هیس: محمدرضا کاتب

چند روز پیش شروع کردم به خواندن کتاب «هیس: مائده؟ وصف؟ تجلی؟» از محمدرضا کاتب و پریروز تمام‌اش کردم. کتاب غریب‌ای بود. از چیزهایی‌اش خوش‌ام آمد و از چیزهایی‌اش نه، اما در کل به نظرم رمان خیلی خوبی نبود.

ماجرا از زبان افسر پلیس‌‌ای نقل می‌شود که گویا روزهای آخر زندگی‌اش را می‌گذارند. این افسر «لوطی» گذشته‌ای دردناک دارد و در طی مسیر با آدم‌هایی مواجه می‌شود که او را در مسیر افکارش هدایت می‌کنند. مثلا یکی‌ای زندانی‌ای‌ست که ادعا می‌کند زندانی‌ی سیاسی است ولی محکوم به قتل ۱۷ زن است. قتل‌هایی که ترکیب‌ای از عشق و زجردادن‌اند. و البته زندانی اصولا زیاد زر زر می‌کند. یا فرد دیگری، کنعان،‌ صاحب مغازه‌ای‌ست که افسر داستان در کودکی آن‌جا کار می‌کرده و گویا آزارها دیده است. و حالا او می‌خواهد از کنعان انتقام بگیرد اما انتقام‌اش مستقیم نیست. یا فرد دیگر مجید است که تصادف‌کرده‌ایست با سری له‌شده در گوشه‌ی اتوبان. و مجید به طرز خنده‌داری به زن‌ای ربط پیدا می‌کند که به کنعان ربط دارد و مهم‌تر از آن به جناب سرکار ما (رضا؟).

روایت داستان غیرخطی است. فلش‌بک‌های زیادی دارد. داستان در داستان دارد. و پر است از رد پای فرم: وسط داستان تیتر و سر تیتر دارد؛ ذکر این دارد که نویسنده از دیگری کپی بر می‌دارد؛ بخش‌های کپی‌شده دارد؛ بخش‌هایی دارد که نویسنده پیش‌نهاد می‌کند می‌توان خواند یا نخواند؛ تکرار متن دارد و خیلی چیزهای دیگر. بدتر از آن، راوی داستان‌اش را با شک و تردیدی می‌گوید و انگار به توی خواننده می‌گوید «مهم نیست حالا که شخصیت دقیقا کیست، یکی هست دیگه، به حرف‌اش گوش کن». خب، به من خواننده بر می‌خورد!

شیوه‌ی روایت داستان صد البته تازه است. اما این‌که آیا هر شیوه‌ی تازه‌ای دوست‌داشتنی هست یا نه، مساله‌ی دیگری است. شاید عیب از کم‌سوادی و کم‌خواندن من باشد، اما من این شامورتی‌بازی‌ها را دوست نداشتم. ترجیح می‌دهم خط داستان تا حد ممکن صاف و ساده باشد. و واجب می‌دانم که اصل داستان بر قصه‌گویی‌اش باشد و نه پیچیده‌سازی‌ی -از نظرم- ساختگی.

در کل از تجربه‌ی خواندن‌ام ناراضی نیستم. مدت‌ها بود داستان پارسی نخوانده بودم. داستان هم در کل بد نبود و گیرایی‌اش قابل قبول بود (گرچه به خاطر دلایل توضیح داده شده و البته زبان لوطی-روشن‌فکرانه‌ی شخصیت‌ها کم پیش نمی‌آمد میان خواندن به نویسنده ناسزا بگویم). مطمئن‌ام نویسنده موقع نوشتن به خیلی چیزها فکر کرده و سعی کرده رمز و راز این طرف و آن طرف بپراند. چنین چیزی برای‌ام جذاب نبود. شعر حافظ نمی‌خوانم که دنبال معنای خفیه بگردم. داستان می‌خوانم. هم‌چنین مطمئن‌ام اگر داستان را بیش‌تر بخوانم، به‌تر از قصه سر در می‌آورم. اما در کل از خواندن این نوشته ذوق‌زده نیستم و داستان را به بیش‌تر آدم‌ها توصیه نخواهم کرد – مگر به کس‌ای که عشق فرم‌های تجربی داشته باشد.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s