روزگار لزج

بعضی روزها که هیچ، بعضی روزگاران انگار پر است از خبر ناگوار و اوقات‌ای که لزج پیش می‌روند. این خبر بد می‌آید، آن اتفاق ناخوش‌آیند می‌افتد، فلانی می‌میرد، خبر مریضی‌ی دیگری می‌آید، دو چندان بر کس‌ای ناحق می‌رود، و صد چندان بر قوم‌ای جفا.
تجمع این همه کنار هم را نیز می‌گذارند به حساب تصادف.

هی … این روزگار نیز بگذرد!

Advertisements

6 نظر برای “روزگار لزج

  1. عروس همسایه مون مرد،در 29 سالگی. کلی با پسره عاشق هم بودن. یک دختر 5ساله هم دارن.:( انگار در زمانه ی بد اتفاق های بد هم بیشتر میافتن.
    پ.ن. افتر فرخ لقا خانوم.

  2. این کامنت مربوط به یکی از پست های قبلی اما فکر کنم نوشتنش اینجا بهتر باشه .
    شعر مرکز جهان ، اینجا ،خود ،من بودم زیبا بود . با این تفاوت که
    مرکز جهان من اما
    کمی انطرف تر، کس دیگری
    سر بر پایش نهاده خواب های رنگی می بیند
    و من اینجا تنها سر بر بالشت نهاده و… کابوس
    دلم روزگاری شاد می خواهد

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s