از چه چیز مرگ می‌ترسیم؟

۱) از حدود ده روز پیش تا تا بوقِ سگِ دوشنبه سخت گرفتار بودم. حالا وضعیت به‌تر است و آمادگی‌ی کافی برای ایجاد انواع و اقسام گرفتاری‌های جدید را دارم.

۲) خسرو شکیبایی که مرد، کلی غصه‌دار شدم. تازه میزان ارتباطم با او تنها باز می‌گردد به خانه‌ی سبز و صدای‌ گرم‌اش که این طرف و آن طرف شنیده می‌شد – هامون را ندیده‌ام که در ایجاد علاقه‌ام نقش‌ای داشته باشد.
لعنتی همیشه همین‌طور است: آدم‌ها زمان‌ای می‌میرند که انتظارش را نداری. حالا چه هنرپیشه‌ی سینما باشد چه کسِ دیگری.

۳) همان روز به مرگ می‌اندیشیدم. رابطه‌ی هر فرد با مرگ دو جنبه دارد: تاثیر مرگِ خود بر خود و تاثیر مرگ دیگران بر خود.
آدم‌های مختلف نگاه‌شان در این‌باره متفاوت است. البته نه این‌که من راه افتاده باشم و از آدم‌ها بپرسم که نظر شما درباره‌ی تاثیر مرگِ خود بر دیگران چیست، اما شده است -یعنی یک بار شده است- که یک‌ای نظرش را به‌ام بگوید.
نمی‌گویم او کیست، اما فرض کنید آدم‌ای است با سن و سال نزدیک چهل. او می‌گفت که از مرگ خودش نمی‌ترسد اما از مرگ عزیزان‌اش می‌ترسد. آن زمان (که می‌شود سه چهار سال پیش) من کم و بیش با او موافق بودم. نه این‌که آدمِ رهیده از بند خویش‌ای باشم که مرگ‌ام به چیزی‌ام نباشد (حتی باید گفت در این زمینه محافظه‌کارم!)، اما چیزی که بیش‌تر از همه مرا می‌هراساند مرگ دیگران است.

۴) این گرفتاری‌های لعنتی جوری‌اند که نمی‌گذارند آدم با خیال راحت دو کلوم(!) نامه بنویسد و بفرستد برای چهار گوشه‌ی گیتی برای یکی دو آدم‌ای که مهم است نامه‌ی آدم را دریافت کنند.

۵) می‌گفتم که آن روز به مرگ می‌اندیشیدم و برای حدود پانزده ثانیه سخت وحشت کردم! می‌توانم بگویم از چه وحشت کردم اما نمی‌توانم وحشت‌اش را منتقل کنم. یعنی یک باری سعی کردم ولی نشد. حال دوباره سعی می‌کنم:

فرض کنید اگر آدم بمیرد یکی از دو حالت زیر پیش بیاید:
الف) بمیرد ولی به شکل‌ای هم‌چنان باقی بماند. مثلا تناسخ‌ای باشد یا چه به‌تر از آن قیامت‌ای یا هر گونه باور متافیزیکی‌ی دیگر.
ب) بمیرد و تمام شود. یعنی درست همان‌طور که یک واکنش شیمیایی (مثلا انداختن سدیم در آب) زمان‌ای آغاز می‌شود و بعد تمام می‌شود و در نهایت چیزی از سدیمِ خالص اولیه نمی‌ماند (فرض کنیم که نماند)، زندگی‌ی انسان آغاز شود و بعد تمام شود.

حالت (الف) باور رایج مومنین است (حالا یک مومن به این دین یا به آن آیین). باور (ب)، باور رایج خداناباوران است. باور (الف) البته که امید بخش است، اما بیایید فرض کنیم که درست نیست و (ب) درست است.
کس‌ای که به (ب)‌ باور دارد در بیش‌تر مواقع هیچ غم‌ای از این موضوع ندارد (احتمالا البته!). چون پس از مرگ‌اش طبیعتا وجود ندارد که بخواهد ناراحتی یا رنج یا غصه‌ی گذشته را بخورد. مرگِ (ب)باور برای خودش بی‌نوستالژی و بی‌افسوس است.
کاری ندارم که شخص‌ای که به (ب) باورمند است (و من ممکن است از (ب) برای نمایش آن شخص استفاده کنم) چگونه می‌خواهد بزید. احتمالا هدف یک (ب)ی عاقل این خواهد بود که رضایت این جهانی‌اش را بیشینه کند. البته بگذریم که آدم تماما عاقل وجود ندارد و در نهایت رفتارش ملغمه‌ای خواهد بود از تاثیرپذیری‌اش از اجتماع (که به هر حال پر است از (الف)باور) و احساسات خودش و بخش عقلانی‌اش (نمی‌خواهم عقل را از احساس سفت و سخت جدا کنم؛ می‌خواهم فقط تاکید کنم که گاهی ممکن است این دو یک‌سان نباشند).

حالا مشکل کجاست؟ مشکل این است که شخصِ (ب) در نهایت می‌میرد و تمام می‌شود. گیریم در طول زندگی‌اش بیش‌ترین لذت‌ها را برده است و از زندگی‌اش نهایت رضایت را داشته باشد. اما حالا که مرده است آیا می‌توان چیزی گفت شبیه به «چه خوب که (ب) خوب زیست. الان مطمئن‌ام که راضی است.»؟ درست است که (ب) ممکن است خوب زیسته باشد، اما خوب زیستن او پس از مرگ‌اش هیچ خوبی‌ای برای (ب) به همراه ندارد. در واقع تنها خوبی‌ی (ب) این می‌تواند باشد که برای شخص سوم‌ای مثل (پ) خوبی‌ای فراهم کرده باشد و خوبی‌ی (پ) همان است که او تشخیص می‌دهد در دنیا می‌بایست انجام دهد ( (پ) نیز (ب)باور است). اما این‌که نتیجه‌ی کارهای (ب) باعث احساسِ خوبی‌ی (پ) پس از مرگ (ب) باشد، هیچ تاثیری بر (ب) نمی‌تواند بگذارد.

صبر کنید یک مثال بزنم:
فرض کنید در کمای ویژه‌ای باشید و گروه‌ای پزشکی شما را کنترل می‌کند. فرض کنید آن‌ها به شیوه‌ای به طور مداوم باعث تحـریک جـنـسـی‌ی شما در کما شوند و شما روزانه ده‌ها بار به ارضا برسید. به مدت یک هفته وضعیت همین‌گونه است و بعد شما را از کما خارج می‌کنند. ویژگی‌ی خاصِ این کما این بوده است که نه تنها هیچ چیزی به خاطر نمی‌آورید، بلکه هیچ تاثیری هم از آن مدتِ در کما-بودگی بر زمانِ پس از کما باقی نخواهند ماند – مطلقا هیچ تاثیری. یعنی اگر هر تغییری در آن مدت در مغز شما انجام شده باشد، موقتی خواهد بود و پس از کما وضعیت درست همان خواهد بود که پیش از آن. در نتیجه ارضـای جـنـسـی‌ی شما نه باعث می‌شود در آینده خوش و خرم‌تر باشید و نه تاثیری مخوف بر ناخودآگاه‌تان دارد.
حال سوال این است: آیا از این‌که در کمایی بوده‌اید و لذت‌ها برده‌اید می‌توانید خوش‌نود باشید؟ یعنی آیا می‌توانید ادعا کنید که «خب، یک هفته‌ای خیلی خوش گذشت و حالا خیلی هم مهم نیست که چیزی از آن یادم نمی‌آید.»؟ یا مثلا آیا حاضر خواهید بود که وارد چنین برنامه‌ای شوید که گروه‌ای پزشکی شما را به چنان کمایی ببرد و یک هفته‌ی بعد بیدار کند با این فرض که می‌دانید هیچ چیزی با خاطر نخواهید داشت؟ چرا؟

خب!‌ همین موضوع بود که مرا به مدت پانزده ثانیه به شدت ترساند. الان نمی‌ترسم چون در آن وضعیت ذهنی نیستم و با این نوشتار هم به آن وضعیت نمی‌روم. اما آن تجربه جزو ترسناک‌ترین وضعیت‌های ذهنی‌ای بود که تاکنون تجربه کرده‌ام.

Advertisements

35 نظر برای “از چه چیز مرگ می‌ترسیم؟

  1. چیزی که من نمی توانم تصور کنم همین نبودن است. چطور می شود نبود. چطور می شود مرد و تمام شد. البته هر وقت شب خوابم می برد فکر می کنم لابد یک چنین چیزی است. ولی خب من از خواب بیدار می شود و می فهمم این وسط نبودم. ولی اگر بمیرم و دیگر نباشم، چطور می شود نبود؟

  2. تصور این‌که مثل منیزیم که حتی سوختن‌اش برای همه (و شاید برای خودش هم) زیباست،‌ دود شوم و به آسمان روم و دیگر از آن‌چه می‌ماند هیچ سهم‌ای نداشته باشم ذره‌ای بیش از خیلی عذاب‌آور است. از این‌که لحظه‌های شاد هیچ تاثیری بر من‌ای که روزی می‌روم ندارد هم ایضا. من دوست دارم (الف) باشم. (الف)ی که هم این‌جا را می‌خواهد هم آن‌جا را. هم خدا را هم خرما را.

  3. جناب سولوژن، تو این مثالی كه زدی یه پرسش پیش میاد. زمان زنده بودن رو به اون كما تشبیه كردی یا زمان بعد از مرگ (منظورم برای شخص ب)؟ چون وضعیت و مسئله متفاوت می شه.
    اما در كل من نه از مرگ خودم و نه از مرگ اطرافیان هیچ هراسی ندارم. البته نه این كه سنگدل باشم. من از جمله آدمهای گروه الفم. به خاطر همینم یكی از چیزایی كه در مورد مرگ راضیم می كنه اینه كه به پاسخ خیلی از پرسشام می رسم (البته احتمالن). خوب در مورد دیگران هم از این كه اونا هم به پاسخ پرسشاشون می رسن خوب خیلی خوبه دیگه. البته اینم بگم كه با تمام این وجود حالا حالاها حوصله مردن رو ندارم.

  4. برای من مشکل این جاست که به هر حال مرگ‌ترسی دارم، اون هم در حجم زیاد. حتا اگه «الف» باور هم باشم و فرض کنم که در اون دنیا بهترین‌ها منتظر من و اطرافیان و دوستان و آدم‌های دیگه خواهند بود، باز هم ترس از مرگ ول کن نیست (چه برای خودم باشه و چه برای دیگران، همیشه برام یک کابوسه).

  5. ..فیلم شهر فرشتگان رو اگه دیده باشی با بازی مگ رایان و نیکلاس کیج..نیکلاس تو اون فیلم یه فرشته ای بود که از غم ها و لذت های انسان هیچ چیز نمیفهمید ..و از بالای بلندی خودش رو پرت کرد و تبدیل به انسان شد..و بعد توی فیلم نشون داده شد که چه قدر از اینکه میتونه زندگی کنه و لذت بردن رو حس کنه خوشحال بود.

  6. راستش من دقیقا به همان چیزی كه گفتید خیلی فكر كردم. البته من به بخش عذابش فكر كردم. مثلا كسی كه تیر می‌خورد و می‌میرد… این تیر خوردن (فرض كنیم به مغزش شلیك شود) برای او چند لحظه بیشتر عذاب ندارد. این عذاب در نهایت هیچ كجا ثبت نمی‌شود. حالا این چند لحظه طولانی‌تر هم باشد باز در كلیت مساله تغییری به وجود نمی‌آورد.
    ولی یك خواب عمیق (به طوری كه خواب هم نبینیم) از خیلی جهات شبیه مرگ است. نیستی را به طور كامل درك می‌كنیم. اما به قول میرزا وقتی بیدار می‌شویم می‌توانیم به یاد بیاوریم كه خواب بودیم.
    از این جنیه می‌توان به تناسخ هم اعتقاد پیدا كرد. شاید «من» قبلا هم بوده‌ام اما با مرگم همه چیز؛ همه چیز را از آن «بودن» فراموش كرده‌ام. كسی نمی‌تواند این را رد كند. (البته این یك استدلال مغالطه آمیز است. من باید ثابت كنم كه قبلا جسم دیگری داشته‌ام)

  7. راست‌اش خیلی متوجه نمی‌شوم. به نظرم کل نگرانی بی‌معنی است. «حالا مشکل کجاست؟» مشکل یعنی چه؟ به نظرم واژه‌ی مشکل برای چنین وضعیت‌ای کاربرد ندارد. «سدیم با آب واکنش می‌دهد و به چیزهای دیگری تبدیل می‌شود. مشکل کجاست؟» اگر جایی چنین جمله‌ای ببینم، به نظرم همان‌قدر بی‌معنی می‌آید که صحبت از مشکل در مورد فرد هر چه باور.
    یک ایراد اساسی‌تری که به موضوع دارم، «خوب» است. باز هم فکر می‌کنم صحبت از «خوبی برای کسی به همراه داشتن» یا «تنها »خوبی« فلانی، بهمان بودن برای آن یکی فلانی می‌تواند باشد» یا اصلن «خوب زیست» بی‌معنی هستند. واکنش شیمیایی خوبی بود! سدیم نازنین‌ای بود. پتاسیم مهربان‌ای بود، به قشنگ‌ای واکنش نشان داد و تأثیر خوبی در واکنش اکسیداسیون آهن‌پاره‌ها گذاشت. هه هه….
    شاید نگاه کردن به نوار منیزیم که می‏سوزد، قشنگ باشد. و دوست داشته باشیم همین جوری بسوزد و ما کیف کنیم. ولی این که «باور داشته باشیم» منیزیم پس از سوختن‏اش، به جای دیگری منتقل می‌شود یا به شکل دیگری از منیزیم تبدیل می‌شود و به سوختن‌اش ادامه می‌دهد، تا جایی که می‌دانم، با واقعیت سوختن منیزیم متفاوت است 😉 واقعیت خیلی ساده این است که منیزیم با اکسیژن ترکیب شده. منیزیم دیگر وجود ندارد و به جای‌اش اکسید منیزیم یا فلان و بهمان وجود دارند. «این خوب است؟» ای کاش این سوال را از معلم‌های شیمی‌مان می‌پرسیدیم تا ببینیم چه جواب‌ای به‌مان می‌دهند!

  8. I wish i had farsi fonts here; but anYway! i believe we exist as long as we are searching for a meaning to be here, once we stop the search, the count down process will begin 2 effect our being (sometimes it’s vise versa: we’ll die of too much searchin›!!), so the B section sounds better in my opinion. U don’t need 2 give a fuck, but it’s always better 2 believe U could b immortal as well.
    i’m happy (what?!) that u still keep people answerin› ur critical qz! i mean farsi people, «iranianz» it’s
    interesting..

    somebody said: We are, as We Are not!
    & I’m agreed with dat

  9. به میرزا: سوال این است که آیا نبودن اصلا چیزی «هست» که بخواهیم در موردش صحبت کنیم؟

    به علی: درک می‌کنم. گمان‌ام حس‌ات شبیه به من باشد.

    به بوگی:‌ بله!‌ مثال‌ام چپکی بود، اما تنها مثال‌ای بود که می‌توانیم تصورش کنیم. در واقع کنتراست این دو شرایط است که به نظرم وخامت اوضاع را نشان می‌دهد.
    به انتظار پاسخ چه پرسش‌هایی هستید که فکر می‌کنید مرگ می‌تواند پاسخ‌شان را بدهد؟

    به روزبه:‌ چرا؟!

    به شاهین: ندیده‌ام فیلم را، اما به نظرم بیش‌تر دل‌خوش‌کنک است چنین نوع تصوری. چرا یک فرشته نتواند لذت را تجربه کند؟

    به پویا: اتفاقا به‌اش فکر کرده بودم و در نتیجه فراموش نکرده بودم. چیزی که نوشته بودم «رابطه‌ی هر فرد با مرگ» است. رابطه‌ی مرگِ خود بر دیگران معادل با رابطه‌ی فرد (من) با مرگ نیست. در واقع در این حالت من رابطه‌ای با دنیا ندارم (البته اگر نگاه (ب) داشته باشیم). رابطه‌ی دیگران با مرگ دیگران نیز ربطی به من ندارد مگر با شبیه‌سازی.

    به عرفان: من هیچ‌وقت به تناسخ باور نداشته‌ام. چرا باید به‌اش باور کنم؟ توصیف جهانِ با تناسخ حتی پیچیده‌تر از توصیف جهان با قیامت است.

    به لرد شارلون:‌ لرد بزرگ‌وار! من آن‌قدر به موضوع دقیق فکر نکرده‌ام که بخواهم همه‌ی کلمات‌ام را درست انتخاب کنم. اما فکر کنم بتوانم مشکل‌ام را با جناب‌عالی حل کنم.
    به همه‌ی این چیزها (یعنی «خوبی» و «مشکل») یک صفت «سابجکتیو» اضافه کن.
    کاملا درست می‌گویی که ممکن است هیچ مشکلِ جهانی‌ای این وسط پیش نیاید. در واقع دلیل‌ای برای چنان باوری ندارم. مشکل، مشکلِ من است. پس جمله‌ام را باید این‌گونه خواند: «حالا من چه مشکل‌ای با این موضوع دارم؟».
    در مورد «خوبی» هم به همین صورت. به نظرم کاملا موجه است که شخص (ب) بتواند بگوید که «کار فلان از نظرم خوب است» و به همان صورت بگوید که «شخص (الف) از نظرم خوب بود». این به معنای خوب‌بودن شخص (الف) یا آن کار فلان نیست چون بر سر تعریف خوبی توافق‌ای نشده است (یا به عبارت دیگر: خوبی الزاما ما به ازای کیهانی ندارد).

    از نظرم سرمنشاء همه‌ی این دردسرها و به ظاهر تناقض‌گویی‌هایی که در متافیزیک و اخلاق و فلسفه‌ی ذهن به وجود می‌آید زیر سرِ یک چیز است: انسان‌ها خودآگاه‌اند!
    خودآگاه انسان‌ها به ایشان اجازه نمی‌دهد خودشان را هم سطح سدیم و منیزیم قرار دهند. این‌که هستند یا نیستند مساله‌ی جدایی است، اما این‌که به چه باور دارند تقریبا مساله‌ی مشخص‌ای است: تاکنون هیچ انسان‌ای ندیده‌ام که اعتقاد داشته باشد که اهمیت‌اش در کیهان همان‌قدر است که پنج گرم سدیم اهمیت دارد (در واقع هر دوی این‌ها می‌توانند هیچ اهمیت‌ای نداشته باشند چون ممکن است اصلا اهمیت مفهوم‌ای نیست که خارج از خودآگاه انسان‌ها تعریف شود).

  10. یادت هست من سال ها پیش می گفتم که هنوز که هنوزه تنها چیزی که در دنیای مدرن انسان ها دلشان را بهش می توانند خوش کنند مذهب است؟ موضوع همین وعده جاودانگی روح در مذهب است که همه را جذب می کند. ب باوران وعده ی هیچ می دهند ولی الف باوران وعده بهشت!

    جالب است که من هم چندی پیش به این موضوع فکر می کردم. اینکه الف یا ب چه فکر می کنند و می ترسیدم. نتیجه فکر هایم این بود که من که مانند الف باوران نیستم اما از الف باوران اخلاقی ترم! با این حساب چه الف درست بگوید چه ب باکی نیست چون اگر الف درست بگوید چه بهتر ((:

    اما به همه این ها فکر می کنم ارزش لحظه های زیستن ام را بیشتر می فهمم… خیام عزیز به خودش میگه

    خیام اگر ز باده مستی خوش باش
    با ماهرخی اگر نشستی خوش باش

    چون عاقبت کار جهان نیستی است
    انگار که نیستی چو هستی خوش باش

  11. جناب سولوژن،
    پرسشها زیادند اما مهمترین پرسشی كه نزدیك به بیست ساله منو مشغول كرده بحث بی نهایته. به طور مشخص بی نهایت زمان و بی نهایت مكان. البته در مورد زمان و مكان و نسبی بودن اونا زیاد خوندم و فكر كردم. تا حدودی هم به اون عادت كردم اما این فقط یه عادته. به قول یكی از دوستای فیزیكدانم زمانی كه در مورد نسبیت بحث می كردیم می گفت نباید تلاش كرد كه نسبیت رو درك كرد بلكه باید تلاش كرد كه به اون عادت كرد. خوب البته تا حدودی هم درست می گفت. اما مشكل این جاست كه هواس و تفكر تجربیم به چیزی بیشتر از عادت نیاز داره. شاید از بحث بی نهایت زمان مهمتر خود مفهوم زمان باشه كه البته اونم یكی از اون پرسش هاییه كه گذاشتم اون ور بپرسم.
    با اجازه سولوژن، به شاهین:
    در مورد تناسخ من هیچوقت دلیلی برای رد یا تاییدش نداشتم. البته خودم به اون اعتقادی ندارم. اما در مورد تناسخ یه پرسش پیش میاد. چه دلیلی وجود داره كه از میان این همه دوره های زندگی من باید نسبت به این یكی (زمان حال) درك خودآگاه داشته باشم. البته این پرسش با پرسش تعریف زمان هم درگیره یعنی اگر ما زمان رو مطلق فرض كنیم و بتونیم به اون یه شمارنده اختصاص بدیم می تونیم زمان حال رو هم تعریف كنیم و تا حدودی اون مشكل رو حل كنیم اما تعریف زمان مطلق خودش مشكلات و پرسش های دیگه ای رو پیش میاره. اما از اونجایی كه الان مطلق بودن زمان زیر سوال رفته پس وجود زمانی به نام زمان حال نیز بحث برانگیز می شه.

  12. به جناب سولوژن و جناب boogi :
    من خودم هم به تناسخ اعتقادی ندارم. البته نه از این جهت كه رد شده بلكه از آن جهت كه اثبات نشده.
    من می‌گویم كه اگر قبلا در یك جسم دیگر بوده‌ام و سالها زندگی كرده‌ام و رنج و لذت یرده‌ام و بعد از مرگ تمام آنها پاك شده‌است پس دیدی نسبت به آن موقع ندارم.
    گاهی من فكر می‌كنم كه اگر انسان نیودم، مثلا یك پرنده بودم چه حالتی داشتم. اما بعدا می‌بینیم كه از پرنده بودن هیچ خاطره‌ای ندارم (پرنده‌ها خود آگاهی دارند؟) بنابراین می‌توان فرض كرد كه من پرنده بودن را تجربه كرده‌ام ولی هیج خاطره‌ای از آن به جا نمانده.

    البته همان طور كه گفتم این اسندلال به هیچ وجه منطقی نیست و بلكه سفسطه آمیز است.

  13. با «مشکل» و «خوب»ِ سابجکتیو هم، هم‏چنان همان مشکل قبل را دارم.
    بعید نیست که نظر آن مقام قدسی در مورد «زیر سر خودآگاه» بودن درست باشد (که به نظر من بسیار چنین است). اما باز هم فکر نمی‏کنم که لزومن برای یک انسان «آگاه»، خودآگاهی باید باعث چنان مشکلاتی شود. یعنی دلیل‏ای نمی‏بینم که خودآگاهی یک انسان متفکر، باعث شود این تصور برای او به وجود بیاید که یک جایی ارزش‏ای پخش کرده‏اند و سهم او از آن، بیش از سهم پنج گرم سدیم بوده است. البته صفت متفکر که به انسان چسبانده‏ام، از بسیاری جهات خطرناک است، عجالتن رفع این خطر کنم که قصد سواستفاده از گونه‏ی «هر کی لباس شاه رو نمی‏بینه، احمقه» ندارم 😉
    به نظرت تصور وجود «مشکل» ریشه در باورهای الف-مدارانه ندارد؟ هه هه! همین الآن یک چیز لوس‏ای به فکرم رسید، آن طرف بخوان.

  14. گاهی وقتا روی تختم می شینم ،بعدش به روبروم زل مزنم و سعی میکنم به مردن خودم فکر کنم ، بعد بقیه رو تصور می کنم ،کسایی که …:) وقتی فیلم امیلی پولن رو دیدم ، کلی به این حالتم خندیدم،برام عجیب با مزه بود.
    گاهی وقتا برای سوزناک تر شدن مرگم آهنگم می زنم 🙂 بعد تصور می کنم همه ی کسایی که به من بدی کردن یا من به اونا بدی کردم…
    کسایی که دوسشون دارم با کسایی که دوسم دارن…
    و یا حتی کسایی که باهاشون موقع مگم قهر بودم….
    یا شاید یک درجه متفاوت تر…کسایی که از من عصیانی بودند…یا ناراحت شاید؟
    حالا چه حالی دارن…
    اصلا شاید بعضی ها نفهمند من مردم!:D
    بعد فکرم به روش هایی میرسه که میشه به اونا خبر بدم!
    مپلا برای خواهر کوچیکم یه پیغام بگذارم به به ….خبر مردن منو بده!
    اصلا براشون فرقی می کنه؟
    شاید دارن الکی ادای آدمای اندوهگین رو در میارن؟
    بعدش فکر میکنم اگه بازم زنده بشم ! هم….:D
    شایدم واقعا هستن…
    خوب ازون جایی که من دیگه تموم شدم دونستن این مسائل فرقی به حالم نداره:ِ
    ولی می خوام اونا بدونن که بعد از مرگم همه ی سعیم این خواهد بود که به اون نور بپیوندم…پس اصلا از جانب من نترسن:)چون فکر کنم تصورشم وحشتناکه که من تو هواشون پرسه بزنم:ِD:
    ………………..
    من تا حالا واقعا به مرگ فکر نکردم.ولی بارها خواب دیدم که مردم
    خواب نبود بیشتر,ترس هم داشت
    و بعدش لحظه ای رسید که مرگو پذیرفتم!!!
    نمی دونم چه خوابی بود که وقتی بیدار شدم هم مرگو پذیرفته بودم:)
    ……………….
    ولی اصلا دیگه از فکر چیزی نترس باشه؟:)

  15. به m: آیا وقتی می‌گویید تا وقتی زنده‌ایم که جستجوگر معنا باشیم، این گزاره را به عنوان حقیقت‌ای جهانی می‌گویید یا چیزی شبیه به mottoی شخصی؟!

    به رامین: اخلاقی از لحاظ الف‌باوران دیگر، نه؟ وگرنه من نمی‌دانم اخلاف ب‌باوران چه می‌تواند باشد.

    به بوگی: من هنوز حسِ جستجوگر خویش از دست نداده‌ام، اما اگر سوال‌های اساسی‌ام را کنار هم بگذارم و بخواهم رده‌بندی کنم، نمی‌توانم بگویم که مهم‌ترین سوال‌ام پرسش از هستی‌ی زمان و مکان است. چرا؟ چون اگر این‌گونه بود چرا مسیر زندگی‌ام در آن راه قرار نگرفته است؟
    می‌خواهم بگویم آیا ما واقعا چیزی را که دوست داریم همان‌قدر دوست داریم که فکر می‌کنیم دوست داریم؟!

    به عباس: (:

    به mazoox: احتمال دارد شما زیادی شجاع باشید!

    به عرفان: با جمله‌ی آخرتان موافق‌ام!

    به لرد شارلون:‌ لرد عزیز! گمان‌ام حرف‌های‌ام را درست بیان نکرده‌ام.
    چند نکته را باید روشن کنم:
    ۱) وقتی من از سابجکتیو-بودن پدیده‌ای حرف می‌زنم،‌ معنای‌اش این نیست که آن پدیده در دنیای عینی درست است یا غلط، بلکه معنای‌اش این است که سوژه چنان تصوری نسبت به آن موضوع دارد. به همین دلیل جمله‌ای چون «اما باز هم فکر نمی‏کنم که لزومن برای یک انسان “آگاه”، خودآگاهی باید باعث چنان مشکلاتی شود» نمی‌تواند صحیح باشد چون اصلا تو – به عنوان یک مشاهده‌گر خارجی- نمی‌توانی راجع به حالت ذهنی‌ی سوژه‌ی خودآگاه صحبت کنی.
    بگذار مثال بزنم:

    فرض کن مرا قرار است میان استخری پرت کنند. فرض کن شنا هم بلد نیستم اما بازوبند دارم (از همان‌هایی که باد می‌کنند). در نتیجه احتمال غرق‌شدن‌ام خیلی کم است. اما من می‌توانم بگویم «مشکلِ من این است که می‌ترسم». این مشکل عینی نیست، اما نمی‌توان باور به آن را نفی کرد.
    حال تو می‌توانی بگویی که این ناشی از حماقت من است و با تحلیلِ صحیح باید قانع شوم که اصلا نمی‌توان از مشکل صحبت کرد. قبول! اما بعید می‌دانم بتوانی نفی کنی که انسان اصلا موجودی عقلانی نیست که بتواند ترس‌ها و خوش‌حالی‌ها و لذت‌های‌اش را با استدلال‌های عقلانی سازگار کند.

    ۲) راست‌اش من از ارزش صحبت نکردم. در واقع دلیل وجود مشکل یا ترس اصلا این نیست که احساس می‌کنم ارزش من بیش‌تر از پنج گرم سدیم است. اما چون این موضوع را مطرح کردی، بگذار بگویم که با وجودی این‌که اصلا بحثِ ارزش در دنیای (ب) مطرح نمی‌شود، اما تصورِ وجود ارزش برای سوژه‌ی شناسای دنیای (ب) اصلا غریب نیست.
    لرد سالیان سال سلامت باشند، اما می‌توانم بپرسم چرا همینک خودشان را نمی‌کشند؟
    (لطفا برای اثبات این موضوع هم که شده این کار را نکنند!).

    ۳) گفته بودی که آیا به نظرم تصور وجود مشکل ریشه در باورهای الف‌مدارانه ندارد. به نظرم خیر! به نظر می‌رسد اول مشکل(!)‌ ایجاد شد و بعد باورهای الف‌گونه ایجاد شدند.
    یا: موجود خودآگاه،‌ موجود عجیب‌ای است! دنیای او جوری است که گویی او نزدیک به مرکز جهان است (اگر خودِ مرکز جهان نباشد). چرا؟ شاید به این دلیل که تعریف خودآگاهی همین است و موجوداتی خودآگاه‌اند که چنین تصوری دارند و از قضا ما نیز آن‌گونه‌ایم.

    در نهایت بگویم که من با این‌که ایده‌هایی دارم اما زیاد از خودآگاهی سر در نمی‌آورم! ممکن است حرف‌های‌ام درست نبوده باشند.

  16. به رضوانه: پیش‌نهاد می‌کنم برای این‌که دلِ دیگران را بسوزانی خودت را نکشی. ارزش‌اش را ندارد. زود یادشان می‌رود و تازه اگر هم نرود، چه فایده‌ای به تو می‌رسد؟
    راستی خوب کردی این بار به فارسی نوشتی.

    به بهاره: بله، اگر فرض کنیم که دانستن نهایت ماجرا تاثیری در شیوه‌ی بازی‌مان ندارد، کاری که می‌کنی خیلی هم خوب است. اما بعید می‌دانم در یک تصمیم‌گیری‌ی بهینه، شرایط مرزی اهمیت‌ای نداشته باشد.

  17. نه خوبه نه بد، بهش می گن روش بهاره! اینکه تو بعید می دانی معنی ساده اش این است که با من فرق داری. فقط کسی می تونه ادعا کنه روش اش بهینه تره که سازنده تر باشه، مخرب نباشه و موثر باشه. تازه اینها همه نسبی اند. چیز با ارزشی که من تو رشته ام یاد گرفتم اینه که دست گذاشتن روی مشترکاتمون به پیش رفتن و همدلی کمک می کنه.

  18. من ب باور هستم ولی برخلاف شما نمی‌دونم چرا باید نگران احساس «بعد از مرگم» باشم؟
    من باور دارم که مرگم پایان «من» است. حالا هر نوع تجربه که قبل از اون داشته باشم یا تاثیر خوب و بدی که روی خودم و دیگران و جهان گذاشته‌ام یا نگذاشته‌ام در هر حال بعد از مرگم دیگه برای من بی‌اهمیته چون اون موقع منی وجود نداره که براش مهم باشه و من هم از حالا نگرانش نیستم.
    این لیوان برای من به هر حال متناهیه و همین حالا هم نیمیش خالیه، فرصت زیادی ندارم، پس به جای غصه خوردن برای کمبودها و مرزهام، بودهام رو مزه می‌کنم و می‌نوشم.

    خلاصه من نگران رفتار و احساسات و تاثیرها و تجربیات «قبل از مرگم» هستم. اون‌ها گاهی خیلی ترسناک‌تر از این می‌شن که نگران چیز دیگه‌ای باشم. گاهی اون قدر شیرینن که انگار چیز دیگه‌ای توی این دنیا وجود نداره. گاهی هم که خسته و ملولم یا زیادی منفعلم تفکرات سولوژنی سراغم میاد ولی سعی می‌کنم زیاد جدیش نگیرم و با چیز مفیدتر و شیرین‌تری مشغول بشم.

  19. خلاصه‌تر:
    وقتی چیزی بیش از یک هفته کما ندارم، خب ندارم دیگه! به جای فلسفه بافی یا تخدیر با مذهب و متافیزیک، همین که دارم رو می‌چسبم. در غیر این صورت همین رو هم از دست می‌دم و نه تنها بعد از مرگ، که قبلش، حالا هم چیزی نخواهم داشت. این ترسناک‌تره.

  20. i can’t claim that it’s a universal fact
    i’m not a scientist and I have no developed proof. this is just a theory that’s been created by a normal brain, about 3 dim world. My solemn references are my own experiences and conclusions, so let’s call it
    a personal mot

  21. 1) آها! یک کم فهمیدم. خوب، من وقتی بخواهم از یک مشکل سابجکتیو بنویسم، یک جور دیگری می‌نویسم. اگر بخواهم مشکل‌ای را بیان کنم که به نظرم واقعن و خارج از من (مشکل عینی) وجود دارد، آن طور که تو نوشتی می‌نویسم. افتاد! البته در مورد «بعید می‌دانم بتوانی نفی کنی که انسان اصلا موجودی عقلانی نیست که بتواند ترس‌ها و خوش‌حالی‌ها و لذت‌های‌اش را با استدلال‌های عقلانی سازگار کند» گیر دارم هنوز. خیلی به این باور ندارم. به نظر من انسان موجودی عقلانی است، ولی بعضی اوقات (اکثر مواقع؟) با تأخیر. وقتی در مورد موضوع‌‌ای اطلاع نداریم، احتمال ترسیدن‌مان از آن بیش‌‌تر است. و احتمالن در آن موقع که «داریم می‌ترسیم»، به نظرمان طبیعی‌ترین کار ممکن را انجام می‌دهیم. ولی وقتی که دلیل ترس‌مان از بین می‌رود، عقلانی می‌شویم. البته در بسیاری موارد، این تأخیر آن قدر زیاد است که زودتر از به سر رسیدن‌اش می‌میریم. هاها.
    2) باز هم فکر نمی‌کنم اصلن سوال مربوطی باشد. این که ارزش مطلق وجود نداشته باشد و حتی ارزش‌های وضع‌شده توسط خود ما هم وجود نداشته باشند (وضع‌شان نکرده باشیم)، به سوال «چرا خودت را نمی‌کشی» منجر نمی‌شود. منظورم این است که چنین پرسش‌ای، همان‌قدر به چنان اعتقادی ربط دارد که «چرا قیمت زمین در ایران این قدر زیاد است؟». بعید نیست که من در این مورد خیلی خنگ باشم و دوزاری‌ام نمی‌افتد. ولی وقتی من بگویم ارزش‌ای وجود ندارد و ارزش من و پنج گرم سدیم یک‌سان (و هر دو برابر صفر) است، تو همان‌قدر می‌توانی بپرسی پس چرا خودت را از بین نمی‌بری که این یکی را مطرح کنی «پس چرا آب نمی‌خوری؟». من یک سری انتخاب دارم در هر لحظه که انجام دهم، خودکشی هم یکی‌شان است. هر کدام را هم انجام دهم، فرقی در کلیت قضیه نمی‌کند. از بالا/بیرون که نگاه شود، چیزی را به‌تر یا بدتر نمی‌کند (چون این واژه‌ها در این سطح بی‌معنی‌اند).
    3) فکر نمی‌کنم این جوری باشد. پیش از پیدایش باورهای الف‌مدارانه، انسان خودآگاه بوده و به این لاطاعلات (درست نوشتم؟) هم اعتقاد نداشته. تا جایی که می‌دانم، در همین خاورمیانه‌ی خودمان که چشمه‌ی این کرسی‌شعر‌ها است، صبحت‌ای از معاد و خدا -چه واحد چه غیرواحدش- نبوده است. انسان محیط در طبیعت بوده و خودش را جزیی از آن می‌دانسته و نه تنها خودش را مرکز جهان نمی‌دانسته، نزدیک به آن هم همین طور.

  22. قرار نبود من بمیرم تا دل کسی بسوزه…قرار نبود من خود کشی کنم…مثلا برای نجات یک مادر و فرزند از خورده شدن توسط یک گل گوشت خورا،شاید خدایی نکرده مُردم…:)
    فقط در اون حالت امیلی رفتنم خودم دلم می سوخت…
    آره ، آدمای بزرگش زود فراموش می شن…

  23. از چه جیزی میترسی ؟
    از ب بودن خودت یا ب بودن دیگران یا وجود داشتن احتمالی ب ؟
    بیا فرض كن پ یعنی نه الف ته ب یعنی ( نمیدانم ) در آن صورت خواهی گفت كه ترسویی یا تنبل یا ا ز واقیت گریزان اما فقط كمی جا را برای احتمالات دیگر فراهم كردن بگذار اسمش رار در آن صورت چه احساسی خواهی داشت ؟ اگر یك بار این بازی را بكنی متوجه میشوی كه ذهنت چه كاری انجام میدهد . نمیگویم توهمی كه هر چه ذهن میسازد همیشه بهترین چیز است اما لا اقل طبیغی ترین چیز است /// بامزه است كه گاهی ولش كنی تا مانند بشر اولیه فكر كند. بگذار كمی رها باشد . لااقل ترست هم كمتر است

  24. فلسفه ، موتور محرک مغز کم باد من !
    مثال شما کمی با ویژگی های شخصیتی ی ( ب ) در تقابل می باشد!
    در واقع با فرض درستی ی (ب) ، موجود( ب)باور! با وجود تلاشهای شبانه روزی ی تیم بپزشکی! بعد از کما خواهد مرد( یعنی تمام خواهد شد)
    و دیگه وجود نداره که بخواد فکر کنه و مثلا با خودش بگه : «خب، یک هفته‌ای خیلی خوش گذشت و حالا خیلی هم مهم نیست که چیزی از آن یادم نمی‌آید.»

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s