پارسی شکر است، انگلیسی قفسه مربا

۱)‌ این نوشته سفارشی است. البته نه از آن نوع سفارشی‌هایی که زر و سیم (یا مس و یا حتی تومان) می‌دهند و صفحه‌ی سیاه‌شده تحویل می‌گیرند. اصلا و ابتدا! و حتی نه از آن مدل‌ها که می‌گویند «سولوژن جان! قربان شکل ماه‌ات بروم. می‌شه واس ما درباره چی‌چی دو کلوم بنویسی؟» و من هم بگویم «چون شما شمایید، به روی چشم‌ام». خیر. به والله ما این‌جور وبلاگ‌نویسی نیستیم جان شما.

۲) می‌پرسید پس چه؟ الساعه توضیح می‌دهم خدمت‌تان. اما اجازه بدهید بگویم موضوع اصلی‌ی این نوشته قرار است چه باشد. موضوع این نوشته این است که زبان پارسی (همان فارسی!) با وجود آن‌که شکر است، اما همان فقط شکر است. در مقابل زبان انگلیسی با وجود آن‌که شکر نیست، اما چون قفسه‌ی‌ پر از مرباست با ده‌ها طعم و مزه‌ی مختلف. هم‌چنین از نظر این بنده‌ی حقیر این نگرانی وجود دارد که شکرمان آب بیاندازد، آب‌قندی بیش از آن نماند.

۳)‌ پیش از آن‌که فریاد وامصیبتا سر دهید و شمشیر تیز از نیام برکشید اجازه دهید برگردیم به ماجرای پیشین و این‌که چه شد این پست را بنوشتیم. ماجرا برمی‌گردد به دو سه روز پیش که توییستخاره‌ای فرمودیم بدین محتوا:

«توییستخاره: آیا پیش از آن‌که ۲۰۱۲ تمام شود یک پست‌ای در ضدخاطرات بنویسم یا نه؟ تعداد فیوها/ری‌توییت‌‌های‌تان را می‌شمارم: زوج خوب، فرد بد.»(+)

ملت فیوها نمودند و ریتوییت‌ها کردند. نتیجه‌ی نهایی تا این لحظه که این متن را می‌نویسم فرد است، اما شوق ملت مرا به سر ذوق آورد و دور از انصاف دیدم لطف‌شان را بی‌پاسخ نهاده، پست‌ای در ضدخاطرات هوا نکنم. نتیجه این است که می‌بینید – گیریم تلاش‌ام برای آماده‌کردن‌اش پیش از پایان سال بی‌نتیجه بود. روز اول سال هم بد نیست، هست؟! ۲۰۱۳تان مبارک!

۴)‌ ایده‌ی این نوشته چند روز پیش در حین خواندن رمان Kafka on the Shore از Haruki Murakami به ذهن‌ام رسید (با تشکر از ن.ج. بابت کتاب). اصل کتاب به ژاپنی نوشته شده است ولی من ترجمه انگلیسی‌ی آن را می‌خواندم. طبیعتا نمی‌توانم درباره‌ی دقت ترجمه نظری بدهم، اما متن انگلیسی‌ی آن -تا جایی که سواد من قد می‌دهد- بسیار روان و خوش‌خوان است. در حین خواندن کتاب دو چیز توجه‌ام را جلب کرد.
یک این‌که بعضی جمله‌ها چقدر شیوا، خلاصه و زیبایند. و مهم‌تر و عجیب‌تر این‌که نتیجه‌ی تلاشک‌های من برای ترجمه‌شان به پارسی جمله‌هایی طولانی و نه چندان دل‌چسب بود.
دو این‌که گه‌گاه پیش می‌آمد که معنای واژه‌ای را نمی‌دانستم و به دیکشنری رجوع می‌کردم. طبیعی است که چون انگلیسی زبان اول من نیست، معنای بعضی از واژه‌ها را به انگلیسی ندانم اما پس از خواندن توضیح‌شان بفهمم که معنای کلمه چیست و معادل‌اش در پارسی چه خواهد بود. غریب ولکن واژه‌هایی بودند که معادل‌ای در پارسی برای‌شان نمی‌شناختم و گویا تنها راه توصیف‌شان استفاده از عبارت‌ای چند واژه‌ای بود.

۵) خواننده‌ی هوشیار که شما باشید چند نکته را به رخ‌ام می‌کشید. ابتدا این‌که کار هر بز نیست خرمن کوفتن و ترجمه تکنیک‌هایی دارد و سوادی می‌خواهد و تجربه‌ای می‌طلبد که من از آن بی‌بهره یا دست‌کم کم‌بهره‌ام. علاوه بر این‌ها تلاش چند ثانیه‌ای (یا بگیریم یکی دو دقیقه‌ای من) برای ترجمه‌ی یک جمله خیلی کوتاه‌تر از زمان‌ایست که مترجم ادبی جدی برای جمله‌ای زیبا، ولی دشوار، صرف می‌کند. هکذا ممکن است مشکل نه از زبان پارسی که از شخص شخیص مترجم بوده باشد. حرف‌تان متین!
هم‌چنین این‌که من معادل پارسی‌ی واژه‌ای انگلیسی را ندانم ممکن است نشان از بی‌دقتی‌ی من و یا حتی کم‌سوادی‌ام باشد. چه بسا کس‌ای که مجموعه واژگان غنی‌تری داشته باشد صاف و ساده معنای واژه‌ی مورد نظر را در ایکی ثانیه بگذارد کف دست‌ام و پوزم را بزند. در تایید احتمال درستی‌ی این حرف باید بگویم که بله، واژگان پارسی‌ای که می‌دانم زیرمجموعه‌ای است از همه‌ی واژگان موجود و اتفاقا کم پیش نمی‌آید که وقتی متن‌ای قدیمی را می‌خوانم واژه‌ای برای‌ام نامفهوم باشد.
با همه‌ی این حرف‌ها، ادعایی دارم مناقشه‌برانگیز و بسیار مهم. شماره‌ی بعدی لطفا!

۶) ادعا می‌کنم هر چقدر هم که زبان پارسی پیشینه‌ی غنی‌ای داشته باشد و هر میزان واژه و اصطلاح غنی ولی زیرخاکی داشته باشیم، مجموعه واژگانی که ما پارسی‌زبان‌ها امروزه روز از آن بهره می‌بریم محدودتر از مجموعه‌ای است که یک انگلیسی‌زبان در این روزگار (یعنی اولین روز سال ۲۰۱۳) از آن استفاده می‌کند. و از آن بالاتر، گمان می‌برم این محدودیت نه تنها در سطح مجموعه واژگان و اصطلاحات که در سطح ساختارهای زبانی نیز وجود دارد.

۷) ادعاکردن صد البته که مفت است. مهم این است که آیا بتوان شاهدی تجربی هم برای این ادعا ارایه کرد. اما چه خیال کرده‌اید؟ مقاله‌ی علمی که نمی‌خوانید. این‌جا وبلاگ است، آن هم ضدخاطرات. یعنی حتی ادعای درست‌بودن «خاطرات»ام را هم ندارم چه برسد به ادعای درستی‌ی نظریات زبان‌شناسانه‌ام. اما از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان که قصدم گم‌راهی‌ی شما نیست – گیریم کمی شوخی و بازی با خواننده‌ها جای دوری نمی‌رود.

۸) یکی از آفت‌های وبلاگ‌نویسی، بالارفتن سن است. جدا از این‌که وقتی سن آدم بالا می‌رود، وقت سرخاراندن‌اش هم کم‌ و کم‌تر می‌شود (یک آفت!)، یک مشکل اساسی‌ی دیگری هم پیش می‌آید: هزار سال پیش که نوشتن این وبلاگ را آغاز کردم جوان‌ای خام بیش نبودم. الان جوان‌ای نیم‌پزم. یکی از تفاوت‌های جوان خام و نیم‌پز در این است که جوان خام هر نظری که به ذهن‌اش برسد بیان می‌کند، اما نسخه‌ی نیم‌پزش -مخصوصا مدل‌ای که سال‌ها در آکادمیا بوده باشد- به دنبال اثبات و شاهد تجربی و اعتبار آماری و فلان و بهمان است. چنین خصلت‌هایی برای آکادمیا بسیار پسندیده است، اما باعث می‌شود تا درست هنگامی که نطفه‌ی بسیاری از نوشته‌های وبلاگی بسته شد، فرآیند سقطشان نیز بی‌فاصله آغاز شود. مثلا اگر هزار سال پیش گفتن این‌که «پیتزای خورشیدخانم عجب خوش‌مزه است» پست‌ای قابل قبول و در شان وبلاگ‌نویس بوده باشد، در این روزگار چنین نیست (مثال پست پیتزایی: + +).
نه این‌که بخواهم همه‌ی تقصیرها و کم‌نویسی‌های‌ام را گردن آکادمیا و بالارفتن سطح توقعات‌ام بیندازم. خیر! دغدغه‌ی نان وقت‌ای باقی نمی‌گذارد؛ فیس‌بوک آفت وقت است؛ توییتر بلای جان نوشته‌های کوتاه؛ کار روزانه و شبانه‌ی پشت کامپیوتر نای‌ای برای بیش‌تر نوشتن نمی‌گذارد و هزار یک دلیل تازه و بهانه‌های تازه‌تر.

۹) برگردیم به زبان پارسی و ادعاهای من. از دید بعضی‌ها ادعاهای‌ام ممکن است گزاف و بی‌پشتیوانه باشد، از دید بعضی‌های دیگر ادعایی بدیهی. آن‌هایی که تصور می‌کنند ادعاهای‌ام بدیهی است که تصدق‌شان بروم. و اما بقیه‌ی افراد و کنج‌کاوان:
همان‌طور که حدس می‌زنید شاهد تجربی‌ی چندانی برای این حرف‌ام ندارم. نمی‌دانم آیا کس‌‌ای چنین پژوهش‌ای کرده است تا ببیند که دایره‌ی واژگان کاربران زبان پارسی چقدر گسترده است و مثلا آن را با زبان‌های دیگر مقایسه کند، بی‌تردید ده‌ها پژوهش جالب می‌شود انجام داد. مثلا می‌شود متن روزنامه‌های امروز را با روزنامه‌های چند دهه‌ی پیش مقایسه کرد و با دیدن این‌که چه واژه‌هایی بیش‌تر یا کم‌تر به کار می‌روند تکامل‌شان را بررسی کرد (مثلا به بایگانی مطبوعات ایران مراجعه کنید). و همین مقایسه را با وبلاگ‌ها کرد. یا می‌توان صدای افراد را در کوچه و خیابان ضبط کرد و زبان گفتار و نوشتار و دایره‌ی واژگان به کاررفته را با هم مقایسه کرد. هم‌چنین بررسی‌ی این‌که ارتباط بسامد واژگان به کار رفته با موقعیت جغرافیایی (چه در سطح کشور و چه در سطح شهر) چگونه است نیز پژوهش‌ای جذاب است. آیا زبان تهرانی‌ها مخلوطی است از ترکیب قومی‌ی آن؟ تاثیر مرکز فرهنگی‌بودن کشور بر زبان مردم چیست؟ و جذاب‌تر از آن بررسی‌ی ساختارهای زبانی‌ی به‌کار رفته است. تحلیل ساختاری دشوارتر است، اما ناممکن نیست.
چنین پژوهش‌ای کار من وبلاگ‌نویس نیست، اما می‌تواند پروژه‌ی خوبی برای دانش‌جوی زبان‌شناسی/ادبیات محاسباتی باشد. به هر حال این‌که این ادعای‌ام تجربی است و قابل بررسی.

۱۰) آیا دلیل‌ای بیش از «حس شخصی»ام دارم؟ بله! دلیل‌ام به تکامل زبان‌ها در کنش با نیازهای کاربران‌اش باز می‌گردد. زبان بستری است برای اندیشیدن و ارتباط. اگر نیاز فرآیند اندیشیدن با ابزارهای زبانی‌ی فعلی رفع شود، لزومی به تغییر ابزار وجود ندارد و زبان ساکن می‌ماند (البته جدا از رانش تصادفی). این ابزارها شامل واژگان و ساختارهای زبانی هستند. اگر در شرایطی ابزارهای موجود کارآمد نباشند، واژگان و ساختارهای تازه زاده می‌شوند. همین حرف‌ها را درباره‌ی کارکرد ارتباطی زبان نیز می‌توان گفت. علاوه بر آن، کارکرد ارتباطی زبان نمود دیگری هم دارد: انسان‌هایی که در ناحیه‌های جغرافیایی مختلف زندگی می‌کنند احتمالا حامل مجموعه دانش‌های تا حدی متفاوت‌ای هستند (مثال خیلی ساده: گیاهان/حیوانات استوایی در تقابل با قطبی). اگر قرار باشد این افراد با هم‌دیگر ارتباط برقرار کنند، نیاز به زبان‌ای دارند که اجتماع همه‌ی مفاهیم مختلف را در بربگیرد.

۱۱)‌ درباره‌ی دلیل غلبه‌ی زبان انگلیسی در یکی دو قرن اخیر بسیار می‌توان نوشت. تاریخ غلبه به دوران کشورگشایی‌ها و استعمار کشورهایی چون انگلستان، فرانسه، اسپانیا و پرتغال باز می‌گردد. به تدریج گستره مستعمره‌های انگلستان بر دیگر کشورها غلبه کرد و برخلاف مثلا فرانسه و یا اسپانیا شاخ و برگ‌اش در محدوده‌ی جغرافیایی‌ی وسیعی پایدار ماند (امریکای شمالی، اقیانوسیه، هندوستان). علاوه بر آن حدس می‌زنم استقلال ایالات متحده امریکا نیز از این لحاظ مهم بود که اجازه داد زبان انگلیسی در بافت نو و حاصل‌خیز تازه‌ای مستقل و به دور از کشور مادر رشد کند. نتیجه‌ی همه‌ی این تعامل‌ها زبان‌ایست که توسط گروه کثیری از مردمان در بافت‌های متفاوت‌ای به کار می‌رود و ابزارهای کسب‌شده به طور منظم رد و بدل می‌شود (با تشکر از ف.ر. بابت اطلاعات).

۱۲) در مقابل زبان پارسی در چند قرن اخیر دوران نسبتا آرامی را سپری کرده است. در زمینه‌ی علوم و تکنولوژی که ابداع درخشان‌ای نداشته‌ایم. برخلاف گذشته‌ی دور، مرکز اقتصادی مهم‌ای نبوده‌ایم و شاید جدا از فرنگ‌رفتن‌های گه‌گدار دوران قاجار و پس از آن، تعامل‌مان با کشورهای دیگر محدود بوده است. نتیجه‌ی نهایی این‌که فشار چندانی بر زبان پارسی نبوده است که بخواهد تکامل یابد. همان زبان چند صد سال پیش با همان ساختارها و واژگان تا حد زیادی نیازهای‌مان را رفع کرده است. شاید یکی از به‌ترین نشانه‌های عدم تغییر زبان این باشد که ما نسبتا راحت می‌توانیم متون قدیمی و چند صد ساله ادبیات کهن‌مان را بخوانیم و درک‌شان کنیم. مثلا شاه‌نامه‌ی فردوسی حدود هزار و ده بیست سال پیش نوشته شده است و خواندن‌اش برای فردی با تحصیلات دبیرستانی ممکن است (گرچه شاید آسان نباشد). مقایسه کنید با نوشته‌های Middle English (حدود هفتصد تا پانصد سال پیش) چون The Canterbury Tales (انتهای قرن چهارده میلادی) که تا جایی که می‌دانم برای کاربر امروزین زبان انگلیسی سخت‌خوان است. شاید سهولت فهم اثری چون شاه‌نامه قابل مقایسه باشد با نوشته‌های انتهایی دوران Early Modern English چون آثار شکسپیر که می‌شود حدود چهارصد سال پیش.
اینک البته شاید وضع زبان پارسی به‌تر شده باشد. در چند دهه‌ی اخیر نویسنده‌ها و مترجم‌های خوبی داشته‌ایم که کلمه‌های تازه‌ای را آفریده‌اند یا دست‌کم از زیرخاک بیرون کشیده‌اند. اندک علم‌ای در دانش‌گاه‌های‌مان تولید می‌شود و در نتیجه گه‌گدار کلمه‌های تازه‌ای نیز می‌آفرینیم. با این وجود چون مرکز هیچ دانش مدرن‌ای نیستیم، جهت جوی‌بار واژگان از سوی ما به دیگران نیست. نتیجه این‌که زبان پارسی چون برکه‌ای می‌ماند که نگویم راکد، اما دست‌کم خروشان هم نیست.

۱۳) قصدم از این نوشته اثبات ناکارآمدی‌ی زبان پارسی نیست. پارسی برای آن‌چه تکامل یافته کارآمد است. اگر کاربر نیاز به استفاده از ابزارهایی داشته باشد که زبان فعلی ارایه ندهد، یا زبان به تدریج تکامل می‌یابد و یا این‌که کاربر از زبان دیگری استفاده می‌کند. انتخاب گزینه‌ی دوم اگر همگانی شود البته کمی نگران‌کننده است. آیا باید نگران باشیم؟ مطمئن نیستم، اما من خوش‌بین‌ام.

Love, meaning, and motivation

«The problem, often not discovered until late in life, is that when you look for things like love, meaning, motivation, it implies they are sitting behind a tree or under a rock. The most successful people recognize, that in life they create their own love, they manufacture their own meaning, they generate their own motivation.
For me, I am driven by two main philosophies, know more today about the world than I knew yesterday. And along the way, lessen the suffering of others. You’d be surprised how far that gets you.» – Neil deGrasse Tyson on Reddit AMA

سطح خودآگاهی به عنوان بنیان اخلاق

بنیان اخلاق چه می‌تواند باشد؟ پاسخ‌ها متفاوت‌اند. بعضی‌ها ممکن است پدیده‌ای ماورای‌طبیعی را وارد ماجرا کنند و بنیان اخلاق را برخاسته‌ی آن پدیده بدانند. راه دیگر این است که قوانین اخلاقی را نتیجه‌ی توافق‌های انسان‌ها و تغییرات آن در طول سالیان سال بدانیم. و البته می‌توان نگاه‌ای تکاملی – چه در سطح بیولوژیک و چه در سطح فرهنگی – نیز به ماجرا داشت. غیر از دیدگاه اولی که به نظرم نامربوط است، دیدگاه توافق اجتماعی و نگاه تکاملی به آن کاملا معقول است.

اما آن‌چه می‌خواهم درباره‌اش بنویسم کمی تفاوت دارد. می‌خواهم بپرسم که آیا می‌شود بر اصول ابتدایی‌ای توافق کرد و بر روی آن‌ها قوانین اخلاقی را بنیان نهاد؟ این اصول ثابت نیستند. تغییر می‌کنند. تکامل می‌یابند. صحت‌شان هم پیشین نیست که حرف‌زدن از صحت اصول اخلاقی -دست‌کم از دیدگاه تجربی/منطقی- مهمل است (به هیوم می‌اندیشم). اما اصول‌ای هستند -یا به‌تر بگویم، می‌توانند باشند- که قضایای استدلال‌شده از آن‌ها هم‌راستای قوانین فعلی‌ی اخلاقی هستند و خیلی از مردم – نگویم همه – آن نتایج را اخلاقی می‌دانند. این اصول شکل فشرده‌ی قوانین و باورهای اخلاقی‌‌اند. شکل ابسترکت آن‌های‌اند. زبان‌ای‌اند که قوانین اخلاقی از آن زاده می‌شود.و به همین خاطر می‌توان امید داشت که قابلیت تعمیم به ما می‌دهند: در شرایطی که پیش‌تر درباره‌شان حرف نمی‌زدیم یا به آن اصولا فکر نکرده بودیم نیز هم‌چنان توصیه‌ی اخلاقی بکنند (بدیهی است به generalization boundها فکر می‌کنم).

بگذاریم یکی دو مثال از این دست اصول بزنم:

  •  توصیه‌ی اخلاقی برای انسان‌هاباید طوری باشد که اگر نام آدم‌ها را تغییر بدهیم، توصیه تغییر نکند (فرم‌های دیگر چنین اصل‌ای: خود را به جای دیگران بگذارد و ببین آیا دوست داری چنان چیزی برای‌ات رخ دهد یا خیر؛ آن‌چه را که برای خود نمی‌پسندی، برای هم‌سایه‌ات هم نپسند).
  •  زجر انسانی غیراخلاقی است.

 همه‌ی این مقدمه‌ها را گفتم تا برسم به این نکته‌ای که در پاراگراف بعدی خواهم آورد.

چند روز پیش به این می‌اندیشیدم که چه معیارهایی را در تدوین قوانین اخلاقی‌ای که گستره‌ای بیش از انسان‌ها دارد باید در نظر بگیریم؟ مثلا می‌دانیم که آزمایش‌های پزشکی‌ی خطرناک بر روی انسان‌ها تقبیح شده است (بگذریم که نازی‌ها چنین کرده‌اند؛ امریکایی‌های پس از جنگ جهانی‌ی دوم چنین کرده‌اند و احتمالا خیلی‌های دیگر). با این حال خیلی‌ها مشکل چندان‌ای با آزمایش روی حیوانات ندارند (جدا از گروه‌های حمایت از حیوانات). و البته میزان موافقت یا مخالف‌شان بستگی به حیوان دارد. مثلا آزمایش روی موش کاملا قابل قبول است (جز افراد رقیق‌القلب که به هر حال دل‌شان نمی‌آید خون ببینند). خوک و گربه نیز به هم‌چنین. اما وقتی صحبت از شامپانزه می‌شود، ماجرا خیلی فرق می‌کند. هم‌چنان کاسه‌ی سر شامپانزه را باز می‌کنیم و به مغزش الکترود وصل می‌کنیم، اما احتمالا چنین کاری را بی‌ملاحظه انجام نمی‌دهیم. سوال این است که چرا این‌گونه است و اصل اخلاقی‌ی پشت همه‌ی این‌ها چیست؟

به نظرم آمد اصل اخلاقی چنین چیزی است: «پلیدی‌ی آسیب‌رساندن به موجود رابطه‌ی مستقیم با سطح خودآگاهی‌ی آن موجود دارد

در نتیجه در آزمایش‌ پزشکی موش که خودآگاهی‌ی کم‌تری نسبت به یک آغازین دارد، بیش‌تر آسیب می‌بیند و انسان کم‌تر از پسرعموهای شامپانزه‌اش!

دو نکته‌ی دیگر بگویم:

۱) این قانون اخلاقی می‌تواند به ماشین‌ها نیز تعمیم یابد. سطح خودآگاهی‌ی ماشین (روبات) میزان پلیدی‌ی آسیب‌رساندن به آن را مشخص می‌کند. بیش‌تر ماشین‌های فعلی طبق تعریف‌های قابل قبول از خودآگاهی، دارای خودآگاهی‌ی صفرند. در نتیجه پلیدی‌ی آسیب‌رساندن به آن‌ها نه به خاطر آسیب به خود آن‌ها که به خاطر آسیب به دیگران است (من نباید قهوه‌ی داغ روی کامپیوتر دیگری بریزم نه به این دلیل که کامپیوتر رنج می‌کشد و رنج‌اش را درک می‌کند بلکه به این دلیل که صاحب کامپیوتر رنج خواهد کشید).

۲) خودآگاهی‌ی انسان‌ها از دو جنبه ثابت نیست. یک این‌که بعضی آدم‌ها بیش‌تر از دیگران خودآگاه‌اند و بعضی کم‌تر. به طور خاص به تفاوت‌های بیولوژیک مغز می‌اندیشم: مثلا کودکان‌ای که بی‌کورتکس متولد می‌شوند؛ یا آسیب‌دیده‌های مغزی؛ و خیلی نمونه‌های دیگری که حتی جزو بیماری حساب نمی‌شود و تفاوت آدم‌ها با یک‌دیگر است. جنبه‌ی دیگر این است که هر شخص واحد در طول زمان‌های مختلف نیز خودآگاهی‌اش کم و زیاد می‌شود. مثلا وقتی الکل نوشیده است یا از مخدر استفاده کرده، یا زمان‌ای که تازه بیدار شدهْ میزان خودآگاهی‌اش کم یا زیاد می‌شود. حال اگر توافق کنیم که اصل اخلاقی‌ی پیش‌نهادی‌ام قابل قبول است، آن وقت تکلیف اخلاقی‌مان درباره‌ی چنین تفاوت‌هایی چیست؟

شاید پاسخ این باشد که مشکل‌ای در چنین شرایطی پیش نمی‌آید چون کمینه‌ی خودآگاهی‌ی فرد در بیش‌تر حالات آن‌قدر زیاد است که تبعیت از قوانین پایه‌ای اخلاقی را -آن‌چه در حال حاضر پایه‌ای می‌دانیم- بر او واجب کند. یا شاید می‌توان نوع‌ای متوسط زمانی‌ی میزان خودآگاهی‌ی موجود را به عنوان میزان خودآگاهی‌اش در نظر گرفت و بر اساس آن قضاوت کرد.

دوشنبه ۱۰ اکتبر ۲۰۱۱ – مصادف با Thanksgiving کانادایی

مرگ دیکتاتورْ سزای‌اش نیست!

دیکتاتورها می‌میرند! صدام دست‌گیر و اعدام شد، قذافی نیز کشته شد. هیتلر خودکشی کرد، آیشمن محاکمه و اعدام شد. و آن وقت است که نیش‌خند مردم باز می‌شود که «دیکتاتورها می‌میرند!» و زیرچشمی به مجسمه‌ی عظیم دیکتاتور منفور خویش می‌نگرند.

بله، دیکتاتورها می‌میرند! اما نکته این است که همه می‌میرند. دیکتاتورها استثنا نیستند. شاید گاه مرگ‌شان خشن‌تر باشد، شاید متوسط عمرشان اندکی کم‌تر از مردم عادی باشد (قذافی چند سال‌اش بود؟ صدام چطور؟ هر دو ۶۹ سال! خیلی زیاد نیست، اما خیلی هم کم نیست‌ها!) اما ما عادیون نیز گاه زود می‌میریم، گه‌گاه حتی خیلی زود می‌میریم و گاه حتی خشن و خونین می‌میریم و آه حتی تاسف‌بار می‌میریم.

نه! مرگ دیکتاتور، سزای‌اش نیست. چنین تصوری کم‌اهمیت‌شمردن همه‌ی خون‌هایی است که او ریخته است. چنان باوری نادیده‌گرفتن خودمان است که می‌میریم. در قعر چاه، همه‌ی سنگ‌ها یک‌سان‌اند: چه خرده سنگ باشند و چه کلوخ. دل‌خوش‌کردن به این‌که همه‌مان روزی در ته چاه آرام می‌گیریم خودگول‌زنی است. فراموش‌کردن این است که آن‌چه مهم است، خودِ بازی است که پایانِ بازیْ فرایی ندارد. امید ما نباید مرگ دیکتاتور باشد،‌ نبود دیکتاتوری باید باشد.

نکته‌ی مهم: هدف این نوشته متهم‌کردن هیچ‌کس به بی‌عملی نیست – چه بی‌عمل باشیم و چه نباشیم. اصولا مخاطب این نوشته مردم لیبی‌اند و کشورهای دوست و برادر!

گسترش گستره‌ی علاقه‌مان از نوک دماغ تا عمق کیهان

امروز برندگان جایزه‌ی نوبل فیزیک امسال معرفی شدند [*]. دی‌روز نیز برندگان جایزه‌ی فیزیولوژی و پزشکی. و به زودی هم جوایز دیگر. جایزه‌ی فیزیک به خاطر این کشف مهم در دهه‌ی نود بود که کیهان شتاب‌دار گسترش می‌یابد (اطلاعات بیش‌تر). جایزه‌ی پزشکی و فیزیولوژی هم به خاطر کارهایی بود که در دهه‌ی هفتاد و نود درباره‌ی سیستم ایمنی‌ی بدن شده بود (یک نفر دهه‌ی هفتاد؛ دو نفر دیگر دهه‌ی نود). هر دوی این اکتشافات بسیار مهم‌اند. یکی‌اش درباره‌ی این است که در چه جهان‌ای می‌زییم (کتاب‌های دینی را که به خاطر دارید؟! یادتان است چقدر می‌گفتند جهان‌شناسی مهم است؟). برای درک اهمیت دانش نسبت به کارکرد سیستم ایمنی نیز تنها به این بیاندیشید که چه می‌شود اگر سیستم ایمنی‌مان درست کار نکند یا اصلا ناموجود باشد؛ و بعد در آن شرایط چه می‌شود کرد. فعلا این را داشته باشید.

معمولا صبح‌ها توییتر را چک می‌کنم و بخش‌ای از اخبار دنیا را آن‌گونه دریافت می‌کنم. در فهرست افراد/موسساتی که پی‌گیرشان‌ام خیلی‌ها هستند: فلان روان‌شناس، بهمان ریاضی‌دان، صاحب سرشناس کرسی‌ی گسترش علم فلان دانش‌گاه، نویسنده‌ی معروف داستان، مدیر فلان شرکت، مجلات و بنگاه‌های خبری/علمی و البته بعضی از دوستان‌ام. در کمال تعجب، از بین چند صد توییت‌ای که از دی‌شب منتشر شده بود، شاید پنج درصدشان به جوایز نوبل تعلق داشت. و مهم‌تر از آن، فلان روان‌شناس معروف، فلان مبلغ علم، بهمان ریاضی‌دان، نویسنده‌ی سرشناس و البته مدیر فلان شرکت هیچ توییت مربوطی به جوایز نوبل نداشتند (مدیر فلان شرکت نوشته بود که «به‌ترین اتفاق روز این است که با طلوع آفتاب بلند بشوی». خیر! میلیاردها میلیاردها موجود چند-سلولی از یکی دو میلیارد سال پیش هم‌‌زمان با طلوع آفتاب وارد فاز فعال متابولیسم‌شان می‌شدند و می‌شوند، اما حدود پانزده سال پیش روزی وجود داشته است که تنها دو سه نفر بیدار شدند و می‌دانستند کیهان با همه‌ی میلیاردها میلیارد موجود چند-سلولی‌ی سحرخیزش گسترش‌ای شتاب‌دار دارد).

این رفتار را از سر تقصیر تخصصی‌شدن بیش از حد افراد می‌بینم. بسیاری از ما آدم‌ها آن‌قدر در موضوع‌ای تخصصی می‌شویم که نه تنها گستره‌ی دانش‌مان که حتی گستره‌ی علاقه‌مان نیز افق‌ای بسیار نزدیک به نوک دماغ‌مان و حومه‌اش می‌یابد. و البته چنین نوع رفتاری، رفتاری تطبیق‌یافته (adaptive) است: گستره‌ی دانش‌مان مطابق گسترش شغل/رفتار اجتماعی‌مان تنظیم شده است. هم‌چنین گستره‌ی دانش‌مان نمی‌تواند خیلی وسیع باشد چون حجم دانش بسیار عظیم است در نتیجه روی موضوع‌ای خاص تمرکز می‌کنیم. و اگر گستره‌ی علاقه‌مان خیلی بزرگ‌تر از گستره‌ی دانش‌/فعالیت‌مان باشد، چیزهایی یاد می‌گیریم که به کارمان نمی‌آید و در نتیجه وقت‌مان را تلف کرده‌ایم و از رقیبان‌مان عقب می‌مانیم.

از طرفی اگر گستره‌ی علاقه‌مان دقیقا همان گستره‌ی دانش فعلی‌مان باشد نیز این خطر وجود دارد که نتوانیم مسایل تازه را حل کنیم. در واقع همیشه گستره‌ی علاقه‌مان باید اندکی بزرگ‌تر از گستره‌ی دانش‌مان باشد. این‌که آیا این میزان «اندک» دست‌کم قدردانستن گزاره‌ای راجع به کیهان را شامل بشود یا نه، سوال‌ای‌ست که افراد مختلف پاسخ‌های گوناگون‌ای به آن می‌دهند. از نظرم، پاسخ‌ای غیر از «بله» به این سوال مادون مغز پیچیده‌ی بشری است.

 [تبلیغ: آدرس توییتری که برای وبلاگ اختصاص داده‌ام SoloGenBlog است. اگر خواننده‌ی وبلاگ هستید، دنبال‌اش کنید. در این آدرس بیش‌تر به پارسی می‌نویسم و البته از این پس هم قرار است بیش‌تر فعال باشد. آدرس دیگر SoloGenاست، اما هم این‌که در آن معمولا به انگلیسی پست می‌کنم و هم آن‌که تنها کسان‌ای را پی‌گیری می‌کنم که به شخصه می‌شناسم یا می‌خواهم بشناسم.]

*: این نوشته را دو روز دیرتر منتشر می‌کنم. در نتیجه تاریخ‌ها را دو روز عقب بکشید.

یا این سنگر یا آن سنگر

ما ایرانیانی که خود را اندیشه‌مند، روشن‌فکر، تحصیل‌کرده و با مطالعه می‌دانیم باید بالاخره یک روزی با خودمان خلوت کنیم و بنشینیم سخت فکر کنیم و تصمیم بگیریم که در این سنگریم یا آن سنگر: نمی‌شود هم طرف‌دار عقلانیت بود و هم از مزایای سفره‌ی خرافات بهره‌مند شد.

ژست اجتناب‌ناپذیر قضاوت‌نکردن

[تز]

بیش‌تر آدم‌ها ماشین دائم‌القضاوت هستند. گویی قاضی‌القضات‌ای هستند که وظیفه‌ی شرعی دارند بر هر که از پیش روی‌شان رد می‌شود انگ‌ای و گر دست داد ننگ‌ای بنهند. تاسف‌بار آن‌که خیلی وقت‌ها معیار قضاوت نه از شناخت عمیق که از سطحی‌ترینِ ویژگی‌ها نشات می‌گیرد: فیزیک بدن، رنگ پوست، لحن صدا، نوع و مارک لباس. و اگر هم معیارها اندکی عمیق‌تر شود، هم‌چنان بی‌ربط به هویت واقعی‌ی فردند: این‌که خانواده‌اش از کدامین قشر اجتماعی هستند، جهت‌گیری‌ی جنسی‌ی فرد چگونه است (انصافا چند نفر از شما تاکنون از اصطلاح «گِی»، «اوا-خواهر» و یا «هم‌جنس‌باز» -و نه هم‌جنس‌گرا- برای تحقیر دیگری استفاده نکرده‌اید؟) و یا حتی در کجا تحصیل کرده است. این‌ها همه ویژگی‌هایی است ظاهری و سطحی و بی‌ربط به هویت واقعی‌ی فرد به عنوان انسان‌ای با تمام آرزوها، هدف‌ها، اعمال و اندیشه‌های‌اش. همه‌مان می‌دانیم که سخت است، اما بیایید و دیگران را قضاوت نکنیم.

[آنتی‌تز]

وقتی آدم‌ها می‌گویند «بیایید قضاوت نکنیم» دقیقا از چه چیزی حرف می‌زنند؟ یعنی وقتی نور ساطع از بدن شخص‌ای به چشم‌ها رسید، توسط ساختار عدسی و غیره معوج شد، بر شبکیه گسترید، فعالیت‌های الکترو-شیمیایی‌ای را در سلول‌های رتینا آغازید و پردازش‌های پیچیده‌ای را در بیلیون بیلیون عصب ویژال-کورتکس مغز برانگیخت، آن‌گاه نتیجه‌ی این اعمال همه و همه در یک حفره‌ی خالی از هر گونه عصب‌ای جمع شود و پق، پق، پق، «بسوزد» و تمام شود؟ یعنی منظور این است که لبخند دوستانه‌ای که می‌بینی، تماس دوستانه‌ای که می‌سایی، لحن‌ِ عصبانی‌ای که می‌شنوی و عطر ناخوش‌ای که می‌بویی هیچ‌کدام نباید منجر به هیچ فعالیت‌ای در پری‌فرانتال کورتکست مغزت شود؟ همه و همه هیچ،‌ بروند و در dummy loadای -به قول برقی‌ها- به انرژی‌ی گرمایی تبدیل شوند و همین؟ یعنی هیچ انتظار نمی‌رود که دیدن فردی،‌ عمل‌ای، و یا شرایطی تغییری در حالت مغزی‌ات، احساس‌ات، فکرت برانگیزد؟

کم‌تر کس‌ایست که اذعان کند چنین توصیف‌ای از «بیایید قضاوت نکنیم» واقعیت را توصیف می‌کند. حدس می‌زنم به نظر بیش‌تر آدم‌ها توصیف پیشین مرا «رادیکال» و بیش از حد سفت و سخت بیابند. اما هم‌چنان گاه و بی‌گاه می‌بینیم که آدمیان از همین اصطلاح استفاده می‌کنند با معنایی بس‌نزدیک به «نگذاریم فلان چیز باعث هیچ‌گونه تغییر حالت ذهنی‌ی ما نسبت به بهمان شخص شود» و «فلان چیز» می‌توان شامل وضعیت ظاهر، شیوه‌ی سخن‌ورزی، طبقه‌ی اجتماعی و حتی رفتار شخص باشد. و البته خیلی وقت‌ها دلیل چنین منع‌ای این است که چون همه‌ی اطلاعات ممکن را در مورد شخص نمی‌دانیم، ممکن است قضاوت‌مان بر اساس اطلاعات فعلی -که البته شاید تنها اطلاعاتی باشد که در مورد شخص خواهیم دانست- دقیق نباشد. و البته فراموش نکنیم که این شرایط با توصیف پاراگراف ابتدایی این بخش مو نمی‌زند.

چنین توصیه‌ای بیش از آن‌که توصیه‌ای عملی باشد، ژست‌ای اجتماعی است برای نشان‌دادن میزان «پذیرا-بودن» شخص از ایده‌ها و شرایط متفاوت؛ ژست‌ای برخاسته از ارزش‌های لیبرالی و چندفرهنگی؛ و در نهایت ژست‌ای که بیش‌تر همان توصیه‌کنندگان‌اش نیز نمی‌توانند به کمال به آن عمل کنند. قضاوت‌کردن اجتناب‌ناپذیر است!

[سنتز]

مطمئن‌ام که شما خوانندگان ضدخاطرات بر این باورید که من ناحق‌گویی هستم که شما را ابتدا به قضاوت‌نکردن تشویق می‌کنم و سپس می‌گویم قضاوت‌کردن اجتناب‌ناپذیر است؟

اگر این‌گونه است، پس دارید مرا قضاوت می‌کنید. پس حق با نوشته‌ی دوم است که می‌گوید شما دارید قضاوت می‌کنید و نوشته‌ی اول به حق از قضاوت‌کردن برحذرتان می‌دارد. حال چطور است که من‌ای که نوشته‌ای این چنین بر حق نوشته‌ام ناحق‌گوی‌ام و شما نیستید؟

اگر قضاوت نمی‌کنید، پس نوشته‌ی اول و به پیروی از آن نویسنده‌ی مطلب، من، دارد شما را قضاوت می‌کند. پس نوشته‌ی دوم در موردم صدق می‌کند و نوشته‌ی ابتدایی به حق مرا به قضاوت‌نکردن اندرز می‌دهد. و شما می‌گویید که من ناحق‌گوی‌ام چون به حق نوشته‌ام که چه ضعف اخلاقی‌ای دارم؟ چه خوانندگان قسی القلب‌ای هستید که چشم‌دیدن اعتراف یک انسان دیگر را هم ندارید و او را قضاوت می‌کنید! بیایید همان‌طور که به حقتوصیه کرده‌ام مرا قضاوت نکنید – گیریم اجتناب‌ناپذیر باشد! (;

کوییز مرگ‌اندیشی

این گفته از کیست: «مرگ‌اندیشی درست انسان را به زندگی می رساند. درست است که مرگ پایان یک مرحله زندگی است؛ زندگی فیزیکی و زندگی این جهانی؛ اما اگر در مرگ تامل کنیم مرگ پایان زندگی نیست چون انسان موجودی جاودانه است و نیز اندیشیدن به مرگ لازمه‌اش اندیشیدن به زندگی دیگران نیز هست. زندگی در این جهان و زندگی در آن جهان!»

پاسخ‌های‌تان را در کامنت‌ها بنویسید. ترجیحا گوگلقُلْب (تقلب به کمک گوگل) نکنید.

اما پیش از خداحافظی بیایید خیلی مختصر گزاره‌های این گفته را بررسی کنیم که درک به‌ترین نسبت به آن داشته باشیم:

– «مرگ‌اندیشی درست انسان را به زندگی می رساند.» [گزاره‌ی خبری. صدق‌اش هنوز معلوم نیست. باید منتظر گزاره‌های شاهد باشیم. گرچه پیش از ادامه می‌خواهم که به صفت/قید «درست» و فعل «رساندن به زندگی» جلب کنم. معنای این‌ها چیست؟]

– «درست است که مرگ پایان یک مرحله زندگی است … » [سوال اساسی این است: بازی‌ی زندگی چند مرحله دارد؟]

– «اما اگر در مرگ تامل کنیم مرگ پایان زندگی نیست چون انسان موجودی جاودانه است.» [هر چه فکر می‌کنم نمی‌فهمم «تامل در مرگ» چگونه می‌تواند صحت گزاره‌ی «مرگ پایان زندگی نیست» را تایید کند. آیا مفهوم «مرگ» به لحاظ منطقی به مفهوم «پایان زندگی» ربط دارد؟ راستی توجه کرده‌اید که گزاره‌ی «انسان موجودی جاودانه است» نه گزاره‌ای‌ست «سینتتیک» و نه «آنالیتیک»؟ (بله آقای کواینمقاله‌ی شما را هم دیده‌ایم اما فعلا بی‌خیال‌اش می‌شویم.)]

– «اندیشیدن به مرگ لازمه‌اش اندیشیدن به زندگی دیگران نیز هست.» [آیا «مرگیدن» (همان «مردن» سابق) امری شخصی است یا اجتماعی؟ حدس می‌زنم حق با نویسنده باشد چون یادم می‌آید معلمان بیماری را که بچه‌های شلوغ کلاس‌شان را به «تمرگیدن» تشویق می‌کردند و هدف‌شان هم سکوت کلاس بود که بلاشک فعالیت (یا عدم فعالیت)‌ای اجتماعی است.]

– «زندگی در این جهان و زندگی در آن جهان!» [«ای زیباترین، زندگی چیست جز آفتاب جعد موهای‌ات؟» کتاب‌ای به همین نام، یعنی What is Life، از اروین شرویدینگر فیزیک‌دان موجود است که خواندن‌اش را توصیه می‌کنم. کتاب البته از لحاظ علمی قدیمی حساب می‌شود (آن زمان هنوز ساختار DNA کشف نشده بود گرچه این کتاب در کشف آن بی‌تاثیر نبوده) اما خواندن‌اش به نظرم هم‌چنان به عنوان اثری کلاسیک جالب است. کتاب به فارسی ترجمه شده گرچه یادم نمی‌آید مترجم‌اش که بوده است. انگلیسی‌اش را هم این‌جا بخوانید و این هم توضیح ویکی‌پدیای‌اش.]

گروه و قضاوت اخلاقی

تا هنگامی که رفتارهای درون‌گروه را نیک و کردار برون‌گروه را شر بدانیم، اخلاق‌مداری بس آسان است. هنر آن است که چنان مردمان را زیر ذره‌بین‌مان ببریم که درون یا برون‌گروه بودن فاعل رفتار در قضاوت‌مان ذره‌ای تغییر ایجاد نکند.

سوال‌هایی درباره‌ی هیپوکراسی‌ی عقیدتی

[پیش از خواندن این پست مطمئن باشید که تحمل مذهبی/نامذهبی‌تان به اندازه‌ی کافی است. مطمئن باشید هدف این پست توهین به هیچ عقیده یا مسلک‌ای نیست. تنها می‌خواهم به یک سری سوال فکر کنید و نظر دهید.]

یک سوال‌ای از دوستان غیرمذهبی دارم. منظورم به طور خاص کسان‌ای‌ست که در جامعه‌ی ایران بزرگ شده‌اند و احتمالا پدر و مادر مسلمان‌ای دارند، اما اینک ایمان‌شان آن‌قدر قوی نیست که خود را مذهبی بدانند. شاید هم اصلا کمی ضدمذهب هم باشند و انگولک‌کردنِ مذهب خوش‌خوشان‌شان کند (استغفرالله!).

سوال اول این است: حتما تا به حال کاریکاتورهای عیسی و موسی یا آدم و حوا [و یا موضوع‌های مربوط به مذهب‌های غیر اسلام و مذهبیان غیرمسلمان] را بسیار دیده‌اید. درست است؟ نظرتان راجع به آن‌ها چیست؟ بامزه بوده‌اند؟ خندیده‌اید؟ یا این‌که بدتان آمده؟ یا که شاید از نظرتان خیلی لوس بوده‌اند؟ هر چه باشد، پاسخ‌تان را به یاد بسپارید.

سوال دوم این است: آیا تا به حال کاریکاتورهای پیامبر اسلام یا یکی از نزدیکان‌اش [و یا موضوع‌های مربوط به مذهب اسلام و مسلمانان] را دیده‌اید؟ نظرتان راجع به آن‌ها چیست؟ بامزه بوده‌اند؟ خندیده‌اید؟ یا این‌که توهین‌آمیز بوده‌اند و بدتان آمده است؟

سوال آخر و اصلی این است: آیا تفاوت‌ای بین پاسخ‌های‌تان به این دو سوال وجود دارد؟ اگر ندارد که شما را به خیر و ما را به سلامت. اما اگر دارد، به نظرتان دلیل تفاوت‌اش چیست؟ به‌تر بگویم: چرا شمایی که به مذهب‌ای اعتقاد ندارید به احتمال زیاد حسابی به کاریکاتورهای عیسی و موسی خندیده‌اید ولی کاریکاتورهای مربوط به اسلام برای‌تان گران آمده است؟ آیا شما هیپوکرات‌اید؟!

(راستی اگر مذهبی هستید و تا این‌جای نوشته را هم خوانده‌اید،‌ لطف کنید و به همین سوال‌ها فکر کنید. اگر پاسخ‌تان به سوال اول با خنده هم‌راه بوده است و پاسخ‌تان به سوال دوم با عصبانیت و خشم، بگویید چرا مسخره‌کردن پیامبر دین‌های دیگر برای‌تان نه تنها بد که نیست، بلکه بامزه هم هست. آیا شما هیپوکرات‌اید؟!)

[بدیهیات: البته همه مثل هم نیستند! حتی ممکن است کس‌ای باشد که کاریکاتور موسی قلب‌اش را جریحه‌دار کند ولی کاریکاتورهای اسلامی اتفاقا شنگول‌اش کند.]

[ادعا-پران: هدف این پست تایید هیچ چیزی نیست! جان عمه‌تان گیر ندهید! اصلا ما ارادتمند برادران مسلمان هستیم و خواهران مسلمان را هم به چشم خواهری دوست داریم.]

پست مرتبط: آزادی اندیشه با کاریکاتور نمی‌شه (فوریه ۲۰۰۶ – در میانهی قائله کاریکاتورهای دانمارکی)

توضیح: منظور اولیه‌ی من الزاما تصویر خود پیامبران نبوده است. موضوع‌های مربوط به مذهب و مذهبیون نیز مورد نظرم است. [این توضیح را بعدتر اضافه کردم.]

درباره‌ی «استاد»

* آن‌چه باعث می‌شود کس‌ای را با لقب «استاد» خطاب کنیم کدامین خصلت او یا حرفه‌اش است؟

* چرا خواننده‌ی موسیقی‌ی سنتی را استاد فلانی خطاب می‌کنیم و می‌گوییم «استاد شجریان»، اما مثلا نمی‌گوییم «استاد هتفیلد» یا «استاد جاش گروبان» یا دست‌کم «استاد پاوروتی»؟

* چرا ما «استاد فرشچیان» داریم (تلفیق مینیاتور ایرانی و بارقه‌های نقاشی‌ی اروپایی) اما مثلا «استاد پیکاسو» یا «استاد دالی» نداریم؟ آیا تفاوت در ایرانی‌بودن شخص است یا در سبک هنری؟

* آیا سن مهم است؟ آیا همایون شجریان را «استاد شجریان» خطاب می‌کنیم یا تنها محمدرضا شجریان را استاد می‌نامیم؟ البته محل بحث است، اما صدای همایون خیلی بدتر از صدای محمدرضای فعلی نیست – اگر به‌تر نباشد.

* آیا سابقه همان اهمیت سن را دارد؟ مثلا اگر موسیقی‌نوازی با ۲۰ سال سابقه‌ی نوازندگی داشته باشیم،‌ استاد خطاب‌کردن‌اش ربطی به این دارد که او از سن ۵ سالگی شروع به نوازندگی کرده باشد (یعنی در آن زمان ۲۵ سال سن داشته باشد) یا از ۴۰ سالگی (و در نتیجه ۶۰ ساله باشد)؟

* با این‌که لقب رسمی مدرسان دانش‌گاه، «استاد» (پروفسور) است، اما به نظرم بیش‌تر ایشان را با لقب مدرک دانش‌گاهی‌شان خطاب می‌کنند: دکتر فلانی، دکتر بهمانی. گرچه خطاب‌کردن «استاد» نیز نارایج نیست، اما به نظر می‌آید اشاره‌ی معنایی این «استاد» با «استاد» در «استاد شجریان» تفاوت‌هایی داشته باشد و اولی بیش‌تر به «حرفه‌» شخص اشاره‌کند: استاد به معنای آموزگار بسیار متخصص. وقتی استادِ دانشگاه در محیط غیردانشگاهای باشد و توسط کسای جز دانشجویاناش خطاب شود، معمولا به صورت «دکتر فلانی» خطاب می‌شود و نه «استاد فلانی» (معمولا در این شرایط استاد در چنین جمله‌ای به کار می‌رود: «استاد! نمره‌ی ما رو کم دادیدا!»).

* چرا ما به دانش‌مندان علوم، استاد -نه به معنای حرفه‌ای‌ی آن- نمی‌گوییم یا خیلی کم‌تر می‌گوییم نسبت به مثلا فلان هنرمند؟

* در گذشته چگونه بوده است؟ آیا ما استاد ابوعلی‌سینا داشته‌ایم؟ استاد ابوریحان بیرونی؟ حدس می‌زنم پاسخ منفی باشد.

* چرا ما استاد ملکیان داریم؟

* آیا در گذشته‌ی دور، ما به خوانندگان موسیقی استاد خطاب می‌کرده‌ایم؟ نمی‌دانم.

*‌ فرضیه: استاد لقب‌ایست که ما امروزه به کسان‌ای اطلاق می‌کنیم که تخصص و تبحر قابل توجه‌ای در یکی از هنرهای ایران قرن‌های گذشته دارند.

* چرا هنر و نه علم؟ چرا هنر و نه فلسفه؟ چرا هنر و نه «علوم دینی»؟

* علمِ مدرن نه تنها هنر محسوب نمی‌شده و نمی‌شود، بلکه حتی تخصص‌ای قابل توجه و با-ارزش در ایران قدیم نیز نبوده است.

* فلسفه؟! «فیلسوف مورد نظر یافت نشد.»

* متخصص «علوم دینی» از سلسله‌مراتب نام‌گذاری‌ی دیگری بهره می‌جوید: حجت‌السلام، آیت‌الله و غیره.

* در مورد منزلت موسیقی در ایران قدیم شک دارم. می‌دانم در گذشته‌ی نه چندان دور، موسیقی چندان ارج داده نمی‌شده است و مطربی شغلِ شریف‌ای محسوب نمی‌شده. نمی‌دانم مثلا پنج قرن پیش نیز چنین بوده است یا خیر. اما می‌دانم موسیقی‌ی سنتی یکی از هنرهایی‌ست که بی چون و چرا می‌توان به ایران قدیم نسبت داد. هم‌چنان است هنر مینیاتور، سفال‌گری و بسیاری دیگر از هنرهای دستی.

* تصور ما از چیزی ممکن است با واقعیت تفاوت داشته باشد. اگر موسیقی‌ی سنتی ایرانی برای‌مان نشانه‌ای از هنر اصیل است و ارج نهادن‌اش واجب، هیچ دلیل‌ای ندارد پانصد سال پیش هم چنین بوده باشد (من نمی‌دانم). درست همان‌طور که اگر شاه‌نامه برای‌مان شاه‌کاری ادبی است، در زمان سرودن‌اش ولیکن به احتمال زیاد مردم شب به امید بیت‌ای تازه از فردوسی به خواب نمی‌رفتند.

* اگر فرضیه‌ی بالای‌ام درست باشد، شاید بتوان دلیل اطلاق لقب استاد در بسیاری از هنرهای سنتی را این‌گونه توجیه کرد که ارج و مقام قایل‌شدن برای مقام «استادی» راه‌کار فرهنگِ هنرهای سنتی برای حفظ خویش بوده است. با پراهمیت نشان‌دادن متخصص آن نوع هنرورزی این باور عمومی شکل می‌گیرد که هنر سنتی ارزش بسیاری دارد. و اگر چیزی ارزش بسیاری داشته باشد، فراموش‌کردن و به کناری نهادن‌اش ساده نخواهد بود.

* فرهنگ علم‌ورزی در ایران هیچ‌وقت آن‌قدر قوی نبوده است که علم بخواهد چنین فضای ارزشی‌ای در کنار خود ایجاد کند.

Feedback Controller for Human Relationship

کم نمی‌شناسم کسان‌ای را که رابطه‌های بسیار محکم و قوی‌ای را آغازیده‌اند اما پس از مدت‌ای رابطه به تدریج خدشه برداشته، عیب پیدا کرده و در نهایت از هم پاشیده است. بقای رابطه‌های انسانی، چه عاشقانه باشند و چه دوستی و چه حتی کاری، نیاز به چیزی بیش از جذب و علاقه‌ی اولیه دارد. و به نظرم می‌آید آن‌چه در بسیاری از این رابطه‌ها وجود ندارد یا ضعیف عمل می‌کند، مکانیزمِ فیدبک (feedback یا پس‌خور) برای رفع اختلاف‌ است.

تا جایی که می‌دانم این رابطه‌ی فیدبک به صورت گفت‌وگو تجلی می‌یابد. یعنی مثلا منِ نوعی که نقص‌ای را در رابطه با دیگری می‌بینم به نزد او رفته و موضوع را مطرح می‌کنم. اگر چنین نکنم و موضوع را ساکت بگذارم، ممکن است آن نقصِ رابطه به تدریج بزرگ و بزرگ‌تر شود و درِ جدیدی به دنیای «تفسیر» باز کند. و خیلی وقت‌ها این تفسیرها چندان مثبت و انرژی‌زا نیستند.

البته چنین کاری آسان نیست. گفت‌وگو نیاز به چیزی‌دستی‌ی دو طرف دارد. همه می‌دانیم که یک حرف را می‌توان به زبان‌های مختلف بیان کرد و بعضی از بیان‌ها خوش‌آیند نیستند. تبحر در چنین بیان‌ای البته نیاز به تجربه و اندیشه دارد: و نه تجربه به آسان به دست می‌آید و نه اندیشیدن بی‌زحمت است.

حال سوال‌ای که برای‌ام پیش می‌آید این است که آیا این فرضیه‌ی من (که می‌گوید مشکل خیلی از رابطه‌های مستحکم‌شروع‌شده‌ی به قهقرارفته از نبود فیدبکِ زبانی است) تا چه حد صحیح است. چه دلایل دیگری برای نابودی‌ی یک رابطه وجود دارد؟ (فرض می‌کنیم تغییرات شدیدی در هیچ‌کدام از دو فرد رخ نداده است) و آیا روشِ دیگری برای فیدبک می‌شناسید؟ و هم‌چنین بگویید چه تکنیک‌هایی برای سالم‌نگاه‌داشتن رابطه (چه به معشوق، چه با دوست و چه با هم‌کارتان) می‌شناسید که «معجزه» کرده است و تصور می‌کنید دانستن‌اش برای دیگران مفید است؟

assholeبودن، منطق اکتشاف علمی و Moral Bayesianism

گاهی assholeشدن (ا.س. شدن) خیلی آسان است. گاهی حتی این اتفاق به طور ناخواسته و تصادفی می‌افتد. در واقع کافی است یک سری پیش‌بینی‌هایت خطا داشته باشد تا از موجودی بامزه به ا.س. تبدیل شوی. چطور؟!

قصه اندکی خنده‌دار و البته خجالت‌آور است. قرار بود برای کنفرانس‌ای چند مقاله را داوری کنم. برای داوری به طور معمول یک دور مقاله را می‌خوانم تا به کلیت آن آشنا شوم،‌ بعد دو سه مقاله‌ی مربوط را نگاه‌ای می‌اندازم (معمولا مقاله‌هایی که در خود مقاله‌ی اصلی به آن‌ها ارجاع داده شده است) و بعد دوباره مقاله‌ی اصلی را بازخوانی می‌کنم و جزییات‌اش را دقیق بررسی می‌کنم. پس از این مرحله است که نقدم را می‌نویسم.

در بیش‌تر موارد هم سعی می‌کنم نقد مفصل و تکنیکال‌ای بنویسم. حالا این‌ها مقدمه بود تا بگویم تقریبا همیشه کار را جدی می‌گیرم. اما ماجرا چیز دیگری است:

این بار یکی از مقاله‌ها تیتر غریب‌ای داشت. شروع کردم به خواندن‌اش و خیلی زود به نظرم آمد نویسندگان دارند همین‌طوری با کلمه‌های تخصصی بازی می‌کند و آن‌ها را در بافت و معنایی غیرمعمول به کار می‌برد و بعد به تدریج ماجرا را ربط می‌دهد به عرفان (حوزه‌ی کاری‌ی من با عرفان فاصله‌ی زیادی دارد). یک صفحه و نیم اول به نظرم آمد چقدر مقاله بد نوشته شده است،‌ اما بعد نظرم عوض شد و فرضیه‌ای دیگر در ذهن‌ام ایجاد شد: نویسندگان قصد مسخره‌بازی داشته‌اند و می‌خواهند من و دیگر داوران را دست بیاندازند. در واقع به یاد الن سوکال (Alan Sokal) افتادم و بلایی که سر مجله‌ی Social Text درآورده بود (در ضدخاطرات پیش‌تر درباره‌اش نوشته بودم. مثلا این‌جا و این‌جا. اطلاعات بیش‌تر را در ویکی‌پدیا بخوانید). پس از این بود که بقیه‌ی نوشته را با این فرضیه خواندم و هر لحظه بیش‌تر و بیش‌تر متقاعد می‌شدم که طرف قصد شوخی داشته است.

در نقدم نوشتم که دو حالت ممکن است برای این مقاله رخ داده باشد: (۱‌)‌ مقاله نمونه‌ی اعلای نگارش بد است، یا این‌که (۲) نویسندگان قصد داشتند از الن سوکال یادی کنند.

داوری را فرستادم!

از آنجا که داوری دو مرحله‌ای بوده است و من در مرحله‌ی دوم داوری می‌کردم،‌ پاسخ نویسندگان به داوران مرحله‌ی اول را خواندم. این‌جا بود که وحشت کردم:‌ برخلاف تصورم، نویسندگان بسیار هم جدی بودند و اتفاقا اندکی دل‌خور شده بودند که چرا یکی از داوران مرحله‌ی اول کارشان را جدی نگرفته بود! یعنی هیچ نشانه‌ای بروز نکرده بودند که قصدشان شوخی بوده است.

بعد فکر کردم، خب، این‌ها اگر قصدشان جدی بوده است، پس احتمالا شوخی‌ی من برای‌شان اصلا بامزه نخواهد بود که هیچ، توهین‌برانگیز هم خواهد بود. تصور کردم اگر من جای ایشان بودم،‌ مطمئنا می‌گفتم این داور عجب عوضی‌ی ا.س.‌ای‌ست!

خوش‌بختانه وقت داشتم تا پیش از این‌که دیر شود نقدم را عوض کنم و فقط بگویم که مقاله خیلی بد نوشته شده است.

حالا چند نکته‌ی جالب:

شکل‌گیری‌ی دیدگاه من درباره‌ی این مقاله نمونه‌ای است از اکتشاف علمی: با فرضیه‌ای آغاز می‌کنیم (۱: مقاله نه خوب است و نه بد)، بعد داده جمع می‌کنیم (نوشته بد است) و مطابق با آن فرضیه را تغییر می‌دهیم (۲: مقاله بد است)، و باز داده جمع می‌کنیم (نوشته فرای تصور بد است). حال دو گزینه داریم: بگوییم که (۳: مقاله بسیار بسیار بد است) یا (۴: مقاله شوخی است). گزینه‌ی (۴) را انتخاب می‌کنیم و باز دوباره داده جمع می‌کنیم  و اتفاقا می‌بینم داده‌ها سازگار است (نوشته‌ی بد اگر به چشم شوخی دیده شود، بد نیست بلکه شوخی است).

نکته این است که فرضیه (۳) و فرضیه (۴)‌ هر دو داده‌ها را به خوبی توجیه می‌کنند، اما دانش پیشین (a priori) من بر آن بود که شانس مواجهه با مقاله‌ی بسیار بسیار بد کم‌تر است از مواجهه با مقاله‌ی شوخیکی است. بعد طبیعتا داده‌ها نیز سازگار بودند و من به خوبی و خوشی به این نتیجه رسیدم که می‌توانم با نویسندگان شوخی کنم و به آقای سوکال اشاره کنم و آن‌ها هم ناراحت نمی‌شوند و اتفاقا ممکن است از اشاره‌ی من به کلک‌شان خوش‌خوشان‌شان هم بشود.

حال نکته‌ی نیمه‌اخلاقی این است (که البته من در ابتدا به آن توجه‌ای نکردم): هزینه‌ی انتخاب اشتباه هر کدام از این دو فرضیه برای «اخلاقیات» من یک‌سان نیستند. اگر مقاله واقعا شوخی بود ولی من جدی‌اش می‌گرفتم و آن را به عنوان مقاله‌ی بسیار بد اعلام می‌کردم، اتفاق‌ای که می‌افتاد این بود که نویسندگان به بلاهت من می‌خندیدند. خوش‌بختانه چون اسم من برای‌شان مشخص نیست، نمی‌توانستند سخره‌شان را به گوش من برسانند و در نتیجه مسخره‌کردن‌شان برای‌ام اهمیت‌ای نداشت.

برعکس، اگر مقاله جدی بود ولی آن را شوخی می‌گرفتم، حدس می‌زنم نویسندگانِ مقاله بسیار ناراحت می‌شدند. با این‌که احتمال این‌که بدانند من که بوده‌ام خیلی کم است، اما با این حال من دچار حسِ وجدان‌درد می‌شدم چون انسان‌هایی را ناراحت کرده‌ام در حالی که می‌توانستم آن‌قدر ناراحت‌شان نکنم (به هر حال ناراحت می‌شدند چون مقاله‌شان را رد کرده بودم، اما خب،‌ دست‌کم نه با قهقهه!).

بامزه این‌که در هر دو حالت نه من شاهد ناراحتی‌شان می‌شدم و نه آن‌ها می‌توانستند من را ناراحت کنند (یعنی هیچ هزینه‌ی عینی‌ای بر سو تحمیل نمی‌شود)، اما من یکی از حالت‌ها را به دیگری ترجیح می‌دهم.

به طور خلاصه نکته‌ی این پست چهار مورد است:

۱) آدم گاهی به طور خیلی اتفاقی و ناخواسته ممکن است تبدیل به یک عوضی شود.

۲) تصمیم‌گیری‌های‌مان را می‌توانیم به صورت یک فرآیند «فرضیه‌سازی –> جمع‌آوری داده –> تغییر فرضیه» تعبیر کنیم.

۳)‌ اگر مساله به صورتی باشد که انتخاب‌های‌مان تبعات اخلاقی داشته باشند، شاید به‌تر باشد در انتخاب فرضیه‌های‌مان (و در نتیجه انتخاب‌های‌مان)‌ به وزن تبعات اخلاقی هم توجه کنیم.

۴) حتی اگر بعضی گزینه‌ها به ظاهر هزینه‌ی عینی‌ی صفر داشته باشند،‌ اما انتخاب اخلاقی‌مان بعضی را به بعضی دیگر ترجیح می‌دهد (اگر گفتید چطور چنین چیزی ممکن است؟).

انسان: حیوان معترف

«پیش‌ترها دانش‌مندان خشونت بی‌حد و حصر را ویژگی‌ی یک‌تای انسان‌ها می‌دانستند. تا این‌که در تاریخ هفتم ژانویه ۱۹۷۴، هیلالی ماتاما (Hilali Matama)، دست‌یار ارشد گروه پژوهشی‌ی جین گودال (Jane Godall) در پارک ملی‌ی گومبه (Gombe) در تانزانیا، گروه‌ای از شامپانزه‌ها را مشاهده می‌کند که مخفیانه به حریم گروه‌ای دیگر وارد شده و شامپانزه‌ی مذکری را که به تنهایی برای خودش مشغول غذاخوردن بوده است می‌کشند. به همین ترتیبِ برنامه‌ریزی‌شده، بقیه‌ی مردهای گروه رقیب در سه سال بعد کشته می‌شوند.

چه بر سر زن‌ها آمد؟

دو نفر از زن‌ها به قبیله‌ی جدید منتقل می‌شوند، یکی شاهد کتک‌خوردن مادرش تا سر حد مرگ می‌شود، و چهار زن دیگر ناپدید می‌شوند.

بهت‌انگیزتر این‌که این دو گروه پیش از این در ابتدا یک گروه بوده‌اند.»

به نقل از کتاب Human: The science behind what makes us unique به نوشته‌ی Michael Gazzaniga،‌ صفحه‌ی ۶۸.

در ادامه‌ی کتاب می‌آید که با وجود این‌که «بچه‌کشی»‌ بین گونه‌های مختلف حیوان‌ها -از خانواده‌ی پرندگان گرفته تا حشرات و جوندگان و نخستیان- متداول است، اما بزرگ‌سال‌کُشی پدیده‌ی نادری است.

سپس از Richard Wrangham، استاد انسان‌شناسی‌ی زیستی در هاروارد، نقل می‌کند که «کم حیوان‌ای است که در جوامع پدرسالاری زندگی کند و روابط اجتماعی‌اش مرد-محورانه باشد (یعنی شکل اصلی‌ی روابط داخلی اجتماعی متکی بر روابط مردان جامعه است) و زنان برای کاهش شانس جفت‌گیری‌ی درون‌گروهی مرتب به جوامع هم‌سایه بروند. و تنها دو گونه از حیوانات چنین کاری را با شدت و حدت‌ای انجام می‌دهند که شامل زمین‌گشایی‌های خشونت‌آمیز مردان جامعه و حمله به جوامع هم‌سایه و یافتن افراد ضعیف آن‌ها و قتل‌شان باشد. از بین چهار هزار پستان‌دار و ده میلیون یا بیش‌تر از دیگر گونه‌های حیوانات، این رفتار خاص شامپانزه‌ها و انسان‌هاست.»

این کتاب جذاب بعدتر می‌گوید چرا چنین ویژگی‌ای در ما و شامپانزه‌ها وجود دارد. به طور خلاصه و نه الزاما با همه‌ی جزییات:

این‌که چرا فقط انسان و شامپانزه چنین رفتاری دارند خیلی تعجب‌آور نیست اگر توجه کنیم که نزدیک‌ترین گونه به ما در درخت تکامل شامپانزه‌ها هستند.

حالا چرا خشونت؟

موضوع هم به این باز می‌گردد که به خاطر کیفیت بالای غذایی‌مان نمی‌توانیم یک جا بنشینیم و خوش باشیم، بلکه مجبوریم به دنبال غذای خوب بگردیم و از طرف دیگر زورمان هم می‌رسد(!)‌ که با هم بجنگیم (هر دو گونه مشت‌زن‌های قابلی هستند). هم‌چنین احساسات‌مان تاثیر زیادی در تصمیم‌گیری‌مان دارد و تنها با بررسی‌ی عقلانی‌ی گزینه‌ها تصمیم نمی‌گیریم. و حالا نکته‌ی مهم این است که احساس‌ای که باعث می‌شود رفتار خشونت‌بار نشان دهیم،‌ احساس «افتخار» (pride) است. این احساس و داشتن مقام بالا در جامعه باعث افزایش شانس جفت‌گیری برای مردان می‌شود و در نتیجه به خاطر sexual selection به ویژگی‌ی غالب‌ای در می‌آید.

و البته افتخار و داشتن مقام بالا در جامعه برای شامپانزه‌ها کار سختی است و دست‌یازیدن به آن خشونت را ایجاب می‌کند. انسان‌ها نیز تفاوت چندان‌ای ندارند.

این بحث طولانی است و بخش زیادی از کتاب راجع به همین است. اما چیزی که می‌خواستم به آن اشاره کنم این است که خشونت‌ورزی‌های انسانی -که نمودش را هم در جنگ‌ها دیده‌ایم و هم این روزها در کشور خودمان شاهدیم- بسیار پدیده‌ی نادری است (به پشه و مگس کاری ندارم، آن چهار هزار پستان‌دار دیگر را به خاطر بیاورید).

اگر جزو آن گروه‌ای هستید که دوست دارید «تک» باشند و حاضر نیستید این مقام مهم را با شامپانزه‌ها قسمت کنید، یا جزو آن دسته‌ی خوش‌بین‌ای هستید که تصور می‌کنید چه خوب است که در این خشونت‌ورزی تنها نیستید، اجازه دهید ویژگی‌ای را معرفی کنم که تا جایی که می‌دانم خاصِ خاصِ انسان‌هاست:‌ اعتراف‌گیری!

کدام گونه‌ای را می‌شناسید که این‌چنین پیچیده بیاندیشد و رفتار کند؟

  • من می‌دانم تو به چیزی باور داری.
  • تو می‌دانی من به چیز دیگری باور دارم.
  • من می‌دانم تو به چیزی که من باور دارم باور نداری.
  • تو می‌دانی من به چیزی که تو باور داری باور ندارم.
  • من می‌خواهم تو به چیزی که من باور دارم و تو باور نداری باور داشته باشی.
  • تو می‌دانی من می‌خواهم تو به چیزی که من باور دارم و تو باور نداری باور داشته باشی.
  • من می‌دانم که تو به شیوه‌ی من برای این‌که تو به چیزی که من می‌خواهم تو به آن باور داشته باشی و تو باور نداری باور کنی باور نداری.
  • ولی من می‌دانم اگر شیوه‌ی مناسب‌ای را انتخاب کنم با وجودی که من می‌دانم که تو به شیوه‌ی من برای این‌که تو به چیزی که من می‌خواهم تو به آن باور داشته باشی و تو باور نداری باور کنی باور نداری ولی تو در آینده نه تنها به باور من معترف خواهی شد بلکه شیوه‌ی باوراندن مرا به خود دوستانه،‌ تفکربرانگیز و معنوی خواهی خواهی خواند که همان چیزی است که رییس‌ام از من خواسته است.

چنین نوع اندیشه‌ای نیاز به Theory of Mind پیش‌رفته‌ای دارد که در چنین سطحش تا جایی که می‌دانیم منحصر به انسان است.

خوش‌حال باشیم و غم بخوریم و نگران باشیم و به وضع خنده‌دار خود بخندیم!

—-

پدرسالار را به جای patrilineal استفاده کرده‌ام. نمی‌دانم ترجمه‌ی درستی یا نه. شما می‌دانید؟

به جای male-bonded از عبارت طولانی‌ی «شکل اصلی‌ی روابط داخلی اجتماعی متکی بر روابط مردان جامعه است» استفاده کردم! این‌ها جوامع‌ای است که مردان دور هم جمع می‌شوند، روابط دوستی معمولا بین مردان است و اکثر جوریدن (grooming) هم منحصر به مرد-مرد می‌شود. پیش‌نهاد به‌تری دارید؟!

توضیح تکمیلی: با تشکر از Talented Moron که عبارت «مرد-محور» را به جای male-bonded پیش‌نهاد کرد.

آداب بچه‌داری – چارچوب‌های پاداش‌پذیری

یکی از سختی‌های بچه‌داری -آن‌طور که از تجربه‌ی غیرمستقیم عایدم شده- برقراری‌ی مصالحه‌ی بهینه‌ی بین پاداش/تنبیه است. گاهی نباید ساکت نشست و چیزی نگفت ولی به دلیل علاقه‌مان به بچه حاضر نیستیم چیزی بگوییم؛ گاهی به نظرمان عمل بچه ارزش تقدیر ندارد اما اگر می‌توانستیم چارچوب ذهنی‌ی بچه را در نظر بگیریم، عمل‌اش را پاداش‌پذیر تشخیص می‌دادیم.

گاهی مشکل دوچندان می‌شود: وقتی مورد پاداش‌پذیر/تنبیه‌پذیر زمینه‌ی تخصصی‌ی پدر و مادر است ولی پدر و مادر در بافت سنی/اجتماعی‌ی دیگری تخصص تشخیص پاداش‌پذیری/تنبیه‌پذیری دارند و نه در بافت سنی‌ی کودک.
مثال بزنم: فرض کنید مادر استاد ریاضی در دانش‌گاه باشد. آن‌چه او هر روزه با آن‌ها سر و کار دارد و به هنگام داوری نقد می‌کند، مقاله‌های ریاضی‌ای است که در آن‌ها نه انجام همه‌ی جزییات و محاسبات که کوتاهی‌ی اثبات‌ها و فشردگی‌ی ادعاها تشویق‌شدنی است. چنین شخص‌ای در چارچوب حرفه‌ای‌ی خود ارزش‌ای به مثلا انجام صحیح ضرب و تقسیم نمی‌دهد. از طرفی برای یک بچه‌ی دبستانی، این‌که بتواند واقعا ضرب سه در سه را به درستی انجام دهد پاداش‌پذیر است. این مادر اگر بخواهد فرزندش را تشویق کند‌ باید بتواند خود را از چارچوب ذهنی‌ی یک ریاضی‌دان حرفه‌ای خارج کرده در چارچوب‌ای کاملا متفاوت قرار دهد. حدس می‌زنم این مشکل برای مادری که رشته‌اش غیر-ریاضی است کم‌تر اساسی باشد.

این مشکل تغییر چارچوب‌ها برای قضاوت تنها به امر بچه‌داری محدود نمی‌شود. همان شخص ذکر شده در بالا به هنگام تدریس ریاضی در دبیرستان نیز مشکل خواهد داشت. معلم ایده‌آل ریاضی‌ی دبیرستان با استاد ایده‌آل ریاضی در دانش‌گاه فرق دارد. حتی می‌توان ادعای دیگری کرد: استاد ایده‌آل فلان رشته در سطح کارشناسی با استاد ایده‌آل همان رشته در سطح تحصیلات تکمیلی تفاوت شیوه‌ی تدریس/قضاوت نتیجه باید داشته باشد. (البته ممکن است شخص‌ای هر دو مهارت را با هم داشته باشد. اما آموزش صحیح در سطح کارشناسی و بعد از آن مهارت‌های متفاوت‌ای می‌طلبند.)

مشکل تغییر چارچوب تنها به آموزگار نیز محدود نمی‌شود. آموزنده نیز در هنگام جابه‌جایی از یک بافت (مثلا دبیرستان) به بافت‌ای دیگر (مثلا دانش‌گاه) مشکل خواهد داشت. انتظارات آموزشی در دانش‌گاه با انتظارات آموزشی در دبیرستان تفاوت دارد. البته کم نیستند کسانی که چنین تفاوت‌ای را یا نمی‌فهمند یا خیلی دیر می‌فهمند. حتی چنین چیزی به هنگام ورود به دوره‌ی تحصیلات تکمیلی نیز مشاهده می‌شود. کم نیستند دانش‌جویان تحصیلات تکمیلی‌ای که هم‌چنان هدف اصلی‌شان را درس پاس‌کردن می‌نهند، در حالی که هدف تحصیلات تکمیلی -آن‌گونه که باید باشد- چیز دیگری است.

من که می‌پرسم

بین بیان به قصد ارتباط و بیان به قصد دقیق سخن‌گفتن و فهمیدن یا فهماندنِ چیزی تفاوت وجود دارد. تا به حال به این فکر کرده‌اید که اگر منِ نوعی از شما سوال‌ای می‌پرسم الزاما هدف‌ام فهمیدن چیزی نیست، بلکه فقط به سخن در آوردن شماست؛ که خوش‌حال‌کردن شماست؟

گاهی فکر می‌کنم اگر هدف‌ام «فهمیدن» باشد میزان سخن‌گفتن‌ام چند و چند برابر کم‌تر خواهد شد. اما به نظرم نمی‌آید چنان هدف‌ای -و تنها همان هدف- برای من در دراز-مدت قابل تحمل باشد.

از چه چیز مرگ می‌ترسیم؟

۱) از حدود ده روز پیش تا تا بوقِ سگِ دوشنبه سخت گرفتار بودم. حالا وضعیت به‌تر است و آمادگی‌ی کافی برای ایجاد انواع و اقسام گرفتاری‌های جدید را دارم.

۲) خسرو شکیبایی که مرد، کلی غصه‌دار شدم. تازه میزان ارتباطم با او تنها باز می‌گردد به خانه‌ی سبز و صدای‌ گرم‌اش که این طرف و آن طرف شنیده می‌شد – هامون را ندیده‌ام که در ایجاد علاقه‌ام نقش‌ای داشته باشد.
لعنتی همیشه همین‌طور است: آدم‌ها زمان‌ای می‌میرند که انتظارش را نداری. حالا چه هنرپیشه‌ی سینما باشد چه کسِ دیگری.

۳) همان روز به مرگ می‌اندیشیدم. رابطه‌ی هر فرد با مرگ دو جنبه دارد: تاثیر مرگِ خود بر خود و تاثیر مرگ دیگران بر خود.
آدم‌های مختلف نگاه‌شان در این‌باره متفاوت است. البته نه این‌که من راه افتاده باشم و از آدم‌ها بپرسم که نظر شما درباره‌ی تاثیر مرگِ خود بر دیگران چیست، اما شده است -یعنی یک بار شده است- که یک‌ای نظرش را به‌ام بگوید.
نمی‌گویم او کیست، اما فرض کنید آدم‌ای است با سن و سال نزدیک چهل. او می‌گفت که از مرگ خودش نمی‌ترسد اما از مرگ عزیزان‌اش می‌ترسد. آن زمان (که می‌شود سه چهار سال پیش) من کم و بیش با او موافق بودم. نه این‌که آدمِ رهیده از بند خویش‌ای باشم که مرگ‌ام به چیزی‌ام نباشد (حتی باید گفت در این زمینه محافظه‌کارم!)، اما چیزی که بیش‌تر از همه مرا می‌هراساند مرگ دیگران است.

۴) این گرفتاری‌های لعنتی جوری‌اند که نمی‌گذارند آدم با خیال راحت دو کلوم(!) نامه بنویسد و بفرستد برای چهار گوشه‌ی گیتی برای یکی دو آدم‌ای که مهم است نامه‌ی آدم را دریافت کنند.

۵) می‌گفتم که آن روز به مرگ می‌اندیشیدم و برای حدود پانزده ثانیه سخت وحشت کردم! می‌توانم بگویم از چه وحشت کردم اما نمی‌توانم وحشت‌اش را منتقل کنم. یعنی یک باری سعی کردم ولی نشد. حال دوباره سعی می‌کنم:

فرض کنید اگر آدم بمیرد یکی از دو حالت زیر پیش بیاید:
الف) بمیرد ولی به شکل‌ای هم‌چنان باقی بماند. مثلا تناسخ‌ای باشد یا چه به‌تر از آن قیامت‌ای یا هر گونه باور متافیزیکی‌ی دیگر.
ب) بمیرد و تمام شود. یعنی درست همان‌طور که یک واکنش شیمیایی (مثلا انداختن سدیم در آب) زمان‌ای آغاز می‌شود و بعد تمام می‌شود و در نهایت چیزی از سدیمِ خالص اولیه نمی‌ماند (فرض کنیم که نماند)، زندگی‌ی انسان آغاز شود و بعد تمام شود.

حالت (الف) باور رایج مومنین است (حالا یک مومن به این دین یا به آن آیین). باور (ب)، باور رایج خداناباوران است. باور (الف) البته که امید بخش است، اما بیایید فرض کنیم که درست نیست و (ب) درست است.
کس‌ای که به (ب)‌ باور دارد در بیش‌تر مواقع هیچ غم‌ای از این موضوع ندارد (احتمالا البته!). چون پس از مرگ‌اش طبیعتا وجود ندارد که بخواهد ناراحتی یا رنج یا غصه‌ی گذشته را بخورد. مرگِ (ب)باور برای خودش بی‌نوستالژی و بی‌افسوس است.
کاری ندارم که شخص‌ای که به (ب) باورمند است (و من ممکن است از (ب) برای نمایش آن شخص استفاده کنم) چگونه می‌خواهد بزید. احتمالا هدف یک (ب)ی عاقل این خواهد بود که رضایت این جهانی‌اش را بیشینه کند. البته بگذریم که آدم تماما عاقل وجود ندارد و در نهایت رفتارش ملغمه‌ای خواهد بود از تاثیرپذیری‌اش از اجتماع (که به هر حال پر است از (الف)باور) و احساسات خودش و بخش عقلانی‌اش (نمی‌خواهم عقل را از احساس سفت و سخت جدا کنم؛ می‌خواهم فقط تاکید کنم که گاهی ممکن است این دو یک‌سان نباشند).

حالا مشکل کجاست؟ مشکل این است که شخصِ (ب) در نهایت می‌میرد و تمام می‌شود. گیریم در طول زندگی‌اش بیش‌ترین لذت‌ها را برده است و از زندگی‌اش نهایت رضایت را داشته باشد. اما حالا که مرده است آیا می‌توان چیزی گفت شبیه به «چه خوب که (ب) خوب زیست. الان مطمئن‌ام که راضی است.»؟ درست است که (ب) ممکن است خوب زیسته باشد، اما خوب زیستن او پس از مرگ‌اش هیچ خوبی‌ای برای (ب) به همراه ندارد. در واقع تنها خوبی‌ی (ب) این می‌تواند باشد که برای شخص سوم‌ای مثل (پ) خوبی‌ای فراهم کرده باشد و خوبی‌ی (پ) همان است که او تشخیص می‌دهد در دنیا می‌بایست انجام دهد ( (پ) نیز (ب)باور است). اما این‌که نتیجه‌ی کارهای (ب) باعث احساسِ خوبی‌ی (پ) پس از مرگ (ب) باشد، هیچ تاثیری بر (ب) نمی‌تواند بگذارد.

صبر کنید یک مثال بزنم:
فرض کنید در کمای ویژه‌ای باشید و گروه‌ای پزشکی شما را کنترل می‌کند. فرض کنید آن‌ها به شیوه‌ای به طور مداوم باعث تحـریک جـنـسـی‌ی شما در کما شوند و شما روزانه ده‌ها بار به ارضا برسید. به مدت یک هفته وضعیت همین‌گونه است و بعد شما را از کما خارج می‌کنند. ویژگی‌ی خاصِ این کما این بوده است که نه تنها هیچ چیزی به خاطر نمی‌آورید، بلکه هیچ تاثیری هم از آن مدتِ در کما-بودگی بر زمانِ پس از کما باقی نخواهند ماند – مطلقا هیچ تاثیری. یعنی اگر هر تغییری در آن مدت در مغز شما انجام شده باشد، موقتی خواهد بود و پس از کما وضعیت درست همان خواهد بود که پیش از آن. در نتیجه ارضـای جـنـسـی‌ی شما نه باعث می‌شود در آینده خوش و خرم‌تر باشید و نه تاثیری مخوف بر ناخودآگاه‌تان دارد.
حال سوال این است: آیا از این‌که در کمایی بوده‌اید و لذت‌ها برده‌اید می‌توانید خوش‌نود باشید؟ یعنی آیا می‌توانید ادعا کنید که «خب، یک هفته‌ای خیلی خوش گذشت و حالا خیلی هم مهم نیست که چیزی از آن یادم نمی‌آید.»؟ یا مثلا آیا حاضر خواهید بود که وارد چنین برنامه‌ای شوید که گروه‌ای پزشکی شما را به چنان کمایی ببرد و یک هفته‌ی بعد بیدار کند با این فرض که می‌دانید هیچ چیزی با خاطر نخواهید داشت؟ چرا؟

خب!‌ همین موضوع بود که مرا به مدت پانزده ثانیه به شدت ترساند. الان نمی‌ترسم چون در آن وضعیت ذهنی نیستم و با این نوشتار هم به آن وضعیت نمی‌روم. اما آن تجربه جزو ترسناک‌ترین وضعیت‌های ذهنی‌ای بود که تاکنون تجربه کرده‌ام.

گروه فلسفه علم دانش‌گاه امیرکبیر

نمی‌خواهم بی‌ادب، مغرور یا از خود-راضی جلوه کنم، اما برای‌ام جدا این سوال پیش آمده که چرا دانش‌گاه امیرکبیر تصمیم گرفت گروه فلسفه‌ی علم راه بیاندازد؟
مشکل چیست؟
مشکل استادهای این رشته هستند. شش استادی که به عنوان اعضای اصلی گروه فلسفه‌ی علم معرفی شده‌اند چنین تحصیلاتی دارند: چهار نفر «دکتری فلسفه اسلامی»، یک نفر «دکتری فلسفه و کلام اسلامی» و یکی هم «معادل دکتری از حوزه علمیه قم».
پنج استاد هم‌کار هم هیچ‌کدام فیلسوف حرفه‌ای نیستند: فیزیک، ریاضی، مهندسی‌ی پزشکی، مهندسی کنترل (در واقع وجود این افراد بسیار هم خوب است اگر هسته‌ی اصلی‌ی گروه فیلسوف حرفه‌ای بودند).

نگاه‌ای به سابقه‌ی تحصیلی‌ی اعضای اصلی‌ی گروه نشان می‌دهد که هیچ‌کدام ربط مستقیمی به فلسفه‌ی علم نداشته‌اند. بعضی‌های‌شان فلسفه‌ی علم درس داده‌اند ولی در این زمینه پژوهش مربوطی نکرده‌اند. نزدیک‌ترین ربط اینان به فلسفه‌ی علم کارهایی است از جمله ترجمه‌ی یک کتاب فلسفه‌ی علم، داشتن کارشناسی‌ی ارشد در فلسفه‌ی غرب از دانش‌گاه تهران، «تالیف مقالاتی در باب حرکت، برهان حرکت و مبدا و معاد»، «سخنرانی در دو همایش که توسط دانشکده فیزیک دانشگاه امیرکبیر برگزار شده بود در زمینه فلسفه علم» و «اشتغال به پژوهش در معرفت‌شناسی و فلسفه علم» (نتیجه‌اش؟) و همین!
دستِ کم باور من این است که تا وقتی در زمینه‌ای پژوهش نکرده باشی نمی‌توانی به خوبی آن را درس بدهی و در نتیجه هیچ نمی‌دانم که این استادان که نه زمینه‌ی تخصصی‌شان فلسفه‌ی علم است و نه حتی پژوهش‌ای مرتبط انجام داده‌اند به چه دلیل‌ای نیت کرده‌اند که به دانش‌جویان بی‌چاره فلسفه‌ی علم بیاموزانند.

من مخالف وجود گروه فلسفه‌ی علم در دانش‌گاه امیرکبیر یا هر جای دیگری نیستم – که اتفاقا به نظرم گروه مفیدی می‌تواند باشد. در ضمن من مخالف درس دادن این افراد هم نیستم. اما اعتقادم بر این است که تحصیل‌کردگان فلسفه‌ی اسلامی به‌تر است استادهای زیر شاخه‌ای باشند از گروه فلسفه‌ی دین یک دپارتمان فلسفه (بگذریم که اگر نگاه اینان به اسلام، درون‌دینی باشد آیا اصلا می‌توانند زیرشاخه‌ی فلسفه در نظر گرفته شوند یا به‌تر است به دپارتمان‌های دیگر کوچ کنند).
آیا ایران در زمینه‌ی فلسفه‌ی علم به طور خاص و فلسفه به طور عام دچار قحط‌الرجال است؟ واقعیت این است که «تصورم» این است که تعداد ایرانیانی که در زمینه‌ی فلسفه پژوهش یا تحصیل می‌کنند بسیار کم هستند. اما بر این باور هم نیستم که این‌همه دچار کم‌بود باشیم که نتوانیم شش نفر مناسب این کار بیابیم. وضع این‌قدر بد است؟ اگر این‌قدر بد است، چرا وقت خودمان و دیگران را تلف کنیم؟ اسم این گروه را بگذاریم «گروه معارف و حکمت اسلامی» و خیال همه را راحت کنیم!

* گروه فلسفه‌ی علم دانش‌گاه امیرکبیر

نکته‌ی اضافه: کامنت شخص‌ای به نام رهگذر در وبلاگ حامد قدوسی توجه مرا به این سایت جلب کرد.

به یاد پروردگار

در ابتدا خداوندگار بود و ده فرمان‌اش،
آن‌گاه ورق برگشت و پروردگار قضیه‌ای شد برای توصیف گیتی،
و سپس پروردیار به مقام فراقضیه‌ای برای چرایی کیهان‌مان کاهیده شد،
و اینک نه بیش از شمع‌ای در سقاخانه‌ای (همان‌گونه که شمع‌ای سرِ شام‌ای عاشقانه).

جایی برای پروردگار گذاشته‌ایم؟ بیش از مجموعه‌ای اندازه‌ناپذیر؟

هزارتوی تنهایی – گزاره‌هایی درباره‌ی تنهایی

یادم نرود که بگویم هزارتوی تنهایی در آمده است و من هم نوشته‌ای دارم با عنوان «گزاره‌هایی درباره‌ی تنهایی».

پیش از ادامه بگویم که از خواندن نظرهای‌تان خوش‌حال می‌شوم.

تنهایی چیست؟
آیا می‌توان به توصیف‌ای جامع و مانع درباره‌ی تنهایی رسید؟ توصیف‌ای به اندازه‌ی کافی ساده ولی در همان حال در برگیرنده‌ی حالت‌های مختلف‌ای که یک انسان به طور معمول آن را به تنهایی نسبت می‌دهد.

من نیز مثل اکثر افراد تنهایی را -یا کمینه جنبه‌هایی از آن را- حس کرده‌ام. گاهی از تنهایی لذت برده‌ام و گاهی نیز آن را سخت نامطلوب یافته‌ام. اما وقتی که قرار شد درباره‌ی تنهایی بنویسم، متوجه شدم که چیز زیادی از ماهیت آن نمی‌دانم. در واقع اگر کس‌ای از من می‌پرسید «تنهایی چیست؟» پاسخ‌ای نداشتم جز این‌که با چند مثال درباره‌ی تنهایی سخن بگویم.

این نوشته تلاش‌ای است برای درک به‌تر «تنهایی» به صورت عام. سعی می‌کنم تا تنهایی را نه با بیان تجربه‌ی تنها-بودگی‌ی سوژه‌ی تنها که با تحلیل تجربه‌های پیشین تنهایی در بافت‌ای تنهایی‌نزده توصیف کنم.

بگذارید قدم به قدم با هم تعریف دقیق‌تری از تنهایی ارایه دهیم. اولین تلاش‌مان -یا شاید هم تلاش من- ارایه‌ی دو تعریف زیر از تنهایی است.
(ادامه …)

هزارتوی تنهایی
گزاره‌هایی درباره‌ی تنهایی

هزارتوی روشن‌فکری

هزارتوی روشن‌فکری در آمد. قرار بود نوشته‌ای داشته باشم در باب روشن‌فکری و این‌که چرا که چه!
نوشته، البته، تا یک سوم آن‌چه می‌خواستم بنویسم پیش رفت (و همان یک‌سوم‌اش هم خود دو سه صفحه‌ای شد) ولی نه به هزارتو رسید و نه حتی در روزهای بعدی‌اش کامل شد.

روشن‌فکری برای من مفهوم‌ای غریب است. دقیق نمی‌دانم به چه نوع رفتاری روشن‌فکرانه می‌گویند. به نظرم مفهوم‌اش آن‌قدر گسترده است که خیلی چیزها را می‌توان زیر چترش جای داد. بعید می‌دانم مشکل از نادانی‌ی من باشد. مفهوم روشن‌فکری در زبان فارسی، مفهوم‌ای خوش‌تعریف نیست. مثلا کلمه‌ی روشن‌فکر در سطح ساختار زبانی، کلمه‌ای مثبت است اما خیلی وقت‌ها به مفهوم‌ای منفی به کار می‌رود. در نتیجه کمینه می‌توان گفت که بین افراد مختلف در جامعه، معنای روشن‌فکری چندگونه است و توافق فکری بر سرش نیست (برخلاف چیزی مثل آخوند، معلم،‌ یا کلمات معنایی از این دست).

به هر حال از دید من روشن‌فکری، کلمه‌ای با بار معنایی مثبت است. روشن‌فکری را -آن‌گونه که به آن باور دارم- فعل‌ای لازم برای جامعه می‌دانم. جدا از این، از روشن‌فکر به معنای فحش استفاده نمی‌کنم. و خیلی چیزهای دیگر که قرار بود (است؟) در آن نوشته‌ام بیاید و نیامد.

راستی بگویم و بروم که پس از درآمدن شماره‌ی جدید هزارتو، دو سه مقاله‌اش را خواندم (مثلا مقاله‌ی پویان، یا مقاله‌ی میرزا پیکوفسکی – که شرمنده‌اش شدم با نفرستادن مقاله) و بعد این سوال‌ام برای‌ام پیش آمد که معنای روشن‌فکری (به راستی) چیست؟ آیا روشن‌فکری معنایی بومی و مختص به زبان فارسی و جامعه‌ی ایران دارد؟ وقتی یک فرانسوی راجع به روشن‌فکری حرف می‌زند، به چه چیزی می‌اندیشد؟
یک راه‌اش نگاه کردن به این ویکی‌پدیا بود. شما هم نگاه کنید.

تکمیلی:

در کامنت‌ها بحث‌ای درگرفته است با رامین درباره‌ی این‌که مقایسه‌ی روشن‌فکری با چه اسم معنایی معنادار است. دلیل اصلی این است که آیا روشن‌فکر حرفه‌ای است چون معلمی؟ یا وظیفه‌ای اجتماعی است چون ریش‌سفیدی.
پویان، اتفاقا، در همین‌باره نوشته است.

گفتِ‌مان

وقتی گفت و گو می‌کنیم،
شاید فقط می‌خواهم
خود را
بفهمم.


مثال عینی:
دی‌شب برنامه‌ای می‌دیدم (America at a Crossroads) راجع به گروه‌های دانش‌جویی در دانش‌گاه‌های امریکا
(مثل کلمبیا و برکلی)
که عده‌ای پان‌اسراییلی بودند و عده‌ای پان‌فلسطینی،
و بعد این‌ها با هم بحث می‌کردند که چه شود
و چه نشود،
و چرا شد
و چرا نشد.
چرا؟
که دیگری را متقاعد کنند که حق داشته‌اند؟
یا بقبولانند که فلان کار طرف مقابل‌شان غلط بوده؟
-وقتی نه سر پیازند و نه ته پیاز-

یا شاید تنها می‌خواستند
بفهمند
که
وقتی به هویت خود می‌اندیشند
به چه چیزی می‌اندیشند.
گفتِ‌مان، گویا، گفتِ مان است.

قطب‌نمای سیاسی: لیبرال‌تر و چپ‌تر

دقیق به خاطر ندارم که چه شد امشب دوباره رفتم سراغ این آزمون جهت‌گیری سیاسی. سه سال پیش درباره‌اش نوشته بودم. این آزمون از دو نظر جهت‌گیری‌ی سیاسی‌ی شخص را مشخص می‌کند: باورها شخص درباره‌ی آزادی‌ی فردی و باورهای او درباره‌ی آزادی‌ی اقتصادی.

نتیجه‌ی آزمون سه سال پیش‌ام چنین چیزی شده بود:


June 24, 2004

و نتیجه‌ی آزمون امشب‌ام نیز این:

Economic Left/Right: -5.12
Social Libertarian/Authoritarian: -6.21

October 13, 2007

برای مقایسه، موقعیت سیاست‌مداران مشهور را نیز ببینید:

دو نکته قابل ذکر است:

۱) من با دیده‌ی شک به چنین نمودارهایی می‌نگرم. یک دلیل‌ام این است که مطمئن نیستم تست‌های چند گزینه‌ای موافق/مخالف برای نظرسنجی چندان مناسب باشند. به عنوان نمونه اگر کس‌ای از من بپرسد «نظرت درباره‌ی سقط جنین در شرایطی که برای مادر خطری نداشته باشد چیست؟» دوست ندارم پاسخ‌ام در رده‌ی «موافق‌ام/مخالف‌ام» باشد. علت هم این است که این نگاه یک بعدی -که موافق و مخالف در دو سوی‌اش قرار دارد- بیش از حد محدود است. حدس می‌زنم باور انسان‌ها نسبت به گزاره‌ها نه یک بعدی که چند بعدی باشد.
نوعِ پاسخ صحیح برای چنین سوال‌ای، توصیف شرایط ممکن‌ای که شخص با چنین گزاره‌ای موافق یا مخالف است خواهد بود: یک درخت یا چیزی شبیه به آن.
با این همه نمی‌دانم چگونه می‌توان آزمون‌های به‌تری برگزار کرد و داده‌ها را هم معنادار تحلیل کرد.

۲) نتایج این آزمون به وضوح نشان می‌دهد که چپ‌تر و لیبرال‌تر از دو سال پیش شده‌ام. مطمئن نیستم چقدرش نویز بوده است و چقدرش به تغییر باورهای‌ام بستگی داشته اما حدس می‌زنم تغییر بی‌معنایی هم نبوده است. اثر نویز می‌توان این باشد که مثلا من آزمون اخیر را در نیمه‌شب دادم و قبلی را -اگر درست به خاطر داشته باشم- در روز. شاید شب‌ها آدم لیبرال‌تری باشم (یا به‌تر بگویم: رادیکال‌تر!). تغییر معنادار هم به خاطر این است که مدتی است در کشور دیگری زندگی می‌کنم،‌ تجربه‌ام از زندگی بیش‌تر شده است و از این قبیل. اثر هر کدام چقدر است؟ نمی‌دانم.

انتظار خودم پیش از آزمون‌دادن این بود که لیبرال‌تر شده باشم (اثر سن است گمان‌ام!) ولی تغییر واضح‌ای را در باورهای اقتصادی‌ام تصور نمی‌کردم. باید قبول کرد که اشتباه می‌کردم. اگر بیش‌تر فکر می‌کردم، می‌توانستم ریشه‌های چپ‌تر-شدن‌ام را پیدا کنم. در واقع از لحاظ اقتصادی به این دلیل چپ‌تر می‌نمایم که این روزها بیش‌تر از شرکت‌های بزرگِ پول‌چپان بدم می‌آید، وگرنه از نظر میزان قابل قبول مشارکت دولت در اقتصاد چندان تفاوت‌ای نکرده‌ام (و این یکی از جاهایی است که از لحاظ اقتصادی باورهای سازگاری ندارم: موافق دولت رفاه و خدمات اجتماعی هستم ولی موافق بازار آزاد کنترل‌شده نیز هستم و در نتیجه موافق جلوگیری از گسترش بیش از حد کپیتالیسم. تناقض دارند تا جایی که می‌فهمم.).

شما چه؟ در کجای این نمودارید؟ اگر پیش‌تر جهت‌گیری‌تان را انجام داده‌اید، اینک تغییری کرده‌اید؟

*آزمون جهت‌گیری سیاسی

تکینگی‌ی زبانی

به تازگی با کتاب‌ای آشنا شده‌ام به نام Time که مجموعه مقالاتی است از چندین فیلسوف/نویسنده/دانش‌مند مهم مثل مارسل پروست، سنت آگوستین، لودویگ ویتگنشتاین، ارسطو، ادموند هوسرل، ایزاک نیوتون، کواین و غیره! (با تشکر از روشنک که کتاب را به‌ام معرفی کرد).

از کتاب چیزی نخوانده‌ام جز یک فصلِ کوتاه در میانه‌ی چت‌کردن امشب‌ام. فصل کوتاه‌ای که توسط ویتگنشتاین نوشته شده است و عنوان‌اش هست:‌ «St. Augustine’s Puzzle about Time». در صفحه‌ی ۲۹ کتاب (که از این‌جا قابل دست‌رس است) می‌توانید آن را بخوانید. نکته‌ی جالب‌ای که برای من وجود دارد نوع نگاهِ ویتگنشتاین به زبان است. گمان‌ام این نگاه‌ای است که در کتاب «پژوهش‌های فلسفی» حسابی پرداخته شده است و در این‌جا هم دوباره اشاره شده است. من اسم آن نگاه را می‌گذارم قایل به «تکینگی در زبان» بودن. معنای‌اش این است که در زبان روزمره ما قادر به تولید گزاره‌هایی هستیم که به ظاهر صحیح و معنادارند ولی حتی پرسش از معنای آن‌ها بی‌معنا است (جمله‌هایی در ساختار زبان تولید می‌شود که معنا در آن‌ها تکینه است. تکینگی هم همان singularity است!).

به هر حال من از ویتگنشتاین چیز زیادی نخوانده‌ام و احتمال زیادی دارد که برداشت‌ام هیچ ربطی به نظریات او نداشته باشد. اما این نکته اهمیتی ندارد؛ مهم ایده‌ی تکینگی‌ی زبانی است که اگر از آنِ ویتگنشتاین نباشد، و اگر از آنِ هیچ‌کس دیگری نباشد، از آنِ من است و خیلی هم مهم!

زلزله‌ی قم یا راهنمای افزایش شانس بقا در زلزله‌ی تهران

باز هم زلزله‌ای در ایران آمد. گویا این‌بار زلزله در قم بوده و خطری تهران را تهدید نمی‌کند که زلزله‌ی تهران «مقوله‌ای جداست».
زلزله‌ی تهران یکی از چیزهایی است که من از آن سخت می‌ترسم.

بگذریم. پیش‌تر دو بار راه‌نمای زنده‌ماندن در زلزله‌ی تهران‌ را -که کتاب‌دار نوشته بود- در این وبلاگ معرفی کرده‌ام. می‌شود دوباره لینک داد، اما به نظرم به‌تر آمد یک پست کامل به‌اش اختصاص دهم و نوشته‌ی کتاب‌دار را دوباره این‌جا کپی کنم. توجه کنید که این کپی‌ی صرف نوشته‌ی کتاب‌دار است که او کمینه چهار سال پیش نوشته است.


(فایل PDF)
به خواندن ادامه دهید