتظر شاهزاده‌ای بر اسبِ سفیدید، یک پسر پول‌دار باشعور بی.ام.و.-سوارِ فمینیست گیرتان بیاید.
۱۳) اگر ایش، پیش. اگر پیش، ایش!
۱۴) اگر به خلقت اعتقاد دارید، نور بر شما بتابد!
۱۵) اگر دنبال کار هستید، کار گیرتان بیاید. اگر کار دارید،‌ اضافه حقوق بگیرید.
۱۶) اگر از قشر احمقیونِ مردم‌آزار متقلب هستید، خداوند ذره‌ای شعور در مغزتان بکارد و اندکی وجدان. بقیه‌اش خود به خود حل می‌شود.
۱۷) اگر سانسورچی و فیلترچی هستید، آن‌قدر همه چیز را بپوشانید تا در نهایت صبح‌ای بیدار شوید و اسم زن و بچه‌تان را نیز از یاد برده باشید.
۱۸) اگر به ملت ظلم کرده‌اید و زده‌اید و کشته‌اید و تجاوز کرده‌اید، یک شب خواب راحت بدون کابوس نداشته باشید.
۱۹) اگر دیکتاتورید، از تخت قدرت به خاک ذلت کشیده شود.
۲۰) اگر مظلومید، «ببینید این‌جا یک دیکتاتور روی تخت نشسته!».

مستر ساعتی

آقای ساعتی
آقای ساعتی، معلم زبان دبیرستان علامه‌حلی، امروز پنج‌شنبه از دنیا رفت. او یکی از معلم‌هایی بود که خیلی‌ها -و شاید هم همه- دوست‌اش می‌داشتند. کلاس‌های‌اش همیشه سرگرم‌کننده بود و اخلاق‌اش نَرم و دوست‌داشتنی. نکته‌ی بامزه درباره‌ی او این بود که هیچ‌وقت جلوی ما فارسی سخن نمی‌گفت و من اصلا نمی‌دانم گویش فارسی‌اش چگونه بود.
یادش گرامی!

تکمیلی: شاگردهای‌اش در این وبلاگ یادنامه‌ای می‌نگارند.

تکمیلی‌تر:‌ پویان خیلی به‌تر از منْ، حرف من و خیلی‌های دیگر را زده است. نوشته‌ی «سهم بزرگ آدم‌های کمیاب» را بخوانید. «… بعد از مستر ساعتی باید در دنیایی زندگی کنیم که در آن متانت و آرامش و امنیّت و درنگ کمیاب‌تر شده.»

احسان فتاحیان را اعدام نکنید!

خوانده‌ها حاکی است «احسان فتاحیان» قرار است فردا (۱۱ نوامبر، چهارشنبه) اعدام شود. گویا دلیل دست‌گیری او (و دیگران‌ای چون حبیب‌الله لطیفی و شرکو معارف‌ (؟) که آن‌ها نیز به اعدام محکوم‌اند)‌ به خاطر ترورهایی است که تابستان پارسال در کردستان ایران رخ داده. در ابتدا او بدون حضور وکیل به ۱۰ سال زندان محکوم شده بود، ولی در تجدیدنظر به اعدام محکوم شده است. دلیل حکم اعدام‌اش، «محاربه با خدا» عنوان شده است.

از نظر من قتل هر انسان‌ای محکوم است. چه قتل طی فعالیت تروریستی‌ی گروهک مسلحِ کرد انجام شود و چه توسط حکومت‌ای به عنوان مقابله با دشمنان خداوند. نمی‌خواهم وارد جزییات بشوم، اما می‌خواهم بگویم که اگر با اعدام احسان فتاحیان و دیگران مخالفت می‌کنم به این خاطر نیست که رفتارشان را تایید می‌کنم،‌ اصلا و ابدا!، بلکه به این دلیل است که مجازات اعدام را آن هم با این شرایط غیرانسانی می‌دانم:‌ نمی‌توان به دادگاه‌ای که بدون وکیل برگزار شده است و متهم‌اش را شکنجه می‌کند اطمینان داشت، و اگر هم بتوان از این دو نکته‌ی مهم چشم‌پوشی کرد، باز قتل یک انسان در حوزه‌ی اختیارات هیچ فرد یا سازمان‌ای نیست.

احسان قرار است فردا، ۱۱ نوامبر، اعدام شود. لطف می‌کنید اگر (۱) به توصیه‌های عفو بین‌الملل عمل کنید و برای آیت‌الله لاریجانی نامه بفرستید و هم‌چنین (۲) این تومار را امضا کنید.

ممکن است هیچ‌کدام از این کارها فایده‌ای نداشته باشد و او در نهایت اعدام شود – همان‌طور که خیلی‌های دیگر اعدام شدند. اما برای یک لحظه تصور کنید که شما نیم ساعت وقت گذاشته‌اید و احسان ده درصد شانس زنده‌ماندن یافته است. حال تصمیم بگیرید چه خواهید کرد!

گزارش عفو بین‌الملل و توصیه‌های‌اش

تومار اعتراض به اعدام احسان فتاحیان خطاب به دبیر سازمان ملل

قالب تازه

 

چند روز پیش نابخردی به وبلاگ ضدخاطرات حمله کرد و صفحه‌ی اول‌اش را با نوشته‌ی نژادپرستانه‌/کورمذهبانه‌ای تغییر داد.

به نظر می‌آید آن نابخرد از قدیمی‌بودن نرم‌افزار مدیریت وبلاگ‌ام سود جسته بود تا نیت شوم خود را عملی کند. به همین خاطر تصمیم گرفتم تا نرم‌افزار مدیریت وبلاگ را به روز کنم و برای تنوع هم که شده قالب آن را عوض کنم. امیدوارم از آن خوش‌تان بیاید. در ضمن تا یادم نرفته بگویم اگر در کارکردن با آن مشکل‌ای دارید، به‌ام بگویید (اگر ایرادی می‌بینید، می‌توانید لطف کنید و بگویید از چه مرورگری استفاده می‌کنید؟).

با تشکر از رامین عزیز برای راه‌نمایی‌های‌اش و لرد شارلون بزرگ‌وار برای اعلام آمادگی برای جهاد!

جان نمی‌دهم تا تو ناسزا بگویی: خطابه‌ای به همه‌ی دختران بی‌ادب و پسران دهن‌لق

[پیش از هر چیزی از لحن اندکی تند این نوشته عذرخواهی می‌کنم. این نوشته مخاطب عام ندارد.]

طرف از ناکجاآباد آمده و شروع کرده به توهین به دیگر کامنت‌گذاران؛ حالا هم که من کامنت‌اش را پاک کرده‌ام شاکی شده است و هذیان می‌گوید.

به نظرم خیلی خوب است که این نکته‌ی بدیهی را همین الان بلند برای خوانندگان گذری و ماموران مزدورشده‌ی خوانندگان گذری و غیره و غیره اعلام کنم (۱):

من برای هر گونه بحث‌ای احترام قایل‌ام، اما فرم بحث هم برای‌ام مهم است. حرف‌های‌تان صد در صد هم درست باشد، یا اصلا با من هم‌عقیده باشید، اما در کامنت‌تان یک کلمه‌ی توهین‌برانگیز وجود داشته باشد شانس حذف کامنت‌تان زیاد می‌شود. اگر این ناسزا به من باشد، شانس حذف کامنت‌تان ده برابر می‌شود. اگر ناسزا به یکی از خواننده‌های دیگر این وبلاگ باشد، شانس حذف کامنت‌تان صد برابر می‌شود (۲).

نکته‌ی کم‌تر بدیهی هم این‌که من اصلا اعتقاد بی قید و شرطی به «جان می‌دهم تا توی غریبه حرف‌ات را بزنی» ندارم.
اول این‌که جان من و عزیزان‌ام به طور خاص مهم‌تر از بخارهای مغزی‌ی آدم‌های پریشان احوال است؛ دوم هم این‌که زیر پا گذاشتن دموکراسی و نادیده‌گرفتن شامورتی‌بازی‌های که با فریاد «ای هوار! دموکراسی نقض شد!» هم‌راه است جزو تابوهای خیلی بزرگ زندگی‌ام نیست. حالا یک زمان به این بحث دموکراسی و آزادی‌ی بیان باز خواهیم گشت، اما فعلا بدانیم که از نظرم آزادی‌ی بیان و عقیده با این‌که بسیار باارزش است، اما وقتی به متا-تابویی سرکوب‌گر تبدیل شد دیگر خیلی هم بدیهی نیست هم‌چنان نام‌اش آزادی‌ی بیان باشد. حتی اگر اصرار بورزیم که بیان‌کردن همیشه و در همه‌ی حالت‌ها و صورت‌های‌اش نمودی از اصل کلی‌ی آزادی‌ی بیان است دیگر از نظرم بدیهی نیست که در هر شرایطی احترام به آزادی‌ی بیان دیگران دستور اخلاقی/مدنی‌ی باارزش و مقدسی محسوب شود. اگر شمای نوعی آرام و شمرده حرف می‌زنید ولی من بلند بلند سرتان داد می‌زنم و به ناسزای‌تان می‌گیرم، از محدوده‌ی آزادی‌ی بیان یا دست‌کم از محدوده‌ی «تو جان بده تا من حرف بزنم!» من یکی که دیگر خارج شده‌اید (۳).

امیدوارم یکی دو پاراگراف پیشین دیدگاه مرا نسبت به کامنت‌های‌ام مشخص کند: از دریافت کامنت‌های محترمانه خوش‌نود می‌شود، از خواندن کامنت‌های هوش‌مندانه لذت می‌برم و کامنت‌های غیرمحترمانه را هم به احتمال زیاد پاک خواهم کرد. و در نهایت یک نکته را فراموش نکنید: تعهد اصلی‌ی من به خودم است نه به دیگران!

(۱): و نه برای خوانندگان قدیمی‌ی این‌جا و کامنت‌گذاران عزیزم که خود شیوه‌ی مرا خوب می‌دانند.

(۲): اگر توهین به کسانی باشد که از آن‌ها خوش‌ام نمی‌آید (مثلا رییس جمهور ایران یا امریکا و …)‌ تا وقتی احساس نکنم ممکن است از نظر سیاسی برای کس‌ای خطری ایجاد شود هیچ مشکل‌ای ندارد.

(۳): پیش‌ترها بامدادی درباره‌ی خشونت کلامی نوشته بود. خواندن نوشته او خالی از لطف نیست.

رای‌گیری – روز آغاز

می‌خواهم اگر دست دهد از این پس گاهی نظرسنجی‌های غیرکامنتی‌ای هم انجام دهم. هنوز نمی‌دانم به‌ترین ابزار برای چنان کاری چیست، در نتیجه اگر پیش‌نهادی دارید دریغ نکنید.

در ضمن لطفا در اولین نظرسنجی‌ی من هم شرکت کنید. در این نظرسنجی باید یکی از گزینه‌ها را به طور تصادفی انتخاب کنید. هیچ‌کدام از گزینه‌ها مزیتی بر دیگری ندارند، پس هیچ‌کدام را بر دیگری ترجیح ندهید!
(لطفا پیش از رای‌دادن نتایج رای‌گیری را نگاه نکنید.)

{democracy:2}

کتایون

کتایون عزیز،

نه این‌که نوشتن در ضدخاطرات اهمیت‌ای جهان‌شمول داشته باشد و چیزی که در این‌جا به زبان آید برتری‌ی ذاتی‌ای بر شیوه‌های دیگر بیانی پیدا کند، نه!، اما بیان بعضی حرف‌ها در ضدخاطرات برای‌ی من -و فقط من- گاهی (مثل این‌بار) اهمیت‌ای پیدا می‌کند که به نظرم می‌آید آن را در این لحظات خاص برترین راه بیانی‌ام می‌کند.

همه‌ی این مقدمه‌ها و توضیح‌ها را نوشتم تا بگویم:
امسال والاتر از آن‌ای شدی که همیشه بوده‌ای. نه فقط به این دلیل که به سنِ اسطوره‌ای رسیده‌ای که مردمان آن را اوج زنانگی‌ی یک زن می‌دانند، هم این و هم به این خاطر که امسال سرد و گرم‌ای را چشیدی که تو را پخته‌تر و داناتر از همیشه کرده است. تولدت مبارک، سال‌های در پیش‌روی‌ات شادان‌تر و زندگی‌ات رنگین‌ و پر امید!