دکتر برایان از دودکش بالا می‌رود (آیدا احدیانی)

با اینکه آیدا احدیانی را مدت‌هاست از طریق وبلاگ و توییترش می‌شناسم، اما هیچ‌وقت داستان‌های‌اش را نخوانده بودم. چند روز پیش مجموعه داستان کوتاه «دکتر برایان از دودکش بالا می‌رود» (انتشار: ۱۳۹۳؛ ۲۰۱۴) را از دوستای به امانت گرفتم و همین ساعتای پیش خواندن‌اش را تمام کردم.

این مجموعه ده داستان کوتاهی را دوست داشتم و طبیعتا بعضی داستان‌ها را بیش از بقیه. خیلی از داستان‌ها فضای رئالیستی شهری دارند، در فضای مهاجرت‌اند و درباره‌ی آدم‌ها و تنهایی‌شان‌اند. فضای بعضی از داستان‌ها مرا یاد فضای داستان‌های ریموند کارور می‌انداخت: روایت ساده، بدون هیچ واقعهی چشمگیری، ولی در نهایت دنیای انتهای داستان هزار هزار با دنیای آغازین، یا باور ما از آن، تفاوت دارد (مثلا: در نیوبرانزویک از سقف مار می‌چکد؛ کریستوفر را به خاطر داری؛ دودی که از دودکش خارج می‌شود دکتر برایان مهون است؛ ماهیگیران رودخانه‌ی فرانسوی).

زبان آیدا احدیانی، زبان ساده، خوش‌خوان و طنازی است و در کل دوست‌اش دارم. گرچه باید بگویم که متاسفانه زبان‌اش کمی لهجه انگلیسی دارد که کیفیت کارش را پایین می‌آورد (مثال: همین جمله‌ی من!). هم‌چنین گاهی به نظرم می‌آمد که دیالوگ‌ها دقیقا آن‌طوری نیست که آدم‌های معمولی با هم حرف می‌زنند. لهجه پیداکردن خارج‌نشینان البته کمی ناگزیر است و اجتناب از آن نیاز به دقت مضاعف دارد. دیالوگ‌نویسی هم که همیشه کار سختی بوده است.

یکی دو داستان آیدا، که از پاراگراف اول تا چهارم لابد آن‌قدر دوست شده‌ایم که به اسم کوچک صدای‌اش کنم؛ من رو هم می‌تونی سولو خطاب کنی، فضایی اندکی سورئال دارد. مثلا «عشق من سیفون را نکش گوهر خواب است»، که اتفاقا یکی از داستان‌های مورد علاقه‌ام بود. مثال دیگر داستان «مرد مشترک آپارتمان ۲۱۱۲» است.

داستان دیگری که فضای کاملا متفاوت‌ای با بقیه داشت، آخرین داستان مجموعه بود به نام‌ «پل‌های معلق مرزی». داستان‌ای با فضای عاشقانه و بسیار شخصی. موقع خواندن‌اش گاهی خجالت می‌کشیدم که نکند زیادی دارم به زندگی شخص نویسنده نزدیک می‌شوم (نمی‌دانم داستان چقدر به زندگی شخصی نویسنده ربط دارد؛ اما در هر حال این تصور در من ایجاد شد). این داستان را بسیار دوست داشتم، در حدی که کاش من می‌نوشتم‌اش.

چهار داستان‌ای که بیش‌تر دوست داشتم:

پل‌های معلق مرزی
کریستوفر را به خاطر داری؟
– 06C37
عشق من سیفون را نکش گوهر خواب است

خلاصه این‌که اگر باز هم دست‌ام به کتاب یا داستان‌ای از آیدا احدیانی برسد خواهم خواندش.

ضدکتاب‌خانه

من کتاب‌فروشی‌رفتن و کتاب‌خریدن را خیلی دوست دارم. دوست دارم کتاب‌ها را از قفسه‌ها بیرون بکشم، پشت جلدشان را بخوانم، نگاه‌ای به صفحه‌ی عنوان مطالب بیندازم، اولین صفحه‌ی کتاب را بخوانم، استخاره‌وار کتاب را باز کنم و پاراگراف‌ای بخوانم، و در نهایت با مشورت با جیب‌ام تصمیم بگیرم که آیا دوست دارم این کتاب را به عضویت کتاب‌خانه‌ام در بیاورم یا نه. اما از طرفی یکی از عذاب‌وجدان‌های‌ام همیشگی‌ام این بوده است که کتاب‌ای بخرم و بعد نخوانم. در نتیجه در این چند سال همیشه قید می‌گذاشته‌ام که کتاب‌ای بخرم که همان روز شروع به خواندن‌اش کنم. صد البته کتاب‌ها الزاما تا آخر خوانده نمی‌شوند. حال یا کتاب آن‌قدرها که تصور می‌کرده‌ام جذاب نبوده است، یا این‌که کتاب تازه‌تری چشم‌ام را گرفته، یا که اصلا دغدغه‌های دیگر زندگی آن‌قدر متورم شده‌اند که کتاب‌خوانی را برای مدتی به حاشیه رانده است.

تا چند وقت پیش در این ملغمه‌ی هوس و گناه غوطه‌وران از این سو به آن سو تاب می‌خوردم که اتفاقی نقل‌قول‌ای از امبرتو اکو خواندم که از مفهوم ضدکتاب‌خانه صحبت می‌کرد. اکو از این می‌گوید که حجم کتاب‌های نخوانده‌شده‌ی کتاب‌خانه‌ی شخصی‌ی هر فردی مهم‌تر از تعداد کتاب‌های خوانده‌شده‌ی اوست. او می‌گوید که ارزش کتاب‌های نخوانده‌شده اتفاقا بیش‌تر از کتاب‌های خوانده‌شده است چون آن‌های‌اند که قرار است بخش‌های نادانسته‌ی معلومات فرد را پر کنند. کتاب‌های نخوانده‌شده، ابزارهای پژوهش‌اند. کتاب‌های خوانده شده، همان فضایی را پر می‌کنند که در حال حاضر می‌دانیم.

می‌توان پاسخ داد که خب، می‌توان از کتاب‌خانه‌ی عمومی یا دانش‌گاه استفاده کرد. و بعد اکو شاید پاسخ بدهد که آن‌ها دوردست‌تر از آن‌اند که بتوانید نیم‌شب بازشان کنید و بخوانیدشان.
می‌توان گفت که کتاب‌خانه‌های شخصی باعث قطع‌شدن درختان می‌شوند. و اکو شاید شانه‌های‌اش را بالا بیاندازد و شاید هم بگوید که فروش کتاب به نفع کتاب‌فروشی‌ها و ناشرهاست و اتکای همیشگی‌ی همه‌ی افراد به کتاب‌خانه‌های عمومی باعث تضعیف ناشران و کتاب‌فروشی‌ها و از این قبیل می‌شود و در ضمن بزند پشت‌مان و بگوید خیلی نگران قطع درختان نباشیم چون این درختان برای همین کارها کاشته شده‌اند.
شاید بگویید که هر کتاب‌ای بخواهید را می‌توانید فورا داون‌لود کنید. در این حالت اکو عاقل اندر سفیه به‌تان می‌نگرد.

لازم نیست با حرف امبرتو اکو موافق باشید. من که کاملا موافق نیست. اما برای کس‌ای که کتاب‌خریدن را دوست دارد، این حرف اکو بهانه‌ی خوبی است برای کاهش حس عذاب‌وجدان. از وقتی این نقل‌قول را خوانده‌ام، بیش‌تر از پیش کتاب خریده‌ام. البته نه این‌که اسراف کرده باشم خدای نکرده؛ در بازار نادانسته‌ها سرمایه‌گذاری کرده‌ام. گفتم به‌تان بگویم، شاید شما هم دنبال بهانه باشید برای گسترش ضدکتاب‌خانه‌تان.

پ.ن.۱: اول می‌خواستم لینک‌اش را توییت کنم. بعد دیدم که می‌خواهم بیش از دو سه جمله بگویم. چند وقتی هم هست که در ضدخاطرات ننوشته بودم. چه بهانه‌ای به‌تر از این. به هر حال وب‌لاگ برای همین چیزهاست دیگر، نه؟

پ.ن.۲: در ضمن سال نو مبارک!

سگ واغ‌واغو و خواب نازنازو

بیدار شدم
با واغ‌واغ سگ‌ای تنها
ترسیده
لرزان
از صدای ناشناس‌ای پشت در

نترس ای سگ
این صداهای غریب بی‌مکان نیز
روزی بگذرد
ولی این رویای پاره پاره‌ی ما
دگر باز نیاید

داستان‌های زندگی تو و دیگران

من ژانر داستانی‌ی علمیتخیلی را دوست دارم. برخلاف خیلیها پیف‌پیف نمی‌کنم که ارزش ادبی این داستان‌ها کجاست. علمیتخیلی ژانر ایده‌هاست. تصور جهان‌هایی متفاوت با جهان فعلی و تلاش برای کشف و درک آن. یک علمیتخیلی خوب نه تنها سرگرم‌کننده است، بلکه اجازه می‌هد تا چیزهایی درباره‌ی جهان فعلی‌مان هم یاد بگیریم. وظیفه‌ی داستان همین‌هاست دیگر، نه؟

گذشته از این مقدمه، که مدت‌ها روی دل‌ام مانده بود جایی بنویسم، باید بگویم که کشف نویسنده‌های علمیتخیلی برای‌ام هیجان‌انگیز است. نویسنده‌هایی که در ایران می‌شناختم محدود بودند و به تدریج همه‌شان مردند (آسیموف که خیلی وقت پیش از شروع نوشتن در این وبلاگ؛ آرتور سی. کلارک و استانیسلاو لم و مایکل کرایتون هم در دهه‌ی گذشته). در این مدت چند نفر تازه هم کشف کرده‌ام که تازه‌ترین‌شان نویسنده‌ایست به نام تد چیانگ (Ted Chiang). تد چیانگ امریکایی است. شاید طبق بعضی تعریف‌ها به‌تر باشد او را نویسنده‌ی ادبیات گمانه‌زنانه (speculative fiction) دانست چون همه‌ی داستان‌های‌اش بار «علمی» ندارد.

تد چیانگ از حدود سال ۱۹۹۰ شروع به انتشار داستان‌های‌اش کرده است و تا به حال چهارده اثر بیش‌تر منتشر نکرده. همهی آثارش یا داستان کوتاه بودند یا رمانک (novella و novellete). به خاطر همین کم‌کاری‌اش، هیچ‌وقت در کتاب‌فروشی‌ها نام او به چشم‌ام نخورده بود. نام او را به گمان‌ام اولین بار به طور اتفاقی در نقد اثری دیگر خواندم. نگاه‌ای به صفحه‌ی ویکی‌پیدای‌اش انداختم و مطمئن شدم که باید حتما چیزی از او بخوانم. از کیفیت کار او همین بس که بگویم تا به حال ۴ بار جایزه نبولا (Nebulaبرده است و ۳ بار جایزه هوگو (Hugo). این دو از اصلی‌ترین جایزه‌های ژانر علمیتخیلی و فانتزی هستند.

کتاب‌ای که از او خواندم مجموعه‌ای هشت داستان‌ای بود به نام Stories of Your Life and Others. ویژگی خیلی جالب این داستان‌ها این بود که خیلی با هم تفاوت داشتند. انگار هر کدام را یک نویسنده متبحر در زیرژانر خویش نوشته است. برای این‌که درک‌ای از گستره‌ی داستان‌ها پیدا کنید، خلاصه‌ای از هر کدام را می‌نویسم (و هم‌چنین برای این‌که چند وقت بعد خودم هم یادم بیاید داستان راجع به چه بود؛ وبلاگ است دیگر). با این‌که تلاش می‌کنم که خیلی از داستان لو نرود، اما به هر حال مواظب باشید و یکی از چشم‌های‌تان را ببندید و کلمات را یک در میان بخوانید.

برج بابل (Tower of Babylon): برج بابل زمین را به سماوات (heavens) متصل میکند. این داستان روایت معدن‌چی‌ایست از سفر چند ماهه‌اش برای رسیدن به سقف آسمان و ورود به سماوات. فضای داستان را دوست داشتم. گرم بود.

تقسیم بر صفر (Division by Zero): روایت ریاضی‌دان‌ایست که کشف می‌کند که ریاضی ناسازگار (inconsistent) است. به طور هم‌زمان از داستان زندگی زناشویی‌اش نیز می‌خوانیم. خواندن علمیتخیلی‌ای که از پروژه راسل و وایتهد در اثبات حساب از منطق بگوید و از Godels Incompleteness Theorems بنویسند برای‌ام خیلی جالب بود.

فهم (Understand): دارویی کشف شده است که کمک می‌کند تا نورون‌های افرادی که دچار آسیب مغزی شده‌اند دوباره رشد کنند. مشاهده می‌شود که نه تنها آسیب مغزی قهرمان داستان از بین می‌رود، بلکه او باهوش‌تر از پیش هم شده است. تزریق‌ای دیگر و باز هم تزریق‌ای دیگر. داستان جالب بود، گرچه من کمی نسبت به داستان‌های راجع به انسان‌های خیلی باهوش‌تر از معمول حساسیت دارم.

داستان زندگی تو (Story of Your Life): تلاش زبانشناسای برای کشف زبان موجودات فرازمینی و در عین حال روایت زندگی دخترش. زبان فرازمینیان بسیار با زبان انسان‌ها تفاوت دارد و در تلاش برای کشف رمزگشایی از آن زبان، زبان‌شناس می‌فهمد که درک آن‌ها از مفهوم زمان با انسان‌ها تفاوت دارد. بیش‌تر از این چیزی نمی‌گویم جز این‌که این وسط می‌فهمیم که اصل وردشی (variational principle) اهمیت دارد. این داستان عالی است! هم روایت‌اش، هم فیزیک‌اش، هم زبان‌شناسی‌اش.

تکامل علم انسانی (The Evolution of Human Science): روایت‌ای کوتاه از زمان‌ای که ماشین‌ها باهوش‌تر از انسان‌ها می‌شوند و خود شروع به تولید علم می‌کنند. علم تولیدشده دیگر برای انسان‌ها مفهوم نیست. آیا انسان‌ها هم‌چنان می‌توانند تولیدکننده‌ی علم باشند یا صرفا می‌توانند تلاش کنند تا روایت‌گر علم ماشین‌ها باشند؟ یاد کتاب‌های ترجمه‌ای و کبکبه و دبدبه‌ی بعضی مترجمان کتاب درسی‌ها می‌افتم (و یک جورهایی این نوشته هم از چنان جنس‌ایست).

هفتاد و دو حرف (SeventyTwo Letters): داستان در زمان گذشته رخ می‌دهد، احتمالا قرن نوزدهم میلادی. انسان‌ها می‌توانند با نوشتن «کلمه» از خاک موجود متحرک بیافرینند که کارهای دل‌خواه‌شان را انجام دهد (در واقع گولم Golem). یک جور روبات. همچنین انسان‌ها هنوز درک‌ای از ژنتیک و تکامل ندارند. حال این وسط کشف می‌شود که بقای بشریت در خطر است. کلمه چگونه می‌تواند بشریت را حفظ کند؟ این داستان را هم خیلی دوست داشتم. یک جور علمیتخیلی با بن‌مایه‌ی علم قرن‌ها پیش و هم‌چنین اثری در ژانر تاریخ جای‌گزین (alternative history). چنین ژانری به پانکِ بخار (steampunk) معروف است.

جهنم نبود خداست (Hell is the absence of God): روایت جهان‌ایست که فرشتگان به طور مرتب بر مردمان ظاهر می‌شوند و در هر ظهورشان عده‌ای را شفا می‌بخشند و عده‌ای را ناقص می‌کنند و عده‌ای را می‌کشند. شخصیت اصلی داستان، که خدادوست نیست، هم‌سر مومن‌اش را در یکی از این ظهورها از دست می‌دهد. داستان تلاش اوست برای «عشق»ورزیدن به خداوند تا بتواند در آخرت به هم‌سرش بپیوندد. نگاه‌ای تازه به تعامل انسان و خدا. تا یکی دو صفحه‌ی آخر، این داستان را دوست داشتم. یک جورهایی یاد فیلم AI کوبریک و اسپیلبرگ می‌افتم که فیلم می‌توانست زودتر تمام شود و ضربه‌ی محکم‌تری بزند. این‌جا هم همین‌طور بود. به هر حال داستان خوبی است و متفاوت با هر داستان «مذهبی» دیگری که تا به حال خوانده‌ام.

دوست‌داشتن آن‌چه می‌بینید: یک روایت مستند (Liking What You See: A Documentary): میزان زیبایی انسان‌ها در نوع برخوردمان با آن‌ها تاثیر می‌گذارد. چیزی که به آن اثر هالهای میگویند. این داستان که به صورت مجموعه‌ای مصاحبه نوشته شده است درباره‌ی اختراع‌ایست که اجازه می‌دهد انسان‌ها درک‌ای از زیبایی دیگران نداشته باشند. چنین چیزی اجازه می‌دهد که دیگران را آن‌گونه که هستند و رفتار می‌کنند بشناسیم و نه از ظاهرشان. اگر کس‌ای را دوست داریم، به این خاطر دوست داریم که مثلا خوش‌رفتارست و نه این‌که زیباست. طبیعتا عده‌ای موافق چنین اختراع‌ای هستند و عده‌ای مخالف. این داستان مستندگونه روایت‌ایست از تلاش این دو گروه. داستان‌ای اجتماعی/فمینیستی.

ای دل دگر گولم مزن؛ مه بشته گولت ناخورم

به آهنگ آدم پوچ محسن نامجو گوش می‌دادم. صدای‌اش را و شعرش را دوست داشتم. می‌خواستم ببینم که شعر سروده‌ی کیست: نامجو یا دیگری؟
معلوم شد شعر از نامجو نیست، از ابراهیم منصفی است، شاعر جنوبی که گویا بیش‌تر در دهه‌ی چهل خورشیدی فعال بود. گشتن نمی‌خواست تا صدای زیبا و بس غم‌انگیزش را بشنوم. امشب همه‌اش به این قطعه گوش می‌کنم و فکر می‌کنم مگر می‌شود از این غم‌گین‌تر هم شعر گفت و خواند؟

مَوا برم تنها بَشُم؛ تنها فقط وا سایه خو
ساعت تلخ رفتن‌ه؛ مِه خوب افَهمُم غایه خو

دو روز تلخ زندگی؛ قصه‌ی تلخ مُردَن‌ه
امید یَک روز زندگی؛ دنبال خو وا گور بردن‌ه

ای دل دگر گولُم مزن؛ مه بِشته گولت ناخُورم
برگشتنی نی ای سفر؛ دنبال خو بی تو نابَرم

آدم پوچی مثل مِه؛ کجا بِرِت که جاش بشه
با چه زبونی گپ بزن؛ تا یکی آشناش بشه

موا از این‌جا دور بَشُم؛ جایی بِرم که چوک اَرم
غیر از خیال خوب خوم؛ چیزی نَهَسته تو سرم

ای دل دگر گولُم مزن؛ مه بِشته گولت ناخُورم
برگشتنی نی ای سفر؛ دنبال خو بی تو نابَرم.

پ.ن: موقع سعی برای نوشتن متن شعر، که از این‌جا و این‌جا برای تصحیح نهایی‌اش کمک گرفتم، به این فکر می‌کردم که کاش با لهجه‌های بیش‌تری در ایران آشنا بودم. کاش دوستان غیرتهرانی‌ام لهجه‌شان را حفظ می‌کردند و با همان لهجه‌ی محلی‌شان صحبت می‌کردند. گرچه گویا فشاری بر ایشان بود برای تلاش برای تقلید لهجه‌ی «استاندارد» تهرانی. آیا به خاطر ترس از مسخره‌شدن بود؟ یا چیزی دیگر؟ نمی‌دانم. الان دل‌ام برای شنیدن صد جور، یا دیگر ده جور، دیالکت مختلف پارسی تنگ شده است.

شعله، باد، تنهایی

می‌آیم
می‌روی
نگاه‌ات می‌کنم
روی بر می‌تابی
صدای‌ات می‌کنم
نمی‌شنوی
باد می‌آید
می‌روی
باد نمی‌وزد
نمی‌مانی
من تو را سخت دوست می‌دارم
و تو مرا سخت نکوهش می‌کنی از دوست‌داشتن‌ام
شعله می‌شوم که مگر من سنگ‌ام؟
سپهرم؟
عالم‌ام؟
که بتابم ناله‌های سرگردان تو را
و دوباره سرکشیده از این آبشار اندوه تا دورترین تاریکی‌های جنگل افسردگی
وز این هرم آتش‌فشان رابطه‌مان تا بدان سردسیرترین قلب عالم که تو باشی
می‌وزم
می‌رانی‌ام
می‌خواهم
می‌بینی‌ام
شرح می‌دهم
شرم می‌کنی
ستاره باران‌ات می‌کنم
چتر باز می‌کنی
مرا دریاب
– دریافته‌ام‌ات من
مرا بپوش
– دوشیده‌ام‌ات من
آغوش بده
– دست می‌دهم
راه نشان بده
– بن‌بست راه ندارد
تو را چه کنم؟
– مرا به همه‌ی عالم قسم‌ات در این گوشه‌ی خود تنها بگذار
تنها؟
– آری، آری، تنها!

تنهای‌ات می‌گذارم
چشم بر می‌کشی
لبخند می‌زنم
لبخند می‌زنی
می‌روم
می‌مانی
و قطره‌ای بر گونه‌ات می‌چکد
و قطره‌هایی دیگر
و تو در باتلاق تنهایی خویش به تاریخ می‌روی.

[نسخه ابتدایی نوشته شده در تاریخ ۱۶ فوریه ۲۰۱۲.]

مرگ‌نویسی و طعم تند فلفل قرمز

امروز داشتم چند داستان تازه از تنور کارگاه‌های داستان‌نویسی درآمده را می‌خواندم که دیدم همه‌شان یک جورهایی به مرگ ربط دارند. یا عزیزِ شخصیت داستان مرده است و داستان در سوگ رفتن اوست، یا خاطره‌ایست از اویی که دیگر نیست و ای کاش که بود. مثلا یکی از داستان‌های برگزیده و تقدیرشده عملا آموزش شیوه پخت دسری بود که شخصیت داستان از عزیز از دست‌رفته‌اش یاد گرفته بود و این وسط هم هر یک پاراگراف در میان اشاره می‌شد که شخصیت داستان اشک‌اش روان است، مبادا خواننده حجم تراژدی را فراموش کند. کارگاه ما هم همین‌طور بود که خیلی وقت‌ها یا از مرگ می‌نوشتیم یا ماجرایی به همان اندازه غم‌انگیز. پارسال به بچه‌ها می‌گفتم که باید مالیات مرگ‌نویسی وضع کنیم: اگر کس‌ای از بن‌مایه‌های مرگ و بدبختی برای داستان‌اش استفاده کرد، باید یک جورهایی هزینه‌اش را بدهد؛ مثلا بقیه را به بستنی یا قهوه مهمان کند یا چیزی از این دست. ایده‌ام نگرفت و داستان‌ها هم‌چنان پر بودند از آه و ناله.

 چرا داستان‌نویس‌های تازه‌کار (۱) این همه از مرگ می‌نویسند؟

مرگ البته پدیده‌ای غریب است. خیلی از ما از دور یا نزدیک با آن مواجه شده‌ایم (گرچه بیش‌ترمان خودمان نمرده‌ایم!). گمان می‌کنم تجربه‌ی مرگ از دست‌دادن عزیزی برای هیچ‌کس راحت نباشد. مرگ تجربه‌ای متفاوت است، و بسیار دردناک. دردی بسیار انسانی. بعید می‌دانم کم‌تر حیوان دیگری چنین حس‌ای نسبت به از دست‌دادن نزدیکان‌اش داشته باشد (۲).

و دقیقا نکته همین‌جاست! تجربه‌ی مرگ دیگری، تجربه‌ای غلیظ و بس انسانی است. تند است و می‌سوزاند. مثل فلفل قرمز. و وقتی آن تجربه را کلمه می‌کنیم و در داستان‌مان می‌پاشیم، داستان‌مان یک‌هو پر از احساسات انسانی می‌شود، طعم دیگری می‌گیرد، طعم تند فلفل قرمز.

داستان‌نویس تازه‌کار چون آشپز تازه‌کار است. همان‌طور که تندی فلفلْ طعم‌های دیگر را می‌پوشاند، تندی حرف‌زدن از مرگ هم با داستان چنین می‌کند. وقتی یکی از حساس‌ترین احساسات فرد را انگولک می‌کنی، دیگر مشخص نمی‌شود که آیا داستان‌ات خوب بوده یا نه. انگار که قاشق قاشق فلفل و ادویه به غذا اضافه کرده‌ای و حالا امید داری که خواننده‌ی اشک در چشم گوله‌شده‌ی زبان‌سوخته‌ی احساسات به سوز آمده از داستان‌ات خوش‌اش بیاید. و گاهی هم می‌آید. یا تا یکی دو ساعت فکر می‌کند که می‌آید. اما وقتی داستان‌نویس‌ای که غذای‌ات با کم‌ترین ادویه هم خوش‌خوان در آید. استفاده‌ی بیش از حد از فلفل قرمز و مرگ چندان هم هنر نیست.

پی‌نوشت‌ها

(۱) نه که لزوما بخواهم بگویم که من داستان‌نویس حرفه‌ای، پرقدمت و یا قوی‌ای‌ام. اما خواننده‌ی داستان که هستم؟ همان‌طور که می‌توان ویلون‌نواز نبود ولی فهمید که صدای ویلون طرف گوش‌خراش است.

(۲) البته مساله به این سادگی‌ها که نوشته‌ام نیست. شواهدی وجود دارد که حیوانات غیر از انسان هم سوگ‌واری می‌کنند. این موضوع البته خیلی عجیب نیست: خیلی از پستانداران ساختارهای مغزی‌ی مشابه‌ای دارند. اما این‌که دقیقا «حس»شان (یا به قول فیلسوفان quale) از سوگ‌واری و اندوه چقدر شباهت/تفاوت با انسان دارد موضوع دیگری است که شاید خیلی سخت باشد درباره‌اش حرف‌زدن. البته همین حرف را درباره‌ی دو انسان هم می‌توان گفت: ممکن است تجربه‌ی ما هم از مرگ با هم‌دیگر متفاوت باشد. تا جایی که می‌دانم راه ساده‌ای برای مقایسه‌ی حس انسان‌های متفاوت وجود ندارد. نگاه‌ای به این و آن بیندازید.