خواب نیم‌روز، بوسه‌ی آتشین یا چگونه گیتارمان را تعمیر کنیم؟

خانم جولیا کمرون توصیه کرده‌اند صبح‌ها که از خواب پا می‌شوید بروید و نوشتاردرمانی کنید: سه صفحه‌ی مفصل. هدف البته درمان نیست. هدف خلق است. و این‌که جولیا خانم که هستند چندان هم مهم نیست. من که تا ده دقیقه‌ی پیش نمی‌دانستم. مهم اما خلق است برای خلایق! هست؟

حال گیریم هدف همان باشد و قصد خلق کرده باشیم: اما مگر می‌شود به توصیه‌اش وقتی سر آدم بس‌شلوغ است عمل کرد؟ ولی امروز که سرم خلوت بود، نبود؟ خلوت‌تر از هر روز دیگری؛ بی‌کارتر از هر بی‌کاری!‌ پس بهانه‌ای نماند و سه صفحه‌ی مفصل و پر آب و تاب نوشتم (بلکه چهار صفحه) برای گل روی شما خوانندگان، و نوشتن همین‌طور حال می‌داد و شعف برانگیخت در نویسنده بس زیاد. زمان گذشت (و چه کس‌ای می‌داند زمان چیست؟) و من دیدم نوشتار ته رنگ سیاه خشونت دارد می‌گیرد. صفحه را بستم و رفتم کمی سندهای انقلاب را ببینم و حتی سندهای تصویری‌اش را تا روحیه‌ام شاد شود. چیز چشم‌گیر زیادی دیده نشد، و وقت می‌گذشت و می‌گذشت و می‌گذشت (ببینم! چرا این سندهای تصویری‌ی انقلاب جایی نیستند؟ من می‌خواستم سخنرانی‌هایی ببینم. گویا برادران انقلابی کارهای مهم‌ترین دارند).
بعد فوتبال بود و هم‌زمان صبحانه: پرتغال و ترکیه و نان و نیمرو. امروز صبح زود بیدار شدم، صبحانه اما هم‌چنان دیر-وقت خوردم. عوض‌اش نهار شد برای‌ام! نان و نیمرو مرا یاد کولک‌چال می‌اندازد و شیرپلا (و عدسی نیز!).
و چون صبح زود بیدار شده بودم، خستگی بر من غلبه کرد (گویی کشتی گرفته بودیم – بدانند!). خوابیدیم. و دوباره ساعات‌ای بعد -انگار نه انگار ساعاتی بوده است- از خواب پریدیدم. اینک چه می‌شود کرد جز باز سر تسلیم فرود آوردن بر توصیه‌ی خانم کمرون؟
گفتیم بنویسیم،‌ نوشتنی! این هم نتیجه‌اش. هشیاری لحظه لحظه زیاد می‌شود. خط اول که همان خط آخر نیست. اما اگر به فکر هشیاری باشی، هیچ‌گاه هیچ اتفاق جالب‌ای در دنیا نمی‌افتد.

جان‌ام برای‌تان بگوید خواب می‌دیدیم کارستان. شما هم که علاقه‌مندِ خواب‌های من، نشسته‌اید پشت پرده که تفسیر خواب بکنید. بفرمایید، فرمایید! درود بر فروید،‌ درود بر شما:

ابتدا خواب می‌بینی در SUB هستی (SUB همان Student Union Building است؛ جایی است در دانش‌گا‌ه‌مان که معمولا نهارها و عصرانه‌ها و شام‌ها و غیره‌مان همان‌جا است). شلوغ است و پر هیاهو. «م» (دختر) را می‌بینی. کمی حرف می‌زنید. درباره‌ی چه؟ به خاطر ندارم. بعد هم‌دیگر را سفت و سخت می‌بوسید. متوجه می‌شوید دوست‌اش دارد نزدیک می‌شود. فورا می‌روی. از دور می‌شنوی که طرف اعتراض می‌کند یا شک می‌کند یا هر چیزی، و «م» هم حق به جانب می‌گوید دوست onlineام است! عجب!
نمی‌دانستم علاقه‌ای به «م» دارم. تعجب‌آور است، چون فکر می‌کردم (و هنوز هم فکر می‌کنم) که علاقه‌ای ندارم! ای فروید پدر سوخته!
بعد با عجله به سمت دپارتمان‌مان می‌آیم. هوا گند است. ابری است و برف و باران می‌آید. این موقع سال؟!
فردا روز ارسال مقاله است. «ی» (پسر)‌ را می‌بینی. چون هوا ابری شده، نمی‌تواند با تلسکوپ درست کار کند. برای‌اش افسوس می‌خوری! می‌روی به سمت اتاق‌ات. مشکل همه دم کنفرانس کم‌بود کامپیوتر خالی است (و حس می‌کنی این همان مشکل‌ای است که ابری‌بودن آسمان ایجاد کرده است. تلسکوپ و کامپیوتر؟ به چه می‌اندیشیده‌ام؟). می‌بینی یکی روی کامپیوترت log-in کرده تا برنامه‌های‌اش را اجرا کند. بدت می‌آید.

بعد خواب می‌بینم که گیتار الکتریک‌ای گرفته‌ام، روی سیم بیس‌اش مقاومت‌ای وصل است (لابد چون الکتریک است دیگر!) و سه سیم پایین‌اش (از آن‌جایی که سر شما قرار دارد به پایین) تنها سیم‌هایی‌اند که صدایی معقول از آن در می‌آید. بعد کمی می‌نوازی، می‌بینی مشکل دارد. صدای‌اش شبیه به آن‌چه باید باشد نیست. تازه قیافه‌شان بیش‌تر شبیه به نوار کاست فشرده می‌ماند و رشته‌های‌اش یکی یکی در می‌آید. فکر می‌کنی نکند مشکل در این است که درست نمی‌زنی. می‌روی مغازه‌ی گیتار-فروشی به شکایت که چه جنس است به من انداخته‌اید. و البته در درون معترف که شاید من بلد نیستم درست گیتار بزنم و در برون آماده‌ی استخدام معلم‌ای آن‌چنان. حرف می‌زنید. صحبت پیش می‌آید. به طرز خنده‌داری کاشف به عمل می‌آید که برادران گیتارفروش -که مرا به یاد آدم‌های نحیف و ریش‌نزده‌ و درب داغان فیلم‌های اروپای شرقی می‌اندازند- ایرانی هستند. چند سال‌تان است و چند سال‌شان و این‌ها. سال تولدشان را می‌دانم اما چون از آن‌ها اجازه نگرفته‌ام نمی‌توانم بنویسم.

بعد از خواب می‌پرم. اولین کاری که می‌خواستم بکنم این بود که بروم گیتار بگیرم با معلم آن‌چنان! بعد به ساعت نگاه می‌کنم: شش بعد از ظهر است. گیتار فروشی‌ها تعطیل هم نباشند، تا من آماده شوم دیگر دیر شده است: خرید در شب خوبیت ندارد! (لابد چون زیر نور مهتابی جنس معیوب می‌اندازند به آدم دیگر!)
چه می‌توان کرد؟ بروم قهوه‌ای بخورم؟ بروم زرشک پلو با مرغ درست کنم؟ لذت حال یا لذت آینده؟ مساله برای‌مان این است! ولاکن خروج از خانه به قصد خرید کرفس و طبخ خورشت کرفس ممکن نیست. حسِ ناب می‌خواهد و لذتِ آینده‌اش حال‌ام را بدجوری تباه می‌کند. خرید در روز تعطیل؟! عق!

گیتار چه شد؟ گفتیم برویم یک جستجویی بکنیم. به‌تر این‌که بیاندازیم‌اش برای آینده. این قرتی‌بازی‌ها وقت می‌خواهد. وقت که هست؟ باشد،‌ باشد، می‌جوییم!

آها!‌ آن ماجرای دخترک را آن آخرِ نوشتن یادم آمد،‌ بعدا آن وسط اضافه‌اش کردم. یادآوری‌ی خواب‌ها صاف و صریح نیست. از این نکته‌ی تکنیکی که بگذریم، راستی راستی ماجرا از چه قرار است؟! هممم؟! نمی‌دانستم!

Advertisements

20 نظر برای “خواب نیم‌روز، بوسه‌ی آتشین یا چگونه گیتارمان را تعمیر کنیم؟

  1. به سیاوش: ممنون! حال شما چطوره؟!

    به زهرا: راست‌اش خوابِ من به نظرم بی‌منطق و احمقانه نیست. خواب شما نیز. کافی است انتظار التزام‌های دنیای واقعی را ازش نداشته باشیم.

    به بوگی: خواب است دیگر! (;

  2. به رامین: پای دختره را ندیدم!

    به رضوانه: ولی من به همه‌ی زن‌ها شک ندارم!

    به رضوانه: چرا حق ندارم؟

  3. به رضوانه: توی خواب که خوش‌اش می‌آمد! در واقعیت هم لابد خوش‌اش می‌آید اما من خوش‌ام نمی‌آید.
    به بوگی: «م» دیگر … ملوک‌خاتون!

  4. ملوك خاتون :O ؟!؟!؟!
    با اجازه جناب سولوژن
    به رضوانه: وقتی كه خاب تو یه وبلاگ اونم از نوع سولوژنی نوشته می شه دیگه از حالت خصوصی در میاد. تازه نمی دونی فضولی كردن چقد كیف می ده 🙂

  5. سلام.
    مطلب جالبی بود.
    من همیشه راغب مطالب آشوب و swarm تان بودم.
    در زمینه های دیگر هم زیبا می نویسید.
    در پناه حق- موفق باشید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s