غزل اول: شاهزاده زمان

اسب سمند چهارنعل می‌تاخت که ناگاه شاهزاده افسار برکشید. اسب شیهه‌کشان بر پاهای عقب‌اش بلند شد، سینه ستبر کرد، نیم‌چرخی زد و روبروی مجتمع مسکونی ۷۹۲ ایستاد.
شاهزاده زلف از پیشانی کنار زد و بر مسیر آمده نگریست. اندک غباری بلند نشده بود. مایوس زیر لبْ جاده‌های آسفالتی را نفرین گفت و نگاه‌اش را به پنجره‌ی دوم طبقه‌ی چهارم دوخت. لبخند بر لبان‌اش غنود. آفتاب از شیشه منعکس شده بود و چشم‌های‌اش را می‌زد. کمی اسب را جابه‌جا کرد اما آفتاب هم‌چنان بر صورت‌اش بود. در نهایت دست چپ را سایبان کرد و همان‌طور که به زور سعی می‌کرد به پنجره بنگرد، نهیب زد: «روی بنمای خاتون و وجودم از یاد ببر!».
پاسخ‌ای نیامد. سکوت.
سرفه‌ای کرد و این بار با خروش بیش‌تر فریاد کرد: «لااقل روز مرگ‌ام نفس‌ای وعده‌ی دیدار بده».
لحظه‌ای بعد صدای تقه‌ای آمد و پنجره باز شد و دختری سر برآورد با چهره‌ی آفتاب‌گون و هدفون‌ای بر گردن.
– چی می‌گی دیوونه؟
= درود خاتون، درود! اگر اجازت‌ام دهید داشتم می‌گفتم روز مرگ‌ام نفس‌ای وعده‌ی دیدار بده!
– بابا، صد بار گفتم. این هفته امتحان دارم. بگذار آخر هفته.
شاهزاده دهنه‌ی اسب را کشید و اسب دو سه گام‌ای عقب رفت.
= آخر هفته با من صنما؟
دختر کلافه گفت: «آره، با تو، آخر هفته. جمعه شب‌ای، شنبه‌ای، یه وقتی با هم می‌زنیم بیرون، خوبه شازده؟»
شاهزاده سرش را به تایید تکان داد و بعد با کمی تردید دست‌اش را به سوی گوش‌اش آورد و گفت: «پس Call me maybe؟»
دختر ابرو بالا انداخت و دم استیصال برکشید و زیر لعل‌اش WTFای بازدمید ولی فورا خود را بازیافت و با انگشتان‌اش علامت قلب‌ای ساخت عاشقانه و لبخند گشادی زد و بعد دست دُرش را به زلف چون عنبر خام‌اش کشید و پنجره را بست و نور دوباره بر شیشه‌ی آب‌دیده‌ی شاهزاده افتاد و هوش از سرش باز برفت.

دقیقه‌ای نگذشته بود که در آهنین مجتمع باز شد و پیر مغان با شلوارک و پیراهن رکابی سپیدی خروشان سر برآورد که «پسرم اندیشه کن از نازکی خاطر یار».
شاهزاده چابک‌زبانِ بلیغِ حاضرجواب گفت «برو از درگه‌اش این ناله و فریاد ببر، آی گسسس!».
پیر مغان جاخورده کف بر دهان آورد و نهیب کرد که «گم‌شو از این‌جا پدر سگ وگرنه آژان خبر می‌کنم».
شاهزاده غرولندکنان لگام برکشید و کرشمه‌کنان رکاب زد و این بار به جاده خاکی انداخت و سر کوچه که رسید فریاد زد:
«ما چون دادیم دل و دیده به طوفان بلا
شنبه سهل است تا به لحد منتظر دیدار شویم».

دختر سر تکیه‌داده به پنجره به گرد و خاک بلند شده از پشت اسب نگریست تا آن‌که شاهزاده زمان و اسب‌اش در افق دوردست محو شدند. آن‌گاه دختر تلفن را برداشت و انگشتان ظریف‌اش با تردید بر صفحه تقه‌ها زدند. فرسنگ‌ها دورتر، آی‌فون‌ای لرزید!

[پانزده فوریه ۲۰۱۵]

پ.ن: متاثر از غزل «روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر / خرمن سوختگان را همه گو باد ببر» حضرت حافظ.

حکایت فیلسوف ذهن و راه‌زن جاهل

فیلسوف نگاه‌ای به دلمه‌های خون روی چاقوی راه‌زن جاهل انداخت و گفت: پیش از این‌که جان‌ام را به کمال و مال‌ام را به تمام بستانی، اندک درخواست‌ای دارم.

راه‌زن اخم‌آلود گفت: بگو ای بدبخت!

فیلسوف گفت: تنها می‌خواهم برای لحظه‌ای چشمان‌ات را ببندی و تصور کنی که درخت‌ای بلند بالایی. بدن‌ات تنه‌ی درخت، دست‌های‌ات شاخه‌ها، پاهای‌ات ریشه‌ها، و مغزت آوندهای درخت است. می‌خواهم برای لحظه‌ای هم که شده خیال کنی که ذهن و تن‌ات، ذهن و تن درخت است. همین! آخرین آرزوی‌ام را برآورد می‌کنی ای بزرگ‌مرد؟

راه‌زن جاهل نیش‌خندی زد و گفت «اشهدت رو بخون ای بی‌نوا و جم هم نخور که صد باره بد می‌بینی» و چشمان‌اش را بست.

صدای زوزه شغال‌ای از دور دست آمد ولی بادک‌ای وزید و صدا را در خود غرق کرد. لحظه‌ای بعد که باد ایستاد، صحرا در عمق اقیانوس سکوت ته‌نشین شده بود.

فیلسوف به افسوس سری تکان داد و لبخندی زد. خم شد و آی‌پدش را در کوله‌پشتی گذاشت. قدم‌ای به جلو برداشت، به نو درخت بلند بالای مغزآوندی شاشید و سوت‌زنان به سوی مغرب راه افتاد.

سال قحطی و نعمت در ادبیات مرغوب

وقتی آخرین کلمه‌ی آخرین صفحه‌ی آخرین کتاب ۵ ستاره‌ی دنیا را خواند، ۲۴ ساعت تمام با بهت به سقف اتاق تاریک‌اش نگریست که حالا چه کند. روز دوم شروع کرد به ورزش‌کردن؛ روز سوم شروع کرد به فیلم‌دیدن؛ روز چهارم برای اولین بار کوکائین کشید؛ اما در نهایت هیچ کدام ارضای‌اش نکردند و یک هفته‌ی بعد با اکراه شروع کرد به خواندن همه‌ی کتاب‌های ۴ ستاره‌ی دنیا.

چند سال بعد وقتی همه کتاب‌های ۴ ستاره‌ی دنیا هم تمام شدند، آنقدر افسردگی‌ی شدیدی گرفت که نه جلسات هفتگی با مشاور کم‌ترین تاثیری بر او گذاشت و نه قرص‌های آبی و سبز روان‌پزشکان اندک افاقه‌ای کردند. در نهایت از سر ناچاری آستین‌های‌اش را بالا زد و تصمیم گرفت خودش دست به قلم شود و اولین کتاب ۶ ستاره‌ی دنیا را بنویسید. با عزم جزم و اراده‌ی راسخ، یک سال شبانه روز از پشت میزش بلند نشد و جمله نوشت و کلمه خط زد و پاراگراف جابه‌جا کرد تا این‌که در ساعت دو و بیست و هفت دقیقه‌ی شب تابستانی‌ی گرم و شرجی‌ای کتاب‌اش را با تقه‌ی روان‌نویسی در پس عبارت «با هیجان وصفناپذیری به اتاق‌اش بازگشت» تمام کرد.

خواننده‌ی همه‌ی کتاب‌های ۵ ستاره و ۴ ستاره آن قدر نویسنده و ناشر می‌شناسد که چاپ کتاب برای‌اش کار آسانی باشد. کتاب او سر ماه بی هیچ حرف و حدیث‌ای چاپ شد و طولی نکشید که نقدها چون سیل پاییزی‌ی سال‌ای پر نعمت در کشوری بی‌نام و نشان در آن کنج دوردست آسیای جنوب شرقی روانه مجلات و وب‌سایت‌ها شدند. منتقدان و خوانندگان متفق‌النظر بودند که مرزهای تازه‌ای در ادبیات گشوده شده است و اثر فراخارق‌العاده‌ای خلق شده که در گذشته مشابه‌اش نه تنها که دیده نشده، بلکه حتی امکان وجودش هم تصور نشده بوده است و به یقین تا ادبیاتْ ادبیات است تکرار هم نخواهد شد. در نتیجه تنها واکنش معقول جامعه‌ی ادبی و فرهنگی در مواجهه با چنین اثر سخیف، زجرآور، توهین‌آمیز، نامرغوب و دهشت‌آور بدی این است که منفی ۱ ستاره را هم به فهرست امتیازهای موجود اضافه کند.

طبیعی است که کتاب‌فروشی‌ها آتش زده شدند و بعضی‌ها حتی پیش‌نهاد دادند که نویسنده‌ی چنین کتاب‌ای را باید در مراسم‌ای باشکوه در معبدی، یا دست‌کم در مصلایی یا نمایش‌گاه‌ای یا کم‌کم میدان شهری، در حضور همه‌ی منتقدان و خوانندگان اصیلْ روی تل کتاب‌های‌اش به ستون‌ای ببندند و بعد به کمک عینک ته‌استکانی‌ی پدران نقد ادبی‌ی سرزمینْ دمای کاغذ را به اندکی بیش‌تر از ۴۵۱ درجه‌ی فارنهایت برسانند تا ساراسواتی و آپولو و ونچانگ‌وان و همه‌ی خواننده‌های حرفه‌ای و نیمه‌حرفه‌ای دنیا شب‌ها پس از چند بار چشم بر هم افتادن و تلاش بی‌فایده برای یک پاراگراف بیش‌تر خواندن، بتوانند بی‌تشویش از آن‌چه بر ادبیات در این سال رفت کتاب‌شان را بر عسلی کنار تخت بگذارند و سر بر بالشت بنهند و با خیال راحت بخوابند. اما دیگران پاسخ دادند که دیگر چه فایده دارد و وقتی جعبه پاندورا باز شد، آب رفته را نمی‌توان چه یک وجب چه صد وجب.

تاثیر مخرب این کتاب آن قدر زیاد بود که تصمیم گرفتند که هر کتاب‌ای که او پیش از این خوانده است باید دست‌کم ۲ ستاره و ترجیحا ۳ ستاره‌اش را از دست بدهد. غزلیات حافظ، اودیسه و ایلیاد، صد سال تنهایی، کمدی الهی، افسانه‌ی گیلگمش، هزار و یک شب، بلندی‌های بادگیر، سفر به انتهای شب، فاوست، یولیس، بیش‌تر آثار شکسپیر، زوربای یونانی، ۱۹۸۴، ماجراهای هاکل‌بری‌فین، شاهنامه و هزارها کتاب دیگر امتیازشان به کم‌تر از ۳ تقلیل یافت.

در حین این‌که بقیه سخت مشغول بحث بر سر آتش‌زدن یا نزدن‌اش و چگونگی‌ی به روزکردن امتیاز کتاب‌ها بودند، سخت‌گیرترین خواننده‌ی دنیا و بدترین نویسنده‌ی روزگار فرصت را غنیمت شمرد و دو پا داشت، دو پای دیگر هم قرض گرفت و در چشم به هم زدنی از انظار عمومی ناپدید شد. ماه‌ها گذشت و کس‌ای او را در هیچ کتاب‌خانه، کتاب‌فروشی، و یا محفل ادبی‌ای ندید. هوا به تدریج خنک شد و تاج درختان گُر گرفت و برگ‌شان سرخ و نارنجی و کهربایی و زرد شدند و رقصان رقصان روی زمین خیس ریختند. درست آن هنگام که آخرین برگ دور افتاده‌ترین درخت شهر هم بر زمین آرامید، شعله‌های خشم منتقدان و ادب‌دوستان هم پِته‌پِته‌ای کرد و فروخفت.

ماه‌ها بعد در یک آخر هفته‌ی سرد و مه‌آلود پاییزی، درست یک هفته پس از اعلام برنده‌ی جایزه نوبل ادبیات آن سال، در حالی که حنجره‌های منتقدان دوباره ملتهب شده و دهان‌شان کف کرده بود، و هر از گاهی با خشم روی میز می‌کوبیدند و ناامیدانه و تاسف‌خوران عینک‌های‌شان را با یک دست از چشم برمی‌داشتند و با دست دیگر فنجان اسپرسوی‌شان را جابه‌جا می‌کردند، فردی با عینک دودی و کلاه لبه‌دار به سوپرمارکت نزدیک خانه‌شان رفت و بی جلب توجه از قفسه‌ی کتاب‌های پرفروشْ کتاب ۳ ستاره‌ی برنده‌ی جایزه‌ی نوبل را برداشت و با هیجان وصف‌ناپذیری به اتاق‌اش بازگشت.

اینو کی معرفی کرد به من؟

با همکارتان در ساحل اقیانوس سرب در سیاره‌ای دوردست ایستاده‌اید و در سکوت به شکوه امواج می‌نگرید که او ناگهان شروع می‌کند به کندن لباس محافظش. فریادی می‌کشید و با چشمان از حدقه درآمده می‌نگریدش که به اقیانوس می‌زند. لحظه‌ای بعد که شادمانه در میان امواج بالا و پایین می‌رود و برای‌تان دست تکان می‌دهد، با وحشت آرام آرام به عقب قدم بر می‌دارید و سعی می‌کنید به خاطر بیاورید که اولین بار چطور با او آشنا شدید.

جامانده

کجاس پس؟ این همه وایسادم این‌جا. همین جا بود دیگه؟ گفت همین گوشه‌ی خیابون وایسم سر ظهر تا بیاد دنبال‌م. اشتباه که نمی‌کنم؟ نه! گفت سر ظهر،‌سر پارک دانش‌جو. گفت دیر نکنم‌ها. من هم که دیر نکردم. الان ظهره دیگه. پس چرا مامان نیومد دنبال‌ام؟ نکنه نیاد. کار بدی که نکردم تازگی. اتاق‌م رو هم تمیز کردم،‌ مشق‌هام رو هم که … شاید مشق‌ها باشه. شاید به خاطر نمره‌ی دیکته‌ام دل‌اش نمی‌خواد منو دیگه ببینه. همیشه می‌گفت از آبجی یاد بگیر، اون نمره‌هاش همیشه خوبه. اما من هم درسام خیلی بد نیست. حالا این بار نه، اما دیکته‌ی قبل‌تری نمره‌ام بیست شده بود. علوم‌ام هم همیشه خوبه. نه، مامان به این خاطرا ول‌ام نمی‌کنه. به خاطر نمره‌ی دیکته نبوده. مامان این‌طوری بدجنس‌بازی در نمی‌آره. پس کجاست مامان؟ نکنه چیزی به سرش اومده باشه؟ نکنه تو خیابون ماشین زده باشه به‌ش. مامان! مامان!

[سه‌شنبه ۱۹ ژوئن. تمرین مونولوگ در سر کلاس. موضوع: «بچه‌ای که جا مانده است.»
دو نفر از هم‌کلاسی‌ها (امیر و نرگس) گفتند که باور پذیر نیست چون مثلا بچه‌ای که در این سن و سال است این‌جوری فکر نمی‌کند و پخته‌تر است. یکی هم (وحید) گفت که عیب من این است که همه‌ی مونولوگ‌های‌ام لحن خودم را دارند. به قول یکی دیگر، همه‌شان niceاند. آقای معروفی هم گفت که باید سعی کنم شخصیت‌های غیر از خودم ایجاد کنم.
به نظر خودم نسبت به مونولوگ پیشین به‌تر بود چون دست‌کم مونولوگ است!]

درِ زیرزمین

مارال! از آن روزی که بابا مرد، بغض‌ای در گلوی‌ام مانده است که همه‌ی این سال‌ها می‌خواسته‌ام رهای‌اش کنم و به‌ات بگویم‌اش ولی شرم کرده‌ام و سکوت. آن قدر نگفته‌ام و نریخته‌ام‌اش بیرون که دیگر غده‌ای شده است سنگین که هر آن ممکن است گلوی‌ام را تا نهایت خفه‌گی بفشارد. مارال! بابا را من به کشتن دادم!

از غروبْ دو ساعت‌ای بیش نگذشته بود و من با ماشینِ اسباب‌بازی‌ی تازه‌ام گُل‌های قالی را زیر می‌گرفتم و بابا تازه جلوی تلویزیون لم داده بود و سیگارش را گیرانده بود و تو هم کنارش روی مبل پستانک-به-دهان خواب بودی که ناگهان برق‌ها رفت. مامان شیرِ آب ظرف‌شویی را بست، من ماشین‌ام را رها کردم و همه متعجب در سکوت‌ای که اتاق را می‌بلعید غرق شدیم. خش‌خش صدای رادیو از آشپزخانه بلند شد. من چهارزانو کورمال کورمال به سمت مبل‌ راه افتادم تا این‌که دست بابا آرام بر سرم نشست. مامان بالاخره ایست‌گاه رادیویی را پیدا کرده بود و صدایی نمی‌آمد جز آن‌چه وحشت‌اش می‌رفت و انتظارش نه: آژیر قرمز – خطر حمله‌ی هوایی!

پدر آرام زیر لب گفت: «بر جد و آبادش لعنت!» و بعد بلند فریاد زد: «بدو، بدو! جمع کن بریم.»
مامان گفت: «مارال کو؟»
– همین‌جاست، همین‌جا. پاشو برویم زیرزمین.
– باشه، هول‌ام نکن. دارم شمع پیدا می‌کنم.
– صد بار به‌ات گفتم بزارش یک جای دم دست.
– دم دست‌ه، الان!
– ماهان اون‌جاست؟
– آره، دست‌اش رو گرفتم. شناسنامه‌ها رو برداشتی؟
– الان، الان.
و بابا همان موقع تو را بغل‌کرده از جای‌اش بلند شد و سیگار به دست، بازوی مرا گرفت.
– بابا! بابا! بنزم، بنزم …
– بدو بابا جون، وقت نداریم. بعدا بازی می‌کنیم.

مامان شمع در یک دست و کیف‌ای کوچک در دست دیگر از آشپزخانه بیرون آمد. بابا دست مرا گرفته با مامان به سمت حیاط رفتیم تا برویم به پناه‌گاه. پناه‌گاه خانه‌گی‌ی ما زیرزمین قدیمی‌مان بود که بابا اعتقاد داشت زیر طاق‌های قوسی‌اش امن‌ترین جای خانه است.
– مگه آتش‌بس نبودیم؟
– چه می‌دونم والله! حروم‌زاده این چیزا حالیش نمی‌شه.

درِ حیاط را که باز کردیم، سوز دی‌ماه زد توی صورت‌مان و اگر مامان با همان کیف‌اش جلوی شمع را نگرفته بود، باد خاموش‌اش می‌کرد. سلانه سلانه به سمت پلکان زیرزمین راه افتادیم.
– مواظب باش.
– حواس‌ات به بچه‌ها هست؟
– تو که هنوز سیگار دست‌ات‌ه! بده مارال رو به من.
– می‌تونم. خوش‌گل خانم، شما کاریت نباشه!
– اِه، بدش به‌م یه‌هو می‌خوره صورت‌اش می‌سوزه بچه‌م. بیا اصلا، کاری نداره. ماهان! تو این شمع رو بگیر مامان!
و مامان شمع را داد دست‌ام و من غرغری کردم و مامان مارال را از بغل بابا گرفت و بابا سیگار را به لب‌اش گیراند و با دست‌اش بازوی مامان را گرفت و همه‌مان با احتیاط از پله‌ها پایین رفتیم.
– دوازده … سیزده … چهارده …
– ساکت بچه!
– حوصله‌اش سر رفته لابد، تو هم!
– تو این هیرو-ویری؟
– بچه‌ست دیگه!
– هیژده …‌ نوزده … بیست!
– این اسباب‌بازی‌ش کو؟

سی که شد، آخرین پله را هم رد کردیم و پا بر کف نمور زیرزمین گذاشتیم که ناگهان پژواک تق تق ضدهوایی‌های پاسگاه آن طرف محله بلند شد.
– من می‌خوام تیر ضدهوایارو ببینم!
بابا گفت: «دفعه‌ی بعد!» و دست‌مان را رها کرد تا کلیدهای‌اش را از جیب در بیاورد.
– بابا جون! این شمع رو جلوی چشم من می‌گیری؟
شمع را جلوی‌اش گرفتم. صدای ضدهوایی‌ها لحظه به لحظه تندتر و وحشت‌زده‌تر می‌شد.
– ایناهاش!
بابا سیگار به دستْ کلید را کرد توی قفل در فولادین زیرزمین که از سال پیش، یکی دو مال قبل از این‌که تو به دنیا بیایی، جای در چوبین و فکسنی‌ی قبلی را گرفته بود.

بابا کلید را به زحمتْ در قفل کرد و راست و چپ‌اش کرد و چپ و راست‌اش کرد و در را به سمت خودش کشید و به جلو فشار داد و دوباره به سمت خویش کشید.
– چرا باز نمی‌کنی پس؟ الانه که بمب بریزن رو سرمون.
– چه می‌دونم یه مرگشه! مرده‌شور این آهنگره رو ببرن با این در ساختن‌ش. چند بار اومده و گفته دُرس شد مهندس، دُرس شد! هفته‌ی بعدش می‌آی می‌بینی دوباره بازی در می‌آره. باید فردا روغن‌کاری‌اش کنم.
آخر سر قفل تقه‌ای کرد و بابا دست‌گیره را کشید و در را که باز کرد، زمستان با عجله خودش را به درون زیرزمین خزاند و سر راه‌اش برگ خشکه‌ها را از بالای پله‌ها کشید پایین و شعله‌ی شمع مرا به چپ کشاند و به راست هل داد و به بالا بلند کرد و بر پایین کوباند تا این‌که نای‌اش رفت و خاموش شد.
– آخ!
– اشکال نداره مامان جون! اون تو شمع و کبریت داریم. بدو برو تو.
– شما برید تو، من برم الان می‌آم!- کجا می‌ری؟- هیچی، یه چیزی یادم رفته.مامان داخل شد و تو هم‌چنان بر دوش‌اش خواب بودی.
بابا کمی به پایین خم شد و آرام گفت: «اگر گفتی می‌خوام برات چی بیارم؟» و بعد قامت راست کرده و آخرین پک را به سیگارش زد و التهاب سیگار لحظه‌ای صورت‌اش را سرخ کرد و بعد با تلنگری ته‌سیگارش را شهابکی کرد در فاصله‌ی کوتاهِ تا دیوار. بابا با دست به پشت شانه‌ام زد و گفت:
– مواظب مامان و خواهرت باش.
مارال! مارال! هنوز می‌خوانی؟ این آخرین حرف بابا بود!

تنک‌یو!

برای صبحانه به کافه‌ی زیر ساختمان‌مان می‌روم. خانم میان‌سال تپل مپل‌ای به سوی‌ام می‌آید و من به انگلیسی سفارش می‌دهم. دقیقه‌ای نمی‌گذرد که سفارش‌ام را به پارسی می‌شنوم: «احمد! صبحانه‌ی رویال با تخم‌مرغ poached». پنج شش دقیقه‌ی بعد، مرد جوان‌ای می‌آید و بشقاب صبحانه را روی میز می‌گذارد و سپس به سوی زن میان‌سال می‌رود و شروع می‌کند به پارسی حرف‌زدن. چند دقیقه‌ی بعد مرد مسنِ لاغر اندامی به ایشان ملحق می‌شود. زن دعوای‌اش می‌کند که چرا این‌قدر می‌خورد و مگر تازه هندوانه‌اش را تمام نکرده. بیست دقیقه‌ی بعد مرد مسن به سوی‌ام می‌آید و به انگلیسی می‌پرسد آیا غذای‌ام تمام شده است یا نه. می‌گویم «بله». بشقاب‌ام را بر می‌دارد و می‌رود. لحظه‌ای بعد باز بر می‌گردد و باز به انگلیسی می‌پرسد آیا قهوه می‌نوشم. می‌گویم «No». بلند می‌شوم و می‌روم تا حساب‌ام را صاف کنم. به سوی خانم میان‌سال پشت صندوق می‌روم و می‌گویم «ممنون از غذا». ازم می‌پرسد «?Was everything ok». می‌گویم «yes».

«الِون فورتی فایو» را به علاوه‌ی «تو دالر» خوش‌باش پرداخت می‌کنم و «گودبای»کنان و «تنک‌یو»گویان می‌روم.

حوصله

در این روزهای ترشح بیش از حد و روزافزون اطلاعات، آدم‌ها دیگر حوصله‌ی نوشته‌های بلندبالا خواندن را ندارند.
این روزها آدم‌ها دیگر حوصله‌ی نوشته‌ی بلند خواندن را ندارند.
آدم‌ها حوصله نوشته بلند خواندن را ندارند.
آدم‌ها حوصله خواندن ندارند.
آدم‌ها حوصله ندارند.
آدم‌ها حوصله …
آدم‌ها …
آدم
دم
آ.
[بیییییییپ! پرستار چشمان مریض را می‌بندد.]

نون، میم، یا که شاید هم سین [داستان]

قبول دارم که شاید کمی بدجنسی کرده باشیم، اما شما که نمی‌دانید نون خوش‌گله چه بد روی اعصاب همه رفته بود. پسرها شاکی بودند که چرا هر چه به او توجه می‌کنند و او را این جا و آن‌جا دعوت می‌کنند، می‌آید و خوش می‌گذراند بعد چون جن بسم‌الله‌شنیده ناپدید می‌شود انگار نه انگار که پسران پروانه‌وار دورش گردیده بودند؛ و از آن طرف هم دخترها شاکی بودند که چرا حواس همه‌ی پسرها -حتی دوست‌پسران‌شان- پرت این لنگه دختر شده است.

واقعیت‌اش را بخواهید، میم یا شاید نون، یا که شاید هم سین -و مگر فرقی هم می‌کند؟- دختر بدی نبود. جوان‌ای بود زیباتر از رویایی‌ترین آرزوهای هر دختری و سکسی‌تر از خیالی‌ترین هذیان‌های هر پسری؛ که هر روز با لباسی فاخرتر از دی‌روز با سری افراشته و موهای افشان پا به دانش‌کده می‌گذاشت و چشم همه را از هر کاری که می‌کردند می‌ربود. میم ویژگی‌ای داشت، و نمی‌دانم عیب‌اش بدانم یا حُسن -اما هر چه بود روی اعصاب همه رفته بود- و آن هم این‌که خوب دست‌گیرش شده بود که بد لعبتی‌ است و هیکل خوش‌تراش و صورت زیبا و چشمان خمارش کافی است تا دل و روح مردمان را بلرزاند. به اندازه‌ی کافی هم باهوش بود که بداند عشق و عاشقی یک طرف داستان زندگی است، جفت مناسب پیدا کردن طرف دیگر. میم خوب فهمیده بود که آن‌چه در دنیا کم نیست، خواستار و طالبِ دین و ایمان از دست‌داده است و او حالا حالاها می‌تواند ناز کند و ادا بیاید و سینه‌چاکان‌اش قطار قطار دنبال‌اش بدوند.

یک روز بعد از ظهر با جمع‌ای از پسران و دختران دانش‌کده به صحبت نشسته بودیم و مطابق معمول آن روزها، بحث حول و حوش دخترک بود و این‌که به تازگی دست رد بر سینه‌ی کدامین عاشق زده است و هوش از سر کدامین مجنون ربوده. من دقایقی ساکت بودم و با لیوان چای‌ام ور می‌رفتم تا این‌که یک‌هو پریدم وسط حرف و رو به یکی از دخترها کردم و گفتم یک پسر چه کاری می‌تواند بکند که بیش از همه حال‌ات را بگیرد؟
انگار درست نشنیده باشد چه گفته‌ام، زل به‌ام نگاه کرد و من خیلی جدی دوباره سوال‌ام را پرسیدم: «یه پسر چی کار بکنه حسابی حال‌ات گرفته می‌شه؟ فرض کن دوست‌پسر و عشق جون‌جونی و غیره‌ات هم هنوز نشده.».
کمی بالا را نگاه کرد و بعد بالا سمت چپ و بعدتر بالا سمت راست و دوباره چپ تا آخر سر در آمد که …
اجازه بدید نگویم چه پاسخ‌ای داد. به جای‌اش تعریف می‌کنم که چه بر سر نون آمد. قبول؟!

برای یک‌شنبه ظهر همان هفته از سین دعوت کردم تا به خانه‌ام بیاید. گفتم تا هوا خوب است قرار گذاشته‌ایم در حیاط خانه‌ام مهمانی‌ای بگیرم که سه چهار نفری از بچه‌های دانش‌گاه هستند و چند نفری هم از دوستان دیگرم.

روز موعود که شد، سین یک ساعت دیرتر از زمان مقرر با شلوار کوتاه خاکی‌ و تاپ زرد رنگی که به زحمت به میانه‌ی شکم‌اش می‌رسید سلانه سلانه وارد حیاط شد. اگر هر روز و هر جای دیگری بود، مطمئن‌ام دست‌اش نخورده به درْ پسری دوان‌دوان به سوی‌اش می‌دوید تا در را به روی‌اش باز کند -به بهانه‌ی این‌که درِ حیاط کثیف است یا سنگین است یا چه می‌دانم از همین جور بهانه‌ها که پسرها از آستین‌شان در می‌آورند- و سلام و صلوات‌گویان او را به میانه‌ی جمع که دور میزی نشسته بودند هدایت می‌کرد. اما این بار جز یکی دو نفری که سرشان را به زحمت کج کردند تا ببینند که آمده، بقیه حتی سرشان را از روی بشقاب‌های‌شان هم بلند نکردند. من هم که پشت به درْ کنار باربیکیو بودم، خودم را به نفهمیدن زدم و تا وقتی خودِ سین نیامد کنارم تا سلام کند واکنش‌ای نشان ندادم. سلام که گفت، گفتم «سلام! چه خوب که آمدی!» و بشقاب‌ای دادم دست‌اش و دو سه تکه گوشت کبابی گذاشتم وسطش و گفتم برو بنشین که من هم الان می‌آیم.

سین یک دست به بشقاب و دست دیگر گیر صندلی،‌ در حالی که مواظب بود کیف دستی‌اش از شانه‌ی عریان‌اش نلغزد، به زحمت صندلی‌ای از گوشه‌ی حیاط آورد و خود را به زور دور میزِ شلوغ جا داد. آدم‌های بغل دستی‌اش لبخندی به او حواله دادند و او هم سر به زیر نشست و شروع کرد به خوردن.

ساعتی بعد که غذا تمام شده بود و شکم‌ها سیر، گفتیم خوب است بازی کنیم. کس‌ای ایده‌ای دارد؟ سین یا میم یا که شاید هم نون مشتاقانه داد زد «من یک پیش‌نهاد دارم! من یک پیش‌نهاد دارم!». یکی از آن طرف گفت «بیاییم پوکر بازی کنیم!» و بعد همه سریعا اعلام موافقت کردند بدون این‌که حتی از او بپرسند که پیش‌نهادش چه بوده است.
پوکر را شرطی بازی کردیم و برخلاف همیشه بلوف‌های سین هیچ‌کس را نترساند که هیچ، جری‌تر هم کرد و در نتیجه سین هر چه وسط گذاشته بود دو دستی باخت.

دو ساعت‌ای که گذشت و حوصله‌ی همه از پوکربازی سر رفت، گفتیم بیاییم فیلم ببینیم. چه فیلم‌ای؟ پنج شش نفر از جمله میم فیلم‌هایی پیش‌نهاد کردند. قرار شد بین آن‌هایی که در آرشیوم دارم رای‌گیری کنیم. گفتن ندارد که فیلم پیش‌نهادی‌ی میم تنها یک رای آورد. اتاق را تاریک کردیم و نشستیم به فیلم‌دیدن. فیلم که تمام شد و چراغ‌ها روشن، صندلی‌ی میم خالی‌ی خالی بود. چند لحظه‌ای به سکوت هم‌دیگر را برانداز کردیم و بعد ناگهان همه زدیم زیر خنده و شروع کردیم بلند بلند از میم گفتن.

فردا صبح، ده پانزده دقیقه از شروع کلاس گذشته بود که درْ چهارطاق باز شد و نون شادمان و سرافراشته با دامن‌ای سرخ و پیراهن‌ای سفید طول سالن را رژه رفت و بر جلوترین صندلی‌ی کلاس نشست.

دی و بهمن ۱۳۸۷ خورشیدی
[با سپاس از نون-جیم، سامان، میم.، لنا، یاور و نیوشا(۲)]

حریم خصوصی

این طرف میز نشسته بود و روبروی‌اش هم قاب عکس خاتم‌کاری‌شده‌ای را گذاشته بود. جلوی‌اش بشقاب خالی‌ی غذا بود که ته‌مانده‌هایی نیز ته‌اش مانده بود، آن طرف هم یک لیوان نصفه نیمه‌ی آب کنار عکس.

یکی دو دقیقه از غذاخوردن نگذشته بود که شروع کرد کمی این طرف و آن طرف را نگاه کردن و بعد مستقیم به عکس زل زد و ناگهان به پیش خم شد و دست‌اش را دراز کرده و قاب را سریع نیم دور چرخاند. دوباره به عقب بازگشت، به صندلی تکیه داد و با خیال راحت انگشت‌اش را کرد توی دهان و با ناخن تکه غذایی را از بین دو دندان‌اش کشید بیرون.

مک‌مک‌ای زد و مطمئن که شد هیچ تکه‌ای جایی بین دندان‌ها گیر نکرده است، انگشت‌اش را با حوصله با دستمال‌ای پاک کرد، دوباره رو به جلو خم شد و قاب را به حال اول برگرداند و در همین بین لبخند گل و گشادی زد و گفت «مرا ببخشید یک دقیقه نبودم!».

دخترک کنار نهر

«ایده و انگیزه از برای م.»

دخترک مچ‌های برهنه‌اش را در آبِ نهر فرو برده بود و بازی بازی می‌کرد. پسرک زیرچشمی به او می‌نگریست. ساعتی بعد، پسرک تنها نشسته بود و هر از گاهی سنگ‌ای به داخل نهر پرت می‌کرد: تالاپ، تالاپ. دخترک آن دورتر زیر آلاچیق‌ای نشسته بود و چیزکی روی دفترچه‌اش می‌کشید و هر چند وقت یک‌بار پسرک را قایمکی دید می‌زد. ساعت‌ای بعد، در دو سوی میزی شام می‌خوردند و هر کدام با بغل‌دستی‌شان گپ می‌زدند. هوا که تاریکِ تاریک شد و همگی داشتند با هم خداحافظی می‌کردند، دخترک با عجله به داخل خانه دوید. وقتی دفتر به دست بازگشت، ماشین پسرک به جاده پیچید.
[نسخه‌ی بازنویسی‌شده]

دخترک پاهای‌اش را در نهر گذاشته بود. پسرک به او زل زده بود. ساعتی بعد، پسرک تنها کنار نهر نشسته بود. دخترک قایمکی او را نگاه می‌کرد. ساعتی بعد، در دو سوی میز غذا می‌خوردند و هر کدام با بغل‌دستی‌شان حرف می‌زدند. ساعتی بعد که همگی داشتند با هم خداحافظی می‌کردند دخترک با عجله به داخل خانه دوید. وقتی کتاب به دست برگشت، هر چقدر چشم دوخت پسرک را ندید.
[نسخه‌ی شنبه ۱۴ خرداد ۱۳۸۴]

کنترل پنل LHC

امروز که برادران سوییچ LHC را زدند از بس از من انرژی گرفت که کل روز را خوابیدم و به هیچ کار دیگری نرسیدم. حالا هم نمی‌دانم خواهران دارند کدام تکمه را فشار می‌دهند که هر چه می‌کنم خواب به چشمان‌ام نمی‌دود.

(بسوزد پدر علم!)

فرار از کسالت [نمایش‌نامه‌ای تک‌پرده‌‌ای]

[داخلی. قطاری زیرزمینی. صندلی‌ها همه کم و بیش پٌرند، عده‌ی زیادی هم آویزانِ میله‌ها و دست‌گیره‌ها.
نیکمت‌ها دو به دو روبروی هم‌اند.
روی نیمکت سمت راست دختر و پسری کنار هم نشسته‌اند. نیمکت روبروی‌شان خالی است.
دختر کتِ چرم بنفش پوشیده، صورت‌اش کک‌مکی است. پسر کنارش پلووری قرمز بر تن دارد.
بر نیمکت سمت چپ چهار دختر نشسته‌اند، سه نفرشان لباس شبِ تیره‌رنگ پوشیده‌اند: دامن، بلوز و کفش‌های پاشنه بلند.
یکی دیگر شلوار بادگیرِ سورمه‌ای بر تن دارد و تاپ‌ای سرخ‌رنگ. موهای‌اش سیاه است.
دامن‌پوش‌ای که سمت راه‌رو نشسته پا بر پا انداخته و از میان چاکِ دامن تمام ران‌اش بر ملاست.]

[پسر] … آره! من گاهی دیر می‌خوابم و دیر بیدار می‌شم.
[دختر] تو تنبلی!
[پسر] نه! فقط ساعت‌های کارم فرق داره.
[دختر] تو تنبلی!
[پسر سقلمه‌ای به دختر می‌زند و می‌گوید:] نیستم!

[در همین‌حال پسر بسیار درشت هیکل‌ای که تا پیش از این آویزان دست‌گیره‌ای بود به زور خودش را بر نیمکت روبروی پسر و دختر می‌چپاند.
او لباس کارِ خاکستری‌ی لجنی بر تن دارد و کلاه کَپ‌ای نیز بر سر. یک لیوان بزرگِ اسموتی‌ی نصفه نیمه نیز در دست گرفته.]

[پسر درشت‌هیکل] سلام رفقا! چطورید؟
[پسر] سلام.
[دختر] سلام! ما خوبیم. تو چطوری؟
[پسر درشت‌هیکل] هوا امروز خیلی خوبه.
[دختر] آره! خیلی خوبه.
[پسر درشت‌هیکل] برم خونه، بعدش می‌رم باری چیزی. شما برنامه‌تون چیه؟
[دختر] ما می‌خوایم بریم سینما.
[پسر] اوهوم.
[پسر درشت‌هیکل] اوه، چه خوب! چی؟
[پسر] نمی‌دونیم هنوز. مطمئن نیستیم یعنی.
[دختر] می‌خوایم بریم «احمق‌ها به بهشت نمی‌روند».
[پسر درشت‌هیکل] چه عالی! من هم رفتم اونو. خیلی خوبه. خیلی خوبه.
[دقیقه‌ای به سکوت می‌گذرد. پسر درشت‌هیکل این ور و آن ورش را نگاه می‌کند و بعد رو می‌کند به نیمکت سمت چپ.]
[پسر درشت‌هیکل] سلــــام! چطورین شما؟!
[از مجموع دخترها یک صدایی در می‌آید شبیه به سلام.]
[پسر درشت‌هیکل] امشب قراره خبری باشه؟ کجا دارید می‌رید؟
[دختر با چاک‌دامنِ باز] میریم برقصیم!
[پسر درشت‌هیکل] کجا؟!
– یک مهمونی دعوتیم.
– رسمیه این‌طوری لباس پوشیدید؟
– آره! آره! رسمیه.
[سه دختر با هم می‌خندند. دختر چهارم که لباس ورزشی پوشیده ساکت است.]
– چه خوب، چه خوب! خوش باشید حسابی دخترا!
[همه با هم] ممنون!

[پسر درشت‌هیکل دوباره رو می‌کند به سمت پسر و دختر. لبخندی می‌زند، مک‌ای به اسموتی‌اش می‌زند و به حرف‌زدن ادامه می‌دهد:]
– منم همیشه زود می‌رم تو رخت‌خواب. می‌دونید اصلا چیه؟ فکر کنم کسایی که دیر می‌خوابن کلا افسردن. یعنی نشونش همینه‌. نشونه‌ی افسردگی.
[دختر دست‌اش را کنار گوش‌اش کاسه‌مکند] چی می‌رن؟!
[پسر] مثلا کی دیره؟
[دختر] آها! آره، دیر می‌رن. من‌ام زود می‌رم.
[پسر درشت‌هیکل] مثلا یک دوستی دارم ساعت دوی نصفه‌شب می‌خوابه. بعد هم دیر بیدار می‌شه. اصلا نصف روزش میره تا اون موقع.
[پسر] خودت چی؟
[قطار در ایست‌گاه توقف می‌کند و از بلندگوها پخش می‌شود که به ایست‌گاه فلان رسیده‌ایم.]
[پسر درشت‌هیکل] ببخشید؟! نشنیدم!
[پسر] کی می‌خوابی شبا؟
[پسر درشت‌هیکل] من؟ من زود. ساعت ۱۰ خوابم.
[پسر] که این‌طور!
[دختر سرخ‌پوش مدام نیم‌چشم‌ام به پسر دارد. پسر اما توجه‌ای ندارد.]
[دختر] ببین! ببین! تو هم باید زود بخوابی. من هم زود می‌خوابم. همه زود می‌خوابن. دیر نخواب. باشه؟ دیر نخواب.
[پسر درشت‌هیکل] آره! راست می‌گه. مثل این دوست من نباش. زود بخواب. خوبه.
[پسر درشت‌هیکل رو به دختر می‌کند و می‌گوید] تو کی می‌خوابی؟
[دختر] زود. یازده دوازده. صبام زود بیدار می‌شم.
[پسر درشت‌هیکل] خوبه! خوبه!
[پسر درشت‌هیکل دوباره سرش رو به سمت دخترهای نیمکت مجاور می‌کند.]
-شما زود می‌خوابید؟
-چی؟!
-شما شبا کی می‌خوابید؟
-یازده!
-یک!
-یک!؟! چه دیر!
-دوازده.
-بد نیست. خوبه!
-من ده یازده می‌خوابم. شبای مهمونی اما نه.
-چه خوب! امشب مهمونی تا کی طول می‌کشه؟
-نمی‌دونیــــم! ده؟ یازده؟! شایدم بیش‌تر.
-بعدش چه می‌کنین؟
[همه با هم جیغ می‌کشند] نمی‌دونیــم!
-من هم می‌خواستم برم باری چیزی. شما نمی‌آید؟
-کجا؟
-فرقی نداره. یک باری می‌رم همون نزدیکی‌ها.
-کدوم نزدیکی‌ها؟
-مرکز شهر دیگه! مگه شما اون‌جا نمی‌رید؟
-چرا!!! می‌ریم!
-خوبه! من هم می‌رم. میشه بعدش با هم بریم یک لبی تر کنیم.
-لب ما تا اون موقع دیگه حسابی تر شده!
[دخترها می‌زنند زیر خنده]
[دختر تاپ‌پوش دوباره نگاه‌ای به پسر می‌اندازد.
دختر تند و تند دارد با پسر صحبت می‌کند و پسر هم سرش را به پایین انداخته و نگاه‌اش نمی‌کند. دوباره پیغام نزدیک‌شدن به ایست‌گاه از بلندگوها پخش می‌شود. صحبت‌های‌شان واضح شنیده نمی‌شوند. پسر شانه‌ای بالا می‌اندازد و بلند می‌شود و از قطار خارج می‌شود. پرده‌ها شروع می‌کنند به بسته شدن. دختر هم‌چنان سر جای‌اش نشسته است. در حالی که پرده‌ها در حال جمع‌شدن هستند، بلندگوهای قطار اعلام می‌کنند که مقصد بعدی ایست‌گاه مرکز شهر است. دختر سرخ‌پوش از جا بلند می‌شود و سریع از قطار بیرون می‌جهد. پرده‌ها افتاده‌اند.]

اگر خرگوش می‌دانست

خرگوش باغ هم‌سایه از لانه‌اش بیرون می‌جهد. با چشمان‌ام تعقیب‌اش می‌کنم تا می‌رود زیر آن بوته‌های تمشکِ سرخِ آب‌دارِ کنار حصار آفتاب‌گرفته‌ی بین آلونک ما و باغ آن‌ها. نمی‌دانم چرا آن‌جا می‌رود و نه جایی دیگر:‌ مثلا بغل من. دیده نمی‌شود. دو دقیقه که می‌گذرد دل‌ام تاپ تاپ برای‌ این موجود نرمِ گرمِ چست و چالاک گریزپا شروع می‌کند به دویدن. بیرون که می‌آید، لبخند می‌زنم. خرگوش سفید همسایه نمی‌داند نگاه‌اش می‌کنم، اما چشمان من بی کم و کاست قفل شده است به گوش‌های بلند تاب‌باز و جهش‌های مستانه‌اش. خرگوش همسایه چرخکی در باغِ آفتا‌ب‌گرفته می‌زند و دوباره می‌رود توی سوراخ تاریک و دور دست‌اش. دل‌ام دوباره شروع می‌کند به تاپ تاپ‌کردن برای این خرگوش سفید همسایه.

از لذت و آدم‌ها

من و مجله‌‌ی الکترونیکی‌ی هزارتو هم برنامه‌ای داشته‌ایم برای خودمان. قرار بود از همان شماره‌های نخست از نویسندگان‌اش باشم و بنویسم و واقعا هم قرار بود که بنویسم، اما اولین نوشته‌ام همین یکی دو روز پیش به هوا رفت در هزارتوی لذت.
نوشته‌ام «از لذت و آدم‌ها» نام دارد. ابتدای‌اش را بخوانید:

(۱)
بوی عود می‌پیچد در خنکای اتاق پرده‌کشیده‌‌ی نیمه‌تاریک؛ و عطر تن‌اش می‌دود به میان زلف‌های پریشان او.
برق چشمان‌اش تاب برمی‌دارد و از اشک‌گاه بالا رفته، کمان کشیده، سر می‌خورد پایین و بر گونه‌اش اشک‌گونه تاب‌تاب‌خوران پایین می‌آید، لبان‌اش را مرطوب کرده، گردن‌اش را نرم و تن‌اش را گرم و سکوت‌اش را شهوت‌بار.
برق چشمان‌اش که ماه‌ای است پیکر چشم‌بسته‌ی او را کر و کور به دنبال خود کشیده، در این معبد تنانگی می‌شود ماری به دنبال جفت‌ای، بالای درخت پیچیده. شهوتِ سکوت‌اش می‌شود درخت و برق چشمان‌اش می‌شود سیب و تن‌اش می‌شود گناه.
تن و سیب و برق چشمان‌اش که باشند، آن وقت چاره‌ای نیست جز این‌که دستان پسرک مار شده، بی‌صدا از پشت بلغزند زیر پیراهن سپیدِ تن‌نمای دخترک، بر سطح نم‌ناک پوست کشیده‌ی گندم‌گون‌اش بخزند بالا، شرم‌گین به دور پیکر خوش‌تراش‌اش پیچیده، آرام از آن پشت منتظر بمانند برای طعمه‌ای دیگر و خواهش‌ای دگر.
برق چشمان دخترک که پشت پلک‌های خمارش پنهان می‌شود، لب‌های پسرک به گردن‌اش نزدیک شده، دخترک گردن خم کرده، مستِ گرمای پسرک می‌شود و پسرک نیز او را تشنه می‌بوید و محکم می‌بوسد.
پسرک قدم‌ای به جلو گذاشته، پاهای دخترک چون تن‌ای بی‌جان روی زمین کشیده شده، پسرک استوار دست‌های‌اش را بر پشت او ستون کرده، دخترک رها شده،‌ پسرک او را خم کرده، دخترک بر تخت دراز کشیده،‌ پسرک لب‌های او را بوسیده، دخترک در تمنای تنْ تن‌شده، پسرک …،‌ دخترک …

و بقیه‌اش را هم در خود هزارتو بخوانید!

بدرود ایتالیا!

[خارجی، کنار دکه‌ی روزنامه فروشی]
پسر کنار پیش‌خوان ایستاده است و دارد روزنامه‌ای را از زیر دسته‌ی روزنامه‌ها در می‌آورد.
مرد نزدیک‌اش می‌شود و می‌گوید:
-دو تا خانم ایتالیایی، دو تا ایتالیایی.
پسر روزنامه را بالاخره می‌کشد بیرون.
-دو تا ایتالیایی نمی‌خوای؟
پسر سرش را کمی کج می‌کند و اخمکی می‌کند.
-دو تا خانم! دو تا! ایتالیایی!
پسر لای روزنامه را که تیتر زده «روز ملی افتخار هسته‌ای» باز می‌کند.
-ایتالیاییش نبود؟
مرد درنگ‌ای می‌کند، راه‌اش را می‌گیرد و می‌رود.
پسر زیر لب می‌گوید: «بدرود ایتالیا!»
[صحنه تاریک می‌شود،‌ صدای هن هن نامشخص‌ای می‌آید.]

نه طبیعی، اما همین

جیرجیرک‌ها هم ساکت‌اند. صدای تلویزیون نیز نمی‌آید. نیم ساعتی است خاموش شده. صدای کنسرت نیز نیامده خفه شد.
زن تکیه‌داده به بالشت، روی تخت نشسته است. مرد هم‌چنان پشت میزش در اتاق کار است. زن او را نمی‌بیند. صدای‌اش هم نمی‌آید. زن نفس عمیق‌ای می‌کشد و چراغ خواب را خاموش می‌کند. کار به‌تری به ذهن‌اش نمی‌رسد.
چراغ که خاموش می‌شود، انعکاس نور اتاق کار در راه‌رو می‌پیچد و سپس آرام از لای در نیمه‌باز به اتاق خواب می‌خزد و آهسته و بی سر و صدا خود را به پشت صندلی، زیر تخت و بالشت آن طرف تخت می‌کشاند.

زن به فردا فکر می‌کند. آخر هفته است. قرار است چه کار کنند؟ چیزی به ذهن‌اش نمی‌رسد. سایه‌ای می‌آید و می‌رود. سایه که نه، سایه‌ی سایه. فردا صبح که بیدار شد چه کار می‌کند؟ با هم صبحانه می‌خورند، بیرون می‌روند، گردش -شاید پارک- و بعد عصر نیز سینما. شاید هم بروند خرید. نه! نه! هیچ‌کدام. با هم بیدار نمی‌شوند. مرد تا ظهر در خواب خواهد بود. صبح زن خودش تنهایی صبحانه می‌خورد و بعد شروع می‌کند به پختن چیزی. نهار حدود یک آماده می‌شود. اما مرد تازه صبحانه خورده است. پس خودش که دیگر گرسنه شده تنهایی نهار می‌خورد. شاید مرد کمی کنارش بنشیند. مطمئن نیست. عصر، مرد هم‌چنان پشت میزش خواهد بود. بله! مطمئنا خبری از پارک یا سینما نخواهد بود. مگر امشب صدای کنسرت نیامده خفه نشد؟

صدای سیفون می‌آید و سایه دوباره می‌آید و می‌رود. یاد کنسرت امشب می‌افتد. تقریبا لباس‌های‌اش را پوشیده بود که مرد گفت خیلی خسته است و ترجیح می‌دهد خانه بماند و کمی کار کند. زن چیزی نگفت. چه چیزی بگوید؟ سه روز پیش جیمز به‌شان گفته بود که بلیت برای‌تان نگه داشته است. زن دل‌اش را صابون زده بود برای موسیقی‌ی زنده. اما خب، نشد دیگر. مرد گفت نمی‌تواند و ترجیح می‌دهد خانه بماند. زن از این پهلو به آن پهلو شد. دو هفته شده یا سه هفته؟ سه هفته است که با هم بیرون نرفته‌اند. چرا! دو بار بعد از این‌که از سر کار به خانه برگشت، مجبورش کرد تا بروند و با هم خرید کنند. رفته بودند فروشگاهی بزرگ و هر کدام سبدی برداشته بودند و جداگانه دوره افتاده بودند برای انتخاب جنس. مرد، برای زن پوشک گرفته بود. باورش نمی‌شود: پوشک! یاد ریسه‌های‌اش که می‌افتد، لبخندی بر لبان‌اش می‌دود: سخت است، عجیب است، اما بد نیست.

پسر -این‌طور فرض می‌کنیم- روز ازدواج‌شان کتاب‌های‌اش را گذاشت کنار، مقاله‌ها را نیز ول کرد، پشت میز کارش نیز ننشست و تقریبا همه چیزش عادی بود (یا غیرعادی؟) جز دفتر و مدادش که حتی تا سر عقد نیز با خود آورد. خیلی‌ها می‌پرسیدند این چیست، اما جواب درست و حسابی‌ای که نشنیدند. دخترک اما می‌دانست که طرف این‌طوری است. برای همین وقتی کنار هم نشستند تا عاقد خطبه برای‌شان بخواند از این‌که کنارش دفتری نیز نشسته بود چندان معذب نبود. الان که فکر می‌کند ممکن است به خود حق بدهد که ناراحت باشد. یعنی اگر او این‌گونه نبود و این‌گونه نبود که او باشد، خب، ناخوش‌آیند بود: شروع نشده و هوو؟ دخترک، اما آن آخر «کلکی» زد به قول خودش. دفتر را برداشت و گذاشت کنار خودش و نه کنار او. این‌طوری مطمئن بود که نزدیک‌ترین کس لااقل خودش است. همین هم مایه‌ی خوش‌حالی بود، نه؟

به نظرش می‌آید نوبت تلویزیون شده است. تنظیم کرده بودند که تلویزیون سر ساعت ۱۲ شب با صدای بلند روشن شود تا اگر مرد آن طرف‌ها خواب‌اش برده باشد، از خواب بپرد و برود در تخت‌خواب. اگر خواب نبود که خاموش‌اش می‌کرد. گاهی هم خواب بود و از خواب هم می‌پرید، اما پس از خاموش کردن‌اش دوباره می‌نشست سر کار تا باز خواب‌اش ببرد. گاهی هم می‌شد که مرد آن‌قدر عمیق خواب‌اش می‌برد که آخر سر خودِ زن مجبور می‌شد تلویزیون را خاموش کند. یک بار -چند ماه پیش- تلویزیون خراب شد و دیگر خود به خود روشن نمی‌شد. در آن یک هفته‌ای که طول کشید تا تعمیرکار خبر کنند و دوباره تلویزیون‌شان راه بیافتد به این نتیجه رسید که خیلی هم بد نیست جور دیگری رفتارکردن. حالا فرض کن هم او بخوابد و هم خودش لازم نشود از خواب بپرد. کنار هم نخوابیدند هم نخوابیدند، عوض‌اش آرام‌تر است دیگر، نه؟ تلویزیون که درست شد، این فکر از ذهن‌اش پرید.

جیمز و همسرش هم گویا همین‌طوری بودند. همسر جیمز اما گویا بیش از شش ماه دوام نیاورد. بعد از دو هفته که دیگر او را به اتاق خواب‌اش راه نداد -انگار که خیانت کرده باشد- جیمز درست شد آن‌گونه که لوری می‌خواست: از یک ماه قبل بلیت کنسرت‌ها را خودش رزرو می‌کرد، آخر هفته‌ها وقف لوری بود و شب‌ها هم ساعت یازده در تخت‌خواب بود. نمی‌شود گفت همه چیزش طبیعی شده بود، اما اکنون برای لوری قابل تحمل بود. شاید او هم باید همین‌کار را می‌کرد.

صدای تلویزیون بلند شد. صبر نکرد. خودش را از رخت‌خواب بیرون کشید، در اتاق را باز کرد و رفت به سمت هال. سایه‌ها وحشت‌زده فرار کردند. تلویزیون را خاموش کرد و دوباره برگشت به سمت اتاق. ایستاد. برگشت تا نگاهی به اتاق کار مرد بیاندازد. خواب بود. دست‌اش را زیر سر مثل بالشت گذاشته و روی میز ولو شده بود. نگاه‌اش کرد. فرقی نکرده بود. همانی بود که یک سال پیش هم بود. دو سال پیش‌تر نیز. طبیعی بود؟ نه! اما همین بود. تکان‌اش داد. مرد واکنشی نشان نداد. زن زیر بازوان‌اش را گرفت و سعی کرد بلندش کند. مرد نامفهوم چیزهایی گفت و چند لحظه بعد خودش بلند شد. مرد چشمان‌اش را مالید و گفت «سلام!». زن گفت «سلام عزیزم!». زن کمک‌اش کرد تا درست به سمت اتاق خواب برود. خودش هم تا در اتاق خواب با او آمد. بعد برگشت به سمت هال. آخر تلویزیون وسط راهی به او چشمک زده بود. نشست روی کاناپه‌ی روبروی تلویزیون و روشن‌اش کرد. شروع کرد به بالا و پایین رفتن بین کانال‌ها. دقیقه‌ای نگذشته بود که مرد آمد و کنارش نشست. نگاهی به هم انداختند. زن لبخند زد. مرد ولو شد روی کاناپه و سرش را روی پاهای زن گذاشت. زن دست‌اش را به میان موهای مرد برد. مرد چشمان‌اش را بست. زن هم‌چنان در میان تصویرها بالا و پایین می‌رفت.

هوادار جنبش‌های اجتماعی

شب اول نه، شب دوم بعد از دست‌گیری دسته‌جمعی‌شان، پسرک در وبلاگ‌اش نوشته بود «دخترکان عزیز در بندم! ای هواداران آزادی و زیبایی. همه‌تان را از دور محکم می‌بوسم.»
عجبا!

گردابی چنین هایل

و نه کتاب‌ها می‌دانستند امشب دریا را چه شده است و نه دریا می‌دانست امشب آدم‌ها را چه می‌شود و نه آدم‌ها می‌دانستند که چاه کتاب‌های‌شان، جاه تهِ دریا است.

سکوت تحمل‌ناپذیر لحظه‌ها

نیمه‌های شب است و تو در یکی دو قدمی‌ی چاه‌ای نشسته‌ای. چاه‌ای تاریک و عمیق. قیر: ماه که هیچ، ستاره‌ای هم نمی‌درخشد.
صدای زوزه‌ای نمی‌آید. حرکت‌ برگ‌ای یا درختی. یا حتی باد، زوزه‌ی باد. هیچ. سکوت.
دست بر زمین می‌کشی تا سنگ‌ای برداری. یکی از همین سنگ‌هایی که بر تن‌ات فرو می‌رود و جسم‌ات را می‌خراشد. برش می‌داری. می‌دانی چاه همین اطراف است. کورمال کورمال دهانه‌ی چاه را پیدا می‌کنی. سنگ را می‌بری بر دهانه‌ی ساکن چاه. خش خش دست‌های‌ات وقتی آن را روی زمین می‌کشی. سنگ را ول می‌کنی. می‌شماری: آرام؛ زیرلب. یک … دو … سه … چهار … پنج … نسیم سردی از چاه بیرون می‌زند. حس‌اش می‌کنی. گوش‌اش می‌کنی. صدایی ندارد. ساکت است. چون نفسِ سردی است، اما خشک. بدون هیچ نشانه‌ای از حیات. اما می‌وزند به هر حال. همین‌اش خوب است. سی … سی و یک …
کنار چاه دراز می‌کشی. یک دست‌ات را دراز می‌کنی بر دهانه‌ی چاه و سرت را روی‌اش آرام می‌گذاری. انگشتان‌ات در خالی‌ی چاه، ترسان تاب‌بازی می‌کنند. گوش‌ات اما منتظر صدای سنگ است. و زمان هم‌چنان می‌گذرد. دویست و پنجاه و سه … دویست و پنجاه و چهار .. چشم‌های‌ات را بر هم می‌گذاری. محتاطانه رنگ‌ها پدیدار می‌شوند از میان تاریکی. چشم‌های‌ات را باز می‌کنی. قیر دنیا را فراگرفته است. چشم‌های‌ات را دوباره می‌بندی. پلک‌های‌ات را فشار می‌دهی. رنگ‌ها می‌دوند میان سیاهی. شمارش را فراموش کرده‌ای. اما ثانیه‌ها هم‌چنان می‌گذرند.
چشم‌های‌ات سنگین می‌شود. صدایی هنوز نیامده است. تصمیم می‌گیری بخوابی. فردا صبح که بیدار شدی، صدای سنگ‌ات خواهد آمد. منتظرش هستی. چشم‌های‌ات را روی هم می‌گذاری به امید فردا. منتظر صدایی – آن‌که خواهد آمد. از چاه. و اگر بیاید، چه خوب خواهد شد. آن وقت تو می‌توانی فردا دوباره سنگ‌ بیندازی و پس‌فردا دوباره صدای‌اش را بشنوی. شاید حتی سنگ‌ای بیاندازد، یا سخن‌ای بگوید. کس‌ای چه می‌داند؟ امیدواری. منتظر صدایی. سنگ‌ات هنوز پایین می‌رود. این را می‌دانی. چشم‌های‌ات روی هم. همه جا تاریک. نسیم ساکت و ملایم چاه کف دست‌ات را قلقلک می‌دهد. و تو سخت در خوابی.

ملت

ملت امروز صبحِ زود چشمان‌اش را به سختی گشود. دل‌اش نمی‌خواست از رخت‌خواب بیرون بیاید اما مگر صدای ساعت امان می‌داد؟ فکر کرد شاید امروز تعطیل باشد، اما می‌دانست که نیست، و به ذهن‌اش رسید که امروز سر کار نرود، ولی مگر می‌شود نرفت؟ بدن‌اش را کش و قوس‌ای داد و خودش از تخت بیرون کشید و به سمت دست‌شویی راه افتاد. ملت پشت دست‌شویی منتظر بیرون‌آمدن بقیه‌ی ملت بود که همه، صبح زود -خواب و خمار- به زورِ اجبار بیدار شده بودند و اینک سعی می‌کردند در دست‌شویی ادامه‌ی رویای‌شان را ببینند. ملت بی‌رمق‌تر از این است که عصبانی شود. ملت غرغری می‌کنند و چرخی در خانه‌شان می‌زنند و آخر سر می‌توانند از دست فضولات شبانه‌ی خویش راحت شوند – همه‌شان!

ساعت‌ای بعد ملت در خیابان‌ها، پشت چراغ قرمزها و ترافیک پایان‌ناپذیر صبح‌گاهی ساعت‌اش را نگاه می‌کند و نگران است که اگر امروز هم دیر برسد ملت چه فکری راجع به‌اش می‌کند. ملت نگران چشم غره‌ی معلم‌اش، استادشان، رییس‌اش و صاحب‌کارشان است. ملت می‌داند امروز نیز دیر می‌رسد و با خود می‌گوید فردا باید زودتر بیدار شوم تا نفر اول‌ای باشم که خود را از تکدرات شبانه خلاصه کنم.

ملت سر کار است. ملت آرام آرام شروع می‌کند به ورق‌زدن دفترها و خواندن کارهای روزانه و تمیز کردن ویترین و گاهی آرام آرام آجری از زمین برمی‌دارد و در فرغون می‌اندازد تا بعد از چای ساعت ده‌اش فرغون را ببرد طبقه‌ی بالا و با سیمان و ماله بیفتد به جان کاغذهایی که باید یک گوشه‌شان را امضا کند و صفحاتی را که تا پایان فصل مانده آرام آرام بخواند تا برای امتحانی -که حتما خواهد آمد- آماده شود. ملت نگران است چون کلی کار دارد و به نظرش می‌رسد که گویا هیچ‌وقت کارهای‌اش تمام نخواهد شد: تکلیف‌ای برای فردا، طرح سوال‌ای برای امتحان پس فردا، یک طبقه تا آخر هفته و پاس‌کردن چک‌های باقی‌مانده‌اش تا آخر ماه. کاغذی از روی میزش سر می‌خورد و تاب تاب‌زنان روی زمین می‌لغزد و می‌رود آن گوشه‌ی همیشگی‌ی دست نیافتنی‌ی زیر میز. خم که می‌شود تا برش دارد متوجه می‌شود که همه‌ی سایه‌ها رفته‌اند برای استراحت. ملت کرکره‌ی مغازه را پایین می‌کشد.

ملت گرسنه است. باید شکم‌اش سیر شود. آفتاب بدجوری می‌زند بر فرق سرش. می‌رود گوشه‌ای. آب‌ای می‌زند به دست و روی‌اش. هر کس‌ای گوشه‌ای از حیاط نشسته است. ظرف غذاها بازند و صف‌ای دور و درازِ ملت بی‌قرار توی سلف خودنمایی می‌کند. به سایه‌های کوتاه شده می‌نگرد. ملت گوشه‌ای جمع شده‌اند و بحث می‌کنند که چرا ظهرها سایه‌ها کوتاه می‌شوند. توپ‌ای می‌افتد وسط‌شان و همه چون بچه گربه‌ای خیز برمی‌دارند به دنبال‌اش. ملت عرق می‌ریزد. از خود می‌پرسد مگر ملت بی‌شعور است که این موقع روز در مغازه را می‌زند؟ ملت به ملت توجه نمی‌کند. ظهر است و ملت باید استراحت کنند. و ملت هم‌چنان در مغازه را می‌زند و در صف هم‌دیگر را هول می‌دهد.

ملت به ساعت‌اش نگاه می‌کند. چیزی به تعطیلی نمانده. خوش‌حال می‌شود و ناراحت. خوش‌حال از این‌که به زودی خلاص می‌شود و ناراحت از این‌که هنوز که هنوز است هیچ کاری از پیش نبرده. صبح پنج صفحه بیش‌تر نخوانده بود و پنجاه صفحه مانده. ملت غم‌گین است که چرا نتوانسته است حتی یک سوال نیز طرح کند برای امتحان هفته‌ی بعد ملت‌اش. آجرها نصف یک دیوار را نیز بالا نبرده است چه برسد به این‌که دیواری برهم نهد و طبقه‌ای بالا ببرد. صبح فروش‌ای هم نداشته و نمی‌داند با این کساد و نبود مشتری با چک‌های‌اش چه بکند. ملت نگران است مبادا رییس‌اش، معلم‌اش، سرکارگرش و شریک‌اش بیاید به کار او اعتراض کنند. چاره‌ای نبود. کار بیش‌تری نمی‌توانست از پیش ببرد. ملت می‌جنبد اما مگر غذای سنگین ظهر می‌گذارد؟ چشم‌های ملت آرام آرام بر هم می‌شود و بر هم می‌ماند و می‌ماند و می‌ماند و یک‌هو باز می‌شود. بسته، باز. بسته، باز، بسته‌، بسته‌، بسته.

آفتاب غروب می‌کند و ملت هم‌چنان در ترافیک است. ملت سرش را به پنجره‌ها تکیه داده و حرکت آرام ماشین‌ها و عابرانی را که شتاب‌زده به سمت مقصدی نامعلوم روانه‌اند می‌بیند. گاهی چشم‌های‌اش روی هم می‌افتد، گاهی بیدار می‌شود و بدتر از همه گاهی مجبور است پیاده شود و دوباره سوار خط بعد، مسافرکش بعدی و یا موتوری‌ی دیگری شود. با خود آرزو می‌کند کاش پیش از سبز شدن علف‌ها ماشین‌ای بیاید و او این دم غروبی سوارش شود و آن‌قدر لازم نباشد تا نهایت دنیا فریاد زند «مستقیم! مستقیم!».

ملت کسل شده است. خانه‌اش آن چیزی نیست که باید باشد. ملت‌اش نیز. چاه فاضلاب بو می‌دهد، دوش چکه می‌کند، غذا ته گرفته است، بچه‌ها نمره‌ی بد آورده‌اند، بابا عصبانی است، مامان زود می‌رود و می‌خوابد، شوهرش غر می‌زند که خورشت چرا آب‌اش کم است و زن اعتراض می‌کند که چرا پرده‌ها را عوض نمی‌کنند بعد از این همه سال. تلویزیون گندش را بالا آورده با آخوندهایی که از این کانال به آن کانال شناورند و سریال‌های آبکی‌اش. روزنامه‌ها نیز دریغ از یک نوشته‌ی به دردبخور. راستی شب نیز به جای فوتبال چلسی-رئال مادرید، دپورتیو لاکرونیا – بلونیا پخش می‌شود. گندشان بزنند: خواست ملت این است!

رخت‌خواب‌ها پهن می‌شود. ملت توی تخت‌خواب‌های‌شان می‌خزند تا معاشقه‌ای تند و فوری داشته باشند که زودتر خواب‌شان ببرد. کتاب‌های کنار تخت هم‌چنان دست‌نخورده باقی می‌مانند – ملت خسته‌تر از این است که چیزی بخواند. مخصوصا این‌که «مگه کتاب خوب هم داریم این روزا؟». راست می‌گوید ملت. مگر دیگر نویسنده‌ای باقی مانده تا چیز دندان‌گیری بنویسد؟ خب! آن‌ها هم گناه ندارند. زندگانی بد شده است. بگذار ملت هر چه می‌خواهند بگویند. گندشان بزنند با این زندگی‌ی سگی‌شان!

آخرین کلماتی که آقای نویسنده‌ی ملت نوشت همین بود: «گندشان بزنند با این زندگی‌ی سگی‌شان!». دقیقه‌ای بعد چراغ خاموش شد و او نیز به ملت‌ای پیوست که قرار است فردا صبح به سختی چشم‌های‌اش را باز کند و آرزو کند امروز کاش روزِ تعطیل بود. اما متاسفانه می‌دانیم فردا تعطیل نیست.

کنت دو سیلوا

کنت در جهنم را باز کرد و قایمکی سرک کشید. هیچ‌کس نبود. در را کامل باز کرد و در همان حین دفترچه را بست. خودکار را برداشت و شروع کرد روی جلد را خط خطی کردن. بعد فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد و به نتیجه رسید. دفتر را باز کرد و چیزی در یکی از کاغذهای وسطی‌اش نوشت. فورا دفتر را بست گویی چیزی میان‌اش پنهان شده باشد. در را باز کرد و از اتاق بیرون رفت.
به جنگل مقابل نگریست. سال‌ها بود که در این‌جا زندگی می‌کرد: تنها. سرش را برگرداند تا به گلدان کنار در بنگرد. جنگل ناپدید شد. وقعی ننهاد. سرش را بلند کرد. جنگل به سر جای‌اش بازگشت. دو قدم جلو رفت و روی پله‌های جلوی ویلای‌اش نشست. چشم‌های‌اش را مالید و خمیازه کشید. هیچ‌کس خمیازه‌اش نگرفت. در عوض شیر آشپزخانه غرید. بلند شد و در را باز کرد و یواشکی سرکی کشید. هیچ‌کس نبود. در را کامل باز کرد و به درون خانه خزید.

عصر یک‌شنبه، زن‌ای جوان هم‌راه با خیل عظیم ملاقات‌کننده‌گان از در بیمارستان وارد می‌شود. با آسانسور تا طبقه‌ی هفت بالا می‌رود و در همان طبقه بسته‌ای را در کنج‌ای باز می‌کند و فورا از بیمارستان خارج می‌شود. صدها موجود ریز و کوچک -تقریبا اندازه‌ی کفش‌دوزک- از بسته خارج شده و شروع به نقشه‌برداری از کل ساختمان می‌کنند.
چندین ساعت بعد، آن‌هنگام که دیگر ملاقاتی‌ها ساعت‌هاست به خانه رفته‌اند و اکثر بیماران در خواب‌اند، استیشن‌ای جلوی بیمارستان می‌ایستد. دو روبات کم و بیش شبیه به انسان ولی با قدی اندکی بلندتر از معمول -حدود دو متر و سی- و رنگی یک‌دست سفید و با برق پلاستیکی از استیشن خارج می‌شوند. دست یکی‌شان چیزی شبیه به کیسه قرار دارد و در دست دیگرش نیز تفنگ‌ای غریب. وارد ساختمان که می‌شوند، نگهبان بیمارستان از ترس فرار می‌کند. یکی از روبات‌ها به سمت راه‌پله‌ها می‌رود و دیگری نیز به سمت آسانسور. یکی از ماموران گارد ویژه که در طبقه‌ی هم‌کف مستقر شده به روبات کیسه به دست نشانه می‌رود ولی پیش از آن‌که بتواند شلیک کند، نقشِ بر زمین می‌شود. روبات سوار بر آسانسور به طبقه‌ی ده می‌رسد. پیش از هرگونه واکنشی از ماموران، پنج تن از آن‌ها متشنج بر زمین ولو می‌شوند. روبات آرام به سمت اتاق 1013 حرکت می‌کند و ماموران بیش‌تری خاک می‌شوند. روباتِ کیسه به دست درست همان زمان‌ای که روبات اول به اتاق می‌رسد وارد می‌شود. دو مامور از اتاق به بیرون پرت می‌شوند. روبات دوم فردی را در کیسه‌ای می‌گذارد و بعد دو روبات به سرعت به سمت پلکان حرکت می‌کنند. در راه‌پله‌ها دو گارد ویژه به سمت‌شان شلیک می‌کنند ولی نه کیسه آسیبی می‌بیند و نه روبات‌ها. دو دقیقه بعد در هم‌کف هستند. هیچ ماموری در طبقه‌ی پایین نیست. روبات‌ها با بارشان سوار استیشن می‌شود و حرکت می‌کنند.
ده دقیقه‌ی بعد بیمارستان در محاصره‌ی صدها پلیس است.

سرِ استیصال

حال می‌رسیم به سال خشم اسرافیل و لاله‌های زرد. خوب به یادش داری دیگر، نه؟ می‌دانم، می‌دانم! نمی‌شود فراموش‌اش کرد به این سادگی آن سال را. سال سختی بود. همه چیز دیگر گونه شده بود. گل سرخ عاشقان، در لحظه‌ی وصال زرد می‌شد، لبخندها در آخرین لحظات زهرخند می‌شد و دست یاری سنگ. بله! حالا می‌شود گفت دیگر، کار اسرافیل بود، اما تو که آن زمان نمی‌دانستی، می‌دانستی؟
[…]