آرامش

آرامش
میان خارزار زانو زده است
ابرها سنگ‌اند
توفان سنگ بر گل‌ها می‌بارد
و زمینِ مادرْ بی‌محابا بر آرامش‌مان شلاق می‌زند
و ابرها نزدیک و نزدیک‌تر می‌آیند.

وضعیت پرس‌کننده‌ی این روزگار

وضعیت پِرِس‌کننده‌ایست این روزگار،
نه دوست عزیز،
نه به آن خاطر؛
بله دوست عزیز،
به همان خاطر؛
نه دوست عزیز،
پرس شده‌ایم، نمی‌شود گفت،
و نه! نه! نه به آن خاطر!

آغاز (انتخابات ریاست جمهوری و سولوژن – ۱)

 

قصد دارم در این زمان باقی‌مانده به انتخاباتِ ریاست جمهوری، چند نظرسنجی و پست انتخاباتی در ضدخاطرات بگذارم. بعضی از نوشته‌های‌ام به طور خیلی مستقیم به انتخابات در پیش رو باز نمی‌گردد، اما بعضی مستقیم‌تر خواهد بود.

حقیقت‌اش را بگویم، دورنمای انتخابات در پیش‌رو برای‌ام چندان واضح نیست. یعنی نه مطمئن‌ام که چه تصمیم‌گیری‌ای بهینه خواهد بود و نه می‌توانم پیش‌بینی کنم که نتیجه‌ی انتخابات چه خواهد شد.

پاسخ سوال دوم را خیلی زود خواهیم فهمید (اما پیش‌تر از آن سعی می‌کنم با بازی‌ای به همراهی‌ی شما حدس‌اش بزنم)، اما در مورد تصمیم‌گیری‌ی بهینه احتمالا هیچ‌وقت مطمئن نخواهم شد.

به هر حال اولین نظرسنجی‌ی انتخاباتی‌ی سولوژن خیلی زود به هوا خواهد رفت. به ضدخاطرات سر بزنید و در نظرسنجی‌های‌اش شرکت کنید. بعضی از نظرسنجی‌ها نیاز به مشارکت جدی‌ی شما دارند!

درباره‌ی ندانستن

ندانستن سطوح مختلف‌ای دارد. گاهی می‌دانی که نمی‌دانی، گاهی نمی‌دانی که نمی‌دانی، گاهی می‌دانی آن را که نمی‌دانی، چیزی برای دانستن ندارد.
و البته گاهی هم اشتباه می‌کنی!

بقیه‌ی بخش‌های این نوشته هم حذف شد!

Regret to the Best, Regret to the Average

درسهایی در باب مبانی نقد ادبی‌ی مرد نامتنهایی‌ای که از عایشه رساله‌ای فلسفی-فرهنگ اصطلاحاتی خواسته بود و به جای‌اش کتاب وزن‌شناسی عموی‌اش را گرفته بود که نه به رئالیسم می‌خورد و نه به سورئالیسم و او به ناچار از سمبولیسم در جهان رمان به رویای نوشتن در هزارتوی رمان بهره برده بود و در نهایت هم‌راه با کتاب‌اش هفت شب با بورخس سر کرده بود و واژگان ادبیات داستانی را در علوم دقیق در عصر عتیق به کار می‌برد و پلورال‌وار به پیرامون انقلاب می‌چرخید و درباره‌ی تکامل مادی‌ی فلسفه‌ی اخلاق فوکو-وار فراموش می‌کرد. او همه‌ی این‌ها را در حالی انجام می‌داد که بارت نه تنها به فلسفه‌ی سیاسی آیزایا برلین اعتقاد فلسفه‌ی تکنولوژیک نداشت بلکه درباره‌ی مدرنیته و مدرنیسم و گفتگوهایی پیرامون نقد عقل مدرن یک و دو و نشانه‌شناسی قدم بخیر -که فعلا اسم ندارد- ضیاء موحدانه تا ناخودآگاه داستان‌های اصفهان روزی روزگاری دیروز پی‌گیر ماجرا می‌شد و فرهنگ و ارزش درباره‌ی رنگ‌ها را در اتاق روشن‌ای که زبان و ذهن چارچوب‌های زبان‌شناسی‌ی اجتماعی‌اش را مشخص می‌کرد و ساخت‌های نحوی گفتارهای فراسوی نیک و بدش را زرتشت‌گونه اینک اینسان آنسان می‌کند و اگزیستانسیالیسم اصالت‌یافته‌اش را در تسخیر خوشبختی‌ی تئو به تاریخ فلسفه‌ی خداوند علم و شمشیر که در انتخابات الویرا گفت و گوهایی با اوریانا فالاچی کرده در باب تاریخ فلسفه‌ی غرب انجام داده بود و زندگی‌نامه‌ی خودنوشت راسل را از سر تا ته خوانده و کتاب Hornby و Ruse را به کمک The Adventures of Sherlock Holmes. [همه در یک قفسه‌ی کتاب‌خانه]
مسواک بازنشده، سگ خال‌دار فسفرنشان، عروسک دایناسور، آداب معاشرت برای پسران و دختران جوان، برس، کارت ورق، چند صد کاغذ یادداشت زرد و سفید، ساعت، سر آداپتور، دو عدد دسته کلید، کیف پول، سوییچ قلب‌نشان، دست‌گاه ویپ، گلدان [همه در حاشیه‌ی همان رج]
کتاب هری پاتر و شاه‌زاده‌ی نیمه‌اصیل، ماوس پد، دست‌گاه تولید لیزر، آداپتور. [همه در بالای کتاب‌ها.]

-عنوان برگرفته از [1] است.

همه دارن می‌رقصن

من این نوشته را دوست دارم. خشن است، بی‌باک است، لخت و بی‌عار است – اما قشنگ است. شاید حتی واقعیت هم باشد. نه واقعیتِ همه. نمی‌توانم باور کنم واقعیت برای همه همین‌گونه باشد. وگرنه دنیا خیلی تنهاتر از آن خواهد بود که تصور می‌کردم. اما واقعیت بعضی‌ها است – گمان می‌کنم.

مشکلات فرهنگی ایرانیان از دید حنیف

دوست قدیم‌ام، حنیف، مطلبی نوشته است به نام مشکلات فرهنگی ما ایرانیان. در نوشته‌اش چندین دلیل برای مشکلات ما ایرانیان برشمرده است. عقیده‌ی او این است که قدم اول برای هر مشکلی، دیدن آن مشکلات است و باور دارد که با تلاش برای کشف مشکل می‌توان راه حل‌ای نیز برای آن یافت. بخوانید ببینید شما با او هم‌عقیده‌اید یا نه.

تاریخ‌چه حنیف: با حنیف n سال است که دوست‌ام. یادم نمی‌آید اولین باری که با او هم‌کلاس بوده‌ام کی بود، اما حدس می‌زنم اول راه‌نمایی بوده باشد. بعد از آن هم احتمالا بارها با او هم‌کلاس بوده‌ام. البته در این اواخر خیلی کم‌تر او را دیده‌ام. در واقع یادم نمی‌آید آخرین باری که او را دیدم کی بود!



مشکلات فرهنگی ایرانیان

اینكه كسی ادعا كند كه تمام مشكلات فرهنگی مردم كشوری (ملتی) را می شناسد ادعای بسیار بزرگی است ومن هم چنین ادعایی نمی كنم ولی بر اساس مشاهداتم و مقایسه ای كه بین فرهنگ ایران و سایر فرهنگها، بالاخص فرهنگهای اروپایی كرده ام به نتایجی رسیده ام كه اینجا به شرح آن می پردازم. تعریف من از مشكل، خصلتی فرهنگی است كه عواید زاید آن برای فرد و جامعه به مراتب بیش از مزایای آن باشد. پر واضح است كه نحوه تحلیل من به نوعی تاثیر گرفته ازرشته كاریم یعنی فیزیك می باشد. جدا از این، نوشتن این متن به این معنا نیست كه من خود را عاری از این مشكلات می بینم، بلكه به این معناست كه این مشكلات را می بینم و در صدد رفعشان هستم. بدیهی است که منظور از ایرانیان در این متن غالب جمعیت ایرانی و نه همه ایرانیان می باشد. …(+)

در FAQ یک سایت پزشکی چنین چیزی دیدم:

How do I get X Deficiency?
X Deficiency is an inherited condition; therefore, you can not get it from being in contact with someone who has X Deficiency. Since it is inherited, there is no cure.

مرا بی‌اختیار یاد جملاتی مانند این می‌اندازد:

640 K ought to be enough for anybody. (Bill Gates, 1981)

برای نوشی و جوجه‌های‌اش

[پیش‌گویی] نوشی و جوجه‌های‌اش: نوشی ناراحت، دادگاه و …، جوجه‌ها وسط‌های دادگاه برمی‌گردند، پرونده نیمه کاره و آرام آرام به پیش می‌رود، همه چیز مثل قبل می‌شود.
اگر به وبلاگ است، من هم از نوشی حمایت می‌کنم. اگر به حرف نیست، خب، من نه وکیل‌ام و نه آن‌قدر او را می‌شناسم تا بتوانم حمایت پرفایده‌ای از او بکنم. گرچه شاید پیش‌گویی‌ی من او را خوش‌حال کند. تنها امیدوارم که او زیاد اعصاب خودش را خراب نکند. همه چیز آرام آرام حل می‌شود و هیچ چیز به آن بدی که فکر می‌کند نیست. امیدوارم!

انتخابات فوق‌العاده بود، نه؟

انتخابات اخیر فوق‌العاده بود. از چند ماه پیش از انتخابات گرفته تا این روزهای بعد از انتخابات و احتمالا تا یکی دو هفته‌ی دیگر. وضعیت جامعه پس از دو سه هفته آرام می‌شود و چند ماه بعد –در هنگامه‌ی تشکیل دولت جدید و انجام اولین اقدامات آن دولت- دوباره خنده‌دار می‌شود.
چند مورد از جذابیت‌های انتخابات اخیر را می‌نویسم (البته همه‌ی شماره‌های زیر جزو جذابیت‌های مستقیم انتخابات نیستند).

1-زمان آغاز حرف و حدیث‌ها و برنامه‌ریزی‌ها –حداقل در ظاهر- برای انتخابات اخیر مدت‌ها است که شروع شده. نمی‌گویم حافظه‌ی تاریخی‌ی خوبی دارم ولی یادم نمی‌آید که در انتخابات پیشین از بیش از یک سال قبل درباره‌اش صحبت شده بوده باشد. به نظرم از زمان انتخابات مجلس هفتم تا کنون درباره‌ی این یکی حرف زده می‌شد.
2-تحریم! تحریم این انتخابات یکی از اساسی‌ترین گفتمان‌های سیاسی‌ی یک سال اخیر بوده است. این هم پس از فاجعه‌ی مجلس هفتم به گفتمان مسلط –و به ظاهر قوی- تبدیل شد. البته این شماره و شماره‌ی پیشین در سطح روشن‌فکران و روزنامه‌نگاران است و نه مردم کوچه و بازار.
3-تا چند ماه پیش فکر می‌کردیم (یا حداقل من فکر می‌کردم) که نتیجه میزان مشارکت در حد مجلس هفتم باشد. نظرسنجی‌ها هم گمان‌ام تا پیش از عید این‌چنین نشان می‌داد. اما ناگهان همه چیز عوض شد.
4-انتخابات اخیر فوق‌العاده بود چون نشان داد نه تنها عقل عمومی‌ی وبلاگستان اختلاف زیادی با جامعه ایران دارد، بلکه روزنامه‌نگاران،‌ روزنامه‌نگاران و حتی سیاست‌ورزانِ [اصلاح‌طلب] جامعه نیز درک درستی از شرایط ندارند. این یکی از بزرگ‌ترین فجایع انتخابات بود (در این مورد چیزی در Thesilog نوشته‌ام).
5-نتیجه‌ی مورد بالا برای من –حداقل فعلا- این است که انتظارم را از قدرت تاثیرگذاری وبلاگستان پایین می‌آورم.
6-من دو جور سولوژن می‌شناسم. سولوژن مخالف رای دادن و سولوژن‌ای که رای دادن به معین را موثر می‌دانست. تفاوت این دو نه در باورهای عمومی که در ارزش نسبی‌ی مسیر حرکت به آن باورها است. پیش‌تر راجع به این موضوع نوشته بودم.
7-طبق تحلیل‌های سولوژن اول، انتخاب هاشمی یا حتی احمدی‌نژاد شرایط به‌تری را برای رسیدن به اهداف‌اش تامین می‌کند. اما از طرف دیگر مسیر مورد نظر سولوژن دوم، سولوژن رای‌دهنده، با شرایط فعلی حسابی تغییر می‌کند و عملا تبدیل می‌شود به همان مسیر سولوژن اول: مبارزه در سطح خرد ولی گسترده (با این‌حال فعلا ترجیح می‌دهم هاشمی رییس جمهورمان باشد تا آن دیگری).
8-اختلاف نظر! یکی از نکات ویژه‌ی این انتخابات، تفاوت فاحش بین مسیر انتخابی‌ی افراد مختلف در قشر با سطح فرهنگ متوسط به بالای جامعه بوده است. خیلی‌ها با عقاید تقریبا مشابه (حداقل در سطح آرمان) مسیرهای کاملا متفاوتی را انتخاب کردند. چنین چیزی در انتخابات پیشین وجود نداشت.
9-به یاد ندارم قشر یاد شده این همه به جان هم بیافتد. پیش‌ترها بزرگ‌ترین دعوای این قشر در حد و حدود شاعر مهم بودن یا نبودن سهراب سپهری بوده است (و مشابه!) و دامنه‌اش چند نفره بود، اما اینک دعوای گسترده‌ای را –حداقل در سطح وبلاگستان که من آن را نماینده‌ای از آن قشر می‌دانم- شاهد هستم. تحریمیان،‌ معینیان را نکوهش می‌کنند و معینیان،‌ تحریمیان را ناسزا می‌گویند. البته مدل دیگری هم وجود دارد و آن این‌که معینیان،‌ عوام را بی‌شعور می‌خوانند. تا به حال یکی دو مورد از این بد و بیراه‌ها را –البته در شکل مودبانه‌اش- از دوستان‌ام دریافت کرده‌ام. جالب این‌که آن‌ها حتی نمی‌دانند من رای داده‌ام یا نداده‌ام.
10-حسِ تنهایی شدیدی می‌کنم. حس می‌کنم از هر ده ایرانی،‌ فقط یک نفر دغدغه‌ی حوزه‌ی عمومی‌ای تا حدی شبیه به من دارد (کاری به مشکلات منورالفکرانه‌ی آب پرتقال‌ای ندارم که از هر یک میلیون نفر، یک نفر به آن‌ها فکر می‌کند). خب، آیا با این وضعیت باز هم می‌توان گفت «ایران وطن همه‌ی ما است»؟
11-وطن کجاست؟ وطن آن‌جایی است که زندگی می‌کنی یا آن‌جایی که بزرگ شده‌ای یا که چه؟ نمی‌دانم. هیچ کدام از این تعریف‌ها حسِ مقدسی در من ایجاد نمی‌کند. ایران را دوست دارم نه به این دلیل که همه جای‌اش را دیده‌ام و می‌دانم که به‌ترین است یا نه حتی به این دلیل که باور دارم گذشته‌ی پرشکوه‌مان مرا بالاتر از دیگران می‌نشاند، بلکه به این دلیل که در آن بزرگ شده‌ام و خاطرات و کابوس‌های‌ام در آن شکل گرفته است و به زبان‌ای سخن می‌گویم که دوست‌اش دارم و آن زبان در ایران گویش می‌شود.
12-وطن‌پرست نیستم، اما ایران را دوست دارم. وطن‌پرست نیستم، اما نسبت به وطن‌ام حسِ تعلق می‌کنم. وطن‌دوست‌ام و ایران را می‌سازم – اما نه با شیوه‌های سیرکی!

از گفتن‌ها و رفتن‌ها …

از گفتن‌ها و رفتن‌ها …

1.
یکی بود،‌
یکی نبود،
غیر از خدا،
هیچ‌کس نبود،
هیچ‌کس!

2.
از سپیده دم مدت زیادی نگذشته بود که خورشید به اشتباه‌اش پی برد. مردم می‌گفتند «روز شده» و دقیقه‌ای بعد نیز باز می‌گفتند «روزست» و ساعتی بعد نیز و بعد و بعد. اما خورشید برای هر لحظه‌ی این روز-بودگی، بخش جداگانه‌ای از خود را می‌سوزاند – حجمی که نه ربطی به ساعتی قبل دارد و نه به ساعتی بعد. اما همیشه، تنها چیزی که شنیده می‌شود این است: «روزست!»

3.
هیچ‌وقت نفهمیدم بر آدم و حوا واقعا چه گذشت. نمی‌دانم ماجرا سیب بود یا گندم، تکه‌ای جداگانه از گل بود یا بخشی از دنده‌ی آدم و حتی نفهمیدم دلیل رانده‌شدن‌شان را – گناه‌کار بودند یا قرار بود بروند و تنها بهانه‌ای لازم بود. تازه این‌که چیزی نیست، من حتی نمی‌دانم چرا می‌بایست در این‌جا باشیم. آیا لازم است آزمایش شویم (و چه سخت است فهمیدن این‌که داریم آزمایش می‌شویم با این‌که گفتن‌اش از ساده‌ترین‌هاست) یا این‌که این بخشی‌ست از دوره‌ی کلی‌ای که به «زندگی» از آن یاد می‌کنیم – جدا از همه‌ی ابهام‌ای که دارد- و قرارست بعدا هم ادامه پیدا کند، مثلا فرای دنیای مادی (تعجب‌آور نیست؟).
(خودمانیم، خیلی وقت‌ها ترجیح می‌دهم جور دیگری همه‌ی این‌ها را ببینم. بیش‌تر شبیه به یک حادثه‌ی نه مهم و نه با پیشینه‌ی اسطوره‌ای‌ی این‌چنینی.)

4.
بیان شدن و بیان کردن: مدت زیادی نیست که به این موضوع این‌قدر توجه نشان می‌دهم – شاید دو سال. انسان‌ها چگونه خود را بیان می‌کنند؟ گاهی صحبت می‌کنند، گاهی می‌نویسند، گاهی آواز می‌خوانند و یا نقاشی می‌کشند و حتی می‌رقصند و … نه! این‌گونه: صحبت کردن، نوشتن، آواز خواندن، نقاشی کشیدن، رقصیدن، دویدن، فریاد کشیدن، بوسیدن، در آغوش کشیدن، اخم کردن، خندیدن، گریه کردن، پرواز کردن، خودکشی کردن، جنگیدن، ترسیدن، فرار کردن و عاشقانه نگاه کردن،‌ همه و همه ابزارهایی‌ست که انسان برای بیان آن‌چه در ذهن‌اش می‌گذرد استفاده می‌کند. ذهن انسان، بسیار گسترده، بسیار متنوع و بسیار عجیب است. بیان کردن،‌ بازنمایی‌ایست تا حد ممکن قابل فهم برای دیگران از آن‌چه در ذهن می‌گذرد.

5.
نوشتن: خیلی وقت نیست که می‌نویسم. جدا از هر از گاهی نوشتن‌های دوران دبستان و راهنمایی و دبیرستان، شروع نوشتن مداوم‌ام بنا به روایتی از سال سوم دبیرستان و بنا به روایتی دیگر از اولین بهار دوران دانش‌جویی‌ام شروع شد. با این حساب نسبت به خیلی‌ها مدت زیادی نیست که می‌نویسم (مثلا خیلی‌ها –و بنا به تصور من، بیش‌ترً دخترها- از دبیرستان یا حتی قبل‌ترش در دفتری، خاطرات می‌نویسند) و البته به نسبت خیلی‌های دیگر –که اصلا نمی‌نویسند- مدت مدیدی‌ست که می‌نویسم. روایت اول، بر می‌گردد به دوران مهم و تاثیرگذار شبکه‌ی «ماورا» که نوشتن در آن به عنوانی ابزاری به جای کلام استفاده می‌شد و شاید بتوان گفت اوج‌آش با روزنامه‌ی الکترونیکی‌ی آفتاب بود. روایت دوم –و خود این روایت را دوست‌تر دارم- برمی‌گردد به اولین بهار دوران دانش‌جویی‌ام و شروع به نوشتن دفتر خاطرات‌ام که البته به زودی تبدیل شد به دفتر یادداشت‌ها و داستان‌ها و دیگر قضایا. از آن زمان تا به حال، تقریبا به طور مداوم می‌نویسم و اکنون نسبت به نوشتن –به عنوانی امری مجرد- نمی‌گویم نظری خاص، اما حس‌ای خاص دارم: آن را مقدس می‌دانم.
این وبلاگ –ضدخاطرات یا هر اسم دیگری که دارد- تنها یک تجربه بود: یک تجربه‌ی نوشتاری. می‌خواستم ببینم با این رسانه‌ی جدید و با این مخاطبان جدید‌تر چه کار می‌توانم بکنم. ضدخاطرات نه شروع نوشتن روزانه‌ی من بود و نه پایان‌اش خواهد بود. ضدخاطرات، نه خاطره است و نه ضد خاطره. اگر به یاد داشته باشید، در آن روزها و هفته‌های اول هر از چند گاهی سعی می‌کردم تاملات‌ام را درباره‌ی فرم مناسب برای «ضد» خاطره بودن بنویسم. مثلا یادم می‌آید که به صراحت گفته بودم که «بیان کردن آن‌چه انجام نداده‌ام، منطقا معادل بیان کردن آن چیزهایی‌ست که انجام داده‌ام و در نتیجه، بیان کردن ضد آن‌چه تجربه کرده‌ام، به شرط دانستن آن‌چه تجربه‌کردنی‌ست، معادل بیان تجربیات‌ام است: خاطرات». وانگهی ضدخاطرات در نهایت فرم خودش را پیدا کرد: بی‌فرمی‌ی آگاهانه! من در ضدخاطرات خاطره می‌نوشتم، بیش‌تر از آن اندیشه‌های‌ام را بیان می‌کردم و صد البته پر کرده بودم‌اش از عکس‌هایی از ذهن‌ام –که نه حرکت قبلی‌ی بازی‌گران‌اش را دیده‌ای و نه حرکات بعدی‌شان را- و معمولا همه‌ی این‌ها را نه در فرم صریح و متداول‌اش می‌نوشتم.
نکته‌ی مهم دیگری که لازم است درباره‌ی این وبلاگ بگویم این است که تغییرات شخصیتی و رفتاری‌ی من به وضوح در آن دیده می‌شود. دوره‌ی اول ضدخاطرات (دی‌ماه 1380 تا تیرماه 1381) تا حد قابل توجهی با دوره‌ی بعدی‌اش (آبان 1381 تا امرداد 1382) فرق دارد. دلیل‌اش واضح است: هم من تغییر کرده بودم و هم هدف‌های‌ام تغییر کرده بودند، پس نوع نگارش‌ام نیز عوض شد.

6.
یکی بود،
هیچی نبود،
هیچکی نبود،
هیچکی!

7.
خودت را نگاه کن! تو کیستی؟! در این دنیا چه می‌کنی؟ اجازه بده صریح‌تر بپرسم: تو در این دنیا چه غلطی می‌کنی؟! می‌دانی برای چه زنده‌ای؟ طبیعت را نگاه. نمی‌ترسی؟ طبیعت را دوباره نگاه کن. حال دست‌های‌ات را بنگر. اگر نقشه‌ی جغرافیایی داری، حتما نگاهی به آن بینداز. تو کجایی؟ برو بالاتر. نقشه‌ای از منظومه‌ی خورشیدی داری؟ آن را دیده‌ای؟ کهکشان‌ات را می‌شناسی؟ اگر شانس داشته باشی، شب‌ها می‌توانی ردی از آن را ببینی: راه‌شیری نام دارد. تو کجایی؟ تو کجایی؟ تنهایی؟ چه؟ صدای‌ات را نمی‌شنوم، بلندتر بگو، بلندتر. تو تنهایی؟

8.
تنهایی: تنهایی غیر از تنها بودن است. لازم نیست آدم‌ها دورت نباشند تا تنها باشی. و هم‌چنین لازم نیست آدم‌ها دورت باشند تا تنها نباشی. تنهایی خوب است؟ تنهایی یک اقیانوس است به عمق همه‌ی آن‌چه می‌توانی از دنیای اطراف‌ات درک کنی. تنهایی در ذهن توست. معمولا خیلی وقت‌ها در سطح اقیانوس هستی و چند صد متر آن‌طرف‌تر ساحل‌ای قرار گرفته است با فانوس دریایی‌ای (همیشه دوست داشته‌ام یک شبانه روز در فانوس دریایی‌ای سر کنم، از آن قدیمی‌های‌اش) که هر وقت بخواهی با دست و پا زدنی ‌بتوانی به ساحل برسی و خودت را در میان جمعیت ساحل غرق کنی. آن‌ها دیده‌اند که تو در دریا شنا کرده‌ای و به سوی‌شان آمده‌ای – با آغوش باز از تو استقبال می‌کنند. حتی اگر این‌گونه هم نباشد، به هر حال یکی در فانوس پیدا می‌شود که چیزکی با هم بخورید. این تنهایی‌ست، اما خودخواسته و لذت‌بخش: هر وقت بخواهی داری‌اش (و مثلا اگر مانند من باش�، آن وسط بدون مزاحمت کتاب می‌خوانی) و هر وقت نخواهی‌اش، با اندکی تقلا به کنارش می‌زنی (به یکی تلفن می‌کنی).
اما گاهی اقیانوس توفانی و مه گرفته‌ است و تو کیلومترها از هر ساحل‌ای دوری. فانوس دیده نمی‌شود، نمی‌دانی به کدام سو باید شناکنی، کما این‌که موج‌ها اجازه‌ی هر گونه اراده‌ای را سلب کرده‌اند. این تنهایی‌، گریزناپذیرست و کشنده. این تنهایی مطلوب نیست زیرا اختیارت را از تو گرفته است. هرگاه اقیانوس آرام شد و اگر تو جان سالم به در برده باشی، خودت را نزدیک ساحل‌ای جدید می‌یابی و دوباره می‌توانی شنا کنی و به میان آدم‌ها برگردی. آدم‌ها، همان قبلی‌ها نیستند، اما، آدم‌اند و تو باز در میان آدم‌ها هستی. آدم! آدم! راست‌اش را بگویم، این‌بار که به ساحل رفتی حس جدیدی داری. دقیقا نمی‌دانی چیست. ولی این آدم‌ها از نظرت فرقی کرده‌اند. چیزی درون‌ات، تو را محتاط می‌کند از زیاد نزدیک شدن به‌شان. می‌دانی اگر دوباره در توفان گیرکنی، باز خودت هستی و تنهایی‌ی خودت و هیچ کدام‌شان حتی یادشان نمی‌آید که تو در دریا بوده‌ای. آن‌ها فقط می‌بینند که تو از دریا به میان‌شان می‌آیی و همه‌شان گمان می‌برند –همیشه- که تو برای آب‌تنی‌ای رفته بودی. این حس، اسم‌اش نفرت است گرچه تو این را هنوز نمی‌دانی.
اما، این همه‌ی تنهایی ممکن نیست. تنهایی‌ی دیگر را اقیانوس به تو با تمام قدرت‌اش تحمیل می‌کند: او تو را با تمام وجود می‌بلعد. تو در زیر یک دنیا حجم آب قرار گرفته‌ای، به عمق‌ای نزول کرده‌ای که تا به حال آفتاب بر آن‌جا نتابیده است و تو در تاریکی‌ی مطلق قرار گرفته‌ای و نه چیزی را می‌فهمی و نه چیزی را درک می‌کنی و نه می‌توانی از آن فرار کنی: تو در حضیض زندگی هستی.

9.
از «بیان» نوشتم،‌ حال لازم است از «درک» نیز بنویسم. ادراک انسان و شناخت دنیای اطراف‌اش یکی از دیگر موضوعاتی‌ست که به شدت به آن علاقه دارم. اتفاق� درباره‌اش در این سایت نوشته‌ام که شاید خوانده باشید. زیاد وارد قضیه نمی‌شوم (که مفصل‌ترش در نوشته‌های پیشین هست)، تنها لازم است که بگویم چیزی که گفتم نه کامل بود و نه کاملا صحیح. نظرات‌ام امروزه تغییر کرده است: بعضی از قبلی‌ها را نقض می‌کنم و مهم‌تر این‌که دید جامع‌تر و به‌تری نسبت به آن‌ها دارم. نوشتن درباره این جدیدی‌ها بماند برای فرصتی دیگر.
وقتی چیزی در محیط قرار گرفت –چه ساخت انسان باشد (که به آن ساخت، به آن فرآیند نشانه‌سازی، بیان کردن می‌گویم) و چه جزئی از بقیه‌ی طبیعت- لازم است توسط گیرنده‌ای [انسانی] درک شود. درباره‌ی فرآیند درک قبلا نوشته‌ام (گمان‌‌ام در آن «درباره‌ی شناختی که از «دروغ» گفته بودم). خلاصه‌اش این‌که بخشی از نشانه‌هایی که در محیط قرار گرفته است توسط گیرنده جذب می‌شوند و توسط بازنمایی معنایی آن نشانه در گیرنده، بازمعنا می‌شود. شیوه‌های بیان رایج، شیوه‌هایی هستند که در آن‌ها این فرآیند معناسازی-نشانه‌سازی-بازمعنایی سالم‌تر و بی‌خطاتر انجام می‌شود. زبان روزمره یکی از آن‌هاست. وقتی می‌گویم «یک لیوان آب برام بیار»، اکثر آدم‌ها با توجه به موقعیت (متن) می‌فهمند که باید بروند و از قفسه‌ای لیوانی پیدا کنند (نوع‌اش خیلی مهم نیست) و آن را آب کنند و برای‌ام بیاورند و مثلا به اشتباه آن را به تقاضای یک لیوان مخصوص آب (و نه مثلا مخصوص چای) تفسیر نمی‌کنند. هر کدام از شیوه‌های بیان، میزان خطای خاص خودشان را دارند که البته وابسته به نوع پیامی‌ست که منتقل می‌کنند و البته به گیرنده. مثلا من علایم چهره را به خوبی درک می‌کنم (و می‌فهمم که طرف خسته شده، ناراحت است، غم‌گین است یا …) اما درک درستی از یک نقاشی‌ی کوبیسم ندارم. مطمئن نیستم، اما به نظرم زبان یکی از قوی‌ترین این ابزارهاست و با این‌حال بسیار پرخطاست. وقتی لازم است حرف‌ای را به طور دقیق بزنی، معمولا در طی این فرآیند، بسیاری از معانی گم می‌شوند و مهم‌تر این‌که خیلی وقت‌ها معنایی که در ذهن متبادر می‌شود بسیار متفاوت است. این اصلا شوخی نیست و ممکن است خیلی راحت باعث پیامدهای دهشت‌باری شود. از این بسیار رنج برده‌ام.

10.
دروغ‌گویی و صداقت: چالش بزرگی‌ست برای‌ام. تجربه نشان داده است که صداقت و روراست بودن آن‌قدرها هم مفید نیست. با این‌حال در تمام این مدت سعی کرده‌ام با تمام انرژی‌ای که داشته‌ام آن‌چه را در ذهن‌ام می‌گشت دقیق بیان کنم و البته از همین موضوع آن‌قدر عذاب دیده‌ام که وصف‌ناپذیرست. به موضوع قبلی برگردم. ما کتاب‌ها را درست نمی‌خوانیم. کلمات را به قتل می‌رسانیم و از روی‌شان می‌گذریم. بدبختانه ملت کتاب‌خوانی نیستیم،‌ اما، همین کم کتاب‌خوانی‌مان نیز بی‌دقت است (البته نمی‌گویم این ویژگی ایرانی‌هاست و ایرانی‌ها کلا اخ‌اند و پخ‌اند – اصلا انگار آدم‌ها با دقت نمی‌خوانند) و تنها بخش کوچکی از اندیشه‌ای را که نویسنده در نظر داشته است می‌گیریم. چند نفر از ما پس از خواندن «کوری» –یک مثال دم دست و پرخوانده شده- آدم‌های عاقل‌تری شده‌ایم و به زندگی‌ی اجتماعی‌مان جور دیگری –گیریم دوستانه‌تر- نگاه کردیم؟ 50 هزار نفر در ایران کوری را خوانده‌اند، اما … (و تازه این فقط در سطح کل کتاب است و نه در سطح جملات و کلمات). نه! من نیز از این خطا مستثنا نیستم، اما، مگر می‌توان نگفت وقتی می‌توان دید؟
موضوع چیست؟ من به شدت از این‌که آدم‌ها کلمات را درست به کار نمی‌برند و درست درک نمی‌کنند خسته شده‌ام! آدم‌ها از بس دروغ گفته‌اند،‌ از بس نشنیده‌اند، از بس نخواسته‌اند که بشنوند و از بس فکر نکرده‌اند، شده‌اند ماشین‌های تولید و دریافت کلماتی که فقط به درد زنده ماندن‌شان می‌خورد. ما فکر نمی‌کنیم؟ ما نخواسته‌ایم که بشنویم و نشنیده‌ایم و آیا ما –ما انسان‌ها- دروغ گفته‌ایم؟ متاسفم، بله!
مش�ل چیست؟ مشکل‌ای نیست. این طبیعی‌ست. ما انسان‌ها نه برای استدلال آفریده شده‌ایم (این را قبلا گفته بودم)، نه برای شنیدن و نه برای راست گفتن و نه برای هیچ چیز دیگری. طبیعی‌ست که در هیچ‌کدام‌شان بسیار خوب نباشیم. می‌دانید: می‌خواهم بگویم ما گناه‌کار نیستیم که این‌گونه‌ایم، اما، ما می‌توانیم سعی کنیم که کمی جور دیگری باشیم، آخر مقدر نشده است که برای همیشه همین که هستیم باشیم. لااقل به نظر می‌رسد که ما اراده داریم برای تغییر کردن و چه عالی‌ست که اراده کنیم برای راست‌تر و دقیق‌تر گفتن، به‌تر شنیدن و بیش‌تر فکر کردن – حتی بسیار کم.

11.
ایمان به امری مقدس لازمه‌ی زندگی‌ی‌ انسان‌ست. دور زمینی خط کشیدن–حتی با رنگ قرمز- و آن را بالا و بالاتر بردن و اجازه‌ی بالا ماندن به آن دادن برای گم نشدن در کویر زندگی واجب است. بدون آن، کویر بسیار مسطح و هم‌‌سان خواهد بود و تو نمی‌دانی که آیا پیوسته ناآگ�ه به دور خودت می‌چرخی یا واقعا به جلو می‌روی. قصد ندارم درباره‌ی عقاید مذهبی‌ی خودم چیزی بگویم. اما چیزی که در این مدت دیده‌اید، نگاه تقدس‌زدای من نسبت به جهان بوده است: جهانی که تا حد ممکن دور از دست خدایان است و نه با اراده‌ای بیرونی که با کنش‌های درونی‌ی تک تک اجزای آن به پیش می‌رود. اشتباه کرده‌ بودم؟ نمی‌دانم و شاید هم هیچ‌وقت نتوانم بفهمم. اما این را می‌دانم که این دیدگاه به بن‌بست‌های بدی برخورد می‌کند. بن‌بست‌هایی که به جای این‌که واقعا بسته باشند، از همه سو بازند و تو نمی‌دانی به کدامین طرف باید بروی: همه جا مثل هم است. و با انتخاب هر قدم به هر سوی ممکن به پدیده‌ی غریبی برمی‌خوری: تاریکی!
آدم،‌ نوح، موسی، عیسی و محمد: می‌گویند که آن‌ها با ماورا ارتباط داشته‌اند، فرشته‌ای می‌آمده و فرشته‌ای می‌رفته و نه تنها معصوم بوده‌اند که خطایی نیز نمی‌کردند. همه‌ی این‌ها برای‌ام عجیب است. دیگر چیزی درباره‌شان نمی‌گویم …
مشکل این است: ما اصول اولیه‌ی لازم بر جهان را نداریم. خیلی چیزها می‌توانند این اصول اولیه باشند و کماکان این جهانی که می‌بینیم در ظاهر همین‌ای باشد که هست، ولی جهان‌هایی بس متفاوت نیز داشته باشیم که مشاهده‌پذیر نباشند. این مشکلی نیست تا وقتی که بدانیم رفتار ما در این جهان منوط به چگونگی‌ی آن جهان‌های دیگرست.
به نظرم انسان‌ها باید به چیزی ایمان داشته باشند: لازم نیست حتما امری قدسی باشد یا نیرویی ماورایی. می‌تواند ایمان به خدا باشد، می‌تواند ایمان به انسانیت باشد، و یا ایمان به فردیت، یا به علم،‌ و یا حتی به درختی در جنگل‌های ماداگاسکار. مهم این است که مقیاسی داشته باشیم و خود را نسبت به آن بسنجیم. و نباید فراموش کنیم که قبل از این‌که آن مقیاس را برای خود برگزینیم،‌ لازم است که چیزی داشته باشیم که آن مقیاس را به طور کامل معرفی کند: کتاب‌ای، عالم‌ای، چیزی … .

12.
برای مدتی در ضدخاطرات بدین صورت نخواهم نوشت: شاید یک هفته، شاید یک ماه و شاید هم بیش‌تر. من ناپیدا نخواهم شد، تنها نوع نوشتاری که از من مشاهده خواهید کرد فرق می‌کند. مدتی دیگر این‌گونه نمی‌نویسم، بلکه نوشته‌هایی بلند –چون «درباره‌ی شناخت»ها- و یا داستان‌هایی از من خواهید دید و آن هم نه در وبلاگ که در بخش‌های دیگر سایت. نوشتن آن‌ها طبیعتا بیش‌تر زمان می‌برد، پس به روز شدن سایت دیر به دیر خواهد بود.
این توقف در نوشتن لازم است. اکنون به نقطه‌ای رسیده‌ام که تعداد دلایلی که برای این‌گونه ننوشتن دور و اطراف ذهن خودم می‌یابم بیش از دلایل موافق نوشتن است. شاید مهم‌ترین دلیل تعطیلی‌ی ضدخاطرات،‌ خود او باشد. هر آن‌چه در آن نوشته می‌شد (شک‌ها، پرسش‌ها، اعتراض‌ها، فریادها و سکوت‌ها) اعتراضی بود بر آن‌چه نباید باشد: اعتراضی علیه نادانی‌ی من، جهالت دیگران و نامعلومی‌ی دنیا. این اعتراض، طاقت‌فرساست، خسته می‌کند و در نهایت سکون و سکوت (بخوانید مرگ) را لازم می‌دارد تا پس از چندی دوباره به صورتی دیگر و با بینش‌ای دیگر بازآغاز شود. این همان چرخه‌ی مبارزه، مرگ و رویش دوباره‌ست که بستر تکامل معنایی‌ی جهان است.
من در این مدت آن‌قدر تغییر کرده‌ام که لازم است اندکی تامل کنم و ببینم در کجا ایستاده‌ام. باید فضاهای خالی‌ی ذهن‌ام را پر کنم و ببینم آیا به درک به‌تری از جهان نایل می‌شوم یا نه. می‌بایست اندکی صبر کنم تا ضدخاطرات‌خوانی برای شما از حالت عادت بیفتند و شما آن را بخوانید آن‌طور که دوست دارم وگرنه خواندن‌اش می‌شود درست مثل کتاب خواندن‌های‌مان -شاید هم بدتر- که بدیهی‌ست خوش‌آیندم نیست. در نهایت باید اعتراف کنم که وبلاگ‌نویسی در این اواخر هیجان‌اش را برای‌ام از دست داده بود.
نمی‌خواستم برای تعطیلی‌ی این وبلاگ مرثیه بخوانم – لزومی نداشت. اگر این نوشته این همه بلند شد، شاید دلیل اصلی‌اش این بوده است که می‌خواستم فشرده ولی شفاف خیلی حرف‌ها را بزنم زیرا تا مدتی دیگر این‌گونه نخواهم نوشت.

13.
دوستان خوبی در این مدت پیدا کرده‌ام و دوستان و آشنایان قدیمی نیز رابطه‌شان با من –آن منِ ذهنی- عمیق‌تر شده است. لازم نیست ازتان اسمی ببرم که یا خودتان می‌دانید و یا نمی‌دانید (و تاثیر وبلاگ برای‌تان به صورت ناخودآگاه بوده است) که در هر صورت فرقی ندارد. کماکان ارتباطم را با کسانی که از طریق این وبلاگ آشنا شده‌ام ادامه خواهم داد – به همان صورت قبلی یا شاید هم مستحکم‌تر: از این لحاظ شرایط فرق نخواهد کرد.
این وبلاگ در کل باعث خوش‌نودی بوده است – حداقل برای من. البته چندباری هم باعث ناراحتی شد و برخوردهایی را پیش آورد که چندان علاقه‌ای به آن‌ها نداشته‌ام. به هر حال نوع نوشته‌های این‌جا اندکی تند و تیزست –گرچه خیلی آرام‌تر به نظر می‌رسد از وبلاگ‌هایی که همیشه از سیاست، جامعه یا … می‌نویسند به همان دلیل تقریبا ساده‌ی‌ قوی‌تر بودن حس‌گرهای انسانی نسبت به آن موضوعات- و می‌شد انتظار چنان ناراحتی‌هایی را داشت (با این‌که با وجود همه‌ی آن انتظارها و پیش‌بینی‌ها،‌ هم‌چنان از ناراحت کردن دیگران رنج می‌برم). وانگهی اکثر آن مسایل اکنون حل یا فراموش شده‌اند. فقط می‌خواستم بگویم که هیچ وقت قصد رنجاندن و اذیت کردن کسی را نداشته‌ام. اگر کسی ناراحت شده است، ممنون خواهم شد که مرا ببخشاید. در هر صورت ویژگی‌های اخلاقی‌ی خاصی دارم که می‌دانم همیشه قابل تحمل نیست. شاید این مدت باعث شود که بعضی از آن‌ها تغییری کنند.

14.
یکی بود،
یکی نبود،
غیر از خدای مهربون،
هیچکی نبود.

کلی نوشته بود و با تمام وجود -یا حداقل این‌طور به نظر می‌رسید- اعتراض کرده بود به یک وضعیتی، آن‌گاه در کامنت‌اش نوشته بودند «متن زیبایی بود. دستت درد نکند». زیبا؟ مساله زیبایی‌ست؟!

[پارسال، همین امروز] امروز ناگهان

[پارسال، همین امروز] امروز ناگهان حس کردم هویت من با اطراف‌ام بیگانه است. هویت اجتماع‌ام،‌ آن‌قدر با من متفاوت است که نمی‌توانم بگویم من ادامه آن‌ها هستم. آیین‌ها و مراسمی که برای ایشان معنا دارد، رفتارهایی که از آن‌ها سر می‌زند و تفکرات‌شان کاملا با چیزی که در خود مشاهده می‌کنم فرق دارد. من مدرن‌تر از آن‌ها هستم – بسیار مدرن‌تر. اما این به مفهوم غرب‌زده بودن‌ام نیست. بعید می‌دانم در غرب –این کلمه کلی و نه چندان پرمفهوم- هم با اجتماع‌ام به طور کامل بتوانم هم‌راهی کنم. من با آن‌ها هم تفاوت دارم. ترکیبی از شرق و غرب، شاید چیزی باشد که مرا ساخته است. معجونی، التقاطی، دیالکتیکی یا شاید چیزی شبیه به همین‌ها.

ببین! خیلی ساده بگویم: اگر

ببین! خیلی ساده بگویم: اگر احوال‌ات را می‌پرسم، لابد برای‌ام مهم است که خوبی یا نه. اما اگر بعد از بیست بار تکرار چنین چیزی، وقتی ببینم تو به طور متقابل احوال‌ام را جویا نمی‌شوی، آن‌گاه اندکی حق دارم که شک کنم که آیا برای‌ات مهم هستم یا نه و ناراحت بشوم. به هر حال می‌دانی، من عیسی نیستم که بیش از حد خوب باشم …

آیا سیمون دو بووار و

آیا سیمون دو بووار و ژان پل سارتر آدم‌های خوش‌بختی بوده‌اند؟ حالا نه این‌قدر کلی، اما آیا از ارتباط دو نفره‌شان خوش‌نود بودند؟ همیشه این برای‌ام سوال بوده است. عمو ویل دورانت که می‌گوید «نه» – البته فقط در مورد سیمون می‌گوید. من نمی‌دانم، گرچه گمان‌ام پاسخ من نیز به «نه» بیش‌تر نزدیک باشد.خب،‌ یک زمانی من هم اشتباه می‌کردم (لازم به گفتن نیست، اما من هنوز هم اشتباه می‌کنم.)

این تغییرات موقت است! (البته

این تغییرات موقت است!
(البته حرف بی‌هوده‌ای بود. با یک بحث کلامی‌ی بی‌هوده‌تر می‌توان نشان داد که تغییرات اصولا موقت‌اند. دلیل‌اش هم به لزوم حدپذیری‌ی برای تعریف مشتق برمی‌گردد.)

نه این‌که آدم‌ها نفهمند این‌ها

نه این‌که آدم‌ها نفهمند این‌ها با هم فرق دارند، اما حداقل این‌که یا از زبان‌های مرتبه‌ی دوم استفاده نمی‌کنند یا اگر هم بکنند به اشتباه می‌کنند. مثلا همین موضوع انواع مختلف عدم قطعیت (احتمالی، امکانی و …) چیزی نیست که درست به کار برده شود. جالب‌تر این‌که در استفاده از خود یکی از این‌ها -به تنهایی و در کاربردی مرتبه اول هم اشتباه می‌شود و به نظرم خیلی وقت‌ها این اشتباه در کاربرد «احتمال» است. اممم … گرچه حق هم دارند، کلا احتمال مساله‌ی مشکل‌داری‌ست.

دانسته‌های مرتبه‌ی اول، دانسته‌های مرتبه‌ی

دانسته‌های مرتبه‌ی اول،
دانسته‌های مرتبه‌ی دوم،
و … !
ندانسته‌های مرتبه‌ی اول،
ندانسته‌های مرتبه‌ی دوم،
و … !

یا شاید هم:
ندانسته‌های مرتبه‌ی اول احتمالی،
ندانسته‌های مرتبه‌ی اول امکانی،
ندانسته‌های مرتبه‌ی اول (باورپذیری-امکان‌پذیری)،
ندانسته‌های مرتبه‌ی دوم احتمالی،
ندانس…

بین «نمی‌دانم که …» و

بین «نمی‌دانم که …» و «نمی‌دانم که نمی‌دانم که …» فرق اساسی وجود دارد. یا به عبارت دیگر بین «به احتمال p1،‌ مجموعه‌ی X دارای خاصیت A است» با «به احتمال p2، احتمال این‌که مجموعه‌ی X دارای خاصیت A با�د درست است» و … فرقی هست و این بسیار اساسی‌ست! در ضمن، این بسیار مهم است و جدیدا به نظر می‌رسد دارد خوش‌ام می‌آید که بیش‌تر روی‌اش کار کنم. موضوع وقتی هیجان‌انگیز می‌شود که بدانی «احتمال» تنها تعبیر ممکن‌ای که از «نمی‌دانم» می‌توانی داشته باشی نیست. مشکل مفهومی وجود دارد و من عاشق این جور مشکلات‌ام!

صورتی: آخرش به شدت به

صورتی: آخرش به شدت به شعورم برخورد! فیلم‌نامه‌نویس اگر نمی‌تواند یک مساله‌ی بغرنج را حل کند، به‌ترست سعی کند پایان فیلم‌اش را جوری انتخاب کند که لازم نباشد در آن مساله‌ای حل شود! پایان فیلم به شدت به نظرم ماست‌مالی شده بود و لطف نسبی‌ی بقیه‌ی قسمت‌های فیلم را از بین برد. گرچه فیلمی که تو نیم ساعت دیر بروی و بعد از ده دقیقه همه چیز دست‌ات بیاید،‌ خیلی جدی نمی‌تواند باشد.