حکایت فیلسوف ذهن و راه‌زن جاهل

فیلسوف نگاه‌ای به دلمه‌های خون روی چاقوی راه‌زن جاهل انداخت و گفت: پیش از این‌که جان‌ام را به کمال و مال‌ام را به تمام بستانی، اندک درخواست‌ای دارم.

راه‌زن اخم‌آلود گفت: بگو ای بدبخت!

فیلسوف گفت: تنها می‌خواهم برای لحظه‌ای چشمان‌ات را ببندی و تصور کنی که درخت‌ای بلند بالایی. بدن‌ات تنه‌ی درخت، دست‌های‌ات شاخه‌ها، پاهای‌ات ریشه‌ها، و مغزت آوندهای درخت است. می‌خواهم برای لحظه‌ای هم که شده خیال کنی که ذهن و تن‌ات، ذهن و تن درخت است. همین! آخرین آرزوی‌ام را برآورد می‌کنی ای بزرگ‌مرد؟

راه‌زن جاهل نیش‌خندی زد و گفت «اشهدت رو بخون ای بی‌نوا و جم هم نخور که صد باره بد می‌بینی» و چشمان‌اش را بست.

صدای زوزه شغال‌ای از دور دست آمد ولی بادک‌ای وزید و صدا را در خود غرق کرد. لحظه‌ای بعد که باد ایستاد، صحرا در عمق اقیانوس سکوت ته‌نشین شده بود.

فیلسوف به افسوس سری تکان داد و لبخندی زد. خم شد و آی‌پدش را در کوله‌پشتی گذاشت. قدم‌ای به جلو برداشت، به نو درخت بلند بالای مغزآوندی شاشید و سوت‌زنان به سوی مغرب راه افتاد.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s