این ضدخاطرات هفت ساله

ضدخاطرات حدود سه هفته‌ی پیش هفت ساله شد!
اگر هفت سال پیش کس‌ای می‌آمد و به من می‌گفت که تجربه‌ی کوچک و از سر کنج‌کاوی‌ی دی ماه هزار و سیصد و هشتاد خورشیدی بیش و کم بی‌وقفه در این فضا و با همین نام ادامه پیدا می‌کند، به سلامت عقل‌اش شک می‌کردم. اما اینک هفت سال گذشته است و من در چهارفصل زندگی-در شادی و غم، در حیرت و فهم- نوشته‌ام و نوشته‌ام و نوشته‌ام که گویی هیچ‌وقت از نوشتن دست نکشیده‌ام.

ضدخاطرات برا‌ی‌ام جای‌گاه‌ای ویژه دارد. اگر زمان‌ای این وبلاگ در حاشیه‌ی تجربه‌های نوشتاری‌ام قرار می‌گرفت -حاشیه‌ای تفریحی، جذاب ولی نه پر اهمیت- اما دو سه سال بیش نگذشت تا ضدخاطرات از حاشیه به مرکزیتِ متن خزید و برجسته و خودنما در همان‌جا نشست و قرار گرفت.

یادم می‌آید که آن اوایلی که ضدخاطرات را آغازیده بودم نگران بودم که نکند بلایی سر دفتر یادداشت‌های روزانه‌ام بیاید. دفتری که سابقه‌اش به حدود ده سال پیش باز می‌گردد. دلیل نگرانی‌ی اولیه‌ام این بود که تصور می‌کردم ضدخاطرات نمی‌تواند بستری مناسب برای عمیق‌ترین و به-خود-نزدیک‌ترینِ افکارم باشد. هر چه باشد، ضدخاطره نه خاطره است و نه فلسفه و نه دفتر آرزوهای‌ام.

راست‌اش را بگویم هم‌چنان کم و بیش همان دغدغه‌ها را دارم. ضدخاطرات نه می‌تواند و نه قرار است که بتواند جای دفتر دیگرم را بگیرد. سبک نوشتن در ضدخاطرات با این‌که ثابت نیست و هم از یک پست به دیگری و هم از این ماه به آن ماه عوض می‌شود، سبک‌ای است متفاوت از آن‌چه من برای خود -خودِ مستقیم و بی‌واسطه‌ام- می‌نویسم. ضدخاطرات زاویه‌دار می‌بیند، دفتر دیگر بیش‌تر وقت‌ها صریح است و مستقیم؛ ضدخاطرات جغرافیایی معتدل دارد، دیگری گاه کویر است و گاه قطب و گهگاهی نیز جنگل‌ای استوایی و بارانی؛ ضدخاطرات با یاد خواننده‌های‌اش نوشته می‌شود، دیگری به امید خواننده‌ای که نیامده است!

اما دیگر پس از چند سال نوشتن در این و در آن قانع شده‌ام که هر دو می‌توانند باشند و جای دیگری را هم تنگ نکنند. یا شاید به‌تر بگویم، متوجه شده‌ام که حتی اگر زیاد نوشتن در یکی، تعداد نوشته‌های دیگری را کم می‌کند، باز هم -تا وقتی هشیار باشم- ضرری متوجه من نیست. من در ضدخاطرات با آدم‌های دیده و ندیده سخن می‌گویم، در دفتر یادداشت‌های‌ام با خودِ خوب‌نشناخته‌ام. و باور نمی‌کنید که چقدر همین صحبت‌کردن با دیگران را دوست می‌دارم. یعنی اگر ضدخاطرات وبلاگ‌ای بود در برهوت، بی‌خواننده و بی‌کامنت، نوشتن‌اش برای‌ام بی‌معنا بود.

ضدخاطرات برای من، مکان‌ای است که می‌توانم تقریبا هر حرف‌ای را که می‌خواهم بگویم و مطمئن باشم چند نفری سخن‌ام را می‌فهمند یا دست‌کم به آن توجه می‌کنند. چنین ویژگی‌ای برای من چون گوهر است. گوهری که هیچ‌جای دیگری یافت نمی‌شود یا دست‌کم من نیافته‌ام – که کاش یافته بودم! مگر می‌شود انسان‌ای را یافت که هر حرف‌ای به ذهن‌ات می‌آید، هر موقع شبانه‌روز که دل‌ات می‌خواهد به‌اش بگویی و او گوش کند و نه رو تلخ کند و نه حوصله‌اش سر برود و حتی گاهی -اگر دست داد- پاسخ معناداری نیز بگوید؟ اگر چنین فردی یافت شود، من یکی که بی لحظه‌ای درنگ عاشق‌اش خواهم شد (البته برای این‌که مشکل‌ای پیش نیاید بگویم که عشق غیرافلاطونی‌ی جمله‌ی آخر تنها مشمول حال زیبارویان می‌شود!).

بگذار دوباره تکرار کنم: من از صحبت‌کردن با دیگران لذت می‌برم و ضدخاطرات برای‌ام باارزش است چون در آن می‌توانم سخن بگویم و شنیده شوم. اگر یک سوی این قضیه سخن‌گفتن باشد، سوی دیگرش شنیده‌شدن است و شنیدن از کس‌ای بر نمی‌آید جز توی خواننده. پس اگر ضدخاطرات برای‌ام عزیز است به خاطر وجود توست که آرام می‌آیی و بی‌صدا می‌روی ولی هم‌چنان همیشه هستی.
فکر می‌کنی حال چاره‌ای برای‌ام می‌ماند جز این‌که از توی خواننده‌ی ضدخاطرات سپاس‌گزاری کنم و از دور دست‌ات را بفشارم یا که پیشانی‌ات را ببوسم‌؟!

همین متن را با صدای سولوژن بشنوید!

Advertisements

42 نظر برای “این ضدخاطرات هفت ساله

  1. سلام
    خوشحالم که باز هم نوشتی
    خوشحالم که خواننده‌ی وبلاگت هستم
    خوشحالم که دوست نادیده‌ای مثل تو دارم که با بحث‌هایی که می‌کنیم تلنگر می‌خورم و به فکر فرو می‌روم و این مهم‌تر از دیدن و دیده شدن است

    خوشحالم که این‌جا هفت ساله شده است
    کاش هیچ‌گاه پشیمان نشود آن‌که می‌نویسد هرکس که باشد
    بابک

  2. 7 سال… واسه یک وبلاگ سن زیادی محسوب می شه.من مدت زیادی نیست می خونم وبلاگتو و تا حالا نظر نگذاشته بودم.اما خوب نوشتنت به قول خودت معتدله!! می دونی آدم وقتی میاد نوشته های هر ماهش هر سالش و هر چند سالش رو مقایسه می کنه یک سیر خاصی رو می بینه.خوبیه وبلاگ اینه که زیر هر نوشته ای کلی نظر موافق و مخالفه وقتی بعدا بر می گردی گاهی وقتا در کمال ناباوری متوجه می شی شاید اگه می خواستی کامنت بگذاری نظر مخالف می دادی…!!
    تو کتاب خنده و فراموشی میلان کوندرا رو خوندی؟ یک حرف حالب می زنه توش راجع به نوشتن آخه…
    و این حس خیلی خوبی میده که آدم بنویسه و کسانی باشند که بهش توجه کنند و یا حتی فقط باشند(!!!) که بخونند!

  3. وای این خیلی خیلی خیلی قشنگ بود. می‌ارزید به اینقدر صبر کردن براش. عالی بود سولو. یکی از بهترین نوشته‌هات. ممنون که بازم می‌نویسی. من اینجا رو خیلی دوست دارم:)

  4. سولوی عزیز , آن قدر این نوشته ات دل نشین بود که اینکه در این مدت خواننده ی ضد خاطراتت بودم به خود مغرور شدم 🙂 … همیشه بالنده باشی !

  5. بااااباااا…. اون پیشونی بوسیدن دیگه ‌آخرش بود! یعنی توووووووپ!! رسمن پاپ بوده که این‌ها رو نوشته.
    نظر به خیل عظیم طرفدارانِ احتمالن زیبارو که از همین (تا الآن) یازده کامنت مشخص است احتمال‌ای کم نیست و با توجه به این که شما عالی‌جناب سولوژنوس هستید و قرار است پیشانی‌شان را ببوسید، من هم به عنوان لرد حاضرم لب‌شان را ببوسم.

  6. هاها! اون یکی از دوستان جناب آرماتیل، من بودم.
    وااااااااای! سولو… صدات رو هم گوش کردم. می‌گما! دختر که نیستم، قلب‌ام داره تالاپ تولوپ می‌زنه 😀 ببین اگه بودم چی می‌شد دیگه! رسمن می‌شدم آن »خواننده‌ای که نیامده است« یا لااقل یه کامنت‌ای شبیه بعضی از این بالایی‌ها می‌گذاشتم برای‌ات 😉
    خیلی با ناااز می‌خونی… تووووووووووپه! عالی‌جناب، لطفن بیش‌تر از اینا بذارید.

  7. سولوژنِ عزیز؛
    سلام و تبریک! امیدوارم هزارساله شود این ضدخاطرات‌ات و یک‌هزاروده‌ساله شود آن دفتر دیگر.هنوز صدای‌ات کمی توام با سرماخوردگی‌ست. مراقب باش که ضدخاطرات و خواننده به‌ات نیاز دارند.
    شادکام باشی!

  8. هفت سال نیست ولی فکر می کنم 5-6 سالی باشه که مدام اینجا رو می خونم شاید توی این مدت زیر 10 بار کامنت هم برات گذاشته باشم ولی اینجا رو واقعا دوست دارم. تولد وبلاگت مبارک. خوشحالم که هنوز می نویسی و امیدوارم از این روند دست نکشی 🙂

  9. مبارک‌تات باشه سولو و ضدخاطرات 🙂
    عنوان «تلنگری برای فکر کردنِ» بابک جالب بود.
    به عنوان هدیه برای جشن هفت سالگی ضدخاطرات:
    Dream more while you are awake
    🙂

  10. یوهوو!!! نوشتی پس : )
    از من اگه می پرسی سولو جان اینا همش کشکه –واقعن کشک نیست اما واسه اینکه پیاز داغشو زیاد کرده باشم گفتم–، بگرد اون یه نفر خواننده ی اون یکی دفترو پیدا کن خو دانی ی:دی
    و
    من هم به شدت دستت را می فشارم، رفیق : )

  11. هفتمین زادروز وبگاه ات همایون باد

    این هم از پارسی نویسی ما

    راستش من خیلی دل ام می خواهد بدانم تولد وبلاگ ام کی است که برای اش بگیرم ولی لا مصب دو سه تا تولد دارد که هیچ کدام هم یادم نیست… یعنی هیچ وقت من رسمن شروع نکردم وبلاگ نویسی. آن دفترچه هایی را هم که دور نینداخته بودم را هم فرستادم بالا و اصولن دیگر جز وبلاگ جای دیگری نمی نویسم. یعنی به جز صدها جمله ی قصار و تحلیل و غر زدنی که در شبانه روز از دهان ام می آید بیرون در سال های اخیر چیزی توسط من نوشته نشده که پابلیش نشود. آها. به جز ای میل ها…

    به هر حال خوب است که یک جای دیگر هم فقط برای خودت می نویسی. پیروز باشی

  12. به بابک: ممنون از لطف‌ات! (: من هم امیدوارم بحث‌هایی که می‌کنیم به فهم بیش‌ترمان از خود و دنیا کمک کند.
    و در ضمن باز ابراز امیدواری می‌کنم که ضدخاطرات‌نویسی ادامه پیدا کند. یا شاید هم به‌تر است بروم چیزهای دیگر بنویسم؟! کس‌ای چه می‌داند! (;

    به Dreamer:‌ ممنون! (: بله، هفت سال برای وبلاگ کم سن‌ای نیست. خیلی از وبلاگ‌ها گویا دو سه ساله می‌میرند و اگر به آن حساب باشد، این‌جا در قرن دوم زندگی است!
    نه، خنده و فراموشی را نخوانده‌ام. چه گفته؟! همین‌ای که آن پایین نوشته‌ای؟
    هر چه باشد با آن گفته‌ی آخری موافق‌ام. بعضی‌ها حس خوبی به‌شان دست می‌دهد که برقصند و دیگران ببیندشان. این‌ها اسم‌شان رقاص است. بعضی‌ها دوست دارند آواز بخوانند و دیگران بشنودشان. این‌ها اسم‌شان خواننده است. بعضی‌ها هم دوست دارند …

    به میترا: (:

    به علی: متشکرم! (: شاید در چهارده سالگی رونمایی هم بکنیم! (;

    به Neg:‌ گوش‌های‌تان خوش می‌شنود. (;

    به روزبه دانشور: ممنون! (:

    به Enchanted Soul: خیلی متشکرم از لطف‌ات! (:

    به سامان: این یکی را شرمنده!!! (; سبیل‌تان کلفت‌تر از حد لازم است!

    به سیما: ای بابا! این‌طوری که شرمنده می‌کنی منو!
    در مورد کیفیت نوشته هم همیشه این مصالحه وجود دارد: یا نوشتن چیزی طول می‌کشد و شانس این‌که خوب باشد زیاد می‌شود، یا سریع نوشته می‌شود ولی ممکن است پرداخت‌اش خیلی قابل قبول نباشد.

    به پریسا: ممنون! نمی‌دانستم این‌جا را می‌خوانید. (:

  13. به دوست ویکتوریایی: ای بابا! من که آب شدم با این حساب!

    به لرد شارلون: قربان لرد هم می‌رویم ما! در مورد پیش‌نهادتان باید در خفا صحبت کنیم [که یک‌هو دچار تلاقی‌ی منافع نشویم!].

    به آرماتیل: حالا پیش خودمان بماند، مهم این است که دخترها قلب‌شان تالاپ تالاپ بزنه، وگرنه که وضعیت وخیم می‌شود!

    به لرد شارلون: ((: لرد عزیز، خداوندگار عز و جلا از دهن‌تان بشنفد!

    به علی: خیلی ممنون! (: بله، سرماخوردگی هنوز دست‌بردار نیست، اما ترس‌ام از آن بود که این ماجرا یکی دو ماه‌ای طول بکشد و خوب نشوم که نشوم و این وبلاگ بی‌صدا بماند!

  14. به سمن: خیلی متشکرم! خوش‌حال‌ام از این‌که خواننده‌ای چون تو دارم. (: تو به خواندن‌ات ادامه دهی، من هم به نوشتن ادامه می‌دهم!

    به مینا: ممنون!!! (:

    به محسن: هممم … می‌ترسم چنان کنم و رسما شیزوفرنیک تشخیص داده شوم!!! حال تصمیم‌اش با تو!

    به سمیرا: خیلی بد نیست که ما شش میلیارد آدم وقتی بمیریم بیش از چند عکس چیزی ازمان باقی نمی‌ماند؟ ما باید بیش‌تر بنویسیم، بیش‌تر عکس بگیریم، بیش‌تر سخن بگوییم و بگذاریم همه بشنوند، ببینند و بخوانند!
    ممنون! (:

    به روزبه: از نظر من نظر تو بسیار متین است!!! حالا حتی کشک خالص هم نباشد، رگه‌هایی از کشک در خود حتما دارد!
    چشم! می‌گردم! (;

    به نیم: پارسی‌نویسی‌ی شما بدجوری سره بود!
    پس با این حساب وبلاگ‌ات شبیه به آدم‌هایی است که تاریخ تولدشان دو روایت دارد، تاریخ سجل‌شان هم روزی دیگر نوشته شده است و همه‌ی این‌ها با تاریخ پاسپورتی تفاوت دارد!

  15. «مگر می‌شود انسان‌ای را یافت که هر حرف‌ای به ذهن‌ات می‌آید، هر موقع شبانه‌روز که دل‌ات می‌خواهد به‌اش بگویی و او گوش کند و نه رو تلخ کند و نه حوصله‌اش سر برود و حتی گاهی -اگر دست داد- پاسخ معناداری نیز بگوید؟ اگر چنین فردی یافت شود، من یکی که بی لحظه‌ای درنگ عاشق‌اش خواهم شد»

    I gotta say that I could easily be that person. But I don’t think non-Platonic love would be appropriate here since I’m neither of the
    زیباروی
    persuasion nor am I a swinger on the opposite team, if ye know what I mean. 😉

  16. سلام
    «اگر ضدخاطرات برای‌ام عزیز است به خاطر وجود توست که آرام می‌آیی و بی‌صدا می‌روی ولی هم‌چنان همیشه هستی .»
    این زیباترین جمله ای بود كه می شد برای تشكر از خواننده های «Anti Memoris » نوشت. احساس خوبی بهم دست داد اینكه چقدر خواننده ها برات مهم هستند حتی اگه آروم بیان و برن ، خوشحالم از اینكه اینجا رو میخونم .
    همیشه پایدار وبرقرار باشی ; )

  17. آقا مبارك باشه. این وبلاگ هم شده مثل شراب هفت ساله. آی خوردن داره ها. البته شاید هم اون مستی 3 هفته ای هم بی ارتباط با این موضوع نبوده 🙂

  18. تبریک می گم سولوژن عزیز
    یکی از بهترین وبلاگها رو داری که من تقربیا 4 ساله خواننده اون هستم و خوشحالم از این بابت. ماندگار باشی و سبز

  19. به لیلی: ممنون!‌ (: بله،‌ ایده‌ی خوبی است!

    به Adamac: اوه، بله، بله! باید مواظب بود. (; حالا شما را کجا می‌شود پیدا کرد؟!

    به مریم: متشکرم. (: بله، فکر کنم ما چند نفر خیلی وقت است وبلاگ هم را می‌خوانیم.

    به arwen: خوش‌حال‌ام که احساس‌ام به خوبی منتقل شد. (:

    به پریسا:‌ تا صد سال بنویسم این‌جا؟! وه!

  20. به بوگی: متشکرم! (:
    مستی‌ی آن سه هفته بی‌ربط نبود. حالا این‌که شراب هفت‌ساله نوشیدن دارد یا نه، احتمالا هم به هفت سال‌اش بر می‌گردد و هم به انگورش و هم به زمین‌اش!
    حالا این‌که انگور و زمین این‌جا هم خوش‌طعم است و پسند می‌آید یا خیر موضوع‌ای دیگر است. امیدوارم که باشد!

    به «از زندگی»: خیلی از شما متشکرم!‌ (:

    به بهار: ممنون! (:

    به Dreamer: بله، به قول آقای بوگی حرف که برای خوردن نیست، برای زدن است!

    به ن: هم این و هم آن؟! (;

    به بهار: متشکرم! (:

    به نسرین: خوش‌حال‌ام که خواننده‌ای به این قدیمی دارم.

  21. سلام ، خوبی؟
    مرسی صداتو گذاشتی، کلی کیف کردم. هفت سالگیت مبارک، دیگه داری آماده میشی بری کلاس اول، نه؟ :). خوب و خوش باشی. به امید یکصد و هفت سالگی ضد خاطرات.

  22. به مهدی: خیلی خوش‌حال شدم که این‌جا می‌بینم‌ات. (: بله، فکر کنم دیگه وقت‌ش شده بره مدرسه سواد یاد بگیره!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s